نقد و بررسی
نقد Never Have I Ever | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی آشنا، زاویهای تازه «Never Have I Ever» با طرحی آشنا آغاز میشود: نوجوانی که پس از دورهای تلخ میخواهد جایگاهش را در مدرسه عوض کند، به جمع محبوبها راه بیابد و زندگی عاطفیاش را از نو بسازد. اما آنچه به این چارچوب معمولی جان میدهد، صرفاً فهرست ماجراهای دبیرستانی نیست؛ سریال از همان ابتدا نشان میدهد که بلندپروازیهای دیوی زیر سایهی سوگی حلنشده و آشفتگیهای خانوادگی قرار گرفتهاند.
او میخواهد همهچیز را کنترل کند، در حالی که بخشی از زندگیاش اساساً از اختیار او بیرون است. این کشمکش، موتور کمدی و درام سریال را همزمان روشن میکند. میل دیوی به تغییر، او را به موقعیتهای خندهدار و گاه شرمآور میکشاند، اما همان رفتارهای شتابزده اغلب نشانهی ترسی عمیقترند: ترس از عقبماندن، نادیده گرفتهشدن و پذیرفتن آسیبی که هنوز فرصت سوگواری برایش فراهم نشده است.
سریال این لایه را به شکلی آشکار و گاه سادهفهم پیش میبرد، اما همین پیوند میان شوخی و اندوه است که قصه را از یک کمدی مدرسهای صرف فراتر میبرد. دیوی؛ نیروی محرک و مانع خویش بزرگترین دارایی سریال، شخصیت دیوی و انرژی مهارنشدنی اوست. او باهوش، پرحرف، جاهطلب و زودجوش است؛ در هر موقعیتی میکوشد روایت را به سود خودش تغییر دهد و معمولاً پیش از آنکه پیامد تصمیمهایش را بسنجد، دست به عمل میزند.
بازی Maitreyi Ramakrishnan این بیقراری را با شتابی دلنشین منتقل میکند؛ دیوی ممکن است در یک لحظه خودنمایانه و مطمئن به نظر برسد و در لحظهی بعد، از ناامنی یا شرمندگی فروبپاشد. بااینحال، جذاببودن دیوی به معنای دوستداشتنیبودن دائمی او نیست. خودخواهی، دروغگویی و بیاعتناییاش به احساس دیگران گاهی تماشاگر را از او دور میکند.
« او میخواهد همهچیز را کنترل کند، در حالی که بخشی از زندگیاش اساساً از اختیار او بیرون است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بعضی تصمیمهایش نه فقط خطاهای نوجوانانه، بلکه انتخابهاییاند که واقعاً به اطرافیان آسیب میزنند. سریال همیشه پیامد این رفتارها را با عمق کافی دنبال نمیکند و گاه شتاب دارد تا دیوی را از بحران بیرون بیاورد. با وجود این، نقص شخصیت به خودی خود نقطهضعف نیست؛ اتفاقاً دیوی زمانی باورپذیرتر میشود که اثر، او را از معصومیت ساختگی دور نگه میدارد.
مسئله آنجاست که گاهی رشد او سریعتر از آن به نظر میرسد که تجربههایش اقتضا میکنند. خانواده، فقدان و میراث فرهنگی رابطهی دیوی با مادرش، نالینی، از عاطفیترین محورهای سریال است. این رابطه از دل تفاوت در شیوهی ابراز محبت و مواجهه با فقدان شکل میگیرد: یکی احساساتش را با آشفتگی و فوران نشان میدهد و دیگری با انضباط و کنترل.
هیچکدام بهسادگی نمیتوانند زبان عاطفی دیگری را بفهمند، و از همین فاصله، هم تنشهای خانوادگی پدید میآید و هم لحظههایی از نزدیکی صادقانه. بازی Poorna Jagannathan به نالینی صلابت میبخشد، بیآنکه او را به مادری سرد و یکبعدی تقلیل دهد. فرهنگ هندیآمریکایی نیز در سریال بخشی زنده از زندگی روزمره است، نه تزئینی بیرونی برای رنگآمیزی داستان.
