نقد و بررسی
نقد Pastoral: To Die in the Country | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای گذشته، یا خاطرهای که خود را بازنویسی میکند «Pastoral: To Die in the Country» ساختهٔ شوجی ترایاما، فیلمی دربارهٔ بازگشت به کودکی است؛ اما نه بازگشتی آرام و وفادارانه به گذشتهای محفوظ. فیلم، خاطره را همچون صحنهای متغیر پیش چشم میآورد: جایی میان رؤیا و نمایش، میان تجربهٔ زیسته و خیالپردازی، که در آن گذشته پیوسته شکل تازهای میگیرد.
کارگردانی که هنگام ساخت فیلمی دربارهٔ نوجوانی خود در روستایی کوهستانی گرفتار بنبست شده، به جهان خاطراتش پا میگذارد؛ اما این جهان نه پناهگاهی امن است و نه سندی دقیق از آنچه رخ داده. گذشته در اینجا چیزی است که باید دوباره ساخته شود، و همین بازسازی، موضوع اصلی فیلم میشود. ترایاما بهجای آنکه خاطرات نوجوانی را در قالب روایتی سرراست و نوستالژیک عرضه کند، آنها را به تصویری ناآرام و چندپاره بدل میسازد.
روستا، خانه، آدمهای پیرامون پسر و حتی مناسبات خانوادگی، همگی چنان جلوه میکنند که گویی از ذهنی آکنده از هراس، میل و خیال بیرون آمدهاند. فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست میان واقعیت و خیال مرزی محکم بکشد؛ تماشاگر باید به جای جستوجوی یک روایت قطعی، به منطق عاطفی و تصویری اثر تن بدهد.
ساختار تودرتو و ناپایداری روایت ساختار فیلمدرفیلم، صرفاً تمهیدی برای ایجاد پیچیدگی نیست؛ این ساختار پرسشی اساسی را پیش میکشد: چه کسی گذشته را روایت میکند و تا چه اندازه میتوان به تصویری که از آن ساخته شده اعتماد کرد؟ کارگردان بزرگسال، نوجوانی خود را به فیلم بدل میکند، اما بازسازی او از کودکی هرگز بیطرفانه نیست.
« گذشته در اینجا چیزی است که باید دوباره ساخته شود، و همین بازسازی، موضوع اصلی فیلم میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گذشته از صافی ذهن اکنون میگذرد و در این عبور، خاطره دگرگون میشود، اغراق مییابد و گاه به نمایش بدل میگردد. این فرم تودرتو، تماشاگر را از جایگاه ناظر مطمئن بیرون میآورد. گاه چنین مینماید که صحنهای را در جهان نوجوانی میبینیم؛ اندکی بعد، معلوم میشود که شاید با تصویری ساختهشده یا بازسازیشده روبهرو بودهایم.
همین ناپایداری، تجربهٔ تماشا را به بخشی از مضمون فیلم بدل میکند: همانگونه که کارگردان نمیتواند خاطره را به صورتی نهایی و بیواسطه ثبت کند، مخاطب نیز نمیتواند روایت را به یک خط داستانی ثابت فروبکاهد. این انتخاب از نظر مفهومی بارور است، هرچند بهایش دشواری دنبالکردن داستان است.
فیلم کمتر به پرسش «بعد چه میشود؟» پاسخ میدهد و بیشتر میپرسد «آنچه میبینیم از کدام لایهٔ ذهن آمده است؟» قابهایی که بهجای توضیح، تداعی میکنند بزرگترین نیروی اثر در تصویرهای آن نهفته است. هر قاب میتواند همچون تکهای مستقل از رؤیا عمل کند؛ رنگها، اشیا، چهرهها و آرایش صحنه در کنار هم تصویری میسازند که بیش از آنکه واقعهای را توضیح دهد، احساسی را برمیانگیزد.
