نقد و بررسی
نقد تاجر ونیزی 2004 (The Merchant of Venice) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک نمایشنامه دشوار اقتباس مایکل رادفورد از «تاجر ونیزی» بیش از آنکه بازگوییِ ساده داستانی کلاسیک باشد، تلاشی است برای روبهرو شدن با اثری که در مرزهای ناپایدار کمدی، عاشقانه و تراژدی حرکت میکند. فیلم به متن ویلیام شکسپیر وفادار میماند، اما با انتخابهای تصویری و تأکید بر تجربه زیسته شخصیتها، پرسشهایی را پیش میکشد که از دل نمایشنامه بیرون میآیند: عدالت در جامعهای نابرابر چه معنایی دارد؟
آیا قانون همواره بیطرف است؟ و چگونه تحقیر و طردشدگی میتوانند میل به انتقام را پرورش دهند؟ رادفورد بهجای آنکه اثر را همچون میراثی ادبی و دور از دسترس عرضه کند، میکوشد نیروی زنده و ناسازگار آن را به سینما منتقل کند؛ کوششی که در لحظاتی درخشان است و در لحظاتی زیر بار زبان و شکوه نمایشی اثر کند میشود.
ونیز؛ زیبایی در سایه تبعیض ونیزِ فیلم، صرفاً پسزمینهای تاریخی برای ماجرا نیست؛ شهری است که تضادهای اخلاقی داستان را در کالبد خود جای میدهد. کانالها، میدانها و فضاهای سنگی، تصویری چشمنواز از شهری بازرگانی و پرجنبوجوش میسازند، اما این زیبایی با نظمی سختگیرانه و مرزبندیشده همراه است.
شهر از یک سو مرکز تجارت و گردش ثروت است و از سوی دیگر، برای گروهی از ساکنانش محدودیت و تحقیر به همراه دارد. بدینترتیب، معماری و فضای عمومی نه تزئینی خنثی، بلکه بخشی از منطق اجتماعی فیلم میشوند. طراحی صحنه و لباس در بازآفرینی دوره تاریخی موفق است، بیآنکه اثر را به نمایشگاهی از اشیای قدیمی بدل کند.
« و چگونه تحقیر و طردشدگی میتوانند میل به انتقام را پرورش دهند؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، آنچه به تصاویر عمق میبخشد صرفاً دقت تاریخی نیست؛ بلکه برخورد میان شکوه شهر و خشونتی است که در مناسبات روزمره آن جریان دارد. رادفورد از همان ابتدا فضایی میسازد که در آن نابرابری نه موضوعی حاشیهای، بلکه نیرویی تعیینکننده در روابط میان شخصیتهاست. شهر بهظاهر متمدن است، اما متمدنبودن آن پرسشی باز باقی میماند.
شایلاک؛ شخصیت در برابر حکم جامعه محور عاطفی و اخلاقی فیلم، بیتردید شایلاک است؛ شخصیتی که آسان میتوان او را در قالب دشمن یا شرور داستان محصور کرد، اما فیلم از چنین سادهسازیای میگریزد. شایلاک هم وامدهندهای سختگیر و آمادهٔ انتقام است و هم انسانی است که بار تحقیر، انزوا و نفرت جمعی را بر دوش میکشد.
این دو وجه در کنار یکدیگر قرار میگیرند، بیآنکه یکی دیگری را محو کند. فیلم نه رفتار او را بیچونوچرا توجیه میکند و نه رنجی را که زمینهٔ شکلگیری آن رفتار است نادیده میگیرد. آل پاچینو در این نقش حضوری پرقدرت دارد. بازی او میان خویشتنداری و فوران عاطفی حرکت میکند و به شایلاک نوعی وقار زخمخورده میبخشد.
در اجرای او، خشم تنها واکنشی لحظهای نیست؛ حاصل سالها تحقیر و بهحاشیهراندهشدن است. گاه شدت بیان پاچینو به مرز اغراق نزدیک میشود و بعضی لحظات بیش از اندازه نمایشی جلوه میکنند، اما همین شدت با جهان پرتنش شخصیت سازگاری دارد. فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد تماشاگر همزمان از تصمیمهای شایلاک برآشفته شود و منشأ انسانی تلخی او را دریابد.
