نقد و بررسی
نقد Underworld: Rise of the Lycans | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پیشدرآمدی که به ریشهها بازمیگردد «Underworld: Rise of the Lycans» به جهان آشنای مجموعه بازمیگردد، اما زاویهٔ دید را از سلین و جنگجویان خونآشام به لیکانها منتقل میکند؛ موجوداتی که در فیلمهای پیشین بیش از آنکه صاحب تاریخ و اراده باشند، نیرویی تهدیدآمیز به نظر میرسیدند. اینجا، جنگ میان دو نژاد تنها نبردی دیرینه نیست، بلکه پیامد نظمی استوار بر سلطه، بردگی و ترس.
روایت، لوسیان را در مرکز این کشاکش قرار میدهد: چهرهای که سرنوشت شخصیاش با سرنوشت مردمی گره میخورد که زیر فرمان ویکتور زندگی میکنند. امتیاز اصلی این پیشدرآمد آن است که برای جهان داستانی مجموعه، گذشتهای سیاسی و عاطفی میسازد. تقابل خونآشامها و لیکانها دیگر صرفاً رویارویی دو گروه هیولاوار نیست؛ نزاعی است میان صاحبان قدرت و کسانی که از امکان انتخاب و رهایی محروم شدهاند.
همین جابهجایی، به فیلم هویتی مستقلتر میدهد و باعث میشود حتی مخاطبی که پیشتر مجذوب اسطورهشناسی مجموعه نشده، با پرسشهای روشنتری روبهرو شود: قدرت چگونه خود را توجیه میکند؟ و شورش در برابر ستم، چه زمانی به ضرورت بدل میشود؟ جهان گوتیک و تیرگی بصری فضاسازی فیلم از برجستهترین اجزای آن است.
« اینجا، جنگ میان دو نژاد تنها نبردی دیرینه نیست، بلکه پیامد نظمی استوار بر سلطه، بردگی و ترس. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قلعهها، جنگلهای سرد، راهروهای سنگی و لباسهای تیره، جهانی میسازند که گویی زیر سایهٔ دائمی شب و هراس قرار دارد. این کیفیت گوتیک با لحن قصه تناسب دارد: جامعهای بسته و طبقاتی که در آن فرمانروایی، آیین و خشونت بههم پیوستهاند. طراحی صحنه و پوششها کمک میکنند جهان فیلم نه صرفاً پسزمینهٔ نبردها، بلکه بازتابی از نظم سختگیرانهٔ حاکم باشد.
بااینحال، همین انتخاب بصری گاه به نقطهضعف تبدیل میشود. تصویر بهطرزی محسوس تیره و آبیفام است و در صحنههای شبانه یا نبردهای شلوغ، جزئیات را میبلعد. وقتی حرکت دوربین، دود، سایه و جلوههای تصویری همزمان بر قاب مسلط میشوند، تشخیص کنش و موقعیت شخصیتها دشوار میشود. در نتیجه، کیفیت سبکپردازی که میبایست فضای فیلم را غنی کند، بعضیجاها به یکنواختی و خستگی چشم میانجامد.
این تاریکی، بهجای آنکه همیشه حس رمزآلودگی بیافریند، گاه صرفاً فاصلهای میان تماشاگر و صحنه ایجاد میکند. لوسیان و نیروی بازی مایکل شین مایکل شین مهمترین تکیهگاه دراماتیک فیلم است. او لوسیان را نه فقط بهعنوان قهرمانی خشمگین یا رهبر شورش، بلکه انسانی شکلگرفته زیر فشار تحقیر و محدودیت بازی میکند.
« بااینحال، همین انتخاب بصری گاه به نقطهضعف تبدیل میشود. »
شخصیتها و اجرا
در چهره و حرکاتش، هم نیروی سرکشی دیده میشود و هم آسیبپذیری کسی که پیوسته میکوشد اختیار خویش را بازپس گیرد. سخنرانیها و لحظههای پرهیجان شخصیت، گاه به مرز شعار نزدیک میشوند، اما حضور و انضباط بازی شین به آنها وزن میبخشد. این اجرا با نقشآفرینی بیل نای در جایگاه ویکتور تضاد مؤثری دارد.
ویکتور خشونت را با وقار سرد و اقتدار موروثی درهم میآمیزد؛ شخصیتی که حتی سکوتش نیز حامل تهدید است. تقابل این دو بازیگر، بخشی از انرژی فیلم را تأمین میکند: لوسیان نمایندهٔ ارادهای در حال بیداری است و ویکتور صورت تثبیتشدهٔ قدرتی که هرگونه نافرمانی را خطری برای نظم خود میبیند. بازی شین بهویژه در صحنههایی که خشم فردی به احساس مسئولیت جمعی بدل میشود، سبب میشود شورش لوسیان صرفاً حرکتی قهرمانانه و انتزاعی جلوه نکند.
عشق، وفاداری و درامی کمپرداخت رابطهٔ لوسیان و سونیا قرار است قلب عاطفی روایت باشد و زمینهای شخصی برای پیوند میان عشق و شورش فراهم آورد. سونیا فقط معشوقی در حاشیه نیست؛ جایگاه او در خاندان حاکم، رابطه را به پیوندی ممنوع و سیاسی بدل میکند. حضورش همچنین امکان میدهد فیلم دربارهٔ وفاداریهای متعارض سخن بگوید: تعلق به خانواده، پیروی از قدرت و انتخابی که فرد برای وجدان خود میکند.
