نقد و بررسی
نقد The Loner | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نئونوآر در هیئت کابوسی مهاجرانه «The Loner» که با نام «The Persian Connection» نیز شناخته میشود، داستان مردی را به مرکز خود میآورد که گذشتهاش نه پشت سر او، بلکه همچون نیرویی زنده در اکنون حضور دارد. بهروز، مهاجری ایرانی که در کودکی تجربهٔ سربازی و خشونت جنگ را از سر گذرانده، در لسآنجلس میکوشد از زندگی تبهکارانه فاصله بگیرد و برای خود و اکسانا آیندهای معمولی بسازد.
اما اعتیاد، قمار و پیوندهای قدیمی با جهان زیرزمینی، این آرزوی ساده را به مسیری پرخطر بدل میکنند. فیلم بهجای آنکه فقط روایتی دربارهٔ بازگشت ناگزیر یک گنگستر به میدان جرم باشد، این وضعیت را در قالب کابوسی نئونوآر میپرورد؛ کابوسی که در آن خاطره، میل و خشونت مدام بر یکدیگر سایه میاندازند.
روایتی از گذشتهای که تمام نمیشود یکی از محورهای مهم فیلم، رفتوآمد میان کودکی بهروز و زندگی کنونی اوست. این جابهجاییها قرار است ریشههای زخمهای او را بهتدریج روشن کنند، بیآنکه گذشته را به توضیحی ساده و قطعی برای رفتارهایش فروبکاهند. خاطره در اینجا همچون تصویری مزاحم بازمیگردد: چیزی که بهروز نمیتواند از آن بگریزد، اما نمیتواند آن را نیز بهدرستی درک یا مهار کند.
از این منظر، تجربهٔ جنگ و خشونت نه صرفاً پیشینهای داستانی، بلکه نیرویی شکلدهنده به ادراک شخصیت است. بااینحال، شروع فیلم ممکن است تماشاگر را از نظر لحن و جهتگیری سردرگم کند. گذار ناگهانی از فضای کودکی و جنگ به شبهای رنگارنگ لسآنجلس، در ابتدا پیوند میان دو جهان را آشکار نمیسازد.
« اما اعتیاد، قمار و پیوندهای قدیمی با جهان زیرزمینی، این آرزوی ساده را به مسیری پرخطر بدل میکنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این گسست بعدتر معنایی پیدا میکند و با منطق ذهنیِ آشفتهٔ شخصیت اصلی همخوان میشود، اما فیلم در آغاز از مخاطب میخواهد بیش از آنکه به توضیح روشن تکیه کند، به نشانهها و حالوهوای تصاویر اعتماد داشته باشد. این انتخاب جسورانه است، هرچند ممکن است برای برخی بهجای رازآلودگی، ابهام بسازد.
لسآنجلس؛ شهرِ نورهای فریبنده تصویر لسآنجلس یکی از برجستهترین دستاوردهای اثر است. شهر در اینجا نه پسزمینهای خنثی، بلکه فضایی زنده و دوگانه است: پرزرقوبرق و وسوسهانگیز، اما در همان حال سرد، تهدیدآمیز و فرسوده. رنگهای درخشان، خیابانهای شبانه و فضاهای بسته، جهان فیلم را به قلمرویی میبرند که در آن زیبایی و خطر از هم جدا نیستند.
دوربین استیون کاپیتانو کالیتری این تضاد را با قابهایی چشمگیر صورتبندی میکند؛ نورها بهجای آنکه امنیت و آسایش را تداعی کنند، گاه مانند پردهای رنگین بر خشونت و فساد کشیده میشوند. این زیبایی بصری با وضعیت بهروز نیز تناسب دارد. او در شهری زندگی میکند که امکان آغاز دوباره را وعده میدهد، اما هر گوشهاش یادآور وابستگیها و بدهیهای گذشته است.