« شهر بهظاهر متمدن است، اما متمدنبودن آن پرسشی باز باقی میماند. »
شخصیتها و اجرا
آنتونیو، باسانيو و اقتصاد دوستی در سوی دیگر داستان، آنتونیو و باسانيو قرار دارند؛ دوستیای که در ظاهر بر اعتماد و وفاداری استوار است، اما با پول، خطر و وابستگی نیز گره خورده است. باسانيو برای رسیدن به پورشیا به سرمایه نیاز دارد و آنتونیو، با آنکه داراییاش در سفرهای دریایی گرفتار است، برای کمک به دوستش خطر میکند.
این تصمیم، پیوند عاطفی میان آن دو را به مسئلهای اقتصادی تبدیل میکند: دوستی تا کجا میتواند بدهی و مخاطره را تاب آورد؟ جرمی آیرونز در نقش آنتونیو شخصیتی سرد و اندوهگین میسازد. سکوت و فرونشستگی او در برابر انرژی شایلاک تضادی مؤثر پدید میآورد، هرچند گاهی آنتونیو چنان کمتحرک به نظر میرسد که دسترسی به لایههای درونیاش دشوار میشود.
جوزف فاینز نیز باسانيو را با جذابیت و شتاب جوانی بازی میکند؛ مردی که میل عاشقانهاش با موقعیت اقتصادیاش درهمتنیده است. فیلم بهدرستی نشان میدهد که مسیر او به سوی عشق، بر پایهٔ امتیاز و ثروت نیز بنا شده است، نه صرفاً احساس. پورشیا و مسئله اختیار پورشیا، وارثی ثروتمند و باهوش، در جهانی زندگی میکند که برایش امکانات فراوان فراهم کرده، اما آزادیاش را نیز محدود میسازد.
او در مناسبات اجتماعی از جایگاهی ممتاز برخوردار است، ولی آیندهاش به قواعدی وابسته است که خود انتخاب نکرده است. این تناقض، شخصیت او را از نقش سادهٔ معشوقهٔ داستان فراتر میبرد: پورشیا هم درون ساختار قدرت قرار دارد و هم ناچار است با محدودیتهای آن کنار بیاید. لین کالینز در این نقش، تیزهوشی و وقار پورشیا را بهخوبی منتقل میکند.
« جرمی آیرونز در نقش آنتونیو شخصیتی سرد و اندوهگین میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور او در بخشهای مربوط به بلمونت، با فضای تیرهتر و خشنتر ونیز تفاوت دارد و نوعی سبکبالی میآورد، اما فیلم اجازه نمیدهد این فضا کاملاً از مسئلهٔ قدرت جدا شود. بااینحال، همهٔ شخصیتهای فرعی فرصت یکسانی برای رشد پیدا نمیکنند. برخی بیشتر در خدمت پیشبرد پیرنگاند تا آنکه زندگی درونی مستقل و کاملی بیابند؛ از همین رو، جهان انسانی فیلم در پیرامون شخصیتهای اصلی گاهی نابرابر و ناتمام میماند.
زبان شکسپیر و دشواری انتقال به سینما یکی از مهمترین چالشهای فیلم، حفظ زبان شاعرانه و استعاری شکسپیر در قالب سینمایی است. دیالوگها گاه از چنان فشردگی و رسمیتی برخوردارند که فاصلهٔ میان شخصیت و تماشاگر را افزایش میدهند. برخی بازیها نیز لحن خطابی و صحنهای خود را حفظ میکنند؛ ویژگیای که برای متن نمایشی طبیعی است، اما در برابر دوربین ممکن است بیش از اندازه تصنعی جلوه کند.
