نقد و بررسی
نقد Queen of the Damned | 2002
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
گوتیک در هیاهوی راک «ملکهٔ نفرینشدگان» میکوشد دو جهان ظاهراً دور از هم را به یکدیگر پیوند بزند: اسطورهٔ دیرپای خونآشامها و شور پرزرقوبرق موسیقی راکِ آغاز هزارهٔ تازه. فیلم با بیدارشدن لستات در جهانی پر از گیتارهای خشن، نورهای صحنه و هیاهوی جمعیت، از همان ابتدا اعلام میکند که قرار نیست صرفاً بازگشتی آرام به جهان رازآلود خونآشامها باشد.
لستات اینبار نه فقط موجودی جاودانه و منزوی، بلکه چهرهای عمومی و اجراگری صحنهگردان است؛ کسی که میل به دیدهشدن را به بخشی از شورش خود علیه تنهایی و فراموشی بدل میکند. این انتخاب، به فیلم هویتی متمایز میبخشد. پیوند میان خونآشامی و ستارهشدن، از یک سو استعارهای جذاب دربارهٔ میل به شهرت و تغذیه از نگاه دیگران میسازد و از سوی دیگر بستری برای نمایش موسیقی و تصویر فراهم میآورد.
بااینحال، فیلم همیشه موفق نمیشود این دو سویه را به شکلی متوازن در هم بتند. گاه جهان اسطورهای آن به پسزمینهای برای اجرای صحنههای راک تبدیل میشود و گاه موسیقی، بهجای آنکه بخشی ارگانیک از روایت باشد، صرفاً ضرباهنگی پرصدا بر آن تحمیل میکند. روایتی فشرده و چندپاره داستان از چند مسیر اصلی پیش میرود: بازگشت لستات به زندگی عمومی، توجه جسی به جهان خونآشامها و بیداری آکاشا، ملکهای باستانی که نیرویی هراسانگیز و ارادهای مطلق دارد.
این خطوط ظرفیت فراوانی برای ساختن روایتی دربارهٔ تاریخ، میل، قدرت و میراث دارند. فیلم، اما، برای جمعکردن این گستره در زمانی محدود، از شتاب زیادی بهره میگیرد. رویدادها با سرعتی چشمگیر از معرفی شخصیتها به برخوردهای بزرگتر میرسند و بسیاری از ایدهها پیش از آنکه مجال بسط یابند، جای خود را به رخداد بعدی میدهند.
« این انتخاب، به فیلم هویتی متمایز میبخشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، روایتی است که گاهی بیشتر به مجموعهای از لحظههای چشمگیر شباهت دارد تا زنجیرهای کاملاً پیوسته از کشمکشهای درونی و بیرونی. بعضی شخصیتها برای پیشبرد داستان حاضرند، اما انگیزهها و روابطشان به اندازهای که جهان فیلم اقتضا میکند پرورش نمییابد. همین فشردگی در پرداخت تاریخ خونآشامها نیز محسوس است: گذشتهای عظیم و پررمزوراز در پسزمینه حضور دارد، اما روایت فرصت کافی نمییابد تا وزن آن را به تمامی منتقل کند.
فیلم در عوض بر برخوردهای نمایشی و جاذبهٔ ظاهری اسطوره تکیه میکند. لستات؛ شورش، خودنمایی و تنهایی لستات در این فیلم شخصیتی است که میان چند میل متعارض گرفتار شده است: جاودانگی، میل به ارتباط، خستگی از زمان و اشتیاق به برهمزدن نظم موجود. موسیقی برای او فقط سرگرمی یا حرفه نیست؛ وسیلهای است برای تحمیل حضور خویش به جهانی که از آن فاصله گرفته و راهی برای تحریک دیگر خونآشامها.
شهرت عمومیاش، در عین آنکه جذابیتی نمایشی دارد، پرسشی جدیتر را نیز پیش میکشد: آیا جاودانگی بدون دیدهشدن میتواند تحملپذیر باشد؟ استوارت تاونسند لستات را با اعتمادبهنفسی آشکار و نوعی خودشیفتگی بازیگوشانه تصویر میکند. اجرای او از تفسیر پیشین این شخصیت فاصله دارد و بیش از آنکه بر ظرافت اشرافی تکیه کند، به جلوهٔ ستارهٔ راک نزدیک میشود.
