نقد و بررسی
نقد Snow White and the Huntsman | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که میخواهد حماسه باشد «Snow White and the Huntsman» روایت آشنای سفیدبرفی را از قالب قصهای ساده بیرون میکشد و به قلمروی فانتزی تیره، جنگزده و پرآشوب میبرد. در نسخهٔ روپرت سندرز، قصر دیگر محل امن افسانهای نیست؛ قدرت در آن با خشونت تثبیت شده و جنگل نیز نه پناهگاهی آرام، بلکه فضایی تهدیدآمیز و ناشناخته است.
فیلم در پی آن است که داستانی شناختهشده را به ماجرایی حماسی دربارهٔ ستم، بقا و رهایی بدل کند. این انتخاب، از نظر تصویری ثمرات چشمگیری دارد، اما در روایت به همان اندازه موفق نیست: شکوه جهان فیلم گاه از نیروی درام آن پیشی میگیرد و قصه را به رشتهای از موقعیتهای آشنا و کمجان تبدیل میکند.
جهان بصری؛ نقطهٔ اتکای فیلم مهمترین دستاورد فیلم، ساختن جهانی است که تماشاگر را با خود همراه میکند، حتی وقتی قصه از حرکت بازمیماند. جنگل تاریک، سرزمینهای زمخت و فضای سنگین قصر، هرکدام حالوهوای متمایزی دارند و از نظر رنگ، بافت و نورپردازی در خدمت همان افسانهٔ تیره قرار میگیرند.
تضاد میان طبیعتِ گاه زنده و افسونگر و قلمرو سرد و سلطهجوی ملکه، به فیلم هویت بصری روشنی میدهد. طراحی صحنه و جلوههای ویژه در خلق تصاویر خیالانگیز نقش اساسی دارند. برخی لحظات، از جمله مواجهه با گوزن سفید عظیمالجثه و ورود به بخشهای رؤیایی جنگل، چنان از منطق روزمره فاصله میگیرند که فیلم برای مدتی از سنگینی روایت رها میشود.
« فیلم در پی آن است که داستانی شناختهشده را به ماجرایی حماسی دربارهٔ ستم، بقا و رهایی بدل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تصاویر صرفاً تزئینی نیستند؛ به یادآوری میآورند که قصه هنوز در قلمرو اسطوره و جادو جریان دارد. بااینحال، زیبایی بصری گاه به خودنمایی بدل میشود: قاب چشمنواز است، اما پیوند آن با پیشرفت شخصیتها یا دگرگونی عاطفی صحنه همیشه بهاندازهٔ کافی محکم نیست. کارگردانی و ریتم روایت روپرت سندرز برای نخستین فیلم بلندش، جاهطلبی آشکاری دارد.
او جهان افسانه را با نشانههایی از سینمای جنگی و ماجراجویی حماسی میآمیزد و میکوشد داستان را از پیگیری سادهٔ یک شاهزادهخانم فراری به نبردی گستردهتر بر سر سرنوشت یک سرزمین تبدیل کند. این رویکرد در بخشهایی موفق است: مسیر شخصیتها از قصر به جنگل و سپس به فضاهایی متفاوت، تنوع بصری ایجاد میکند و مخاطب را با چهرههای تازه و آزمونهای پیدرپی روبهرو میسازد.
مشکل در آن است که این گسترش، همیشه با انسجام دراماتیک همراه نیست. فیلم گاه از یک لحن به لحنی دیگر میلغزد: لحظهای قصهای هراسآلود دربارهٔ قدرت و شکنندگی است، و لحظهای دیگر به ماجرایی قهرمانانه با نشانههای آشنای حماسه بدل میشود. برخی گذارها ناگهانیاند و بعضی صحنهها بیش از آنکه از دل تصمیم شخصیتها بیرون بیایند، برای رسیدن به تصویر بزرگ بعدی طراحی شدهاند.
