نقد و بررسی
نقد گلدفینگر (Goldfinger) | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در جهان جیمز باند «گلدفینگر» ساختهٔ گای همیلتون، سومین فیلم مجموعهٔ جیمز باند و اثری است که بسیاری از ویژگیهای آشنای این مجموعه را به صورتی روشن و اثرگذار کنار هم مینشاند: مأمور خوشپوش، دشمنی ثروتمند و خودشیفته، ابزارهای نامتعارف، مکانهای چشمنواز و طنزی که در دل تعقیبوگریز و تهدیدهای مرگبار جا خوش میکند.
فیلم در سال ۱۹۶۴ به نمایش درآمد و بر پایهٔ رمانی از ایان فلمینگ ساخته شد؛ اما اهمیتش تنها به اقتباس از یک داستان جاسوسی محدود نیست. «گلدفینگر» در شکلدادن به تصویر سینمایی باند نقشی محوری دارد و نشان میدهد چگونه میتوان جاسوسی را به نمایشی پرزرقوبرق و سرگرمکننده بدل کرد. این فیلم، در عین حال، اثری متعلق به زمانهٔ خود است.
جهانش بر پایهٔ شکوه، تجمل و تهدیدهای بزرگ ساخته شده؛ از خودروهای ویژه و مهمانیهای مجلل گرفته تا طرحی که پای فورت ناکس و اقتصاد جهانی را به میان میکشد. تماشاگر امروز ممکن است بعضی از این عناصر را اغراقآمیز یا کهنه ببیند، اما همین فاصلهٔ تاریخی بخشی از جذابیت تماشاست: میتوان هم از خیالپردازی فیلم لذت برد و هم قراردادهای سینمای عامهپسند آن دوره را در آن بازشناخت.
روایت و ضرباهنگ داستان با مأموریتی آغاز میشود که باند را به سوی اوریک گلدفینگر، سرمایهداری مرموز و شیفتهٔ طلا، میکشاند. آنچه ابتدا نظارتی نسبتاً ساده به نظر میرسد، بهتدریج به پروندهای پیچیدهتر و پرخطرتر بدل میشود. باند با زیر نظر گرفتن رفتار و معاملات گلدفینگر، سرنخهایی از نقشهای بزرگ به دست میآورد؛ نقشهای که تهدیدش از چارچوب یک سرقت معمولی فراتر میرود.
« این فیلم، در عین حال، اثری متعلق به زمانهٔ خود است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روایت، بهجای آنکه از همان ابتدا یکسره در مسیر اکشن حرکت کند، مدتی صرف بازیهای روانی، رقابت و کشف تدریجی میکند. این انتخاب به فیلم فرصت میدهد شخصیتها و فضای داستان را جا بیندازد، اما همیشه به سود آن تمام نمیشود. بخشهایی از میانهٔ فیلم مکثهای طولانیتری دارند و برخی رفتوآمدها یا گفتوگوها، بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار ماجرایی پرشتاب دارند، میتوانند کشدار به نظر برسند.
از سوی دیگر، همین مکثها گاه به تعلیق کمک میکنند: فیلم اجازه میدهد گلدفینگر آرامآرام از یک نام و چهره به تهدیدی ملموس تبدیل شود. روایت در بهترین لحظههایش میان کشف اطلاعات و نمایش موقعیتهای پرتنش توازن برقرار میکند، هرچند این توازن در همهٔ بخشها یکسان نیست. شان کانری و چهرهٔ باند شان کانری در نقش جیمز باند، ترکیبی از اعتمادبهنفس، خونسردی و خطر را پیش چشم میگذارد.
جذابیت او تنها به ظاهر آراسته یا شوخیهای دوپهلو وابسته نیست؛ باندِ کانری در لحظههایی که شرایط از کنترل خارج میشود نیز نوعی تسلط و سرسختی دارد. او بهندرت اجازه میدهد ترس آشکار شود، و همین آرامشِ حسابشده، فاصلهای میان شخصیت و خطرهای پیرامونش ایجاد میکند. حضور او در صحنهها چنان مسلط است که حتی در لحظات گفتوگو و نظارهگری، توجه تماشاگر را حفظ میکند.
