نقد و بررسی
نقد The Land of Steady Habits | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زندگیِ تازه یا صورت تازهای از گریز در فیلم «سرزمین عادتهای پایدار»، آندرس هیل گمان میکند با کنار گذاشتن شغل پردرآمد و ترک زندگی مشترک میتواند از رخوت سالهای گذشته بیرون بیاید و سرانجام به شادی برسد. اما تغییرات بزرگ، بهخودیخود راهی به سوی رهایی نمیگشایند؛ گاهی فقط صحنه را برای آشکارتر شدن همان سردرگمیهای قدیمی آماده میکنند.
نیکول هولوفسنر داستان مردی را دنبال میکند که زندگی پیشینش را بههم زده، بیآنکه بداند با فضای خالیِ پس از آن چه کند. فیلم از این بحران، حکایتی قهرمانانه یا روایتی پرشتاب از خودیابی نمیسازد. آندرس نه با بینشی ناگهانی روبهرو است و نه با نقشهای روشن برای آینده. او بیشتر از آنکه در پی یافتن معنایی تازه باشد، میکوشد از ملال بگریزد؛ و همین تفاوت، محور تلخ فیلم را شکل میدهد.
مسئله فقط این نیست که انتخابهای او به نتیجهٔ دلخواه نمیرسند؛ مسئله این است که او هنوز نمیداند واقعاً از چه چیزی فرار میکرده است. حومهای آراسته و تهی فضای فیلم، حومهٔ مرفه و آرامی است که نظم ظاهریاش در نخستین نگاه نشانهٔ آسایش به نظر میرسد. خانهها مرتباند، مناسبات اجتماعی آداب خاص خود را دارند و زندگی روزمره در چارچوبی امن و قابل پیشبینی جریان دارد.
اما زیر این ظاهرِ شیک، انزوایی خزنده و نارضایتیای مزمن پنهان است. عنوان فیلم نیز به همین جهان اشاره میکند: جایی که عادتها پایدارند، اما لزوماً زندگیبخش نیستند. هولوفسنر این محیط را با اغراق یا تمسخر مستقیم تصویر نمیکند. تلخی از دل جزئیات معمولی بیرون میآید: دیدارهای اجتماعی، گفتوگوهای نیمهصمیمی و فاصلههایی که حتی میان اعضای یک خانواده هم باقی میماند.
« فیلم از این بحران، حکایتی قهرمانانه یا روایتی پرشتاب از خودیابی نمیسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دوربین به جای آنکه حومه را به پسزمینهای زیبا بدل کند، از سکون و نظافت آن برای برجسته کردن آشفتگی درونی شخصیتها بهره میگیرد. همین تضاد، محیط را باورپذیر میکند: آدمها در خانههای مرتب زندگی میکنند، اما نمیتوانند روابطشان را به همان آسانی سر و سامان دهند. آندرس؛ مردی که از خودش جا مانده است یکی از دستاوردهای اصلی فیلم، پرهیز از تبدیل آندرس به قهرمان دوستداشتنی یا قربانی بیگناه است.
او خودخواه، دستوپاچلفتی و گاه مایهٔ دلخوری است؛ اما فیلم با این ویژگیها او را به کاریکاتور بدل نمیکند. در رفتارهایش رگههایی از شرم، تنهایی و ناتوانی دیده میشود که اجازه میدهد مخاطب همزمان از او برنجد و حالش را بفهمد. این همدلی، تأیید رفتار او نیست؛ بلکه تلاشی است برای دیدن انسانی که هنوز از عواقب انتخابهایش درس نگرفته است.
بازی بن مندلسون در ساختن این تناقض نقش مهمی دارد. او با مکثها، نگاههای گریزپا و نوعی خشکیِ فرسوده، مردی را مجسم میکند که انگار حتی برای توضیح دادن خودش هم انرژی کافی ندارد. اندوه آندرس غالباً به شکل انفجار عاطفی ظاهر نمیشود؛ بیشتر در سکوتها و واکنشهای نامتناسب رسوب کرده است.
این بازی کمنمایش به فیلم کمک میکند از ملودرام فاصله بگیرد و بحران میانسالی را به تجربهای روزمره، و از همین رو ناآرامکننده، تبدیل کند. خانواده و مسئولیتهای نیمهتمام رابطهٔ آندرس با همسر سابقش، هلن، و پسرشان، پرستون، نشان میدهد جدایی از یک زندگی مشترک به معنای پایان پیوندهای آن نیست.
« او خودخواه، دستوپاچلفتی و گاه مایهٔ دلخوری است؛ اما فیلم با این ویژگیها او را به کاریکاتور بدل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
گذشته همچنان در شکل تازهٔ روابط حضور دارد: در وابستگیها، دلخوریها و توقعاتی که هیچکس بهروشنی بیانشان نمیکند. پرستون نیز درگیر یافتن جای خود در جهان است و مسیرش، هرچند با بحران پدرش یکی نیست، پژواکی از بیثباتی او دارد. فیلم در اینجا نگاهی سنجیده به مسئولیت والدینی دارد. آندرس ممکن است تصور کند با ترک نقشهای قبلیاش آزاد شده، اما آزادیِ شخصی خلأیی ایجاد نمیکند که دیگران ناچار نباشند آن را احساس کنند.
