نقد و بررسی
نقد Broken Lullaby | 1932
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زخمی که پس از جنگ باقی میماند «Broken Lullaby» اثر ارنست لوبیچ، در ظاهر داستان سربازی است که میکوشد با خانوادهٔ مردی که در جنگ کشته، روبهرو شود؛ اما در ژرفای خود دربارهٔ ناممکنبودنِ بازگشت ساده به زندگی پس از گرفتن جان انسانی دیگر است. پل رنار، سرباز جوان فرانسوی، با گناهی روبهروست که نه پایان جنگ و نه بخشایش مذهبی قادر به زدودنش نیست.
سفر او به آلمان، بیش از آنکه تلاشی برای جبران باشد، مواجههای دردناک با حقیقتی است که هیچ جبرانی برای آن کفایت نمیکند: مردی که کشته، دشمنی انتزاعی نبوده، بلکه انسانی با خانواده، علایق و آیندهای ناتمام بوده است. فیلم از همین نقطه، روایت جنگ را از میدان نبرد به خانه و حافظه منتقل میکند.
گلولهها خاموش شدهاند، اما اثر خشونت در چهرهٔ بازماندگان و در وجدان پل ادامه دارد. همین جابهجایی، به اثر نیرویی انسانی و اخلاقی میبخشد و مانع میشود که ضدجنگبودن آن صرفاً به شعاری آشکار فروکاسته شود. گناه، اعتراف و مسئلهٔ بخشایش پل به دنبال نوعی آرامش است، اما انگیزهٔ او کاملاً یکدست نیست: آیا میخواهد برای خانوادهٔ داغدار کاری انجام دهد، یا میکوشد از بار سنگینی که بر دوش خود دارد بکاهد؟
« پل رنار، سرباز جوان فرانسوی، با گناهی روبهروست که نه پایان جنگ و نه بخشایش مذهبی قادر به زدودنش نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این پرسش را در مرکز درام نگه میدارد و پاسخ آسانی برایش فراهم نمیکند. احساس گناه او صادقانه است، ولی صداقت بهتنهایی به معنای بیغرضی نیست. رفتن به سوی خانوادهٔ والتر میتواند هم حرکتی از سر همدلی باشد و هم شکلی از طلبِ رهایی شخصی. تفاوت مهم فیلم با روایتهای سادهٔ رستگاری در آن است که بخشایش را همچون پاداشی آماده عرضه نمیکند.
اعتراف مذهبی به پل مجال میدهد از حقیقت سخن بگوید، اما نمیتواند پیامدهای انسانی آن را محو کند. در سوی دیگر، خانوادهٔ والتر نیز صرفاً وسیلهای برای آرامکردن وجدان قهرمان نیستند؛ آنان سوگ و زندگی روزمرهٔ خود را دارند و فقدانشان را به شیوهای شخصی تجربه میکنند. فیلم از همین تقابل، پرسشی دشوار میسازد: آیا کسی که مرتکب خشونت شده، حق دارد برای تسکین خود به رنجدیدگان نزدیک شود؟
دشمنی ملی و انسان مشترک یکی از مؤثرترین ایدههای فیلم، فروپاشاندن تصویر «دشمن» است. پل و والتر، پیش از آنکه در جبهه روبهروی هم قرار گیرند، از پیوندی هنری برخوردار بودهاند: موسیقی و تجربهٔ مشترک آموزش در هنرستان. چنین پیوندی جنگ را بیمعناتر میکند، زیرا نشان میدهد مرزهای ملی و نظامی میتوانند دو انسان نزدیک به هم را به جایگاه قاتل و قربانی برانند.
« فیلم این پرسش را در مرکز درام نگه میدارد و پاسخ آسانی برایش فراهم نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، فیلم اختلاف و خصومت پس از جنگ را نادیده نمیگیرد. جامعهٔ آلمان هنوز از حضور یک فرانسوی دلخوش نیست و پل با فضایی روبهرو میشود که در آن دشمنیها به زندگی عادی راه یافتهاند. از این رو، سازش در فیلم نه امری فوری است و نه نتیجهٔ یک گفتوگوی ساده. همدلی باید از میان سوءظن، سوگ و خاطره عبور کند.
اثر در بهترین لحظههایش یادآور میشود که انسانیت مشترک وجود دارد، اما وجودش بهتنهایی برای پایاندادن به نفرت کافی نیست. کارگردانی و زبان تصویر لوبیچ بیش از آنکه با تأکیدهای پرطمطراق، مضمون را توضیح دهد، آن را در فاصلهها، مکثها و نگاهها جای میدهد. فیلم به شیوهای سنجیده میان حرکت و سکون جابهجا میشود: گاه بر آشفتگی درونی پل تمرکز دارد و گاه به صحنههایی مجال میدهد تا اندوه در رفتار و سکوت شخصیتها آشکار شود.
این رویکرد بصری برای داستانی که با سوگ و شرم سروکار دارد، مناسب است؛ زیرا بسیاری از احساساتش را نمیتوان بهسادگی به زبان آورد. همچنین، استفاده از قاببندیهای دقیق و توجه به جزئیات محیط، فضای تلخ و سنگینی میسازد که بدون تأکید دائمی بر میدان جنگ، سایهٔ آن را بر زندگی روزانه حفظ میکند.
