نقد و بررسی
نقد The Man Who Loved Women | 1977
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت؛ خاطرهای که از پایان آغاز میشود «مردی که زنان را دوست داشت» ساختهٔ فرانسوا تروفو، با تصویری از مراسم خاکسپاری برتران موران آغاز میشود؛ مردی که زندگیاش را در تعقیب عشقها و آشناییهای تازه گذرانده است. حضور زنانی که هر یک بهنحوی از مسیر زندگی او گذشتهاند، از همان ابتدا پرسشی در ذهن میکارد: این مرد چه چیزی در آنان میجست و آنان از او چه به یاد دارند؟
فیلم بیآنکه پاسخ را یکباره آشکار کند، زمان را به عقب میبرد و زندگی برتران را از خلال خاطرات و نوشتههایش بازمیسازد. این چارچوب، روایت را از الگوی خطیِ آشنای قصههای عاشقانه جدا میکند. هر دیدار، همچون قطعهای مستقل، هم ماجرایی تازه است و هم بخشی از تصویری بزرگتر: پرترهٔ مردی که در پی زنی خاص نیست، بلکه گویی خودِ امکانِ عاشقشدن را تعقیب میکند.
در عین حال، بازگشت به گذشته صرفاً ترفندی برای نگهداشتن کنجکاوی مخاطب نیست؛ خاطره، موضوع اصلی فیلم است. برتران زندگیاش را به داستان تبدیل میکند و فیلم نیز نشان میدهد که چگونه تجربههای عاطفی، در روایت شخصی او، شکل دلخواه و گاه گمراهکنندهای مییابند. برتران موران؛ شیفتگی یا وسواس؟
برتران، با بازی چارلز دنر، شخصیتی است که بهسادگی نمیتوان او را در قالب «عاشق» یا «هوسران» محصور کرد. او به زنان جذب میشود و برای نزدیکشدن به آنان انرژی و ابتکار فراوانی به خرج میدهد؛ اما این دلبستگی در بسیاری از لحظات بیش از آنکه رابطهای متقابل باشد، به شیفتگیِ او نسبت به تصویر و حضور زنانه شباهت دارد.
« این چارچوب، روایت را از الگوی خطیِ آشنای قصههای عاشقانه جدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زنان گاه پیش از آنکه شخصیتهایی مستقل باشند، برای او سرچشمهٔ شگفتی و میلاند؛ همین فاصله میان «دوستداشتن» و «شناختن» یکی از گرههای اخلاقی و روانشناختی فیلم است. تروفو رفتار برتران را نه بیچونوچرا میستاید و نه با لحنی محکومکننده از میدان بیرون میراند. حاصل، نگاهی دوپهلو و سنجیده است: رفتار او میتواند خندهدار، جذاب و حتی دلنشین جلوه کند، اما همان رفتار نشانههایی از تنهایی، اضطراب و ناتوانی در ماندن در یک رابطه را نیز آشکار میسازد.
برتران در پیوندهای پیاپیاش آزاد به نظر میرسد، ولی این آزادی با آرامش همراه نیست. میل او به تکرار، بیشتر به نیازی مهارنشدنی میماند تا انتخابی کاملاً آسوده. طنز ظریف و نگاهی بیداوری طنز فیلم از فاصلهٔ میان جدیت برتران و مضحکبودن بعضی از تلاشهای او برای جلب توجه پدید میآید. او گاه برای رسیدن به زنی که دیده است، نقشههایی نامتعارف میچیند؛ اما تروفو این موقعیتها را به شوخیهای پرسروصدا تبدیل نمیکند.
کمدی در مکثها، تناقضها و اعتمادبهنفس بیش از اندازهٔ شخصیت شکل میگیرد. تماشاگر ممکن است به او بخندد، ولی فیلم اجازه نمیدهد خنده به تحقیر سادهٔ او بدل شود. این لحنِ آمیخته به همدلی و انتقاد، مهمترین تعادل اثر است. اگر فیلم صرفاً شیفتگی برتران را رمانتیک میکرد، ممکن بود به توجیه رفتار او نزدیک شود؛ و اگر صرفاً او را بهعنوان مردی خودخواه محاکمه میکرد، پیچیدگی عاطفی شخصیت از میان میرفت.