لسآنجلسِ فیلم بیشتر از آنکه مقصدی برای رهایی باشد، هزارتویی است که شخصیت در آن سرگردان میماند. انتخاب فضای نئونوآر به کارگردان اجازه میدهد واقعگرایی اجتماعی را با رویاگونگی و اغراق درآمیزد؛ در عین حال، همین تأکید بر تصویر گاهی از تمرکز روایی میکاهد و فیلم را به مجموعهای از لحظههای چشمنواز بدل میکند که پیوندشان به اندازهٔ ظاهرشان محکم نیست.
« این انتخاب جسورانه است، هرچند ممکن است برای برخی بهجای رازآلودگی، ابهام بسازد. »
شخصیتها و اجرا
بهروز و بازیِ رضا صفایی رضا صفایی در نقش بهروز، حضوری کاریزماتیک و محوری دارد. بازی او بیش از آنکه بر توضیح کلامی تکیه کند، از سکوت، مکث و زبان بدن نیرو میگیرد. بهروز مردی است که گویی همیشه بخشی از وجودش در جایی دورتر مانده؛ حتی وقتی در جمع حاضر است، نوعی انزوا پیرامون او دیده میشود.
صفایی این فاصله را به حضوری جذاب تبدیل میکند و میان خونسردی ظاهری و آشفتگی درونی تعادل میسازد. این نقشآفرینی، البته، از کاستیهای فیلمنامه نیز آسیب میبیند. بهروز شخصیتی پر از تناقض است، اما همهٔ تناقضهایش به یک اندازه بسط نمییابند. گاهی کاریزمای بازیگر، عمقی را که متن فراهم نکرده است بهتنهایی جبران میکند.
نتیجه، شخصیتی است که تماشایش دلپذیر و پرکشش است، اما شناختنش دشوار میماند. این فاصله میان جذابیت و فهمپذیری میتواند بخشی از طراحی اثر باشد؛ بااینحال، در لحظاتی احساس میشود فیلم بیش از آنکه به درون شخصیت راه یابد، بر رازآلود نگهداشتن او اصرار دارد. اکسانا و چهرههای پیرامونی رابطهٔ بهروز و اکسانا، امکان مهمی برای نشاندادن زندگیای است که شخصیت اصلی آرزوی رسیدن به آن را دارد.
خواستِ ساختن خانه و آیندهای آرام، در برابر گذشتهٔ جنایتآمیز و عادتهای ویرانگر او قرار میگیرد. اکسانا نیز صرفاً همراه عاطفی قهرمان نیست؛ او خود با تجربهها و تهدیدهایی روبهروست که استقلال و امنیتش را محدود میکنند. بازی هلنا ماتسون میکوشد این شخصیت را از جایگاه قربانی منفعل فراتر ببرد، هرچند نقش او مجال کافی برای آشکارکردن همهٔ لایههایش پیدا نمیکند.
« بهروز و بازیِ رضا صفایی رضا صفایی در نقش بهروز، حضوری کاریزماتیک و محوری دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در سوی دیگر، چهرههایی چون سیروس، رئیس مافیای ایرانی، و یوگنی، سرکردهٔ روس، به جهان جنایی فیلم بُعدی نمایشی و پرتنش میدهند. پارویز صیاد در نقش سیروس با کمینهگرایی و اقتدار حضور مییابد؛ تهدید او بیشتر از راه کنترل و سکون منتقل میشود تا نمایش آشکار خشونت. در مقابل، جهان پیرامون یوگنی رنگی نامتعارفتر و گاه گروتسک پیدا میکند.
بااینهمه، چند شخصیت فرعی در حد نشانه یا تیپ باقی میمانند. فیلم از آنها برای پیشبردن فضای پرآشوب خود بهره میگیرد، اما همیشه فرصت نمیدهد که انگیزهها و نسبتهایشان بهروشنی جان بگیرند. اعتیاد، قمار و رؤیای رهایی اعتیاد به تریاک و قمار در فیلم فقط دو عادت مخرب نیستند؛ هر دو صورتهایی از فرارند.