« بااینحال، فیلم اختلاف و خصومت پس از جنگ را نادیده نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانه، گورستان و خیابانهای شهر هرکدام بخشی از جهان پس از جنگاند؛ جهانی که در آن خاطره حاضر است، حتی وقتی کسی دربارهاش سخن نمیگوید. تصویر در این فیلم آرایهای جدا از مضمون نیست، بلکه راهی برای نشاندادن فاصلهٔ میان ظاهر آرام و درون زخمی شخصیتهاست. بازیها و ظرافت عاطفی لیونل باریمور در نقش پدر داغدار، به داستان تکیهگاهی عاطفی میدهد.
بازی او بر ترکیبی از وقار، اندوه و مهربانی بنا شده است و شخصیت را به نمونهای کلیشهای از پدر خشمگین یا قربانیِ صرف بدل نمیکند. نانسی کارول نیز در نقش السا حضوری مؤثر دارد؛ او تنها واسطهای برای پیچیدهترشدن موقعیت پل نیست، بلکه بخشی از شبکهٔ روابط و خاطراتی است که فقدان والتر بر جای گذاشته است.
بازیگران نقشهای مکمل هم به فضای اجتماعی اثر کمک میکنند و اندوه را از تجربهای فردی به حالوهوایی جمعی گسترش میدهند. در برابر این بازیها، اجرای فیلیپس هولمز مسئلهبرانگیزتر است. لرزش و آشفتگی پل قرار است نشان دهد که او از درون متلاشی شده، اما گاهی شدت بازی به نمایشیبودن نزدیک میشود.
« بازیها و ظرافت عاطفی لیونل باریمور در نقش پدر داغدار، به داستان تکیهگاهی عاطفی میدهد. »
قوتها و کاستیها
در چنین لحظاتی، تماشاگر ممکن است بهجای آنکه اضطراب شخصیت را احساس کند، متوجه شیوهٔ ابراز آن شود. بااینهمه، این ناپایداری کاملاً بیثمر نیست: نوعی شکنندگی در پل پدید میآورد که با رفتارهای دیگر شخصیتها در تضاد است. فیلم در اینجا میان احساس بیواسطه و اغراق عاطفی بر لبهای باریک حرکت میکند.
ملودرام و خطرِ احساساتیشدن «Broken Lullaby» نمیهراسد از آنکه تماشاگر را متأثر کند، و همین جسارت بخشی از نیروی آن است. موضوع فیلم—گناه، فقدان و میل به آشتی—بهطور طبیعی بار عاطفی بالایی دارد. اما گاه اثر چنان به سوی اندوه و تأکید احساسی میرود که برخی لحظهها ممکن است برای مخاطبی که به بیان خویشتندارانهتر علاقه دارد، بیش از اندازه ملودراماتیک جلوه کند.
این خطر بهویژه هنگامی پررنگ میشود که بازی پل احساسات را با شدتی آشکار و پیدرپی بیرونی میکند. بااینحال، احساساتیبودن فیلم الزاماً به معنای سطحیبودن آن نیست. پرسش این است که آیا عاطفه راهی برای نزدیکشدن به تجربهٔ شخصیتها میشود یا جای اندیشیدن را میگیرد. پاسخ فیلم در همهٔ صحنهها یکسان نیست، اما بهترین لحظههایش از اندوه برای رسیدن به تأمل استفاده میکنند: چه چیزی از انسان باقی میماند وقتی جنگ او را به قاتل بدل کرده است؟
« در چنین لحظاتی، تماشاگر ممکن است بهجای آنکه اضطراب شخصیت را احساس کند، متوجه شیوهٔ ابراز آن شود. »
جمعبندی
و آیا مهربانی میتواند بدون دانستن تمام حقیقت شکل بگیرد؟ این پرسشها اثر را از یک ملودرام صرف فراتر میبرند. جمعبندی «Broken Lullaby» تصویری تلخ و همدلانه از زندگی پس از جنگ ارائه میدهد؛ فیلمی که خشونت را نه در هیاهوی نبرد، بلکه در سکوت بازماندگان، احساس گناه و دشواریِ آشتی دنبال میکند.
کارگردانی دقیق لوبیچ و بازیهای تأثیرگذار باریمور و کارول، به آن عمق میبخشند، هرچند بازی گاه لرزان هولمز و گرایش برخی صحنهها به ملودرام میتواند از ظرافت اثر بکاهد. با وجود این ناهمواریها، فیلم در هستهٔ خود پرسشی ماندگار دارد: چگونه میتوان انسانی را که جنگ به دشمن بدل کرده، دوباره به چشم انسان نگریست؟
پاسخ اثر نه ساده است و نه بیهزینه؛ همین پرهیز از آسودگیِ آسان است که اندوه آن را در ذهن نگه میدارد.
« و آیا مهربانی میتواند بدون دانستن تمام حقیقت شکل بگیرد؟ »



ثبت دیدگاه