نقد و بررسی
نقد سرگروهبان (The Master Sergeant) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان جنایت و گریز «گروهبان» داستانی جنایی را از دل یک فرار آغاز میکند: حجت، مردی آلوده به فساد و خشونت، پس از کشتن همسرش راه جنوب را در پیش میگیرد و میکوشد با یاری رحمان از مرز آبی بگذرد. مأموران در تعقیب او هستند و مسیر گریز، بهتدریج به رشتهای از برخوردها و جنایتهای تازه بدل میشود.
بااینحال، فیلم تنها بر تعقیبوگریز تکیه ندارد؛ ورود مختار، جانشین گروهبان کشتهشده و عموی حجت، داستان را از ماجرای فرار به عرصهای اخلاقی و خانوادگی میکشاند. این جابهجایی در کانون روایت، هم امتیاز فیلم است و هم منشأ بخشی از ناپایداری آن. نیمه نخست با پرسشی روشن پیش میرود: آیا حجت خواهد گریخت و مأموران به او خواهند رسید؟
اما هنگامی که مسیر داستان به سمت مناسبات خانوادگی و ازدواج احتمالی او با مریم میپیچد، فیلم میکوشد جنایت، مجازات، خویشاوندی و امکان بازگشت را در یک قاب جمع کند. این گسترش ظرفیت دراماتیک دارد، ولی پیوند میان این خطها همیشه بهاندازه کافی محکم نیست. تعلیق و معمای قتل جذابیت اصلی فیلم در آغاز، از تعارضی ساده و مؤثر نیرو میگیرد: مردی گریزان در برابر مأمورانی که باید او را پیدا کنند.
سفر شبانه با قایق، مرز آبی و خطر بازداشت، ابزارهایی آشنا در سینمای جناییاند؛ اما همین عناصر به روایت ضرباهنگ و مقصد میدهند. تماشاگر میداند فرار نمیتواند بیهزینه بماند، ولی انتظار دارد ببیند هر تصمیم حجت چگونه حلقه محاصره را تنگتر میکند. قتل قایقران و گروهبان به دست رحمان، دامنه بحران را گسترش میدهد و فضای داستان را تیرهتر میسازد.
« مأموران در تعقیب او هستند و مسیر گریز، بهتدریج به رشتهای از برخوردها و جنایتهای تازه بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از این لحظه، موضوع فقط فرار یک متهم نیست؛ خشونت به زنجیرهای سرایت میکند که قربانیان تازهای میسازد. بااینهمه، معمای جنایی فیلم پیچیدگی چندانی ندارد. سرنخها و مسیر روایت بهگونهای پیش میروند که حدسزدن جهت کلی ماجرا دشوار نیست. فیلم بیشتر به تنش موقعیت و انتظار برای رویاروییها متکی است تا به معماری دقیق یک راز.
این انتخاب لزوماً ناکام نیست: داستانی جنایی میتواند بهجای غافلگیریهای پیاپی، بر پیامدهای اخلاقی جرم تمرکز کند. اما «گروهبان» گاهی میان این دو هدف معلق میماند؛ نه معمایی چنان پیچیده میسازد که ذهن مخاطب را درگیر حلکردن آن کند و نه پیامدهای روانی جنایت را آنقدر عمیق میکاود که جای خالی رازپردازی را پر کند.
حجت؛ مرکز ثقل ناپایدار حجت محور روایت است و بازی ناصر ملکمطیعی به او حضوری پررنگ میبخشد. او با تسلط بر قاب و توانایی در انتقال خشونت مهارشده، شخصیت را به نیرویی بدل میکند که حتی در سکوت نیز توجه را به خود میکشاند. این حضور برای فیلمی که بخش مهمی از کشش خود را از تعقیب و تهدید میگیرد، سرمایهای جدی است: حجت صرفاً موضوع جستوجوی مأموران نیست، بلکه با هر حضور، حس خطر را دوباره به صحنه بازمیگرداند.
بااینحال، قدرت بازیگر همیشه با عمق شخصیتپردازی همراه نمیشود. گذشته و انگیزههای حجت به اندازهای روشن نمیشوند که اعمالش از سطح کنشهای داستانی فراتر بروند. او مرتکب جنایتی سنگین شده، از پیامدهای آن میگریزد و بعد در مسیر تازهای قرار میگیرد؛ اما فیلم کمتر مکث میکند تا نشان دهد چه شکافی درونی، چه خودفریبی یا چه نیاز عاطفی او را به این انتخابها رسانده است.
