نقد و بررسی
نقد اشکهای خورشید (Tears of the Sun) | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگی که از مأموریت نجات آغاز میشود فیلم «اشکهای خورشید» ساختهٔ آنتوان فوکوا، در ظاهر با الگویی آشنا آغاز میشود: گروهی از نیروهای ویژه برای بیرونبردن پزشکی از منطقهای گرفتار آشوب اعزام میشوند؛ مأموریتی محدود، روشن و ظاهراً بیحاشیه. اما با ورود ستوان ای. کی. واترز و افرادش به نیجریهای که در آستانهٔ جنگ داخلی قرار دارد، معنای این مأموریت بهتدریج تغییر میکند.
مسئله دیگر فقط اجرای دستور نیست؛ پرسشی اخلاقی نیز در میان است: آیا میتوان انسانی را از خطر نجات داد و در همان حال، دیگران را به سرنوشت محتومشان واگذاشت؟ این پرسش، بهترین سرمایهٔ دراماتیک فیلم است. روایت از دل یک تصمیم نظامی به سوی تعارضی انسانی حرکت میکند و میکوشد مرز میان وظیفه، اطاعت و وجدان را به صحنه بیاورد.
«اشکهای خورشید» نه اثری پیچیده دربارهٔ سیاست جنگ است و نه میخواهد سازوکارهای قدرت را با ظرافتی موشکافانه باز کند؛ نیروی اصلیاش در مواجههٔ سربازان با رنج غیرنظامیان و در انتخابهایی است که امنیت حرفهای را در برابر مسئولیت انسانی قرار میدهند. جنگل بهمثابه فضایی روایی یکی از موفقترین عناصر فیلم، ساختن فضای جنگی از طریق محیط است.
جنگل مرطوب، تاریک و انبوه، صرفاً پسزمینهای زیبا برای حرکت گروه نیست؛ خود به عاملی دراماتیک بدل میشود. دید محدود، مسیرهای دشوار و احساس دائمیِ در معرض خطر بودن، مخاطب را به تجربهٔ فرسایندهٔ پیشروی نزدیک میکند. در این فضا، حتی لحظههای سکوت نیز تهدیدآمیزند: خطر ممکن است از جایی بیرون بزند که چشم نمیتواند بهخوبی ببیند.
« واترز و افرادش به نیجریهای که در آستانهٔ جنگ داخلی قرار دارد، معنای این مأموریت بهتدریج تغییر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویربرداری و طراحی صحنه، بهویژه هنگامی که گروه در مسیرهای جنگلی حرکت میکند، به فیلم کیفیتی خیس و سنگین میبخشد. طبیعت در اینجا نه آرامشبخش است و نه رهاییبخش؛ پوششی است که هم امکان پنهانشدن میدهد و هم راه گریز را دشوار میکند. چنین فضایی با مضمون فیلم هماهنگ است: آدمها در جهانی گرفتار شدهاند که خروج از آن نه فقط مسئلهٔ یافتن راه، بلکه مسئلهٔ انتخاب و پرداخت هزینه است.
این حسوحال، از ماندگارترین دستاوردهای اثر به شمار میآید. واترز و بازی بروس ویلیس بروس ویلیس نقش واترز را با همان خستگی کنترلشدهای پیش میبرد که برای شخصیتی نظامی و باتجربه باورپذیر است. او فرماندهای است که عادت دارد موقعیتها را به مسئلههایی عملیاتی تبدیل کند: هدف را مشخص کند، خطر را بسنجد و گروه را از نقطهای به نقطهٔ دیگر برساند.
ویلیس این نظم بیرونی را در چهره و رفتار شخصیت حفظ میکند، اما زیر آن لایه، تردید و فرسودگی را نیز بهتدریج آشکار میسازد. همین دوگانگی به بازی او وزن میدهد؛ واترز نه قهرمانی بیتردید است و نه صرفاً مأموری بیعاطفه. حضور مونیکا بلوچی در نقش دکتر لنا کندریکس سوی دیگر این کشمکش را نمایندگی میکند.