همین مسئله باعث میشود ریتم، با وجود حرکت مداوم داستان، یکدست نباشد؛ فیلم در بخشهایی کند و در بخشهایی شتابزده به نظر میرسد. داستان و فیلمنامه؛ ظرفیتهای ناتمام بازآفرینی یک افسانهٔ مشهور فرصتی فراهم میکند تا فیلم دربارهٔ قدرت، زیبایی، ترس و افسون حرف بزند. یکی از ظرفیتهای جالب داستان، پیوند میان میل ملکه به حفظ زیبایی و اضطراب او از زوال است.
« این تصاویر صرفاً تزئینی نیستند؛ به یادآوری میآورند که قصه هنوز در قلمرو اسطوره و جادو جریان دارد. »
شخصیتها و اجرا
این انگیزه میتواند قصه را از تقابل سادهٔ «خوب» و «بد» فراتر ببرد و به تصویری تلخ از سلطه و هراس از ناپایداری تبدیل کند. حضور شکارچی نیز امکان شکلگیری رابطهای پیچیدهتر از همراهیِ صرف را میدهد: دو شخصیت آسیبدیده که در مسیری ناخواسته به یکدیگر وابسته میشوند. اما فیلمنامه از همهٔ این امکانها بهرهٔ کامل نمیبرد.
خط اصلی داستان قابلفهم است، ولی گاه چنان سرراست و قابلپیشبینی پیش میرود که کشمکشهایش وزن لازم را پیدا نمیکنند. رخدادهای مهم بیشتر از آنکه حاصل تحول تدریجی شخصیتها باشند، به نقاطی در مسیر ماجراجویی شباهت دارند. فیلم میخواهد هم قصهای تاریک و شخصی باشد و هم حماسهای دربارهٔ سرنوشت یک ملت؛ اما این دو وجه همیشه به هم جوش نمیخورند.
نتیجه، داستانی است که ایدههایش از اجرای آن جذابترند. سفیدبرفی و شخصیتپردازی قهرمان ضعف محوری فیلم را باید در فاصلهٔ میان اهمیت نمادین سفیدبرفی و حضور انسانی او جستوجو کرد. همهچیز در روایت به او وابسته است: نیرویی که ملکه از آن میترسد، امیدی که دیگران به آن دل میبندند و چهرهای که باید معنای رهایی را مجسم کند.
بااینحال، خود سفیدبرفی کمتر از آنچه لازم است به شخصیتی مستقل و چندوجهی تبدیل میشود. او در لحظات سرنوشتساز حضور دارد، اما فیلم کمتر فرصت میدهد ترسها، تردیدها و شکلگیری ارادهاش را با جزئیات ببینیم. بازی Kristen Stewart نوعی خویشتنداری و اندوه را به نقش میآورد؛ انتخابی که با فضای جدی فیلم سازگار است، اما گاه به کمتحرکی عاطفی نزدیک میشود.
« اما فیلمنامه از همهٔ این امکانها بهرهٔ کامل نمیبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله تنها کمبود شور در اجرا نیست؛ فیلمنامه نیز برای سفیدبرفی گفتوگوها و تصمیمهایی فراهم نمیکند که درونمایهٔ شخصیت را روشنتر سازند. در نتیجه، قهرمان بیش از آنکه مسیر دگرگونی ملموسی را طی کند، به تصویری آرمانی بدل میشود که دیگران معنا و امید خود را بر او میافکنند. اندکی شخصیتپردازی بیشتر میتوانست این قهرمان را از نماد به انسان نزدیک کند.
ملکه و بازیگران در سوی مقابل، Ravenna حضوری نیرومند و بهیادماندنی دارد. Charlize Theron با بازیای پرشدت و نمایشی، ملکه را هم هراسانگیز میکند و هم تا حدی قابلفهم. او تنها موجودی شرور برای پیشبردن داستان نیست؛ نگاه و رفتار او نشان میدهد که قدرتش از ترسی عمیق و وسواسی نسبت به از دست دادن سرچشمه میگیرد.
