نقد و بررسی
نقد میدانم چه کسی مرا کشت (I Know Who Killed Me) | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عنوان، ژانر و وعدهی معما «I Know Who Killed Me» از همان عنوانش وعدهای دوگانه میدهد: هم با داستانی جنایی دربارهی قاتلی زنجیرهای روبهرو خواهیم شد، هم با پرسشی دربارهی هویت و امکان اعتماد به آنچه میبینیم. فیلم با ربودهشدن آوبری فلمینگ، دختر جوانی بااستعداد و آیندهدار، آغاز میشود.
او پس از شکنجه پیدا میشود، اما هویت خود را انکار میکند و میگوید آوبری نیست؛ زنی دیگر است که هنوز در خطر به سر میبرد. این نقطهی عزیمت، ظرفیت یک تریلر روانشناختی نیرومند را دارد: آیا آنچه میشنویم حاصل آسیب روانی است، یا نشانهای از واقعیتی که اطرافیان نمیتوانند درکش کنند؟ فیلم برای حفظ این پرسش، از همان ابتدا میان معمای قتل، وحشت جسمانی و بحران هویت رفتوآمد میکند.
این انتخاب، اثر را از تریلرهای متعارف جدا میسازد، اما در عین حال مسئولیتی سنگین بر دوش فیلمنامه میگذارد: باید بتواند اجزای ناهمگونش را به روایتی منسجم پیوند بزند. حاصل، تجربهای است که بیش از آنکه معمایی دقیق و حسابشده باشد، بر غریببودن ایده و شدت فضای دیداری خود تکیه میکند.
هویت دوگانه و ظرفیت ایده جذابترین دارایی فیلم، بازی آن با مرز میان دو هویت است. ایدهی ارتباط آوبری با زنی دیگر، پرسشهایی دربارهی حافظه، بدن و استقلال شخصیت برمیانگیزد. آیا هویت چیزی ثابت و قابل اثبات است، یا ممکن است زیر فشار ضربهی روانی از هم بگسلد؟ فیلم بهجای آنکه از آغاز پاسخی روشن بدهد، مخاطب را در وضعیتی معلق قرار میدهد؛ همان وضعیتی که شخصیتها در آن گرفتارند.
« فیلم با ربودهشدن آوبری فلمینگ، دختر جوانی بااستعداد و آیندهدار، آغاز میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ایده، بهخصوص در لحظات نخست، کنجکاویبرانگیز است و امکان میدهد روایت از چند زاویه خوانده شود. بااینحال، فیلم هرگز بهتمامی از این ظرفیت بهره نمیگیرد. گاهی نشانهها چنان پراکنده و مبهماند که رازآلودگی به سردرگمی بدل میشود؛ گویی اثر میخواهد همزمان هم پرسشی جدی دربارهی روان و هویت مطرح کند و هم با ترفندهای تریلری، مخاطب را در تعلیق نگه دارد.
این دو خواسته الزاماً ناسازگار نیستند، اما پیوندشان نیازمند دقتی است که فیلمنامه همیشه از آن برخوردار نیست. روایت؛ میان تعلیق و آشفتگی ساختار روایت بر اطلاعات ناقص و برداشتهای متناقض استوار است. خانواده، پزشکان و مأموران هر یک با تفسیر خود به ماجرا نزدیک میشوند، در حالی که شخصیت اصلی بر روایتی پافشاری میکند که پذیرش آن برای دیگران دشوار است.
این وضعیت در ابتدا تعلیق میسازد، اما با پیشروی داستان، مرز میان ابهام هدفمند و آشفتگی روایی باریکتر میشود. مشکل اصلی آن است که فیلم گاه نشانهای را صرفاً برای ایجاد حیرت عرضه میکند، بیآنکه زمینهی کافی برای فهم اهمیتش فراهم سازد. اطلاعات تازه لزوماً لایهای تازه به معما نمیافزایند؛ برخی از آنها بیشتر به تغییر مسیر ناگهانی میمانند تا نتیجهی منطقی زنجیرهای از سرنخها.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای آنکه درگیر حدسزدن شود، ناچار باشد پیوسته وقایع را از نو مرتب کند تا بفهمد فیلم چه چیزی را میخواهد باورپذیر جلوه دهد. این آشفتگی بهتنهایی الزاماً تجربه را بیارزش نمیکند. گاهی بیثباتی روایت با ذهنیت آسیبدیدهی شخصیت همنوا میشود و به تماشای فیلم حالتی ناآرام میبخشد.
