نقد و بررسی
نقد File not found. (Twenty-Four Eyes) | 1954
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و افق تاریخی آن «بیستوچهار چشم» ساختهٔ کیسوکه کینوشیتا، درامی ژاپنی از ۱۹۵۴ است که با اقتباس از رمان ساکائه تسوبوی، زندگی آموزگاری روستایی و دوازده شاگردش را در امتداد نزدیک به دو دهه دنبال میکند. فیلم در روزگاری ساخته شد که جامعهٔ ژاپن هنوز با خاطرهٔ جنگ و پیامدهای شکست دستوپنجه نرم میکرد؛ از همین رو، روایت مدرسه و روستا بهتدریج از خاطراتی ساده و روزمره فراتر میرود و به تأملی دربارهٔ هزینهٔ اطاعت، ملیگرایی و خشونت بدل میشود.
بااینهمه، اثر بیش از آنکه بیانیهای سیاسی باشد، مرثیهای انسانی برای زندگیهایی است که مسیرشان زیر فشار تاریخ تغییر میکند. روایت؛ از کلاس درس تا گذر زمان ساختار فیلم بر جابهجایی میان لحظههای کوچک و دورههای تاریخی بنا شده است. آشنایی آموزگار جوان، هیساکو اویشی، با شاگردانش ابتدا در جزئیات ملموس شکل میگیرد: حضور در کلاس، بازی، آواز و رفتوآمد میان مدرسه و خانههای روستایی.
سپس گذر زمان، کودکان را از جهان نسبتاً محفوظ مدرسه بیرون میبرد و آنان را با مسئولیتهای خانوادگی، فقر و دگرگونیهای اجتماعی روبهرو میکند. فیلم این تحولات را نه با یک رشته رخدادهای پرشتاب، بلکه با بازگشت به آدمها و مکانهایی آشنا میسازد؛ هر دیدار تازه، فاصلهٔ میان آنچه بودهاند و آنچه زندگی از آنان ساخته است را آشکار میکند.
« روایت؛ از کلاس درس تا گذر زمان ساختار فیلم بر جابهجایی میان لحظههای کوچک و دورههای تاریخی بنا شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه به اثر حسِ یادآوری میبخشد: گذشته در آن چیزی نیست که بسته و تمام شده باشد، بلکه نیرویی زنده است که بر اکنون سایه میاندازد. عنوان فیلم نیز به دوازده کودک و بیستوچهار چشم آنان اشاره دارد؛ اما اهمیتش فراتر از شمارش است. این چشمها نماد جمعیاند که آموزگار میکوشد هر عضو آن را بهصورت فردی ببیند، با نیازها و سرگذشت خاص خودش.
آموزگار و شاگردان؛ پیوندی فراتر از آموزش هستهٔ عاطفی فیلم رابطهٔ اویشی با شاگردان است. او آموزگاری نیست که تنها درسهای رسمی را منتقل کند؛ به شرایط خانه و زندگی کودکان توجه دارد و میکوشد میان اقتدار مدرسه و همدلی انسانی تعادل برقرار سازد. ارزش این رابطه در آن است که پیوندشان یکسویه نمیماند: شاگردان نیز نگاه او به جهان را شکل میدهند و خاطرهٔ کلاس در ذهن هر دو سوی این رابطه باقی میماند.
فیلم در ترسیم این پیوند، از لحظههای کوچک بهره میگیرد، نه از سخنرانیهای پرطمطراق. همین رویکرد به عاطفهاش اعتبار میبخشد. تماشاگر میبیند که محبت، در این جهان، بیشتر در توجه و همراهی معنا پیدا میکند تا در کلمات. در عین حال، بعضی از شخصیتهای شاگردان بهسبب شمار زیادشان مجال رشد یکسانی نمییابند.
« عنوان فیلم نیز به دوازده کودک و بیستوچهار چشم آنان اشاره دارد؛ اما اهمیتش فراتر از شمارش است. »
شخصیتها و اجرا
گاه آنان بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل با مسیرهای کاملاً متمایز باشند، نمایندگان تجربههای مشترک نسلی به نظر میرسند؛ هرچند همین جمعیبودن با مضمون فیلم تناسب دارد. بازیها و حضور هیدکو تاکامینه هیدکو تاکامینه در نقش اویشی بار اصلی عاطفی فیلم را بر دوش دارد. بازی او بهجای تأکید بر نمایش بیرونی اندوه، بر تغییرات آرام شخصیت تکیه میکند: از شور و تازگی سالهای نخست تا پختگی و سنگینی تجربههای بعدی.
این تحول، پیوند میان آموزگار و شاگردان را به نیرویی قابل لمس تبدیل میکند. حضور اویشی نه بینقص و دور از دسترس، بلکه انسانی و آسیبپذیر است؛ او نیز از قضاوت اطرافیان و محدودیتهای زمانه برکنار نمیماند. بازی گروهی کودکان نیز بخش مهمی از تأثیر فیلم است. تعاملها غالباً طبیعیاند و حسِ بازیگوشی و صمیمیت دارند؛ همین ویژگی باعث میشود تماشاگر به کلاس بهعنوان فضایی زنده باور کند.
گذار بازیگران خردسال به دورهٔ بزرگسالی نیز به استمرار روایت کمک میکند و حس رشد را تقویت میسازد. فیلم گاهی احساس را آشکارا به پیشزمینه میآورد، اما اجرای بازیگران مانع میشود که همهچیز صرفاً به تصنعیترین شکل ملودرام فروکاسته شود. تصویر، طبیعت و آهنگ روایت تصویر سیاهوسفید فیلم، روستا و چشمانداز جزیره را با آرامشی شاعرانه ثبت میکند.