بااینحال، باند فیلم از نگاه امروز بیمسئله نیست. رفتار او با زنان و شیوهٔ رابطهاش با آنها، بازتاب نگرشهای زمان ساخت فیلم است و ممکن است اکنون بیش از آنکه شوخطبعانه یا دلربا جلوه کند، آزارنده یا نامتوازن به نظر برسد. این جنبه را نمیتوان با کاریزمای بازیگر نادیده گرفت. فیلم از یک سو باند را بهعنوان قهرمانی جذاب میسازد و از سوی دیگر، برای پیشبرد خیالپردازی خود، بارها زنان را در جایگاه همراه، هدف توجه یا ابزار روایت قرار میدهد.
« این انتخاب به فیلم فرصت میدهد شخصیتها و فضای داستان را جا بیندازد، اما همیشه به سود آن تمام نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
آگاهی از این تناقض، تماشای فیلم را پیچیدهتر و نقادانهتر میکند. گلدفینگر و شخصیتهای پیرامونی گرت فروبه در نقش گلدفینگر بهجای آنکه شروری پرتحرک و نمایشی بسازد، از سنگینی و وقار استفاده میکند. او شخصیتی است که ثروت و قدرت را نه صرفاً وسیله، بلکه بخشی از هویت خود میداند؛ طلا برایش دارایی نیست، وسواس است.
همین خوی مالکانه به شخصیت انسجام میدهد و در برابر سبک بازی چابکتر و طعنهآمیز کانری تضاد جذابی میسازد. گلدفینگر گاه بیش از اندازه توضیح میدهد و طرحش چنان بلندپروازانه است که باورپذیری واقعگرایانهٔ آن سست میشود؛ اما حضور فروبه باعث میشود دشمن اصلی فیلم همچنان تماشایی بماند.
در کنار او، آدجاب، با بازی هارولد ساکاتا، نمونهای از دشمنان کمحرف و تصویری سینمای باند است. قدرت این شخصیت بیش از آنکه از دیالوگ یا پیشینهپردازی بیاید، از ظاهر، حرکت و ابزار نامتعارفش ناشی میشود. فیلم همچنین با شخصیتهایی چون پوسی گالور، با بازی آنر بلکمن، میکوشد در برابر باند حضوری مستقلتر و سرسختتر قرار دهد.
بااینهمه، پرداخت این شخصیتها تابع محدودیتهای روایی و نگرش جنسیتی زمانه است؛ ظرفیت آنها برای پیچیدگی، بیش از آنکه بهتمامی شکوفا شود، گاه در خدمت تنش یا جذابیت صحنه قرار میگیرد. جلوههای بصری، ابزارها و طراحی صحنه یکی از دلایل ماندگاری «گلدفینگر» آن است که برای ساختن لحظههای بهیادماندنی به گفتوگو و تعقیبوگریز بسنده نمیکند.
« آگاهی از این تناقض، تماشای فیلم را پیچیدهتر و نقادانهتر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خودرو، ابزارهای جاسوسی و طراحی محیطها، همگی بخشی از هویت فیلماند. استون مارتین مجهز به ابزارهای ویژه، نمونهٔ برجستهای از این رویکرد است: وسیلهای که هم نشانهٔ تجمل است و هم وعدهٔ ماجراجویی. ابزارها گاهی چنان پررنگ میشوند که خودشان به جاذبهٔ مستقل بدل میگردند و تماشاگر را به انتظار نمایش قابلیت بعدی مینشانند.
طراحی صحنه نیز در ساختن مقیاس و شکوه جهان فیلم سهم دارد. فضاهای مجلل، سطوح براق و نمایشهای بزرگ، با شخصیت گلدفینگر و میل او به نمایش قدرت تناسب دارند. تصویر زن پوشیده از رنگ طلا و حضور آدجاب با کلاه لبهتیز، از آن دسته تصاویرند که در حافظهٔ سینمایی جا میمانند. بااینحال، بعضی از جلوهها و شوخیها با گذر زمان تغییر معنا دادهاند؛ صحنهای که زمانی صرفاً حیرتانگیز یا سرگرمکننده جلوه میکرد، ممکن است اکنون خشونتآمیز، نامناسب یا از نظر اخلاقی ناخوشایند به نظر برسد.