« از این لحظه، موضوع فقط فرار یک متهم نیست؛ خشونت به زنجیرهای سرایت میکند که قربانیان تازهای میسازد. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، تماشاگر میتواند حضور او را حس کند، بیآنکه لزوماً به جهان درونیاش راه یابد. همین فاصله، در برابر بازی گیرا و شخصیت محوری حجت محسوستر میشود. فیلم چهرهای نافذ در مرکز خود دارد، اما همه ظرفیتهای آن چهره را به درامی روانشناختی تبدیل نمیکند. حجت بیشتر از آنکه شخصیتی پیچیده باشد، کانونی برای حرکت ماجرا و انباشتهشدن خطر است.
مختار، مریم و بازگشت به نظم ورود مختار، عموی حجت و جانشین گروهبان مقتول، مهمترین تغییر جهت داستان را رقم میزند. او فقط مأموری در پی اجرای وظیفه نیست؛ نسبت خانوادگیاش با حجت، تعقیب را به موقعیتی دوگانه تبدیل میکند. در برابر او، قانون و پیوند خونی قرار میگیرند؛ و همین تعارض میتوانست هستهای اخلاقی و پرکشمکش برای فیلم بسازد.
مختار با منصرفکردن حجت از عبور از مرز، مسیر فرار را متوقف میکند و راه را برای طرح پرسشی دشوارتر باز میگذارد: آیا بازگشت به جامعه ممکن است، وقتی گناه هنوز پاسخ نگرفته است؟ پیوند حجت با مریم، دختر گروهبان، این پرسش را حساستر میکند. چنین رابطهای میتواند از نظر دراماتیک درباره بخشایش، مصلحت و فراموشی سخن بگوید؛ اما فیلم زمینه عاطفی و اخلاقی لازم را برای باورپذیرشدن این دگرگونی بهطور کامل فراهم نمیآورد.
مریم و دیگر شخصیتهای پیرامونی بیشتر در نسبت با تصمیمها و بحرانهای حجت تعریف میشوند تا بر پایه خواستهها و کشمکشهای مستقل خودشان. از همین رو، امکانهای بالقوه این خط داستانی از عمق واقعی آن پیشی میگیرد. مرز؛ چشمانداز و حالوهوا فضای مرزی در «گروهبان» صرفاً پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ با داستان فرار پیوندی طبیعی دارد و حس تعلیق را تقویت میکند.
« در نتیجه، تماشاگر میتواند حضور او را حس کند، بیآنکه لزوماً به جهان درونیاش راه یابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در این جهان، مرز هم راه خروج است و هم حدی که آدمها را در برابر انتخابهایشان قرار میدهد. قایق، شب و پاسگاه، اجزای فضاییاند که حرکت در آن بیش از آنکه رهاییبخش باشد، به تداوم اضطراب میانجامد. شخصیتها میکوشند از موقعیتی بگریزند، اما هر گام، آنها را با پیامدی تازه روبهرو میکند.
سیاهوسفید بودن تصویر نیز به این فضا کیفیتی رازآلود میدهد. تضاد روشنایی و تاریکی، با وضع اخلاقی داستان هماهنگ است: جهانی که در آن مرز میان گناهکار، همراه و مأمور همیشه ساده و بیابهام نیست. این انتخاب بصری بیش از آنکه به خودنمایی سبکی بینجامد، به فیلم بافتی متمایز میدهد و فضای سرد و پرخطر روایت را تقویت میکند.
البته جلوه تصویری نمیتواند بهتنهایی جای خالی پرداخت دقیقتر شخصیتها یا پیچیدگی بیشتر معما را پر کند؛ کارکرد اصلیاش ساختن حالوهوایی است که داستان در آن بهتر نفس میکشد. ریتم و ساختار روایت ریتم فیلم یکدست نیست. بخشهای مربوط به تعقیب و گریز، مقصدی روشن دارند و بهواسطه خطر بازداشت یا خشونت تازه، کشش ایجاد میکنند؛ اما در میان آنها صحنههایی به چشم میخورد که طولانیتر از نیاز دراماتیک خود ادامه مییابند.