« این ایده، بهخصوص در لحظات نخست، کنجکاویبرانگیز است و امکان میدهد روایت از چند زاویه خوانده شود. »
شخصیتها و اجرا
اما هرگاه اثر در پی ساختن معمایی دقیق برمیآید، همین بیثباتی به نقطهضعف تبدیل میشود و از قدرت تعلیق میکاهد. فضا، رنگ و وحشت جسمانی فیلم در ساختن فضایی نامتعارف و آزارنده، جسورتر از روایت خود عمل میکند. رنگهای تند، نورپردازی اغراقشده و ترکیبهای تصویری سرد و خشن، جهان داستان را از واقعگرایی روزمره دور میکنند.
این انتخابها به فیلم هویتی بصری میبخشند؛ جهانی که بیشتر به کابوسی رنگین و مصنوعی شباهت دارد تا بازنمایی طبیعی یک شهر کوچک. صحنههای مربوط به اسارت و شکنجه نیز بر تأثیر جسمانی تماشاگر حساب میکنند. دوربین و تدوین، خشونت را به تجربهای ناخوشایند و ملموس بدل میسازند و همین امر در بخشهایی از فیلم تعلیق مؤثری ایجاد میکند.
بااینحال، تکرار فریادها و تأکید طولانی بر رنج جسمانی گاهی از مرز تنش عبور میکند و به افراط میرسد. اثر در این لحظات بیشتر بر شوک تکیه دارد تا بر ترسی که از شخصیتپردازی یا انتظار تدریجی زاده شود. همین اغراق، در عین حال، بخشی از جذابیت عجیب فیلم است. «I Know Who Killed Me» اثری نیست که همیشه بخواهد پنهانکار یا خویشتندار باشد؛ گاه با تمام قوا به سوی تصویرسازی پرزرقوبرق و لحظههای غلوشده میرود.
نتیجه ممکن است برای گروهی از مخاطبان ناخواسته خندهدار باشد، اما برای گروهی دیگر به تجربهای سرگرمکننده و متفاوت تبدیل میشود. اجراها و شخصیتها Lindsay Lohan در نقشی که بر دوگانگی بنا شده، باید تفاوت میان دو چهرهی روایی را از راه رفتار، لحن و حضور بدنی آشکار کند. اجرای او در لحظاتی که شخصیت آسیبدیده و مضطرب است، نیرویی خام و بیقرار دارد؛ اما در بخشهایی دیگر، بازی بیش از اندازه نمایشی میشود و واکنشها حالت تصنعی پیدا میکنند.
« فضا، رنگ و وحشت جسمانی فیلم در ساختن فضایی نامتعارف و آزارنده، جسورتر از روایت خود عمل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان با فضای پراغراق فیلم همخوانی دارد، ولی همیشه به شخصیت عمق نمیبخشد. شخصیتهای پیرامونی نیز اغلب بیش از آنکه زندگی مستقل و پیچیدهای داشته باشند، کارکردی داستانی پیدا میکنند: باور کردن یا باور نکردن ادعای آوبری، پیشبرد تحقیقات، یا برجستهکردن احساس انزوای او. بازیگران باتجربهای چون Julia Ormond و Neal McDonough به فضای خانوادگی فیلم وزن میدهند، اما فیلمنامه برای پرورش رابطهها و انگیزههای آنان مجال چندانی فراهم نمیکند.