همین لایه، شخصیت را از قالب ضدقهرمان یکبعدی دور میکند، هرچند فیلم گاهی با تأکید بیش از حد بر هیبت و خشم او، پیچیدگیاش را به جلوهای صحنهای تقلیل میدهد. Chris Hemsworth در نقش شکارچی، خشونت و فرسودگی را با حسی از اندوه مهار میکند. حضور او به داستان زمینیتر و ملموستر میشود و در تعامل با سفیدبرفی، امکان شکلگیری رابطهای مبتنی بر بیاعتمادی، آموزش و همدلی را فراهم میآورد.
بازیگران دیگر نیز در جهان فیلم رنگ و بافت میافزایند، بهویژه گروه کوتولهها که لحظاتی از گرما و شوخطبعی را به فضایی غالباً سنگین وارد میکنند. بااینهمه، بسیاری از نقشهای فرعی بیش از آنکه شخصیتهایی کامل باشند، کارکردهایی روایی دارند و پس از ورود، فرصت اندکی برای ماندن در ذهن پیدا میکنند.
« اندکی شخصیتپردازی بیشتر میتوانست این قهرمان را از نماد به انسان نزدیک کند. »
قوتها و کاستیها
تصویر، صدا و موسیقی فیلم در شکلدادن به تجربهای حسی دست بالایی دارد. تصویربرداری، طراحی لباس و جلوههای ویژه به ساختن فضایی میانجامند که هم شکوه افسانهای دارد و هم لبهای خشن و تیره. لباسهای Ravenna، بهخصوص، بخشی از شخصیتپردازی بصری او هستند: قدرتش را به نمایش میگذارند، اما در عین حال نوعی شکنندگی و مصنوعبودن نیز در خود دارند.
این جزئیات به فیلم اجازه میدهند بدون توضیح مستقیم، تفاوت جهان ملکه با طبیعت آزاد و دگرگونشوندهٔ بیرون از قصر را نشان دهد. موسیقی نیز در لحظات حماسی، وسعت و سنگینی فضا را تقویت میکند. با این حال، تکیهٔ زیاد بر عظمت موسیقایی و تصویرهای باشکوه گاهی خلأیی را میپوشاند که باید با شخصیتپردازی و کشمکش عاطفی پُر شود.
وقتی صحنهای از نظر عاطفی به اندازهٔ کافی پرورده نشده، شکوه صوتی و بصری نمیتواند بهتنهایی آن را عمیق کند؛ تنها لحظه را بزرگتر جلوه میدهد. جمعبندی «Snow White and the Huntsman» فیلمی است با تخیلی بصری نیرومند و روایتی که از ظرفیتهای خودش عقب میماند. فضای تاریک و افسانهای، طراحی صحنه و لباس، و حضور مؤثر Charlize Theron و Chris Hemsworth از دلایلی هستند که تماشای آن را به تجربهای چشمنواز بدل میکنند.
در مقابل، داستان بیش از حد سرراست پیش میرود، ریتمش نوسان دارد و سفیدبرفی به اندازهٔ جایگاه محوریاش شخصیت پیدا نمیکند. فیلم نه در بازآفرینی افسانه شکست کامل میخورد و نه از آن تصویری ماندگار و یکپارچه میسازد. بهترین لحظاتش زمانی پدید میآیند که به جهان بصری و خیالپردازی خود اعتماد میکند؛ ضعیفترین بخشهایش زمانیاند که میکوشد شکوه حماسی را جایگزین عمق دراماتیک کند.
« تصویر، صدا و موسیقی فیلم در شکلدادن به تجربهای حسی دست بالایی دارد. »
جمعبندی
حاصل، اثری دیدنی اما نابرابر است: فیلمی که چشم را بیش از آنکه داستان را درگیر کند، به خود میخواند.
« حاصل، اثری دیدنی اما نابرابر است: فیلمی که چشم را بیش از آنکه داستان را درگیر کند، به خود میخواند. »



ثبت دیدگاه