این تفاوت با فضای فیلم سازگار است، هرچند گاه شخصیت را به سطح ژستی پرهیاهو محدود میکند. لستات در بهترین لحظههایش، نه فقط موجودی اغواگر، بلکه هنرمندی است که با نمایش قدرت، آسیبپذیری و ملال خود را میپوشاند. فیلم این تناقض را بهخوبی طرح میکند، اما همیشه به اندازهٔ کافی در آن مکث نمیکند.
« فیلم در عوض بر برخوردهای نمایشی و جاذبهٔ ظاهری اسطوره تکیه میکند. »
شخصیتها و اجرا
آکاشا؛ حضوری که مرکز ثقل فیلم میشود آکاشا از آن شخصیتهایی است که ورودشان حتی پیش از حضور مستقیم، فضای روایت را تغییر میدهد. او صرفاً تهدیدی تازه برای قهرمان نیست؛ نمادی از اقتدار کهن و قدرتی بینیاز از تأیید دیگران است. در برابر لستات که برای جلب نگاه جهان به صحنه میرود، آکاشا چنان حضوری دارد که گویی خودِ جهان باید با ارادهٔ او هماهنگ شود.
این تقابل، یکی از جذابترین محورهای فیلم است: نمایش در برابر فرمانروایی، شهرت در برابر سلطه و شور جوانانه در برابر قدمت اسطورهای. عالیه در نقش آکاشا با حرکات سنجیده، نگاه نافذ و آرامشی تهدیدآمیز، کیفیتی رازآلود به شخصیت میبخشد. بازی او کمتر به توضیح و گفتار متکی است و بیشتر از بدن و حضور تصویری نیرو میگیرد.
آکاشا گاه چنان بر قاب مسلط میشود که دیگر شخصیتها به حاشیه میروند؛ این ویژگی هم نقطهٔ قوت نقش است و هم نشانهای از نابرابری در پرداخت. فیلم از جذابیت او بهره میبرد، اما فرصت چندانی برای روشنکردن پیچیدگیهای درونیاش فراهم نمیآورد. بااینهمه، نیروی مرموز بازی عالیه یکی از ماندگارترین عناصر اثر باقی میماند.
جسی و پیوند با جهان زندگان جسی، با کنجکاویاش نسبت به خونآشامها و تاریخ پنهان آنان، دریچهای انسانیتر به جهان فیلم میگشاید. او از آن دسته شخصیتهایی است که میان مجذوبشدن به امر تاریک و آگاهی از خطر آن حرکت میکند. از این منظر، جسی میتواند تماشاگر را با جهانی آشنا کند که برای لستات و آکاشا امری دیرینه و طبیعی است، اما برای انسانها همچنان هولناک و ناشناخته میماند.
« او صرفاً تهدیدی تازه برای قهرمان نیست؛ نمادی از اقتدار کهن و قدرتی بینیاز از تأیید دیگران است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، نقش جسی در ساختار کلی چندان استوار نیست. شخصیت ظرفیت آن را دارد که پیوند میان میل، هویت و جذبشدن به افسانه را نمایندگی کند، ولی روایت گاه او را بیش از اندازه تابع مسیر لستات میسازد. رابطهٔ او با جهان خونآشامها، بهجای آنکه کاملاً از تجربه و تصمیمهای شخصیاش شکل بگیرد، در بخشهایی به کارکردی روایی نزدیک میشود.
بازی مارگریت مورو کنجکاوی و حساسیت لازم را به شخصیت میدهد، اما فیلم برای کاملکردن قوس او شتاب دارد. تصویر، تدوین و طراحی فضا فضای بصری فیلم آشکارا به زیباییشناسی گوتیک وفادار است، اما آن را با جلوههای مدرن و صحنههای کنسرت درهم میآمیزد. تاریکی، معماری پرابهت، نورهای سرد و رنگهای سنگین، جهانی میسازند که در آن مرگ و زیبایی پیوسته به هم نزدیکاند.
