نقد و بررسی
نقد The Railway Man | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زخمی که زمان از میان نمیبرد «مرد راهآهن» ساختهٔ Jonathan Teplitzky، در ظاهر دربارهٔ بازگشت مردی به گذشتهٔ جنگی خویش است؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در بازسازی میدان نبرد، بلکه در نمایش پیامدهای خاموش و دیرپای خشونت نهفته است. Eric Lomax، افسر پیشین ارتش بریتانیا، سالها پس از جنگ جهانی دوم با خاطرات اسارت و شکنجه دستوپنجه نرم میکند.
فیلم از همان آغاز به ما میفهماند که جنگ برای او رویدادی پایانیافته نیست: گذشته همچنان در رفتار، سکوت و رابطههایش حضور دارد. این رویکرد، اثر را از یک درام جنگی متعارف جدا میکند. دوربین به جای آنکه خشونت را به نمایش پرهیاهو بدل سازد، بیشتر به اثر باقیماندهٔ آن بر روان انسان توجه دارد؛ به ترسی که به زبان نمیآید و خاطرهای که در لحظههایی نامنتظر دوباره سر برمیآورد.
فیلم در این مسیر پرسشی دشوار پیش میکشد: آیا میتوان با گذشته روبهرو شد، بیآنکه آن را انکار کرد یا اجازه داد تا تمام زندگی را در اختیار بگیرد؟ روایتی بر دو امتداد زمانی ساختار فیلم بر رفتوآمد میان دو دوره استوار است: سالهای اسارت و شکنجهٔ Lomax در جوانی، و زندگی او در دهههای پس از جنگ.
« Eric Lomax، افسر پیشین ارتش بریتانیا، سالها پس از جنگ جهانی دوم با خاطرات اسارت و شکنجه دستوپنجه نرم میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه از نظر مضمونی انتخابی بجا به نظر میرسد؛ زیرا خاطره در ذهن فرد آسیبدیده خطی و منظم بازنمیگردد. گذشته گاه با نشانهای کوچک به زمان حال هجوم میآورد و آرامش ظاهری را برهم میزند. بااینحال، پیوند میان این دو خط زمانی همیشه روان نیست. پرشهای مکرر میتوانند تمرکز روایت را پراکنده کنند و گاه پیشروی داستان را از حرکت بازدارند.
بعضی گذارها بیشتر کارکرد توضیحی دارند تا آنکه از دل تجربهٔ شخصیت بجوشند؛ در نتیجه، بیننده ممکن است به جای آنکه کاملاً در آشفتگی درونی Lomax شریک شود، سرگرم مرتبکردن قطعههای روایت بماند. چنین ساختاری بالقوه با موضوع فیلم تناسب دارد، اما اجرا همیشه از ظرفیت آن بهره نمیگیرد. بازیها و حضورهای انسانی Colin Firth در نقش Lomax بهجای آنکه رنج شخصیت را با فورانهای نمایشی عرضه کند، آن را در انقباضهای کوچک و رفتارهای مهارشده جای میدهد.
نگاههای گریزپا، سکوتهای طولانی و دشواری او در برقراری ارتباط، تصویری از مردی میسازند که بخشی از وجودش در بند تجربهای قدیمی مانده است. این بازی خویشتندارانه با حالوهوای فیلم سازگاری دارد و مانع از آن میشود که شخصیت به نمادی یکبعدی از قربانیبودن فروکاسته شود. Jeremy Irvine در نقش جوانی Lomax، چهرهای پرانرژیتر و آسیبپذیرتر از همان شخصیت را عرضه میکند.
« این شیوه از نظر مضمونی انتخابی بجا به نظر میرسد؛ زیرا خاطره در ذهن فرد آسیبدیده خطی و منظم بازنمیگردد. »
شخصیتها و اجرا
شباهت میان دو بازیگر صرفاً ظاهری نیست؛ هر دو میکوشند سرسختی و شکنندگی را همزمان در شخصیت حفظ کنند، هرچند تفاوتهای طبیعی میان دو اجرای بازیگری گاهی پیوستگی عاطفی این دو دوره را اندکی سست میکند. Nicole Kidman در نقش Patti، همسر Lomax، حضوری آرام و همدلانه دارد. شخصیت او نمایندهٔ حمایت است، اما فیلمنامه فرصت محدودی برای شکلدادن به دنیای درونیاش فراهم میکند؛ ازاینرو، در بخشهایی بیش از آنکه شخصیتی مستقل باشد، تکیهگاهی برای رنج قهرمان به نظر میرسد.
Stellan Skarsgård نیز با حضوری سنجیده، دوستی و خاطرهٔ مشترک را به جهان فیلم میافزاید. نقش مقابل Lomax در مواجههٔ سالهای بعد، بهواسطهٔ Hiroyuki Sanada، امکان تأمل دربارهٔ پشیمانی و مسئولیت را فراهم میکند، بیآنکه بهسادگی از پیچیدگی اخلاقی موضوع بکاهد. رنج، بخشش و دشواری آشتی هستهٔ اخلاقی فیلم در تقابل میان میل به انتقام و امکان بخشیدن شکل میگیرد.