تروفو در عوض، رفتار او را در معرض نگاه میگذارد و از مخاطب میخواهد میان جذابیتِ روایت برتران و واقعیتِ رابطههایی که پشت آن قرار دارند فاصله بگذارد. همین فاصله، طنز را به ابزار تحلیل تبدیل میکند. زنان؛ خاطرههایی مستقل از راوی حضور زنان در این فیلم صرفاً بهانهای برای پیشبردن ماجراجوییهای برتران نیست، هرچند ساختار خاطرهمحور گاهی آنان را از منظر او به قاب میکشد.
« تروفو رفتار برتران را نه بیچونوچرا میستاید و نه با لحنی محکومکننده از میدان بیرون میراند. »
شخصیتها و اجرا
زنانی که گرداگرد زندگیاش ظاهر میشوند، هر یک با واکنش، خواسته و فاصلهٔ خاص خود، تصویری متفاوت از رابطه عرضه میکنند. برخی به او نزدیک میشوند، برخی عقب میکشند و بعضی نیز با معیارها و انتخابهایی زندگی میکنند که با خواست او سازگار نیست. همین تفاوتها یادآور میشود که زنانِ فیلم مجموعهای همسان یا صرفاً هدفهای دلربایی نیستند.
با این همه، نگاه فیلم کاملاً از محدودیت دید برتران رها نیست. بخشی از زنان از دریچهٔ خاطره و خودنگاری او بازنمایی میشوند؛ بنابراین آنچه میبینیم، همزمان میتواند واقعیتی از رابطه و بازسازیِ دلخواه مردی باشد که آن را روایت میکند. این ابهام، فیلم را غنیتر میسازد: مخاطب ناچار است بپرسد آیا برتران زنان را به همان صورتی به یاد میآورد که بودهاند، یا آنها را در داستانی که دربارهٔ خویش میسازد، به نقشهایی مطلوب بدل میکند؟
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین سکوت، بخشی از نقد آن است. بازی چارلز دنر و ظرافت شخصیتپردازی چارلز دنر نقش برتران را با خویشتنداری و دقتی بازی میکند که برای حفظ لحن فیلم ضروری است. او شخصیت را به مردی پرهیاهو و اغراقآمیز تبدیل نمیکند؛ جذابیت برتران بیشتر از رفتار آرام، نگاهها و اطمینان به خویش سرچشمه میگیرد.
در لحظههایی که شخصیت به شوخی نزدیک میشود، دنر از تبدیل او به تیپی کمیک پرهیز میکند؛ و هنگامی که زیرِ این سرزندگی، خلأیی عاطفی پدیدار میشود، آن را بیآنکه توضیحی مستقیم لازم باشد، منتقل میسازد. بازی او باعث میشود تضاد میان حرفهٔ منظم و زندگی عاطفیِ بیقرار برتران باورپذیر بماند.
« همین تفاوتها یادآور میشود که زنانِ فیلم مجموعهای همسان یا صرفاً هدفهای دلربایی نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مردی که در زندگی روزمره مهندس است و با دقت و نظم سروکار دارد، در قلمرو میل بهدنبال تجربههایی پیدرپی میرود. این دو وجه نه بهصورت تضادی نمایشی، بلکه همچون دو نیروی همزمان در شخصیت حضور دارند. حضور بازیگرانی چون بریژیت فوسی، نلی بورژوا و ژنوویو فونتانل نیز به جهان فیلم تنوع میبخشد و مانع میشود که تمام وزن عاطفی اثر تنها بر شگردهای برتران استوار بماند.
