نقد و بررسی
نقد لیلا مجنون (Laila Majnu) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی افسانهای در زمانهای معاصر «لیلا مجنون» ساختهٔ ساجد علی، روایتی امروزی از یکی از نامآشناترین افسانههای عشق ناکام است؛ اما بهجای آنکه صرفاً داستانی کهن را در جامهای تازه بازگو کند، میکوشد فاصلهٔ میان شور عاشقانهٔ اسطورهای و تجربهٔ جوانان امروز را به تصویر بکشد. لیلا و قیس در کشمیر معاصر زندگی میکنند، اما موانع پیش رویشان از جنس زمان نیست: دشمنی خانوادگی، مناسبات قدرت، توقعات اجتماعی و تصمیمهایی که دیگران به جای آنان میگیرند.
فیلم از همان آغاز میان این دو جهان حرکت میکند؛ جهان پرتحرک جوانی و جهان سنگین سنت و کینهای که گویی نسلبهنسل دستبهدست شده است. دستمایهٔ آشنای داستان هم فرصت فیلم است و هم خطر آن. تماشاگر از پیش میداند عشق در این روایت با آسودگی و وصال آسان همراه نخواهد بود. بنابراین جذابیت اصلی، نه غافلگیری در سرنوشت، بلکه تماشای چگونگی دگرگونی دو شخصیت و معنایی است که فیلم به افسانه میبخشد.
«لیلا مجنون» در بهترین لحظههایش از همین آشنایی بهره میگیرد؛ در لحظههایی که نشانههای یک عشق بزرگ را در جزئیات روزمره و نگاههای کوتاه پیدا میکند. شکلگیری عشق و شتاب روایت نیمهٔ نخست فیلم، دلنشینترین بخش آن است. رابطهٔ لیلا و قیس با بازیگوشی، کنجکاوی و کشش متقابل شکل میگیرد و فضای کشمیر به آن حالوهوایی ملموس میدهد.
فیلم برای مدتی از تراژدی محتوم فاصله میگیرد و به تماشاگر مجال میدهد این دو را نه فقط نامهای افسانهای، بلکه جوانانی با خلقوخو و آرزوهای خاص خود ببینند. لیلا سرزنده و جسور است و نگاهش به زندگی بر زیستن در لحظه تأکید دارد؛ قیس نیز ابتدا بیش از آنکه عاشقی تراژیک باشد، جوانی برخوردار و تا اندازهای لوس به نظر میرسد.
« دستمایهٔ آشنای داستان هم فرصت فیلم است و هم خطر آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، رابطه گاهی سریعتر از آن پیش میرود که شناخت و نزدیکی عاطفی شخصیتها آن را پشتیبانی کند. دلباختگی قیس چنان پرشتاب از علاقه به شور فراگیر میرسد که بخشی از تماشاگران ممکن است آن را باور نکنند. فیلم از نیروی افسانه برای پر کردن این فاصله کمک میگیرد، اما درام معاصر به شخصیتپردازی دقیقتری نیاز دارد: باید دید چرا این دو، فراتر از کشش اولیه، برای یکدیگر یگانه میشوند.
در نتیجه، بعضی لحظههای عاشقانه اثرگذارند و بعضی دیگر بیشتر به ضرورت قصه خدمت میکنند تا به منطق درونی رابطه. آویناش تیواری و دگرگونی قیس نقطهٔ اتکای اصلی فیلم بازی آویناش تیواری در نقش قیس است. او مسیر شخصیت را نه با یک تغییر ناگهانی و پراغراق، بلکه با جابهجاییهای تدریجی در نگاه، سکوت و رفتار دنبال میکند.
قیس در آغاز خودمحور و سبکسر است؛ اما تجربهٔ عشق و محرومیت، آرامآرام او را از جوانی برخوردار به انسانی بدل میکند که دیگر نمیتواند به جهان پیشین خود بازگردد. تیواری به آشفتگی این دگرگونی جسمیت میبخشد و اجازه نمیدهد قیس صرفاً نمونهای از «عاشق دیوانه» باشد. قدرت بازی او بهویژه در صحنههایی آشکار میشود که گفتار جای چندانی ندارد.