وقتی روایت از حرکت بازمیایستد، فیلم همیشه با گفتوگو یا کنش تازهای تنش را جایگزین نمیکند. حاصل آن است که برخی لحظات، بهجای انباشتن معنا یا تعلیق، صرفاً گذر زمان را طولانی میکنند. ساختار داستان نیز از دو نیروی متفاوت تغذیه میشود: جنایت و تعقیب از یکسو، و امکان بازگشت حجت به زندگی عادی از سوی دیگر.
« در این جهان، مرز هم راه خروج است و هم حدی که آدمها را در برابر انتخابهایشان قرار میدهد. »
قوتها و کاستیها
این دو خط میتوانستند تقابل مؤثری بسازند، بهویژه اگر فیلم پیوند میان مسئولیت کیفری و پذیرش اجتماعی را جدیتر میگرفت. اما تغییر لحن و جهت روایت گاه چنان سریع رخ میدهد که گذار میان آنها بهقدر کافی پرداختهشده به نظر نمیرسد. در نتیجه، پایانبندی اخلاقی داستان ــ بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود ــ بیش از آنکه از تحول تدریجی شخصیتها برآید، متکی به چرخشهای خود روایت میماند.
جایگاه بازی و عناصر اجرایی حضور ناصر ملکمطیعی مهمترین عامل پیونددهنده فیلم است. او به حجت نیرویی میدهد که ضعفهای فیلمنامه را تا اندازهای میپوشاند و در صحنههای پرتنش، وزن لازم را به ماجرا میبخشد. بازی او بر وقار و اقتدار تصویری تکیه دارد؛ خصیصهای که در نقش مردی گریزپا و خطرناک، بهجای آنکه شخصیت را صرفاً خشن کند، به او نوعی ابهام و جذابیت نمایشی میدهد.
در کنار او، جهان فیلم به شخصیتهای مکمل وابسته است: رحمان که با خشونتش بحران را تشدید میکند، مختار که میان وظیفه و خویشاوندی قرار میگیرد، و مریم که امکان ورود داستان به قلمرو عاطفه را فراهم میسازد. اما این چهرهها به یک اندازه مجال پرداخت نمییابند. برخی بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی مستقل؛ ازاینرو، وزن اخلاقی رخدادها گاه از وزن عاطفی شخصیتها بیشتر است.
فیلم رویدادهای مهمی را پیش میکشد، اما همیشه فرصت کافی نمیدهد تا اثر آنها در روان آدمها رسوب کند. جمعبندی «گروهبان» فیلمی جنایی با فضایی قابلاعتنا و مرکز اجرایی نیرومند است. تعقیب حجت، قتلهای پیدرپی و چشمانداز مرزی، از همان ابتدا زمینهای برای تعلیق میسازند؛ تصویر سیاهوسفید نیز به این جهان کیفیتی رازآلود و متمایز میبخشد.
« اما تغییر لحن و جهت روایت گاه چنان سریع رخ میدهد که گذار میان آنها بهقدر کافی پرداختهشده به نظر نمیرسد. »
جمعبندی
بازی ناصر ملکمطیعی، بهویژه در نقش محوری، عامل اصلی گیرایی فیلم است و مانع میشود ضعفهای روایی تمام توجه را به خود جلب کنند. در سوی دیگر، معمای قتل ساده و پیشبینیپذیر میماند، انگیزهها و شخصیتها عمق کافی پیدا نمیکنند و ریتم در بخشهایی از حرکت میافتد. همچنین، گذار از داستان فرار و جنایت به سوی امکان ازدواج و بازگشت، ظرفیت اخلاقی جالبی دارد، اما به پرداختی استوارتر نیازمند است.
فیلم در بهترین لحظاتش از دل موقعیتهای مرزی، حس خطر و تعارض میآفریند؛ در لحظات کمرمقتر، به همان موقعیتها بسنده میکند و از کاوش عمیقتر در پیامدهایشان بازمیماند. حاصل، اثری نابرابر اما دیدنی است که بیش از پیچیدگی معمای خود، با حالوهوای تیره و حضور پرقدرت بازیگر اصلی در خاطر میماند.


ثبت دیدگاه