نقد و بررسی
نقد وصیتنامه اورفه (Testament of Orpheus) | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در جهان اورفه «وصیتنامهٔ اورفه» واپسین بخش سهگانهٔ اورفئوسی ژان کوکتو است؛ سهگانهای که با «خون شاعر» آغاز شد و با «اورفه» ادامه یافت. بااینحال، فیلم پایانی نه صرفاً دنبالهای بر داستانهای پیشین، بلکه نوعی بازگشت به جهان شخصی فیلمساز است: کوکتو خود در مرکز ماجرا قرار میگیرد و خاطره، اسطوره، سینما و زندگیاش را در فضایی واحد به هم میدوزد.
شاعرِ قرن هجدهمیِ فیلم در زمان سرگردان است و در مواجهه با چهرههایی رازآلود، دربارهٔ هنر و جایگاه خویش میاندیشد؛ اما این چارچوب داستانی بیش از آنکه مسیر روایی روشنی بسازد، دریچهای به ذهن و تخیل کوکتو میگشاید. همین انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم علت دشواری آن. اگر انتظار داشته باشیم با روایتی متعارف روبهرو شویم که شخصیتها را به مقصدی روشن هدایت میکند، «وصیتنامهٔ اورفه» مدام از دسترس چنین انتظاری میگریزد.
فیلم بیشتر به دفتر رؤیاها، جستاری شاعرانه یا آلبومی از تصویرهای بهیادماندنی شباهت دارد؛ اثری که پیوندهایش را باید در تکرار نشانهها و تداعیها جست، نه در زنجیرهای منظم از علت و معلول. روایت بهمثابه رؤیا ساختار فیلم از همان ابتدا قواعد قصهگویی واقعگرا را کنار میزند. زمان در آن خطی و مطمئن نیست؛ شخصیتها و موقعیتها گویی از لایههای مختلف خاطره و خیال به صحنه میآیند و دوباره ناپدید میشوند.
رفتوآمد میان دورههای تاریخی، برخورد با چهرههای آشنا از «اورفه» و حضور خود کوکتو، مرز میان شخصیت داستانی و مؤلف را عمداً ناپایدار میکند. تماشاگر بهجای آنکه همهچیز را به یک روایت واحد فروبکاهد، ناچار است تصویرها و گفتوگوها را همچون قطعاتی از یک رؤیا کنار هم بگذارد. این شیوه، البته ممکن است مایهٔ سردرگمی شود.
« همین انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم علت دشواری آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم توضیح کافی برای رمزگشایی از نشانههایش عرضه نمیکند و هر تصویر نمادین هم الزاماً به یک معنای قطعی نمیرسد. حتی گاهی این احساس پدید میآید که اثر بیش از آنکه مخاطب را درگیر داستان کند، او را در گردش ذهنی خود فیلمساز رها کرده است. بااینهمه، پراکندگی روایت را نباید صرفاً نقصی فنی دانست؛ در بسیاری از لحظهها، همین گسستگی وسیلهای است برای نمایش ذهنی که مرگ، خاطره و آفرینش را در قلمرویی بیرون از زمان معمول تجربه میکند.
تصویرهایی میان تئاتر و جادو بزرگترین نیروی فیلم در تصویرهای آن نهفته است. کوکتو از فضای برهوت، خرابهها، چهرههای نامتعارف و حرکتهایی که بهظاهر از منطق روزمره پیروی نمیکنند، جهانی میسازد که هم به صحنهٔ تئاتر شباهت دارد و هم به کابوسی آرام. سیاهوسفیدبودن تصویرها به این جهان کیفیتی سرد و افسانهای میبخشد و جلوههای سادهٔ سینمایی، بهجای پنهانکردن ساختگیبودنشان، آن را به بخشی از افسون فیلم بدل میکنند.
نتیجه، واقعیتی نیست که بخواهد باورپذیر به نظر برسد؛ واقعیتی است که قوانینش را از خیال میگیرد. این تصاویر گاه از کلام پیشی میگیرند. ممکن است معنای یک رویداد روشن نباشد، اما شکل آن، مکثی که پیش از آن یا پس از آن میآید، و نسبتش با تصویرهای دیگر در ذهن میماند. فیلم بهجای آنکه برای هر نماد توضیحی فراهم کند، از تماشاگر میخواهد در برابرش تأمل کند.