بهروز میکوشد با آنها فشار خاطره و بیقراری اکنون را خاموش کند، اما هر بار بیش از پیش به همان چرخهای بازمیگردد که قصد گریز از آن را دارد. در این معنا، تلاش او برای ورود به حرفهٔ مشاور املاک چیزی بیش از تغییر شغل است: تلاشی برای ساختن هویتی تازه و پذیرفتهشده، بیرون از مناسباتی که او را به خشونت پیوند زدهاند.
فیلم در پرداخت این کوشش، نیرویی تراژیک دارد. بهروز آیندهای ساده میخواهد، اما آزادی در جهان او بهآسانی به دست نمیآید؛ گذشته با رابطههای قدیمی، اعتیاد و بدهی اخلاقی بازمیگردد. حضور اکسانا نیز این رؤیا را ملموستر میکند، زیرا زندگی عادی در فیلم نه مفهومی انتزاعی، بلکه امکان همخانهشدن، امنیت و ادامهدادن است.
« در مقابل، جهان پیرامون یوگنی رنگی نامتعارفتر و گاه گروتسک پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، اثر گاه از پرداخت دقیق روانشناختی این مضمون فاصله میگیرد و آن را زیر لایههای اغراقآمیز خشونت، اروتیسم و سبک بصری پنهان میکند. سبک، خشونت و انسجام دانیل گروو از الگوهای آشنای سینمای جنایی و نئونوآر بهره میگیرد: قهرمانی کمحرف، شبکهای از خلافکاران، خشونت ناگهانی، گذشتهای تکهتکه و شهری که شب در آن فرمانروایی میکند.
فیلم همچنین از شیوههای گوناگون روایت و میزانسن تأثیر میپذیرد و میکوشد آنها را با تجربهٔ مهاجرت و پیشینهٔ ایرانی شخصیت اصلی پیوند بزند. در بهترین لحظهها، این آمیزش به جهان مستقل و پرانرژی فیلم میانجامد؛ خشونت صرفاً تزئینی نیست و با بیثباتی روانی و اخلاقی فضا ارتباط پیدا میکند.
اما تأثیرپذیریها همیشه به ترکیبی کاملاً منسجم بدل نمیشوند. گاهی تصویر، موسیقی و اغراق چنان بر صحنه مسلط میشوند که خط روایی در حاشیه قرار میگیرد. برخی گفتوگوها نیز به گزارههایی کلی دربارهٔ زندگی، مرگ و سرنوشت نزدیک میشوند، بیآنکه شخصیتها را به همان اندازه ملموستر کنند. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه در همهٔ اجزایش یکدست باشد، با شدت و ضعف میان تصویرپردازی خیرهکننده و روایت نابرابر حرکت میکند.
جمعبندی «The Loner» اثری است که بیش از هر چیز با فضای نئونوآر، تصویرهای شبانهٔ لسآنجلس و حضور پرکشش رضا صفایی در ذهن میماند. فیلم داستان مردی را دنبال میکند که میخواهد از گذشته جدا شود، اما گذشته در شکل خاطره، اعتیاد و پیوندهای جنایی همچنان در زندگیاش مداخله میکند. روایت پیوند میان کودکی و اکنون را بهتدریج میگشاید و با ریتمی پرکشش پیش میرود، هرچند شروع گسسته، شخصیتهای کمپرداخت و غلبهٔ گاهوبیگاه سبک بر انسجام، از نیروی آن میکاهند.
« اما تأثیرپذیریها همیشه به ترکیبی کاملاً منسجم بدل نمیشوند. »
جمعبندی
این فیلم برای تماشاگرانی جذابتر خواهد بود که از نئونوآرهای پررنگ، روایتهای آمیخته با رؤیا و کابوس و قهرمانان زخمی و رازآلود استقبال میکنند. «The Loner» در همهٔ ایدههایش به عمق مطلوب نمیرسد، اما جهانی متمایز میسازد و با تصویرهایش، حسِ گیرافتادن میان میل به رهایی و جاذبهٔ گذشته را بهخوبی منتقل میکند.



ثبت دیدگاه