این دگرگونی از ارزش تماشایی فیلم نمیکاهد، اما نشان میدهد که تصویرهای سینما بیرون از زمان خود ثابت نمیمانند. موسیقی و لحن موسیقی جان بری از عناصر اصلی هویت فیلم است. تم اصلی و ترانهٔ «گلدفینگر» با صدای شرلی بسی، از همان آغاز لحنی باشکوه و تهدیدآمیز برقرار میکند. صدای پرقدرت خواننده و تنظیم پرطنین، نام شخصیت را به بخشی از نمایش بدل میسازد؛ ترانه فقط همراهی موسیقایی نیست، بلکه معرفیای پرشکوه از جهان فیلم است.
موسیقی در بخشهای پرتنش نیز با تأکید بر خطر و حرکت، به صحنهها انرژی میدهد و میان زرقوبرق و تهدید پیوند برقرار میکند. لحن فیلم از ترکیب جدیت و شوخی ساخته شده است. خطرهای داستان واقعی و مرگبارند، اما باند اغلب با خونسردی و کنایه از کنارشان میگذرد. این دوگانگی به «گلدفینگر» شخصیت میدهد: فیلم نه میخواهد یک درام جاسوسی کاملاً واقعگرا باشد و نه هجو تمامعیار.
« خودرو، ابزارهای جاسوسی و طراحی محیطها، همگی بخشی از هویت فیلماند. »
قوتها و کاستیها
گاهی این آمیزه بسیار خوشنشین است؛ گاهی نیز شوخیها چنان به قراردادهای قدیمی تکیه میکنند که برای تماشاگر امروز تازگی خود را از دست میدهند. موسیقی، ریتم و تصویرپردازی کمک میکنند این نوسان به بخشی از رنگولعاب اثر بدل شود. باورپذیری و میراث فیلم نقطهٔ آسیبپذیر روایت، مقیاس و منطق نقشهٔ گلدفینگر است.
فیلم از مخاطب میخواهد جاهطلبیای بسیار بزرگ را در چارچوب یک ماجرای سرگرمکننده بپذیرد؛ جزئیاتی که در روایت جاسوسی واقعگرایانه ممکن است پرسشبرانگیز باشند، اینجا زیر سایهٔ نمایش و هیجان قرار میگیرند. این انتخاب برای برخی تماشاگران لذتبخش است، زیرا اجازه میدهد داستان از محدودیتهای روزمره فاصله بگیرد؛ برای برخی دیگر، طرح بیش از اندازه عجیب میشود و تعلیق را تضعیف میکند.
«گلدفینگر» بیش از آنکه بر امکانپذیری نقشه تکیه کند، بر تماشاییبودن آن حساب باز کرده است. همین ویژگی بخشی از میراث فیلم نیز هست. بسیاری از عناصر آن، از مأموریت مستقل آغازین گرفته تا فناوریهای نمایشی و دشمنانی با نشانههای بصری متمایز، در تصویر عمومی جیمز باند تثبیت شدند. فیلم به الگویی بدل شد که آثار بعدی میتوانستند از آن پیروی کنند یا در برابرش واکنش نشان دهند.
بااینحال، موفقیت یک الگو به این معنا نیست که هر بخش آن بینقص است: ریتم نابرابر، طرحی دور از واقعیت و برخی رفتارهای تاریخگذشته همچنان در تجربهٔ تماشای امروز حضور دارند. جمعبندی «گلدفینگر» فیلمی است که بیش از هر چیز با شخصیتپردازی تصویری، موسیقی پرقدرت، بازی کاریزماتیک شان کانری و مجموعهای از لحظههای نمایشی در ذهن میماند.
« موسیقی، ریتم و تصویرپردازی کمک میکنند این نوسان به بخشی از رنگولعاب اثر بدل شود. »
جمعبندی
این اثر گاه کند میشود و نقشهٔ مرکزیاش همیشه از آزمون باورپذیری سربلند بیرون نمیآید؛ بااینهمه، تخیل بصری و آگاهیاش از لذتِ سرگرمکردن، آن را زنده نگه میدارند. تماشای دوبارهٔ آن هم فرصتی برای لذتبردن از یک ماجرای جاسوسی کلاسیک است و هم مجالی برای دیدن تغییر معیارهای فرهنگی و سینمایی.
ارزش فیلم نه در بیعیببودنش، بلکه در آن است که جهانی کامل، پرزرقوبرق و فوراً قابلشناسایی میآفریند؛ جهانی که در آن باند، دشمنانش و ابزارهایش به بخشی از حافظهٔ سینما بدل شدهاند.



ثبت دیدگاه