نقد و بررسی
نقد Nona | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان اندوه و افسانه «Nona» فیلمی اندونزیایی به کارگردانی Anggi Frisca است که در سال ۲۰۲۰ ساخته شد. هستهٔ داستان، فقدان و وعدهای است که پس از فقدان شکل میگیرد: نونا، پس از مرگ ناگهانی اوگی، دوست نزدیکش، راهی آذربایجان میشود تا آرزوی کودکی او را دنبال کند. عروسک اورانگوتانی که اوگی برایش به یادگار گذاشته، در این سفر هم نشانهای ملموس از پیوند گذشته است و هم دریچهای به سوی خیال.
فیلم از همان ابتدا میان سوگواری واقعگرا و ماجراجویی خیالپردازانه در رفتوآمد است؛ انتخابی که به آن هویتی متمایز میدهد، اما گاه انسجامش را نیز به آزمون میکشد. قصه در ظاهر دربارهٔ جستوجوی جای فرودآمدن کشتی نوح است؛ اما این جستوجو بیش از آنکه مأموریتی جغرافیایی باشد، بهانهای برای روبهروشدن نونا با جای خالی اوگی است.
سفر، تلاشی برای وفادارماندن به خواستهٔ دوست از دسترفته و در عین حال راهی برای حرکتکردن در زمانی است که اندوه ممکن است آدمی را از حرکت بازدارد. فیلم در این نقطه ظرفیت عاطفی قابلتوجهی دارد: وعدهای کوچک، در برابر فقدانی بزرگ، به نیروی پیشبرندهٔ روایت بدل میشود. دوستیای که به دشواری جان میگیرد رابطهٔ نونا و اوگی قرار است قلب تپندهٔ فیلم باشد؛ دوستیای صمیمانه که در محدودهٔ رابطهای تعریفنشده باقی مانده و پس از مرگ یکی از آن دو، معنای تازهای پیدا میکند.
این الگو میتوانست لایههایی از حسرت، ناگفتهها و خاطره را به داستان بیفزاید. بااینحال، فیلم همیشه فرصت کافی برای ساختن عمق آن پیوند فراهم نمیکند. ما از اهمیت اوگی برای نونا آگاه میشویم، اما در بخشهایی از روایت، کمتر احساس میکنیم که این نزدیکی در جزئیات رفتارها و خاطرات مشترک رسوخ کرده باشد.
« میان اندوه و افسانه «Nona» فیلمی اندونزیایی به کارگردانی Anggi Frisca است که در سال ۲۰۲۰ ساخته شد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، سوگ نونا گاهی بیشتر بهواسطهٔ موقعیت داستانی فهمیده میشود تا از راه تجربهای عاطفی که تماشاگر بتواند در آن شریک شود. عروسک اورانگوتان بخشی از این فاصله را جبران میکند: حضورش هم بار یادگاری دارد و هم امکان میدهد گذشته در دل اکنون ادامه پیدا کند. بااینهمه، نماد بهتنهایی نمیتواند جای رابطهای را بگیرد که باید از خلال لحظههای کوچک، شوخیها و سکوتهای مشترک شکل بگیرد.
همین ناتمامی سبب میشود بخشی از بار احساسی فیلم بر دوش بازی نادیا آرینا بیفتد. نادیا آرینا و چهرهٔ سوگ نادیا آرینا در نقش نونا، مهمترین تکیهگاه نمایشی فیلم است. بازی او در لحظههای درونگرا، زمانی که شخصیت میکوشد خود را در برابر اندوه حفظ کند، از توانایی خوبی در بیان احساسات ناگفته برخوردار است.
او برای انتقال آشفتگی نونا به واکنشهای پررنگ یا گفتار توضیحی متکی نمیماند؛ سکون، نگاه و مکثهایش نیز بخشی از تجربهٔ شخصیت را منتقل میکنند. این کیفیت بهویژه در فیلمی اهمیت دارد که بخشهایی از روایتش به حرکت و مشاهده وابسته است. بااینحال، اجرای آرینا همیشه از نوسانهای فیلمنامه مصون نمیماند.