قاببندیهای دقیق و گاه نامتعارف، فضای روستایی را از تصویر آشنای طبیعت آرام دور میکنند و آن را به صحنهای ذهنی بدل میسازند. روستا در این فیلم صرفاً مکانی جغرافیایی نیست؛ جهان بستهای است که نوجوان در آن با محدودیت، میل به گریز و کشف ناشناخته روبهرو میشود. ترایاما از تصویر برای پیوندزدن عناصر ناهمخوان بهره میگیرد.
« گذشته از صافی ذهن اکنون میگذرد و در این عبور، خاطره دگرگون میشود، اغراق مییابد و گاه به نمایش بدل میگردد. »
شخصیتها و اجرا
صحنهها ممکن است بهجای آنکه با رابطهای علّی به یکدیگر متصل شوند، از راه رنگ، شکل یا تداعی حسی ادامه یابند. نتیجه، نوعی سینمای کولاژگونه است: هر لحظه تصویری تازه پیش مینهد، اما این تازگی همیشه در خدمت پیشبرد قصه نیست. گاهی تصویر از روایت جلو میزند و خود به مقصد بدل میشود. چنین رویکردی برای مخاطبی که به سینمای داستانمحور خو گرفته، ممکن است سردرگمکننده باشد؛ اما برای تماشاگر پذیرا، هر قاب دریچهای است به لایهای دیگر از حافظه و تخیل.
رنگ، موسیقی و کیفیت رؤیاگون رنگ در «Pastoral» تنها آرایهای زیباشناختی نیست؛ بخشی از منطق جهان فیلم است. دگرگونیهای رنگی و جلوههای بصری، احساس ناپایداری و غیرواقعیبودن فضا را تقویت میکنند. تصاویر بهجای آنکه گذشته را چون منظرهای طبیعی بازسازی کنند، آن را همچون خاطرهای رنگآمیزیشده و دستکاریشده نشان میدهند.
در این جهان، زیبایی با آرامش برابر نیست؛ رنگهای پرقدرت و ترکیبهای چشمگیر میتوانند همزمان جذاب و آزارنده باشند. موسیقی ساختهٔ جی. ای. سیزر نیز همین کیفیت دوگانه را گسترش میدهد. موسیقی به فیلم حالوهوایی آیینی و گاه نامتعارف میبخشد و میان فضای نمایشی و خیالگون آن پیوند برقرار میکند.
صدا و تصویر غالباً به جای آنکه صرفاً همراه یکدیگر حرکت کنند، هر یک بر آشفتگی دیگری میافزایند؛ حاصل، جهانی است که بیشتر باید آن را حس کرد تا بهسادگی توضیح داد. پیوند موسیقی با رنگ و میزانسن، از فیلم تجربهای حسی میسازد و سبب میشود بعضی لحظهها حتی پس از محو شدن جزئیات داستان، در حافظه بمانند.
« صحنهها ممکن است بهجای آنکه با رابطهای علّی به یکدیگر متصل شوند، از راه رنگ، شکل یا تداعی حسی ادامه یابند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نوجوانی، میل و سایهٔ روستا در مرکز این جهان غریب، نوجوانی قرار دارد که تجربهاش از رشد با کشاکش میان وابستگی و استقلال شکل میگیرد. رابطه با مادر، کشش به جهان بزرگسالان و مواجهه با میل و مرگ، مصالحی آشنا برای داستان بلوغاند؛ اما ترایاما آنها را در قالبی واقعگرا و روانشناسانه عرضه نمیکند.
تجربههای نوجوان نه پلههایی مرتب در مسیر رشد، بلکه خاطراتی آشفته و گاه grotesque هستند که از ذهنی بزرگسال دوباره دیده میشوند. روستای فیلم نیز تصویری دوگانه دارد. از یک سو، مکانی است که نوجوان در آن محدود شده و رؤیای خروج از آن را در سر میپروراند؛ از سوی دیگر، همین مکان سرچشمهٔ خاطرات و هویتی است که نمیتوان به آسانی از آن جدا شد.