در این لحظات، فیلم بیشتر به اجرای صحنهای ثبتشده شباهت مییابد تا درامی که زبانش بهطور کامل در تصویر حل شده باشد. با وجود این، رادفورد در بخشهایی موفق میشود زبان را نه مانعی ادبی، بلکه کنشی دراماتیک سازد. کلمات در جهان فیلم سلاح، پوشش و ابزار چانهزنیاند؛ شخصیتها با گفتار خود جایگاهشان را تثبیت میکنند یا ضعفشان را پنهان میسازند.
این پیوند میان سخن و قدرت، بهویژه در رویاروییهای شایلاک با جامعهٔ ونیز، نیرویی ملموس پیدا میکند. فیلم در نتیجه نه همیشه از سنگینی زبان میرهد و نه کاملاً زیر بار آن میماند؛ کیفیتش در این زمینه ناهموار، اما غالباً اندیشمندانه است. ریتم، موسیقی و ساختار ساختار داستانی فیلم چند مسیر را همزمان پیش میبرد: عشق و ازدواج، بدهی و تجارت، تبعیض و انتقام، و پرسش از قانون.
« بااینحال، همهٔ شخصیتهای فرعی فرصت یکسانی برای رشد پیدا نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
همین چندگانگی به روایت غنا میبخشد، اما گاهی ریتم را نیز کند میکند. بعضی بخشها در فضاسازی یا گفتوگو مکثی طولانی دارند و حرکت داستان برای مدتی فروکش میکند. این کندی الزاماً بیثمر نیست؛ فرصتی برای تأمل در مناسبات شخصیتها فراهم میآورد، ولی در بخشهایی تعادل میان اندیشه و کشش روایی از دست میرود.
موسیقی جاسلین پوک به پیوند میان زیبایی و ناآرامی کمک میکند. بافت صوتی فیلم نهفقط شکوه جهان تاریخی را همراهی میکند، بلکه زیرلایهای از اضطراب و اندوه میسازد. در کنار تصویرپردازی و طراحی صحنه، موسیقی به فیلم هویتی حسی میدهد که آن را از بازگویی صرف متن جدا میسازد. با این همه، جلوهٔ بصری و موسیقایی همیشه نمیتواند پراکندگی لحن را یکپارچه کند؛ فیلم گاه میان کمدی، عاشقانه و درام تلخ جابهجا میشود، بیآنکه این گذارها به نرمی کامل صورت گیرند.
جمعبندی «تاجر ونیزی» مایکل رادفورد اقتباسی پرنقص اما جدی و پرکشش از نمایشی دشوار است. فیلم در بازآفرینی ونیز، پرداخت فضای تبعیضآلود شهر و بخشیدن پیچیدگی انسانی به شایلاک دستاوردهای مهمی دارد؛ بازی آل پاچینو نیز نیروی عاطفی اصلی اثر را تأمین میکند. در مقابل، ریتم نامتوازن، بعضی اجراهای بیش از اندازه نمایشی و کمپرداختگی برخی شخصیتهای فرعی، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای فیلم به یک اندازه زنده و منسجم باشند.
ارزش اصلی اثر در آن است که از صدور حکمی ساده دربارهٔ شخصیتها پرهیز میکند. شایلاک را نمیتوان فقط قربانی دانست و آنتونیو را نیز نمیتوان بیتأمل نمایندهٔ عدالت شمرد؛ پشت زبان قانون و فضیلت، منافع و تعصبهای اجتماعی حضور دارند. فیلم پاسخ نهایی عرضه نمیکند، بلکه تماشاگر را در برابر همین تناقضها نگه میدارد.
« همین چندگانگی به روایت غنا میبخشد، اما گاهی ریتم را نیز کند میکند. »
جمعبندی
همین ناتمامی اخلاقی، با وجود ناهمواریهای اجرایی، «تاجر ونیزی» را به اثری قابلتأمل بدل میسازد.
« همین ناتمامی اخلاقی، با وجود ناهمواریهای اجرایی، «تاجر ونیزی» را به اثری قابلتأمل بدل میسازد. »



ثبت دیدگاه