تغییرات چهره و حرکت بدن، احساساتی را منتقل میکنند که گاه دیالوگها بیش از اندازه مستقیم بیانشان میکنند. البته شدت عاطفی اجرای تیواری همیشه با ظرافت فیلمنامه همراه نیست؛ در برخی صحنهها، فیلم از او میخواهد حجم بزرگی از رنج را یکباره حمل کند. بااینهمه، حضور او انسجامی احساسی به بخشهای پراکندهٔ روایت میدهد و باعث میشود تماشاگر در تحول قیس چیزی بیش از نمایش صرفِ رنج ببیند.
« بااینحال، رابطه گاهی سریعتر از آن پیش میرود که شناخت و نزدیکی عاطفی شخصیتها آن را پشتیبانی کند. »
شخصیتها و اجرا
لیلا؛ شور زندگی در سایهٔ تراژدی تریپتی دیمری برای لیلا سرزندگی و استقلالی خوشایند میآفریند. او را به شخصیتی منفعل و صرفاً گرفتار تقدیر تبدیل نمیکند؛ لیلا در آغاز اهل شوخی، انتخاب و واکنش است و همین ویژگیها به رابطهٔ عاشقانه جان میدهد. دیمری در کنار تیواری شیمی قابلقبولی دارد و حضورش کمک میکند نیمهٔ نخست فیلم از یک سویه شدن دور بماند.
بااینحال، هرچه روایت بیشتر به سوی تراژدی میرود، امکان رشد مستقل لیلا محدودتر میشود. فیلم او را میان خواست شخصی و فشار خانواده قرار میدهد، اما در ادامه بیش از آنکه به تجربهٔ درونی او مجال دهد، از او برای پیش بردن مسیر رنج قیس بهره میگیرد. این انتخاب از نظر سنت داستان عاشقانه قابلفهم است، ولی در بازخوانی معاصر پرسشی برمیانگیزد: آیا لیلا به اندازهٔ قیس صاحب جهان عاطفی و ارادهٔ مستقل است؟
پاسخ فیلم همیشه قانعکننده نیست، هرچند بازی دیمری در لحظههای حساس به شخصیت گرما و شأن میبخشد. خانوادهها، سنت و تراژدی دشمنی دیرینهٔ دو خانواده، مانع بیرونی اصلی قصه است؛ اختلافی ریشهدار که بر سر زمین و قدرت شکل گرفته و زندگی جوانان را زیر سایهٔ خود میگیرد. فیلم در این بخش، عشق را در برابر مجموعهای از روابط اجتماعی قرار میدهد، نه صرفاً در برابر بدخواهی یک فرد.
خانوادهها در جهان اثر حامل خاطره، آبرو و اقتداری هستند که به آسانی کنار نمیروند. تصمیمگیری دربارهٔ آیندهٔ فرزندان، بیش از آنکه به خواست آنان وابسته باشد، تابع همین مناسبات است. این زمینه ظرفیت دراماتیک خوبی دارد، اما گاه روایت به جای آنکه پیچیدگی این ساختار را بکاود، از آن بهعنوان ماشینی برای تولید مصیبت استفاده میکند.
« لیلا؛ شور زندگی در سایهٔ تراژدی تریپتی دیمری برای لیلا سرزندگی و استقلالی خوشایند میآفریند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فشارها و موانع پیدرپیاند و فرصت مکث یا تغییر لحن کم میشود. وقتی هر گره با رنجی سنگینتر پاسخ میگیرد، احساس تراژدی ممکن است از اندوه به فرسودگی برسد. فیلم در این لحظهها میخواهد عظمت عشق را از راه شدت درد ثابت کند، حال آنکه گاه یک سکوت یا انتخاب سنجیده میتوانست تأثیری ماندگارتر داشته باشد.
موسیقی و فضای دیداری موسیقی یکی از مهمترین ابزارهای عاطفی فیلم است. ترانهها صرفاً میانپردههایی خوشآهنگ نیستند؛ آنها به شکلگیری فضای عاشقانه کمک میکنند و در جاهایی احساساتی را بیان میکنند که روایت در گفتوگوها از انتقالشان بازمیماند. موسیقی با بافت ملودیک خود، پیوندی میان شور جوانی و اندوهی که بهتدریج بر داستان سایه میاندازد برقرار میکند.