در سوی دیگر، صحنههای موسیقی با نورپردازی تند، حرکتهای سریع و جمعیتی هیجانزده، فضای بسته و آیینی را به نمایش عمومی بدل میکنند. این تضادِ میان خلوتِ کهن و هیاهوی معاصر، از نظر تصویری بارور است. مایکل رایمر در ساختن لحظههای پرشکوه و قابهای نمایشی مهارت نشان میدهد، اما تدوین و فشردگی روایت گاه مانع از آن میشود که تصویرها فرصت رسوبکردن پیدا کنند.
فیلم بهسرعت از یک فضای دیداری به فضای دیگر میرود و همین شتاب، گاهی اثر عاطفی صحنهها را کاهش میدهد. بااینحال، طراحی فضا و لباسها به اثر چهرهای مشخص میبخشد؛ «ملکهٔ نفرینشدگان» فیلمی است که حتی وقتی روایتش از انسجام فاصله میگیرد، میداند چگونه جهان خود را تماشایی کند. موسیقی؛ نیروی محرک و نشانهٔ زمانه موسیقی راک در این فیلم عنصری تزئینی نیست؛ بخشی از منطق داستان است.
« بااینحال، نقش جسی در ساختار کلی چندان استوار نیست. »
قوتها و کاستیها
لستات با صدایی که از دل صحنهها برمیخیزد، خود را به مخاطبان معرفی میکند و آرامش خونآشامهای دیگر را بر هم میزند. قطعهها و اجراها انرژی زیادی به فیلم میدهند و به آن رنگوبوی فرهنگیِ دورهٔ خود را میبخشند. موسیقی، هم ابزار قدرت لستات است و هم راهی برای بیان سرکشی او؛ او با تبدیلشدن به ستاره، اسطورهٔ خونآشامی را از محفلهای پنهان بیرون میکشد و به نمایش عمومی میبرد.
در عین حال، موسیقی همیشه به ظرافت در بافت روایی حل نمیشود. گاهی فیلم بهجای آنکه اجازه دهد تنش از رابطهها و موقعیتها پدید آید، بر شدت صوتی و انرژی صحنه تکیه میکند. همین امر میتواند برای برخی تماشاگران هیجانانگیز و برای برخی دیگر اغراقآمیز باشد. اما حتی این اغراق نیز بخشی از هویت اثر است: فیلم نمیخواهد خونآشامی را صرفاً با وقار و زمزمه بازنمایی کند؛ آن را به صحنه میآورد، تقویت میکند و به نمایش بدل میسازد.
جمعبندی «ملکهٔ نفرینشدگان» اثری بینقص یا کاملاً منسجم نیست. روایت شتابزده، پرداخت نابرابر شخصیتها و پیوند نهچندان هموار خطوط داستانی، از محدودیتهای آشکار آناند. فیلم گاه بیش از آنکه به عمق اسطوره و کشمکشهای عاطفی خود اعتماد کند، بر جلوههای بصری، موسیقی پرانرژی و لحظههای نمایشی تکیه میزند.
بااینحال، همین انتخابها به آن چهرهای متمایز بخشیدهاند. جذابیت اصلی فیلم در آمیزش گوتیک و راک، در تصویر متفاوتش از لستات و بیش از همه در حضور رازآلود آکاشا نهفته است. این اثر را میتوان تجربهای نابرابر اما پرهویت دانست؛ فیلمی که ضعفهای ساختاریاش مانع از آن نمیشود که لحظههایی بهیادماندنی بسازد.
« قطعهها و اجراها انرژی زیادی به فیلم میدهند و به آن رنگوبوی فرهنگیِ دورهٔ خود را میبخشند. »
جمعبندی
برای تماشاگرانی که از خونآشامهای اسطورهای، فضای تیره و موسیقی پرشور لذت میبرند، «ملکهٔ نفرینشدگان» اثری دیدنی است؛ نه به سبب کمال روایی، بلکه بهسبب جهان پرزرقوبرق و حالوهوای یگانهای که با جسارت میآفریند.



ثبت دیدگاه