گاهی این انتخاب به کشف و شگفتی میانجامد؛ گاهی نیز تصویرها چنان مستقل از یکدیگر جلوه میکنند که پیوندشان با تجربهٔ عاطفی تماشاگر سست میشود. هنرمند و اثر هنری در قلب فیلم، پرسشی قدیمی اما همچنان زنده قرار دارد: هنرمند تا چه اندازه در اثر خود حضور دارد؟ کوکتو تنها شاعری را تصویر نمیکند که دربارهٔ هنر سخن بگوید؛ خود را نیز وارد این بازی میکند و میان زندگیاش، شخصیتهای ساختهشدهاش و جهان سینماییاش رفتوآمد برقرار میسازد.
« تصویرهایی میان تئاتر و جادو بزرگترین نیروی فیلم در تصویرهای آن نهفته است. »
شخصیتها و اجرا
در چنین ساختاری، اثر هنری دیگر چیزی جدا از خالقش نیست؛ موجودیتی است که از او سرچشمه میگیرد، اما بهتدریج راه خود را پیدا میکند و حتی میتواند به زندگی هنرمند بازگردد. این خودآگاهی، فیلم را به تأملی دربارهٔ سینما نیز بدل میکند. دوربین فقط وسیلهای برای ثبت واقعیت نیست؛ ابزار زندهکردن تصویرها و بازآرایی خاطره است.
سینما میتواند چیزی ناممکن را برای لحظهای پذیرفتنی جلوه دهد و میان امر خیالی و امر واقعی پل بزند. فیلم با این ایده بازی میکند، بیآنکه همواره برای نتیجهگیری شتاب داشته باشد. گاهی لحنش چنان شخصی و خودنگر میشود که خطر خودشیفتگی هنری را به همراه دارد؛ اما همین خودنگری، در بهترین لحظهها، به صراحتی جذاب میرسد: کوکتو اثرش را نه از بیرون، بلکه از دل جهان ذهنی خودش میسازد.
مرگ، وداع و آفرینش دوباره مرگ در این فیلم صرفاً پایان زندگی نیست؛ مفهومی است که با تصویر، خاطره و امکان دگرگونی پیوند میخورد. «وصیتنامهٔ اورفه» بهجای پرداختن به مرگ با لحنی واقعگرا یا اندوهی مستقیم، آن را در فضایی اسطورهای و شاعرانه قرار میدهد. وداع در اینجا نه یک لحظهٔ منفرد، بلکه حالتی فراگیر است: وداع با گذشته، با شخصیتهایی که در آثار پیشین زندگی کردهاند، و با تصویری که هنرمند از خویش ساخته است.
از سوی دیگر، فیلم آفرینش را نوعی مقاومت در برابر محوشدن میبیند. اثر هنری میتواند خاطرهای را حفظ کند، غایبی را به تصویر بازگرداند یا زندگی را در شکلی تازه ادامه دهد. بااینحال، فیلم این اندیشه را به تسلایی ساده تبدیل نمیکند. در جهان آن، هنر هم راهی برای ماندگاری است و هم یادآوریِ فاصلهای که میان زندگی واقعی و بازنمایی آن وجود دارد.
« این خودآگاهی، فیلم را به تأملی دربارهٔ سینما نیز بدل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این دوگانگی است که به حالوهوای وداع فیلم عمق میبخشد: امید به تداوم هنر با آگاهی از ناتوانی آن در بازگرداندن کامل آنچه از دست رفته است، همزمان حضور دارند. بازیها و حضورهای نمادین از آنجا که روایت بیش از شخصیتپردازی روانشناختی بر نماد و حضور تأکید میکند، بازیها نیز اغلب در خدمت فضای کلی فیلم قرار میگیرند.