نوشتن، حافظه و تبدیل زندگی به اثر رمان خودزندگینامهای برتران، عنصر کلیدی دیگری در فیلم است. او تنها زندگی نمیکند؛ آن را ثبت و تفسیر هم میکند. نوشتن برایش راهی است تا تجربههای پراکنده را به نظمی روایی بدل سازد و از آنها تصویری قابلفهم بسازد. اما همین کار پرسشبرانگیز است: آیا نوشتن به او امکان میدهد خود را بهتر بشناسد، یا ابزاری است برای آنکه از مسئولیت و پیچیدگی رابطهها فاصله بگیرد و آنها را به حکایتهایی دلپذیر تبدیل کند؟
فیلم در این معنا دربارهٔ آفرینش هنری نیز هست. خاطرهها وقتی به صفحه منتقل میشوند، از واقعیت جدا و به مادهٔ داستان بدل میگردند. برتران با روایتکردن، گذشتهاش را دوباره مالک میشود؛ اما آنچه به دست میآورد، لزوماً حقیقت کامل نیست. تماشاگر، در جایگاهی میان شنونده و داور، هم از روایت او لذت میبرد و هم میتواند محدودیتهایش را ببیند.
پیوند میان عشق و نوشتن، فیلم را از مجموعهای از ماجراهای عاشقانه فراتر میبرد و به تأملی دربارهٔ این پرسش میرساند که آدمی چگونه زندگی خود را برای خویش معنا میکند. ریتم و فضای رمانتیکـملانکولیک ساختار اپیزودیک فیلم، ریتمی روان و تماشایی به آن میدهد. هر خاطره با موقعیت و انرژی تازهای از راه میرسد و از فرسودهشدن روایت جلوگیری میکند؛ در عین حال، تکرارِ الگوی جستوجو و دلربایی بهتدریج معنایی فراتر از سرگرمی پیدا میکند.
« مردی که در زندگی روزمره مهندس است و با دقت و نظم سروکار دارد، در قلمرو میل بهدنبال تجربههایی پیدرپی میرود. »
قوتها و کاستیها
آنچه در ابتدا بازیگوشانه به نظر میرسد، کمکم رنگِ ملال و اندوه میگیرد: تکرارِ دیدارها نه الزاماً به صمیمیت بیشتر، بلکه به آگاهی از ناتوانی برتران در توقف و ماندن میانجامد. فضای رمانتیک فیلم نیز از جنس رؤیای بیدغدغه نیست. لطافت و شوخطبعی در کنار حسرتی پنهان جریان دارد؛ انگار هر خاطره، هم گواه لذتِ تجربهشده است و هم نشانی از چیزی که از دست رفته یا هرگز تحقق نیافته است.
این آمیختگی، حالوهوایی ملانکولیک میسازد که اثر را از کمدی رمانتیکِ متعارف جدا میکند. فیلم بیش از آنکه وعدهٔ وصال بدهد، به گذرِ میل، شکنندگیِ پیوندها و دشواریِ شناخت دیگری میاندیشد. جمعبندی «مردی که زنان را دوست داشت» فیلمی است دربارهٔ کشش، خاطره و تنهایی؛ اثری که در ظاهر با ماجراهای پیدرپیِ مردی شیفتهٔ زنان پیش میرود، اما در لایهٔ عمیقتر، مرز میان عشق و میلِ وسواسگونه را میکاود.
قوت اصلی آن در قضاوتنکردنِ شتابزده و در عین حال چشمپوشینکردن از پیامدهای رفتار برتران است. بازی سنجیدهٔ چارلز دنر، روایت خاطرهمحور و طنزی که اندوه را پنهان نمیکند، به فیلم انسجامی دلپذیر میبخشند. البته ساختار اثر گاه زنان را در مدار نگاه مردانهٔ برتران نگه میدارد و همهٔ شخصیتهای فرعی مجال یکسانی برای استقلال نمییابند.
بااینحال، همین محدودیت با پرسشی دربارهٔ راوی و شیوهٔ بازنمایی خاطره همراه میشود و به بخشی از تأمل فیلم بدل میگردد. حاصل، کمدیای سبکبال اما نه سطحی است: فیلمی که خنده را با اندوه میآمیزد و پس از پایان، بیش از آنکه ما را به داوری دربارهٔ یک دلباخته وادارد، به فکرِ معنای دوستداشتن و دشواریِ دیدن دیگری بهعنوان انسانی مستقل میاندازد.
« فضای رمانتیک فیلم نیز از جنس رؤیای بیدغدغه نیست. »



ثبت دیدگاه