او یادآور آن است که در بحران، نجات یک فرد لزوماً پاسخ کافی نیست، بهخصوص وقتی گروهی از افراد آسیبپذیر در معرض خطر باقی ماندهاند. تقابل میان نگاه عملیاتی واترز و پافشاری اخلاقی لنا، موتور اصلی رابطهٔ این دو شخصیت است. بااینحال، فیلم گاهی این تقابل را بیش از آنکه از دل شخصیتپردازی چندلایه بیرون بکشد، به شکلی مستقیم و روشن عرضه میکند؛ در نتیجه، سویهٔ نمادین آن پررنگتر از ظرافت روانشناختیاش میشود.
« این حسوحال، از ماندگارترین دستاوردهای اثر به شمار میآید. »
شخصیتها و اجرا
رنج غیرنظامیان و بار عاطفی روایت فیلم هنگامی بیشترین تأثیر را دارد که توجهش را از قهرمانان مسلح به آدمهایی معطوف میکند که جنگ را انتخاب نکردهاند. رنج پناهجویان در روایت تنها بهانهای برای بهحرکتدرآوردن گروه نیست؛ حضور آنان معنای انتخاب سربازان را تغییر میدهد. تا زمانی که بحران صرفاً در قالب مأموریت دیده شود، میتوان دربارهٔ موفقیت یا شکست آن با زبان نظامی سخن گفت.
اما وقتی چهرهٔ انسانهای بیپناه در مرکز قرار میگیرد، محاسبهٔ سرد دیگر کافی نیست. این بخشها گاه بهشدت عاطفیاند، بیآنکه فیلم همیشه برای پرهیز از احساسگرایی شتابزده بکوشد. نمایش خشونت و بیپناهی میتواند اثرگذار باشد، اما در برخی لحظات، شدت صحنه جای فرصت تأمل را میگیرد. با وجود این، هستهٔ انسانی اثر همچنان روشن است: جنگ تنها در میدان نبرد رخ نمیدهد؛ در بدن و زندگی کسانی ادامه مییابد که امکان دفاع از خود را ندارند.
وقتی فیلم بر این حقیقت تمرکز میکند، از یک فیلم اکشن متعارف فراتر میرود و به درامی دربارهٔ مسئولیت در برابر دیگری نزدیک میشود. ریتم، لحن و ناهماهنگیهای روایی یکی از محدودیتهای مهم «اشکهای خورشید» نوسان ریتم آن است. برخی بخشها با مکث و حرکت تدریجی پیش میروند و فرصت میدهند فشار محیط و سنگینی تصمیمها بر مخاطب بنشیند؛ سپس روایت ناگهان به سمت تعقیب، درگیری و نمایش مهارت نظامی میچرخد.
این جابهجایی، بهخودیخود ناموجه نیست، زیرا فیلم همزمان درام جنگی و اثر اکشن است. مشکل از جایی آغاز میشود که این دو وجه بهجای آنکه یکدیگر را کامل کنند، گاهی با هم رقابت میکنند. در نتیجه، بعضی صحنهها حس میکنند از فیلمی متفاوت به روایت افزوده شدهاند. لحظههایی که میتوانستند بر ترس، خستگی و آسیبپذیری تأکید کنند، گاه با منطق حرکت به سوی درگیری جایگزین میشوند.
« تا زمانی که بحران صرفاً در قالب مأموریت دیده شود، میتوان دربارهٔ موفقیت یا شکست آن با زبان نظامی سخن گفت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتهای فرعی نیز بیشتر از آنکه فرصت رشد مستقل پیدا کنند، در چارچوب نقشهای آشنای گروه نظامی باقی میمانند. همین امر باعث میشود قصه، با وجود ظرفیت موضوعی قابل توجه، کمتر از اندازهٔ لازم درنگ کند؛ مخاطب گاه از یک نقطهٔ عاطفی به موقعیتی اکشن پرتاب میشود، بیآنکه گذار میان این دو کاملاً طبیعی به نظر برسد.
اکشن و فاصله از کلیشه صحنههای اکشن فیلم از نظر اجرایی بهاندازهای پرتحرک و روشناند که کشش روایی را حفظ کنند، اما همیشه هویتی ویژه نمییابند. مهارتهای نظامی، آرایش گروه، پیشروی در محیط خطرناک و تبادل آتش، عناصر آشنای سینمای جنگیاند و فیلم در بسیاری از مواقع از همان دستور زبان شناختهشده استفاده میکند.