نونا گاهی در موقعیتهایی قرار میگیرد که واکنشها یا تصمیمهایش به اندازهٔ کافی زمینهچینی نشدهاند؛ در چنین لحظههایی، بازیگر ناچار است با نیروی حضور خود شکافهای دراماتیک را پر کند. صدای اوگی از عروسک، که میتواند هم نشانهای از پیوند عاطفی باشد و هم بازتابی از جهان ذهنی نونا، نیز به کیفیت اجرای آرینا وابستگی زیادی دارد.
« همین ناتمامی سبب میشود بخشی از بار احساسی فیلم بر دوش بازی نادیا آرینا بیفتد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این تمهید برای آمیختن واقعیت و خیال بهره میگیرد، اما معنای آن را عمداً یکدست و قطعی نمیکند. آذربایجان؛ منظره بهمثابه همسفر یکی از جذابیتهای اصلی «Nona» گشودن فضای داستان به سوی مناظر آذربایجان است. کوهستان، راههای دورافتاده و چشماندازهای گسترده، به سفر نونا کیفیتی رؤیایی میبخشند و با مقیاس کوچک اندوه او تضادی بصری میسازند.
در برابر طبیعتی پهناور، شخصیت با مسئلهای بسیار شخصی روبهروست: چگونه باید پس از مرگ دوستی که بخشی از جهان عاطفی او بوده، به زندگی ادامه داد؟ این تقابل، در بهترین لحظهها، تصویر را از پسزمینهای زیبا فراتر میبرد و به آن کارکردی احساسی میدهد. اما همین تأکید بصری گاه به نقطهضعف بدل میشود.
نماهای محیطی و تصاویر واسطهای چنان مجال مییابند که مسیر عاطفی نونا عقب مینشیند. در این لحظات، تماشاگر منظره را میبیند، اما همیشه نمیفهمد این مکان در تجربهٔ شخصیت چه تغییری ایجاد کرده است. تصویر زیبا زمانی بیشترین اثر را دارد که با درونیات نونا پیوند بخورد؛ وقتی صرفاً برای مکثی چشمنواز به کار رود، ریتم روایت را کندتر میکند و فاصلهای میان ماجراجویی بیرونی و بحران درونی میسازد.
ریتم و ساختار سفر «Nona» برای رسیدن به مقصد، مسیری آهسته را انتخاب میکند. این کندی میتواند با موضوع سوگواری سازگار باشد: اندوه اغلب تجربهای شتابپذیر نیست و حرکت فیزیکی نیز الزاماً به معنای پیشرفت عاطفی نیست. بااینحال، بخشهای آغازین فیلم آنقدر طولانی میشوند که زمینهچینی بهتدریج حس تعلیق را کاهش میدهد.
« فیلم از این تمهید برای آمیختن واقعیت و خیال بهره میگیرد، اما معنای آن را عمداً یکدست و قطعی نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم نشانههایی از کشمکش و تحول در خود دارد، اما دیرتر از آنچه لازم است به آنها نیرو میبخشد. از سوی دیگر، سفرنامهوار بودن روایت، گاهی پیوند میان صحنهها را سست میکند. رخدادها به جای آنکه همواره از انتخابهای روشن نونا یا از تغییر در رابطهٔ او با اوگی ناشی شوند، ممکن است همچون ایستگاههایی در مسیر ظاهر شوند.
این ساختار به فیلم فرصت میدهد فضا و حالوهوا را بپرورد، اما از تراکم درام میکاهد. در نتیجه، ماجراجویی وعدهدادهشده نه همیشه به کششی روایی تبدیل میشود و نه تماماً به تأملی شاعرانه؛ فیلم میان این دو امکان در نوسان میماند. مرز خیال و واقعیت عروسک اورانگوتان، یکی از ایدههای محوری فیلم، امکان عبور از مرز واقعیت و خیال را فراهم میکند.