تصمیمهای او در شبکهای از روابط اثر میگذارند و پیامدهایشان به دیگران منتقل میشود. نکتهٔ قوت روایت این است که هیچیک از شخصیتها را به یک موضع اخلاقی ساده فرو نمیکاهد؛ هرکدام سهمی از ضعف و رنج دارند و همین پیچیدگی، روابط خانوادگی را واقعیتر میکند. لغزش، شرم و طنز تلخ آشنایی آندرس با چارلی، نوجوانی آسیبپذیر، فیلم را به سوی موقعیتهایی میبرد که انتخابهای نسنجیده دیگر صرفاً مسئلهای خصوصی نیستند.
روایت بدون افشای گرههای اصلی، میتوان گفت برخورد این دو جهانِ سنی و روانی، آندرس را با مسئولیتی روبهرو میکند که نمیتواند بهآسانی از آن کنار بکشد. از اینجا به بعد، فیلم بیش از آنکه دربارهٔ میل به تغییر باشد، دربارهٔ فاصلهٔ میان نیت و عمل است: فاصلهای که با پشیمانی پر میشود، اما همیشه به جبران نمیانجامد.
طنز فیلم نیز از همین ناسازگاریها سرچشمه میگیرد. موقعیتها گاه خندهدارند، اما خنده بهسرعت رنگ تلخی میگیرد؛ زیرا شخصیتها معمولاً نمیفهمند رفتارشان از بیرون تا چه اندازه مضحک یا آزاردهنده به نظر میرسد. این طنز خشک با فضای کلی اثر تناسب دارد، هرچند ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار کمدی پررنگتری دارند کمفروغ باشد.
« پرستون نیز درگیر یافتن جای خود در جهان است و مسیرش، هرچند با بحران پدرش یکی نیست، پژواکی از بیثباتی او دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در نهایت بیشتر یک درام تلخ است که لحظههایی از خندهٔ معذبکننده را در خود جای داده تا یک کمدیدرام متوازن. ریتم آرام و ناهمواریهای روایت آرامش روایت گاه به نقطهٔ قوت و گاه به محدودیت آن بدل میشود. فیلم برای رخدادهای کوچک و گفتوگوهای روزمره وقت میگذارد و از همین راه، حس فرسودگی زندگی شخصیتها را منتقل میکند.
اما این مکثها همیشه به عمق بیشتر نمیانجامند. بخشهایی از میانهٔ فیلم کش میآیند و بعضی صحنهها چنان در سکون میمانند که تماشاگر ممکن است احساس کند داستان از حرکت بازایستاده است. شروع اثر نیز مدتی طول میکشد تا جهان عاطفی و مسئلهٔ مرکزی خود را روشن کند. این کندی با بیقراری و بیهدفی آندرس همخوانی دارد، اما هماهنگیِ سبکی همیشه جایگزین کشش روایی نمیشود.
فیلم گاهی بهجای آنکه لایهای تازه از شخصیتها آشکار کند، همان حالوهوای ملالآلود را دوباره بازمیسازد. با این همه، بازیهای گروهی و جزئیات رفتاری مانع میشوند که این کندی کاملاً بیثمر باشد؛ شخصیتها حتی وقتی قصه پیش نمیرود، همچنان حضوری ملموس دارند. پایانِ تأملبرانگیز، نه معجزهآسا فیلم در پایان به وعدهٔ تغییر ناگهانی و پاککننده تن نمیدهد.
بهجای آن، پرسشی ساده اما سنگین را باقی میگذارد: وقتی آدم از زندگی قدیمیاش فاصله میگیرد، آیا واقعاً از خودش هم فاصله گرفته است؟ پاسخ اثر نه در یک موعظهٔ صریح، بلکه در پیامدهایی قرار دارد که شخصیتها ناگزیرند با آنها زندگی کنند. پایانبندی، بهسبب همین پرهیز از راهحل آسان، میتواند پس از تماشای فیلم در ذهن بماند.
« ریتم آرام و ناهمواریهای روایت آرامش روایت گاه به نقطهٔ قوت و گاه به محدودیت آن بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
این اثر نه داستانی پرانرژی دربارهٔ شروع دوباره است و نه تصویری تسلیبخش از بلوغ. آنچه عرضه میکند، تماشای انسانی است که دیر میفهمد تغییر بیرونی بدون شناخت درونی ممکن است فقط شکل دیگری از گریز باشد. این تلخی گاه سنگین و حتی افسردهکننده میشود، اما فیلم با بازیهای دقیق و فضای سنجیدهاش از بیمعنایی محض فاصله میگیرد.
جمعبندی «سرزمین عادتهای پایدار» اثری شخصیتمحور دربارهٔ ملال، مسئولیت و دشواریِ بازسازی زندگی است. نیکول هولوفسنر در خلق فضایی آراسته اما اندوهبار موفق عمل میکند و بن مندلسون، در کنار گروه بازیگران، به شخصیتهایی جان میبخشد که نه همیشه دلپذیرند و نه بهآسانی قضاوتپذیر. در مقابل، شروع کند و ریتم کشدار فیلم ممکن است حوصلهٔ بخشی از مخاطبان را بیازماید.
با این حال، آنچه در ذهن میماند بیش از طرح داستان، حس آشنای آدمهایی است که میخواهند از زندگی خود بیرون بزنند، اما هنوز نمیدانند چه چیزی را باید با خود ببرند و چه چیزی را پشت سر بگذارند. فیلم در این معنا تلنگری آرام و بیتعارف است: نه نسخهای برای خوشبختی، بلکه دعوتی به تأمل دربارهٔ انتخابهایی که گاه، حتی پس از آنکه پشیمانی از راه میرسد، همچنان در زندگی دیگران ادامه پیدا میکنند.
« این اثر نه داستانی پرانرژی دربارهٔ شروع دوباره است و نه تصویری تسلیبخش از بلوغ. »



ثبت دیدگاه