آیینها، انتظارات خانوادگی، پیوندهای خویشاوندی و پرسشهای مربوط به هویت، در کنار درس و دوستی و عاشقشدن حضور دارند. اثر بهویژه در نشاندادن فشارهای نسلی و دشواریِ همزمان تعلقداشتن به خانه و جامعهی بزرگتر ظرفیت قابلتوجهی دارد. بااینهمه، گاهی برخی عناصر فرهنگی بیشتر برای ساختن شوخی یا پیشبردن موقعیت به کار میروند تا آنکه فرصت کاوشی پیچیدهتر بیابند.
« بعضی تصمیمهایش نه فقط خطاهای نوجوانانه، بلکه انتخابهاییاند که واقعاً به اطرافیان آسیب میزنند. »
شخصیتها و اجرا
قوت سریال در این است که تجربهی خاص دیوی را در مرکز میگذارد؛ محدودیتش آن است که گاهی این تجربه را نمایندهی کلیت بسیار متنوعی از زندگیهای جنوب آسیایی جلوه میدهد. دوستیها و زندگی مدرسهای دوستی دیوی با النور و فابیولا، چارچوبی برای نمایش وفاداری، رقابت و فاصلهگرفتنهای ناگزیر دوران نوجوانی فراهم میآورد.
این دو شخصیت صرفاً همراهانی برای واکنش نشاندادن به رفتارهای دیوی نیستند؛ هرکدام خواستهها و دشواریهای خود را دارند و مسیرهای شخصیشان به سریال وسعت میدهد. بااینحال، سهم و عمق این مسیرها همیشه یکسان نیست. گاه روایت چنان به بحران تازهی دیوی جذب میشود که تجربههای دوستانش تنها برای مدتی کوتاه مجال مستقلشدن پیدا میکنند.
فضای مدرسه از آشناترین اجزای اثر است: رقابت تحصیلی، جایگاه اجتماعی، شایعات، مهمانیها و تلاش برای فهمیدن اینکه دیگران چه تصویری از آدم دارند. همین عناصر امکان شوخیهای سریع و موقعیتهای سرگرمکننده را فراهم میکنند، اما آشناییشان گاهی به پیشبینیپذیری میانجامد. بعضی تقابلها و سوءتفاهمها چنان به قواعد شناختهشدهی داستانهای دبیرستانی نزدیکاند که تازگی خود را از دست میدهند.
با وجود این، حضور شخصیتهایی با پیشینهها و هویتهای گوناگون به محیط مدرسه ترکیبی پرجنبوجوش میبخشد و مانع میشود که آن صرفاً پسزمینهای بیروح برای ماجرای عاشقانه باشد. عشق اول و بازی با کلیشهها روابط عاشقانهی سریال میان خیالپردازی، رقابت و میل به پذیرفتهشدن در حرکتاند. مثلث عاطفی مهم داستان فقط پرسشی دربارهی انتخاب یک دلباخته نیست؛ هر رابطه تصویری متفاوت از دیوی را بازتاب میدهد: اینکه او در پی تأیید دیگران است، به چه چیزی در خود ارزش میدهد و چقدر میتواند خواستههایش را از ترس تنها ماندن جدا کند.
« بااینحال، سهم و عمق این مسیرها همیشه یکسان نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این لایه بهویژه زمانی خوب عمل میکند که سریال اجازه میدهد کشش عاطفی با خودشناسی و دوستی گره بخورد. بااینحال، خودِ سازوکار عاشقانه در بخشهایی به مسیرهای قابلانتظار نزدیک میشود. سوءتفاهمهای آشنا، کشمکشهای تکرارشونده و کشدادن انتخابها گاهی جای تحول طبیعی شخصیتها را میگیرند.
سریال میکوشد از تیپهای متداول فاصله بگیرد و برای شخصیتهای پسر نیز آسیبپذیری و پیچیدگی قائل شود، اما همهی چرخشهای عاطفی به یک اندازه متقاعدکننده نیستند. جذابیت اصلی این خط داستانی نه در تازگی کامل الگوها، بلکه در شوخطبعی و آشفتگی انسانیِ اجرای آنهاست. ریتم، طنز و روایت لحن سریال بر رفتوآمد تند میان شوخی، اغراق و لحظههای صمیمانه بنا شده است.