عنوان فیلم به همین تنش اشاره میکند: مرگ در «کشور» یا زادبوم، تنها پایان زیستن در یک مکان نیست؛ میتواند نشانهٔ گرفتارماندن در گذشتهای باشد که همچنان بر اکنون سایه میاندازد. بااینحال، فیلم پاسخ سادهای به این پرسش نمیدهد که آیا رهایی از خاطره ممکن است یا نه. اهمیتش در آن است که نشان میدهد هویت، دستکم بخشی از خود را از بازگشتهای مکرر به همان خاطرات میسازد.
سوررئالیسم؛ سرچشمهٔ قدرت و دشواری انبوه تصویرهای نمادین و موقعیتهای نامتعارف، مهمترین سرچشمهٔ جذابیت فیلم و همزمان اصلیترین مانع ارتباط با آن است. سوررئالیسم ترایاما بهندرت در خدمت رمزگشایی سرراست قرار میگیرد. بهتر است هر تصویر را الزاماً نشانهای با معنای واحد ندانیم؛ بسیاری از آنها همچون قطعاتی از خواب عمل میکنند که پیوندشان با یکدیگر عاطفی، بصری یا تداعیگر است.
« بااینحال، فیلم پاسخ سادهای به این پرسش نمیدهد که آیا رهایی از خاطره ممکن است یا نه. »
قوتها و کاستیها
چنین آزادیای به فیلم امکان میدهد از بازنمایی معمول واقعیت فراتر رود، اما گاهی رشتهٔ میان صحنهها را نیز سست میکند. ازاینرو، واکنشهای متفاوت به فیلم کاملاً قابلفهم است. برخی ممکن است مجذوب تازگی قابها، موسیقی و جسارت فرمی آن شوند؛ برخی دیگر شاید در میانهٔ انبوه نشانهها، راهی برای ورود به اثر نیابند.
ریتم کند فیلم نیز این فاصله را بیشتر میکند. «Pastoral» برای شتاب داستانی یا توضیح مداوم طراحی نشده است؛ مکث میکند، در تصویرها میماند و اجازه میدهد ابهام بخشی از تجربه باشد. این انتخاب برای مخاطبی که با سینمای تجربهمحور همراه میشود پاداشدهنده است، اما میتواند برای تماشاگر خواهان انسجام روایی روشن، فرساینده باشد.
جمعبندی «Pastoral: To Die in the Country» اثری است که بیش از آنکه قصهای را بهشیوهای معمول روایت کند، ذهنی را در حال مواجهه با گذشته به تصویر میکشد. ساختار فیلمدرفیلم، قاببندیهای خیالانگیز، موسیقی نامتعارف و رنگهای پرقدرت، همگی در خدمت کاوشی دربارهٔ خاطره و ساختن هویتاند.
فیلم از تماشاگر نمیخواهد همهچیز را بیدرنگ بفهمد؛ از او میخواهد میان تصویرها بماند و بپذیرد که گاه تجربهٔ حسی جای توضیح روایی را میگیرد. این آزادی فرمی بهایی نیز دارد: پیوند بخشها همیشه استوار نیست، ریتم میتواند کند به نظر برسد و نمادها گاه مخاطب را از مسیر قصه دور کنند. اما همین ناتمامی و بیقراری، بخشی از سرشت اثر است.
« ازاینرو، واکنشهای متفاوت به فیلم کاملاً قابلفهم است. »
جمعبندی
فیلمی که دربارهٔ خاطره است، نمیتواند گذشته را همچون حقیقتی منظم و دستنخورده عرضه کند. ترایاما آن را چون رؤیایی زنده و متغیر بازمیسازد؛ رؤیایی که شاید در لحظه گیجکننده باشد، اما تصویرهایش پس از پایان تماشا همچنان در ذهن ادامه مییابند.
« فیلمی که دربارهٔ خاطره است، نمیتواند گذشته را همچون حقیقتی منظم و دستنخورده عرضه کند. »



ثبت دیدگاه