از این رو، تماشاگرِ آشنا با این گونهٔ سینمایی احتمالاً با غافلگیریهای فرمی چشمگیری روبهرو نخواهد شد. این وابستگی به الگوهای آشنا، در پایانبندی بیش از بخشهای دیگر احساس میشود؛ روایت بهجای آنکه تمام ظرفیت اخلاقی و عاطفی خود را در جمعبندی به کار گیرد، به شکل فزایندهای بر تیراندازی و تحرک تکیه میکند.
این انتخاب ممکن است برای حفظ هیجان لحظهای مؤثر باشد، اما از فرصت پرداخت عمیقتر به پیامدهای تصمیمها میکاهد. فیلم در آغاز وعده میدهد که با یک مسئلهٔ انسانی و اخلاقی روبهرو خواهیم شد؛ در ادامه، هرچه اکشن مسلطتر میشود، آن وعده تا اندازهای زیر سایهٔ قواعد ژانر قرار میگیرد. صدای فیلم و انسجام احساسی موسیقی هانس زیمر و طراحی صوتی در ساختن فضای پرتنش نقش دارند.
« شخصیتهای فرعی نیز بیشتر از آنکه فرصت رشد مستقل پیدا کنند، در چارچوب نقشهای آشنای گروه نظامی باقی میمانند. »
قوتها و کاستیها
صدای محیط، حرکت نیروها و لحظههای درگیری، جهانی را ترسیم میکنند که در آن آرامش فقط وقفهای کوتاه میان دو تهدید است. موسیقی نیز میکوشد پیوند میان خطر بیرونی و کشمکش درونی را تقویت کند. در بخشهایی که تصویر و صدا بر فشار مسیر و سرنوشت آدمهای آسیبپذیر متمرکز میشوند، این همراهی به انسجام احساسی فیلم کمک میکند.
اما موسیقی گاهی احساس را پیشاپیش برای مخاطب تعیین میکند؛ بهجای آنکه بگذارد تصویر و بازیگران بار صحنه را به دوش بکشند، معنای عاطفی را برجستهتر از اندازهٔ لازم اعلام میکند. این گرایش با همان مسئلهای پیوند دارد که در لحن فیلم دیده میشود: اثر میان تأمل در رنج انسانی و ایجاد هیجان سینمایی در نوسان است.
لحظههایی که از اغراق فاصله میگیرند، معمولاً صادقانهتر و مؤثرترند؛ لحظههایی که بیش از اندازه بر عظمت و شدت تکیه میکنند، به کلیشه نزدیکتر میشوند. جمعبندی «اشکهای خورشید» فیلمی است با ایدهای انسانی و فضایی دیداری بهیادماندنی، اما با روایتی که همیشه از ظرفیت خود فراتر نمیرود.
جنگل تاریک و مرطوب، بازی باورپذیر بروس ویلیس و توجه به رنج غیرنظامیان، به اثر لحظههایی میبخشند که از یک فیلم اکشن معمولی فراتر میروند. در مقابل، ریتم ناهماهنگ، شخصیتپردازی محدود برخی اعضای گروه و تکیهٔ پایانی بر الگوهای آشنای درگیری، از عمق و انسجام آن میکاهند. حاصل، فیلمی است که میان درام اخلاقی و اکشن جنگی در رفتوآمد میماند: هرگاه به انتخاب دشوار و بهای انسانی جنگ نزدیک میشود، تأثیرگذار است؛ هرگاه این کشمکش را به هیجان متعارف میدان نبرد واگذار میکند، معمولیتر به نظر میرسد.
« موسیقی نیز میکوشد پیوند میان خطر بیرونی و کشمکش درونی را تقویت کند. »
جمعبندی
بااینهمه، فضای بصری و پرسش مرکزی آن ارزش توجه دارند. این فیلم بیش از آنکه بهسبب تازگی قصه در خاطر بماند، بهخاطر لحظههایی به یاد میآید که آدمهای گرفتار جنگ را از پسِ صدای گلولهها دوباره قابل دیدن میکنند.
« بااینهمه، فضای بصری و پرسش مرکزی آن ارزش توجه دارند. »



ثبت دیدگاه