همین وجه است که پس از پایان فیلم نیز در ذهن میماند. فضای کشمیر نیز به اثر هویتی دیداری میدهد. چشماندازها، خانهها و موقعیتهای اجتماعی، داستان را از یک ملودرام بیمکان جدا میکنند و به آن رنگوبویی مشخص میبخشند. اما فیلم همیشه از این ظرفیت برای تقویت معنا استفاده نمیکند؛ گاهی زیبایی فضا بیش از آنکه در تجربهٔ شخصیتها حل شود، به پسزمینهای شاعرانه بدل میشود.
با وجود این، هماهنگی موسیقی و تصویر در بخشهایی از فیلم، همان کیفیت رؤیایی و افسانهگون را پدید میآورد که روایت به آن نیاز دارد. ریتم، فیلمنامه و اثرگذاری عاطفی فیلمنامه میان دو گرایش در نوسان است: از یک سو میخواهد عشق را در جزئیات زندگی روزمره و رفتارهای جوانانه ریشهدار کند، و از سوی دیگر به سوی عظمت اسطورهای و سرنوشت محتوم میرود.
« فشارها و موانع پیدرپیاند و فرصت مکث یا تغییر لحن کم میشود. »
قوتها و کاستیها
این دو گرایش همیشه بهخوبی در هم نمیآمیزند. برخی رخدادها ناگهانی به نظر میرسند و پیوند میان علت و واکنش در همهٔ بخشها استحکام یکسانی ندارد. در نتیجه، ممکن است تماشاگر از نظر عاطفی با صحنهای همراه شود، اما از نظر منطقی هنوز گذار شخصیت به آن نقطه را نپذیرفته باشد. تفاوت نیمهٔ نخست و دوم نیز در همینجا محسوس میشود.
بخش آغازین با لحنی سبکتر و پرجنبوجوشتر، رابطه را بنا میکند؛ سپس فیلم وارد قلمرو رنجی فشرده و طولانی میشود. این تغییر برای بازآفرینی اسطوره ضروری است، اما گذار آن چنان نرم نیست که همهٔ مخاطبان را با خود ببرد. گروهی از تماشاگران ممکن است نیمهٔ دوم را سنگین و طاقتفرسا بدانند؛ אחרים در همین انباشت اندوه، سرچشمهٔ تأثیر فیلم را خواهند یافت.
پایانبندی احساسی اثر نیز بر همین انتخاب بنا شده است: بهجای آنکه تراژدی را به رویدادی صرفاً داستانی تقلیل دهد، میکوشد آن را به تصویری شاعرانه از پیوندی فراتر از زندگی بدل کند، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود. جمعبندی «لیلا مجنون» فیلمی نابرابر، اما صاحب نیروی عاطفی روشن است.
نیمهٔ نخست با فضای دلنشین، بازیگوشی رابطه و جاذبهٔ دو شخصیت تماشاگر را جذب میکند؛ بازی آویناش تیواری و موسیقی نیز بخش مهمی از بار احساسی اثر را به دوش میکشند. در مقابل، شکلگیری شتابزدهٔ عشق، ناهماهنگیهای فیلمنامه و تراکم مصیبتها از انسجام آن میکاهند. لیلا نیز با وجود جذابیت آغازین، در ادامه به اندازهٔ قیس مجال حضور مستقل پیدا نمیکند.
« این دو گرایش همیشه بهخوبی در هم نمیآمیزند. »
جمعبندی
ارزش فیلم بیش از آنکه در تازگی طرح یا دقت کامل روایت باشد، در تلاشش برای پیوند دادن افسانهای کهن با تجربهٔ جوانان امروز و در تواناییاش برای ساختن حالوهوایی ماندگار نهفته است. این اثر برای مخاطبی که از عاشقانههای تراژیک، موسیقی پررنگ و احساسات بیپرده استقبال میکند، میتواند تجربهای تأثیرگذار باشد؛ اما تماشاگرانی که به روایت مهارشده و منطق روانشناختی دقیق نیاز دارند، احتمالاً با شتاب و سنگینی آن فاصله خواهند گرفت.



ثبت دیدگاه