« بازیها و حضور هیدکو تاکامینه هیدکو تاکامینه در نقش اویشی بار اصلی عاطفی فیلم را بر دوش دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دریا، مسیرهای روستایی و فضای مدرسه صرفاً پسزمینهٔ داستان نیستند؛ این مکانها حافظهٔ مشترک شخصیتها را در خود نگه میدارند. بازگشت به منظرههای آشنا در گذر سالها، هم زیبایی طبیعت را برجسته میکند و هم تغییرناپذیری آن را در برابر زندگیهای دگرگونشونده به رخ میکشد. ترکیببندیها اغلب ساده و روشناند و به بازیها و رابطهها مجال میدهند که مرکز توجه بمانند.
ریتم آرام فیلم با همین نگاه سازگار است: کینوشیتا به تماشاگر فرصت میدهد در زمان بماند و وزن تغییرات را احساس کند. اما این انتخاب بیهزینه نیست. مدت طولانی اثر و تکرار برخی مکثهای عاطفی ممکن است برای مخاطبی که انتظار روایتی فشردهتر دارد خستهکننده باشد. گاه میتوان احساس کرد صحنهای پس از آنکه معنایش را رسانده، همچنان بر اندوه خود تأکید میکند.
پس کُندی فیلم هم بخشی از شیوهٔ بیانی آن است و هم یکی از محدودیتهایش. ضدجنگبودن و سیاست روزمره موضع ضدجنگ فیلم از مسیر زندگی عادی مردم شکل میگیرد، نه از نمایش نبرد. اثر نشان میدهد چگونه ایدئولوژیهای کلان وارد کلاس، خانواده و آیندهٔ جوانان میشوند و انتخابهای شخصی را محدود میکنند.
« ترکیببندیها اغلب ساده و روشناند و به بازیها و رابطهها مجال میدهند که مرکز توجه بمانند. »
قوتها و کاستیها
این نگاه، قدرت خاصی دارد: جنگ را نه رویدادی دوردست، بلکه نیرویی میبیند که آرامآرام به زندگی روزمره نفوذ میکند. به همین دلیل، تأکید فیلم بر صلح و بر حق کودکان برای داشتن آیندهای مستقل، با رابطهٔ معلم و شاگردان پیوندی طبیعی پیدا میکند. بااینحال، پیام سیاسی در بعضی لحظهها مستقیم بیان میشود و ظرافت دراماتیک فیلم را کاهش میدهد.
برخی مواضع اخلاقی بهروشنی صورتبندی میشوند، گویی فیلم نگران است که تماشاگر معنای تجربهها را درنیابد. در نتیجه، اثر میان دو گرایش در نوسان است: از یک سو به جزئیات زندگی مجال سخنگفتن میدهد و از سوی دیگر گاه معنای سیاسی و عاطفی آن جزئیات را آشکارا توضیح میدهد. این صراحت از نیروی تاریخی فیلم کم نمیکند، اما ممکن است برای برخی مخاطبان احساسِ تأکید بیش از اندازه ایجاد کند.
احساسگرایی و مرز ملودرام «بیستوچهار چشم» بیپرده به اندوه نزدیک میشود. اشک، فقدان و خاطره در جهان آن جایگاهی محوری دارند و فیلم از تأثیرگذاری عاطفی خود آگاه است. در بهترین لحظهها، این عاطفه از دل شناخت تدریجی شخصیتها میجوشد؛ تماشاگر میداند چه چیزهایی از دست میرود، چون پیشتر در شادیها و عادتهای سادهٔ آنان شریک شده است.
« بااینحال، پیام سیاسی در بعضی لحظهها مستقیم بیان میشود و ظرافت دراماتیک فیلم را کاهش میدهد. »
جمعبندی
اما در بخشهایی، تکرار لحظههای دردناک و تأکید مستقیم بر رنج، خطر احساساتگرایی را پدید میآورد. این ویژگی را میتوان هم نقطهضعف دانست و هم بخشی از سنت ملودرامایی فیلم. کینوشیتا میخواهد اندوه را قابل لمس کند، نه اینکه آن را پشت فاصلهگذاری سرد پنهان سازد. بااینحال، میان صداقت عاطفی و فشار بر احساس تماشاگر مرزی باریک وجود دارد و فیلم همیشه از آن با ظرافت عبور نمیکند.
ارزیابی اثر تا اندازهای به این بستگی دارد که تماشاگر با بیان آشکار و عاطفی آن همراه شود یا از اصرارش فاصله بگیرد. جمعبندی «بیستوچهار چشم» فیلمی است دربارهٔ آموزش، حافظه و بهای تاریخیِ ازدسترفتن امکانهای انسانی. قدرت اصلیاش در نگاه مهربانانه به شاگردان و آموزگارشان، بازیهای باورپذیر و پیوند میان چشمانداز روستایی و گذر سالهاست.
در برابر، ریتم کند، طول زیاد و گرایش به تأکید عاطفی و سیاسیِ مستقیم میتوانند اثر را نابرابر کنند. بااینهمه، فیلم در تصویرکردن نسلی که زندگیاش میان امیدهای شخصی و نیروهای بزرگتر گرفتار میشود، به تأملی ماندگار دست مییابد؛ تأملی که اندوه را نه پایانِ معنا، بلکه یادآوریِ ارزشِ مراقبت، آموزش و صلح میداند.
« اما در بخشهایی، تکرار لحظههای دردناک و تأکید مستقیم بر رنج، خطر احساساتگرایی را پدید میآورد. »



ثبت دیدگاه