اثر از بخشش تصویری ساده و فوری نمیسازد؛ دستکم در بهترین لحظههایش، آن را نه پاککردن گذشته، بلکه کوششی دشوار برای رهاشدن از سلطهٔ آن معرفی میکند. این تمایز اهمیت دارد: زخم تاریخی با یک تصمیم محو نمیشود و بخشیدن نیز به معنای بیاهمیتشمردن جنایت یا فراموشکردن قربانیان نیست. بااینهمه، فیلم گاه چنان بر نیروی آشتی تأکید میکند که خطر دارد دشواری این فرایند را بیش از حد فشرده نشان دهد.
« Nicole Kidman در نقش Patti، همسر Lomax، حضوری آرام و همدلانه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی داستان به سوی مواجههٔ شخصی پیش میرود، پرسشهای بزرگتر دربارهٔ حافظهٔ جمعی، مسئولیت تاریخی و تفاوت میان پشیمانی فردی و جبران نهادی در حاشیه میمانند. این تمرکز را میتوان انتخابی روایی دانست، اما بهای آن محدودشدن چشمانداز فیلم است: موضوعی تاریخی و گسترده در نهایت عمدتاً از دریچهٔ رابطهٔ دو فرد روایت میشود.
فضاسازی و زبان تصویر فیلم در ساختن لحنی تلخ، آرام و کمادعا موفق است. فضای روزمرهٔ پس از جنگ با گذشتهٔ خشن در تضاد قرار میگیرد، اما این تضاد به تقابل سادهٔ «آرامش اکنون» و «خشونت آن زمان» تبدیل نمیشود؛ خاطره، آن آرامش را پیوسته تهدید میکند. حضور راهآهن نیز افزون بر پیوند مستقیم با تجربهٔ Lomax، تصویری از حرکت و عبور میسازد: قطار پیش میرود، اما ذهن شخصیت همیشه نمیتواند از ایستگاه گذشته عبور کند.
در بازسازی دوران اسارت، فیلم از نمایش مفرط خشونت پرهیز میکند. این خویشتنداری با لحن کلی اثر هماهنگ است، ولی گاهی به کمگوییِ بیش از اندازه میانجامد. بخشهایی از شکنجه و آسیب روانی کوتاه میگذرند و اثرشان در ادامه نیز با عمقی که موضوع اقتضا میکند گسترش نمییابد. حاصل، تناقضی مهم است: فیلم میخواهد سنگینی زخم را نشان دهد، اما در لحظههایی که باید این زخم را ملموستر کند، از مکث و جزئیات لازم عقب مینشیند.
« فضاسازی و زبان تصویر فیلم در ساختن لحنی تلخ، آرام و کمادعا موفق است. »
قوتها و کاستیها
ریتم و محدودیتهای اقتباس ریتم «مرد راهآهن» آهسته و تأملی است؛ این ویژگی بهخودیخود ضعف نیست، زیرا داستانی دربارهٔ سکوت، حافظه و فرسودگی روانی را نمیتوان الزاماً با شتاب روایت کرد. مشکل آنجاست که سکون فیلم گاه به ایستایی بدل میشود. برخی صحنهها مضمونهایی را تکرار میکنند که پیشتر روشن شدهاند، بیآنکه شناخت تازهای از شخصیت یا تجربهٔ او به دست دهند.
در چنین لحظههایی، انتظار عاطفی تماشاگر افزایش مییابد، اما روایت پاسخ متناسبی به آن نمیدهد. اقتباس از خاطرات Eric Lomax نیز ناگزیر میان جزئیات زندگی واقعی و انسجام دراماتیک دست به انتخاب میزند. فیلم از این راه داستانی قابلدنبالکردن میسازد، ولی هرجا تجربهٔ تاریخی پیچیده به چند صحنهٔ فشرده تبدیل میشود، از گستره و ظرافت آن کاسته میشود.
همین مسئله در پرداخت شکنجه و پیامدهای بلندمدت آن به چشم میآید: مخاطب میتواند رنج Lomax را درک کند، اما همیشه فرصت نمییابد در عمق آن مکث کند. جمعبندی «مرد راهآهن» فیلمی محترم و انسانی است که ارزش خود را بیش از هر چیز از بازی مهارشدهٔ Colin Firth و از تأملش دربارهٔ حافظه، رنج و دشواری بخشش میگیرد.
« مشکل آنجاست که سکون فیلم گاه به ایستایی بدل میشود. »
جمعبندی
لحن آرام و فضای تلخ آن، تجربهٔ جنگ را از میدان نبرد به درون زندگی روزمره میآورد و یادآور میشود که پایان جنگ، الزاماً پایان آثار آن نیست. در مقابل، روایتِ گاه پراکنده، ریتم سنگین و پرداخت نسبتاً کوتاه برخی زخمهای روانی، مانع از آن میشود که اثر به تمامی به نیروی بالقوهٔ داستانش دست یابد.
تأکید بر آشتی نیز در لحظههایی پیچیدگی تاریخی را به سود یک مسیر شخصی سادهتر میکند. با وجود این محدودیتها، فیلم تصویری ماندگار از انسانی عرضه میکند که ناچار است با گذشتهای دردناک روبهرو شود؛ نه برای آنکه آن را پاک کند، بلکه برای آنکه بتواند سهم کمتری از زندگیاش را به آن واگذارد.
« تأکید بر آشتی نیز در لحظههایی پیچیدگی تاریخی را به سود یک مسیر شخصی سادهتر میکند. »



ثبت دیدگاه