صدای اوگی از دل این یادگار، میتواند برای نونا نوعی همراهی درونی باشد: راهی برای شنیدن خواستهای که مرگ ناتمام گذاشته، یا برای حفظ گفتوگویی که در جهان بیرونی دیگر ممکن نیست. این ابهام به اثر لطافت میبخشد و اجازه میدهد سفر صرفاً به جستوجوی یک مکان محدود نماند. بااینحال، فیلم همیشه قواعد این آمیختگی را با وضوح دراماتیک کافی پیش نمیبرد.
ابهام وقتی ثمربخش است که احساسات و واکنشهای شخصیت را پیچیدهتر کند؛ اما اگر پیوند آن با تجربهٔ نونا روشن نباشد، ممکن است به جای رازآلودگی، سردرگمی بسازد. «Nona» در بهترین لحظهها از عروسک بهعنوان نمادی از سوگ و وفاداری بهره میگیرد، اما در لحظههای کماثرتر، این تمهید بیشتر به یک ایدهٔ جذاب محدود میماند تا نیرویی که ساختار فیلم را از درون دگرگون کند.
« فیلم نشانههایی از کشمکش و تحول در خود دارد، اما دیرتر از آنچه لازم است به آنها نیرو میبخشد. »
قوتها و کاستیها
لحن و ظرفیت عاطفی فیلم میخواهد همزمان ماجرایی خیالانگیز، روایتی دربارهٔ فقدان و سفری برای شناخت خویشتن باشد. این ترکیب بالقوه غنی است، زیرا هر یک از این لایهها میتواند دیگری را روشن کند: سفر، کنش بیرونی را فراهم میکند؛ سوگ، بار عاطفی آن را میسازد؛ و خیال، راهی برای بیان چیزی میشود که زبان معمول از گفتنش ناتوان است.
مشکل آنجاست که این لحنها همیشه بهآسانی در هم نمیآمیزند. برخی بخشها بر حالوهوای شاعرانه تکیه میکنند، در حالی که برخی دیگر انتظار پیشروی روایی روشنتری میسازند. به همین دلیل، اثرگذاری فیلم برای تماشاگرانی که به روایتهای آرام و تصویرمحور علاقه دارند، احتمالاً بیشتر خواهد بود.
آنان میتوانند از فضای جادهای و مکثهای بصری لذت ببرند و ناتمامی رابطه را بخشی از حسرت کلی فیلم بدانند. در مقابل، کسانی که انتظار ماجراجویی پرکشش یا رابطهای عاطفی با پرداخت مفصل دارند، ممکن است با فاصلهای میان وعدهٔ قصه و تحقق آن روبهرو شوند. فیلم احساس دارد، اما همواره آن را با نیروی یکسان به تماشاگر منتقل نمیکند.
جمعبندی «Nona» اثری استوار بر ایدهای لطیف و تصویری دلنشین: دختری سوگوار، یادگار دوستش را با خود به سفری دور میبرد تا آرزویی ناتمام را دنبال کند. بازی نادیا آرینا و چشماندازهای آذربایجان از مهمترین امتیازهای فیلماند و تمهید عروسک سخنگو نیز امکان میدهد فقدان در قالبی خیالانگیز بیان شود.
« مشکل آنجاست که این لحنها همیشه بهآسانی در هم نمیآمیزند. »
جمعبندی
در سوی دیگر، ریتم کند، پرداخت نهچندان پرمایهٔ رابطهٔ دو شخصیت و غلبهٔ گاهبهگاه تصاویر محیطی بر تجربهٔ نونا، از قدرت درام میکاهند. با وجود این نارساییها، فیلم در پی ساختن ماجرایی صرفاً بیرونی نیست؛ جستوجوی مقصد را به کوششی برای حملکردن خاطره و یافتن راهی برای ادامهدادن پیوند میزند.
«Nona» در لحظههایی که میان منظره و احساس، و میان خیال و سوگ، تعادل برقرار میکند، به اثری گرم و تأملبرانگیز نزدیک میشود. دستاوردش کامل و یکدست نیست، اما تصویری ماندگار از سفری میسازد که مقصدش تنها یک نقطه بر نقشه نیست، بلکه تلاشی برای آشتی با جای خالی کسی است که دیگر همراه مسافر نیست.


ثبت دیدگاه