دیالوگها پرتحرکند و روایت از آن انرژی میگیرد که شخصیتها به ندرت فرصت میکنند مدت زیادی در سکون بمانند. بخش مهمی از طنز از فاصلهی میان تصور قهرمان از خودش و واقعیتی که دیگران میبینند پدید میآید؛ دیوی ممکن است نقشهای درخشان تصور کند، اما اجرای آن به زنجیرهای از تصمیمهای نابخردانه بینجامد.
این شتاب همیشه به سود اثر نیست. بعضی قسمتها برای رسیدن به بحران یا آشتی بعدی، از پیامدهای عاطفی ماجراها سریع عبور میکنند و گاه حس میشود داستان بیش از اندازه به تکرار چرخهی خطا، آشفتگی و اصلاح متکی است. شوخیها نیز یکدست نیستند: بخشی از آنها از شخصیتپردازی برمیخیزند و بخشی دیگر با اتکا به اغراق یا شرمندگی موقعیت عمل میکنند و ممکن است برای همهی مخاطبان به یک اندازه بنشینند.
« این لایه بهویژه زمانی خوب عمل میکند که سریال اجازه میدهد کشش عاطفی با خودشناسی و دوستی گره بخورد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی و روایتگری پررنگ، به سریال هویتی مشخص میدهند، هرچند در لحظاتی بر احساسی تأکید میکنند که تصویر بهتنهایی میتوانست ظریفتر منتقل کند. بازیگری و ظرفیت گروه Maitreyi Ramakrishnan به دیوی حضوری متمایز میدهد: بازی او همزمان پرانرژی و آسیبپذیر است و میتواند شخصیت را از غرور خندهدار به اندوه واقعی برساند.
در کنار او، Poorna Jagannathan بخش خانوادگی داستان را محکم نگه میدارد و رابطهی مادر و دختر را از دوگانهی سادهی سرکوبگر و سرکش دور میکند. Jaren Lewison و Darren Barnet نیز به دو شخصیت محوریِ زندگی عاطفی دیوی تفاوتهایی روشن میبخشند؛ یکی با هوش و رقابتجویی، دیگری با محبوبیت و فاصلهای که میان ظاهر و شخصیتش پدید میآید.
گروه بازیگران کمکی، هرچند گاهی زیر سایهی خط اصلی میرود، به جهان سریال گرما و تنوع میدهد. حضور شخصیتهای گوناگون باعث میشود مدرسه و خانوادهها محدود به یک زاویهی دید نباشند. نقطهی قوت بازیها، بیش از نمایشهای پرزرقوبرق، هماهنگی گروهی و توانایی جابهجایی میان لحظههای بامزه و جدی است.
همین هماهنگی سبب میشود حتی شخصیتهایی که در ابتدا تیپیک به نظر میرسند، گاهی از قالب آشنای خود بیرون بیایند. جمعبندی «Never Have I Ever» اثری است پرانرژی و صمیمی که در دل قالب آشنای کمدی دبیرستانی، دربارهی سوگ، هویت، خانواده و نیاز به پذیرفتهشدن حرف میزند. جذابترین ویژگیاش دیوی است: قهرمانی پرخطا که میتواند هم تماشاگر را بخنداند و هم با رفتارش آزرده کند.
« گروه بازیگران کمکی، هرچند گاهی زیر سایهی خط اصلی میرود، به جهان سریال گرما و تنوع میدهد. »
جمعبندی
رابطهی او با مادرش و پیوند میان شوخیهای مدرسهای و اندوه خانوادگی، به سریال عمقی میدهد که فراتر از ماجراهای عاشقانه میرود. در مقابل، تکرار برخی الگوهای دبیرستانی، پیشبینیپذیری بخشی از روابط و افتوخیز ریتم مانع میشوند که همهی قسمتها به یک اندازه اثرگذار باشند. طنز نیز گاهی به هدف میرسد و گاهی نه.
بااینهمه، صدای متمایز شخصیتها، بازی سرزندهی بازیگران و گرمای رابطههای انسانی، تماشای سریال را به تجربهای دلپذیر بدل میکنند؛ تجربهای که میتواند در یک لحظه سبک و خندهآور باشد و اندکی بعد، بیآنکه از لحن خود دست بکشد، به نقطهای عاطفی برسد.



ثبت دیدگاه