خود کوکتو، در مقام شاعر و نسخهای دگرگونشده از خویش، مرکز این جهان است؛ اما حضور چهرههای دیگر نیز به فیلم کیفیتی از گردهمایی رؤیایی میدهد. برخی از آنان یادآور جهان «اورفه» هستند و برخی دیگر با حضور کوتاهشان بر حس گسست از زندگی روزمره میافزایند. در نتیجه، نباید از همهٔ شخصیتها انتظار تحول یا پیچیدگی دراماتیک داشت.
آنان بیشتر شبیه نشانههاییاند که شاعر از کنارشان میگذرد یا با آنها وارد گفتوگو میشود. این رویکرد برای تماشاگرانی که به شخصیتهای ملموس و روابط عاطفی پرورده نیاز دارند، فاصلهساز است. در مقابل، اگر حضور بازیگران را همچون بخشی از ترکیب تصویری و نمادین اثر بپذیریم، فیلم انسجام دیگری پیدا میکند: انسجامی نه برآمده از روانشناسی شخصیتها، بلکه حاصل لحن، فضا و تکرار موتیفها.
ریتم و دشواری ارتباط ریتم کند فیلم از جنس مکث و تأمل است، نه تعلیق روایی. صحنهها گاه پیش از آنکه به توضیحی روشن برسند، پایان مییابند و حرکت کلی اثر بیشتر تابع تداعی است تا پیشروی داستانی. برای تماشاگرانی که از سینما انتظار دارند شخصیت و ماجرا بهتدریج معنایی مشخص پیدا کنند، این کندی ممکن است به ملال بینجامد.
« برخی از آنان یادآور جهان «اورفه» هستند و برخی دیگر با حضور کوتاهشان بر حس گسست از زندگی روزمره میافزایند. »
قوتها و کاستیها
همچنین چون فیلم بهندرت احساسات را به شکلی مستقیم عرضه میکند، فاصلهٔ عاطفی با شخصیتها میتواند بیشتر شود. اما همین ریتم فرصت میدهد که تصویرها در ذهن تهنشین شوند. فیلم را شاید بهتر باشد نه همچون معمایی با پاسخ نهایی، بلکه همچون تجربهای دیداری و شنیداری تماشا کرد؛ تجربهای که در آن قرار نیست هر نشانه بلافاصله به معنایی قطعی برسد.
این شیوه، البته همهچیز را توجیه نمیکند: برخی بخشها همچنان پراکنده و دشوار باقی میمانند و گاهی ابهام بهجای آنکه لایهای تازه بسازد، صرفاً فاصله ایجاد میکند. اثر بیش از آنکه برای همه مخاطبانش دسترسپذیر باشد، به تماشاگرانی پاداش میدهد که با سینمای شاعرانه و ساختار آزاد همراه میشوند.
جمعبندی «وصیتنامهٔ اورفه» فیلمی است که قدرتش را از قصهگویی منظم نمیگیرد؛ از تصویر، خاطره و جسارتِ آمیختن زندگی با سینما نیرو میگیرد. این اثر در مقام پایان سهگانه، جهان کوکتو را به آینهای بدل میکند که در آن هنرمند به آثار پیشین، دغدغههایش و امکان ماندگاری هنر نگاه میکند.
تصاویر نمادین و تأمل دربارهٔ مرگ و آفرینش، تجربهای متمایز میسازند؛ اما روایت گسسته، ریتم آرام و فاصلهٔ عاطفی آن نیز ممکن است بخشی از مخاطبان را از خود دور کند. ارزش فیلم در این نیست که همهٔ پرسشهایش را پاسخ میدهد یا همهٔ نشانههایش را روشن میکند. ارزشش بیشتر در فضایی است که میآفریند: جهانی که در آن سینما میتواند واقعیت را به رؤیا بدل کند و رؤیا را، دستکم برای مدتی، همچون واقعیت پیش چشم بنشاند.
« همچنین چون فیلم بهندرت احساسات را به شکلی مستقیم عرضه میکند، فاصلهٔ عاطفی با شخصیتها میتواند بیشتر شود. »
جمعبندی
«وصیتنامهٔ اورفه» از تماشاگر نمیخواهد تنها داستانی را دنبال کند؛ او را به درون ذهن هنرمندی میبرد که میکوشد بفهمد اثر هنری پس از پایان زندگی چه چیزی را با خود حمل میکند.



ثبت دیدگاه