« در چهره و حرکاتش، هم نیروی سرکشی دیده میشود و هم آسیبپذیری کسی که پیوسته میکوشد اختیار خویش را بازپس گیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، رابطه همیشه به اندازهای که روایت از آن انتظار دارد، پرورش نمییابد. برخی لحظههای صمیمانه چنان ناگهانی از راه میرسند که تماشاگر فرصت نمیکند تحول احساسات را با همان عمقی تجربه کند که فیلم برای آن در نظر گرفته است. شیمی میان شین و رونا میترا در بخشهایی باورپذیر و مؤثر است، اما فیلمنامه گاه به نشانههای سریع و موقعیتهای آشنا بسنده میکند، بیآنکه به اندازهٔ کافی به رشد اعتماد، تردید و انتخابهای دشوار میان آن دو بپردازد.
از همین رو، عشق در بعضی صحنهها نیرویی محرک دارد، اما در بخشهایی دیگر بیشتر ابزاری برای پیشبرد پیرنگ به نظر میرسد. اکشن و خشونت بهمثابه زبان روایت فیلم در صحنههای نبرد، به زبان بصری آشنای مجموعه وفادار میماند: برخورد تیغهها، دگرگونی لیکانها و یورشهای گروهی، همگی در فضایی خشن و تیره رخ میدهند.
اکشن زمانی بهترین کارکرد خود را پیدا میکند که از کشمکش داستانی جدا نباشد. نبردها در این لحظات فقط نمایش تواناییهای بدنی نیستند؛ امتداد مبارزهای برای بقا و رهاییاند. این پیوند میان کنش و مضمون، به فیلم حالوهوایی حماسی میدهد، بیآنکه آن را از قالب سرگرمی ژانری بیرون ببرد. اما تدوین و وضوح صحنهها همیشه به سود هیجان عمل نمیکنند.
« بااینهمه، رابطه همیشه به اندازهای که روایت از آن انتظار دارد، پرورش نمییابد. »
قوتها و کاستیها
در برخی نبردها، حرکتها چنان سریع و قابها چنان تاریکاند که تأثیر ضربهها و تغییر موقعیتها بهخوبی منتقل نمیشود. فیلم از نظر ضربآهنگ نیز یکدست نیست: بخشهایی پرشتاب و تماشاییاند، ولی در میان آنها توقفهایی دیده میشود که نه تعلیق را بهقدر کافی افزایش میدهند و نه شخصیتها را عمیقتر میسازند.
حاصل، تجربهای است که در لحظات پرتحرک جان میگیرد، اما گاهی میان اوجها کش میآید. ساختار روایی و جایگاه فیلم در مجموعه ساختار پیشدرآمدی «Rise of the Lycans» هم فرصت است و هم محدودیت. فیلم از یکسو میتواند رخدادهای پیشین را از چشماندازی تازه معنا کند و به شخصیتهایی که پیشتر در حاشیه بودهاند گذشتهای روشنتر ببخشد.
از سوی دیگر، مخاطب آشنا با مجموعه ممکن است برخی مسیرهای کلی را از پیش حدس بزند؛ بنابراین بخشی از تعلیق نه بر دانستن اینکه چه رخ میدهد، بلکه بر چگونگی رسیدن شخصیتها به آن نقطه استوار میشود. فیلمنامه ایدهٔ مرکزی نیرومندی دارد، اما پیوند میان اجزای آن همیشه محکم نیست. سیاست دربار، شورش بردگان و رابطهٔ عاشقانه، هر سه ظرفیت دراماتیک دارند، ولی گاه در کنار یکدیگر قرار میگیرند، بیآنکه کاملاً در هم تنیده شوند.
« حاصل، تجربهای است که در لحظات پرتحرک جان میگیرد، اما گاهی میان اوجها کش میآید. »
جمعبندی
از این رو، روایت در برخی بخشها فشرده و مؤثر است و در بخشهایی دیگر پراکنده به نظر میرسد. فیلم بیشتر بر مسیر عاطفی و رویاروییهای آشکار تکیه میکند تا بر پیچیدگیهای تازه در اسطورهشناسی جهانش؛ انتخابی که برای یک قصهٔ منشأ قابلفهم است، اما دامنهٔ داستان را محدود میسازد. جمعبندی «Underworld: Rise of the Lycans» پیشدرآمدی سرگرمکننده و از نظر فضاسازی منسجم است که با تغییر زاویهٔ دید، به لیکانها هویت و تاریخ میبخشد.
نیروی اصلی فیلم در بازی پرقدرت مایکل شین، حضور سرد و تهدیدآمیز بیل نای، و تبدیل نزاعی فانتزی به داستانی دربارهٔ سلطه و رهایی نهفته است. فضای گوتیک و نبردهای پرخشونت نیز برای دوستداران مجموعه جذابیت خود را حفظ میکنند. در برابر این امتیازها، تیرگی بیشازحد تصویر، نوسان ریتم، پراکندگی روایت و کمپرداختبودن نسبی رابطهٔ عاشقانه مانع از آن میشوند که فیلم به تمام ظرفیت دراماتیک خود دست یابد.
بااینحال، اثر در توضیح ریشههای دشمنی دو نژاد و بازنگری در جایگاه لیکانها موفق است. تماشاگرانی که به جهان تیرهٔ مجموعه علاقه دارند، احتمالاً از این بازگشت به گذشته لذت خواهند برد؛ بهویژه اگر بیش از پیچیدگی داستان، به فضای گوتیک، بازیگری و تقابل میان قدرت و شورش اهمیت بدهند.
« از این رو، روایت در برخی بخشها فشرده و مؤثر است و در بخشهایی دیگر پراکنده به نظر میرسد. »
ثبت دیدگاه