ازاینرو، واکنشها گاه بهجای آنکه از شناخت تدریجی شخصیتها برخیزند، مطابق نیاز مقطعی روایت تغییر میکنند. ریتم و لحظههای کشدار ریتم فیلم یکنواخت نیست. بخشهایی با خشونت و کشفهای ناگهانی، ضرباهنگی پرتنش دارند؛ در مقابل، برخی صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند و انرژی روایت را تحلیل میبرند.
سکانس طولانی کلاب نمونهی روشن این نابرابری است: از نظر بصری میکوشد حالوهوایی شهوانی و ناآرام بسازد، اما طول آن نسبت به نقشی که در پیشبرد قصه دارد، نامتناسب به نظر میرسد. این کشآمدن فقط مسئلهی یک صحنه نیست؛ نشانهای از دشواری فیلم در تشخیص این است که کدام لحظه باید فرصت نفسکشیدن داشته باشد و کدامیک باید سریعتر به نقطهی بعدی برسد.
نتیجه آن است که تعلیق گاهی با مکثهای مؤثر تقویت میشود و گاهی زیر بار تکرار و تأکید اضافی فرو مینشیند. تدوین میتوانست با حذف یا کوتاهکردن بخشهایی از این مکثها، تمرکز بیشتری به معما بدهد. پایانبندی و انسجام معنایی بدون ورود به جزئیات پایانی، میتوان گفت فیلم در جمعبندی همان دشواریهایی را نشان میدهد که در طول روایت همراهش بودهاند.
« این نوسان با فضای پراغراق فیلم همخوانی دارد، ولی همیشه به شخصیت عمق نمیبخشد. »
قوتها و کاستیها
اثر به ایدهای متکی است که مخاطب را به طرح فرضیههای گوناگون دعوت میکند، اما همهی این مسیرها با میزان یکسانی از دقت و قناعتبخشی پرداخت نمیشوند. از همین رو، برخی تماشاگران ممکن است پایان را غافلگیرکننده بیابند، ولی در عین حال احساس کنند پیوند میان سرنخها و نتیجه به اندازهی کافی استوار نشده است.
مسئله صرفاً آن نیست که پاسخ معما باب میل همه نیست؛ مسئله این است که روایت در تمام مسیر، قراردادهای خود را بهروشنی تثبیت نمیکند. وقتی فیلم میان واقعگرایی روانشناختی و کابوس نمادین در نوسان است، باید در پایان نشان دهد این دو قلمرو چگونه به هم مربوط میشوند. «I Know Who Killed Me» در این زمینه بیشتر به تأثیرگذاری لحظهای و تصویرهای بهیادماندنی اعتماد میکند تا به جمعبندیای که تمام اجزای داستان را در جای خود بنشاند.
جمعبندی «I Know Who Killed Me» فیلمی نامتوازن، اما فراموشنشدنی است: ایدهی هویتی جذابی دارد، فضایی رنگین و نامتعارف میسازد و در برخی صحنههای وحشتآمیز به تأثیر قابلتوجهی میرسد. در برابر این امتیازها، روایتی گاه گیجکننده، شخصیتهایی کمپرداخت، ریتمی نابرابر و معمایی قرار دارد که انسجامش همیشه به اندازهی کنجکاوی اولیهاش نیست.
بهترین راه مواجهه با فیلم، انتظار یک تریلر جنایی دقیق و واقعگرا نیست. این اثر بیشتر تجربهای عجیب و پراغراق است که لحظاتی میتواند ناآرامکننده و لحظاتی دیگر ناخواسته سرگرمکننده باشد. تماشاگرانی که از روایتهای مرتب و پاسخهای روشن لذت میبرند، احتمالاً با کاستیهای آن درگیر خواهند شد؛ اما کسانی که به سینمای نامتعارف، تصویرپردازی غلیظ و آثاری با حالوهوای کابوسوار علاقه دارند، ممکن است در آشفتگی آن نوعی جذابیت خاص پیدا کنند.
« بهترین راه مواجهه با فیلم، انتظار یک تریلر جنایی دقیق و واقعگرا نیست. »



ثبت دیدگاه