نقد و بررسی
نقد Better Man | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی زندگینامه در هیئت یک نمایش «Better Man» به کارگردانی Michael Gracey، زندگی رابی ویلیامز را از کودکی تا دوران شهرت در گروه «تیک دَت» و سپس مسیر حرفهای مستقلش دنبال میکند. اما فیلم صرفاً گزارشی خطی از فراز و فرودهای یک ستارهٔ پاپ نیست؛ میکوشد فاصلهٔ میان چهرهای را که جهان میبیند و تصویری را که خودِ ویلیامز از خویش دارد، به زبان سینما درآورد.
این تلاش از همان آغاز با تصمیمی نامتعارف اعلام میشود: رابی در فیلم به شکل میمونی انساننما دیده میشود؛ انتخابی که هم شوخی با قراردادهای زندگینامههای موسیقایی است و هم استعارهای از احساس او نسبت به شهرت و اجرا. فیلم این تمهید را نه صرفاً برای خنداندن، بلکه بهعنوان بخشی جدی از جهان ذهنی شخصیت به کار میگیرد.
میمون؛ استعارهای که به شخصیت بدل میشود خطر اصلی چنین انتخابی روشن است: ممکن است جلوهٔ تصویری، شخصیت را به لطیفهای ممتد تقلیل دهد. فیلم در بیشتر لحظات از این دام میگریزد، چون ظاهر میمونی قهرمان را به موضوع شوخی دیگران تبدیل نمیکند و از آن یک دگرگونی جادویی یا توضیح داستانی نمیسازد.
این شکل، شیوهٔ دیدنِ خودِ رابی است؛ انسانی که گاه گمان میکند برای سرگرمکردن تماشاگران تربیت شده و در هیاهوی شهرت، اختیار خویش را از دست داده است. همین فاصله میان بدن حیوانی و رفتار انسانی، امکان میدهد فیلم تجربهٔ تنهایی و بیگانگی را ملموستر کند. بااینهمه، تمهید همیشه به یک اندازه اثرگذار نیست.
« فیلم این تمهید را نه صرفاً برای خنداندن، بلکه بهعنوان بخشی جدی از جهان ذهنی شخصیت به کار میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگرانی که با جلوههای رایانهای ارتباط نمیگیرند ممکن است در برخی صحنهها بیش از آنکه به وضعیت عاطفی شخصیت توجه کنند، متوجه مصنوعیبودن تصویر شوند. تصمیم فیلم جسورانه است، اما جسارت بهتنهایی تضمین نمیکند که استعاره در همهٔ لحظات به تجربهای زنده تبدیل شود. گاهی این نماد بار معنایی خود را بهروشنی حمل میکند و گاهی حضورش همچون لایهای بصری میان مخاطب و احساس صحنه فاصله میاندازد.
صعود، سقوط و بازگشت ساختار روایی فیلم از الگوی آشنای زندگینامههای موسیقایی بهره میبرد: کودکی و خانواده، کشف استعداد، ورود به گروه، کامیابی، بحران و تلاش برای بازیابی خویشتن. این مسیر بهخودیخود کارآمد است و به مخاطب کمک میکند تحولات زندگی ویلیامز را دنبال کند، اما تکرار این الگو در سینما باعث شده بسیاری از چرخشهای داستانی قابل پیشبینی به نظر برسند.
هر بار که فیلم از مرحلهای به مرحلهٔ دیگر میرسد، میتوان حدس زد که اوج بعدی با بحرانی تازه روبهرو خواهد شد. بااینحال، فیلم در بهترین لحظاتش از خودِ وقایع فراتر میرود و بر تجربهٔ درونی شهرت تمرکز میکند: لذت دیدهشدن در برابر هراس از قضاوت، انرژی صحنه در برابر خلأ پس از اجرا، و خواستِ محبوبیت در برابر دشواریِ زیستن با تصویری عمومی که مهار آن از دست آدم خارج شده است.
این تضادها به روایت گرما و کشش میبخشند. ضعف آنجاست که گذر سریع از بعضی دورهها، فرصت کافی برای پرورش پیوندهای عاطفی و پیامدهای تصمیمها باقی نمیگذارد. فیلم میخواهد هم تاریخچهای پرحادثه ارائه کند و هم مطالعهای شخصیتی باشد؛ گاه یکی به بهای دیگری تمام میشود. رابی ویلیامز؛ میان شوخطبعی و آسیبپذیری چهرهای که فیلم از ویلیامز میسازد، آمیزهای از نمایشگری، طنز، تکبر و脆弱ی است.
« تصمیم فیلم جسورانه است، اما جسارت بهتنهایی تضمین نمیکند که استعاره در همهٔ لحظات به تجربهای زنده تبدیل شود. »
شخصیتها و اجرا
شوخطبعی او در این روایت صرفاً وسیلهای برای سبککردن فضا نیست؛ گاه سپری است برای پنهانکردن ناامنی و گاه راهی برای بازپسگرفتن کنترلِ داستانی که رسانهها و مخاطبان دربارهاش ساختهاند. فیلم قهرمانش را قدیس یا قربانی مطلق نمیکند. او هم در کامیابیهایش سهم دارد و هم در رفتارهایی که به خود و اطرافیانش آسیب میزنند.
یکی از نکات جالب، درهمتنیدگی تصویر عمومی و گفتوگوی درونی است. رابی گویی از بیرون به خودش نگاه میکند؛ هم بازیگر نمایش خویش است و هم تماشاگری که به اجرا شک دارد. این دوگانگی در تمهید میمونبودن تجسم مییابد و به فیلم اجازه میدهد دربارهٔ خودآگاهی و خودنمایی بدون اتکا به توضیحهای طولانی سخن بگوید.
البته تمرکز شدید بر نگاه او، گاه تصویری یکسویه میسازد: رخدادها عمدتاً از دریچهٔ تجربهٔ شخصی او معنا میگیرند و پیچیدگی زندگی دیگران کمتر مجال بروز پیدا میکند. بازیها و شخصیتهای پیرامونی اجرای Jonno Davies، که نقش رابی را با بهرهگیری از ضبط حرکت جان میبخشد، از پایههای موفقیت فیلم است.
حرکات او باید هم با بدن و چهرهٔ میمونی باورپذیر باشد و هم نشانههای انسانیِ شخصیت را منتقل کند؛ کاری که به دقت بدنی و ریتمی بالا نیاز دارد. صدای خود ویلیامز نیز به شخصیت پیوند میخورد و به آن کیفیتی نزدیک به اعتراف شخصی میدهد. نتیجه، اجرایی است که از بازی صرفاً تقلیدی فاصله میگیرد و میکوشد حالوهوا و تناقضهای قهرمان را منتقل کند.
« فیلم قهرمانش را قدیس یا قربانی مطلق نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگران دیگر نیز به روایت ثبات میبخشند، اما فیلم برای همهٔ شخصیتهای پیرامونی فرصت یکسانی فراهم نمیکند. اعضای خانواده و افرادی که در شکلگیری مسیر هنری و شخصی رابی سهم دارند، گاه بیشتر در مقام نیروهای مؤثر بر زندگی او ظاهر میشوند تا شخصیتهایی با جهان مستقل. این محدودیت با انتخاب آگاهانهٔ روایت از منظر رابی پیوند دارد، اما همچنان هزینهای دراماتیک دارد: برخی روابط که میتوانستند عمق بیشتری به داستان بدهند، زودتر از آنچه انتظار میرود به زمینهای برای تحول قهرمان تبدیل میشوند.
موسیقی و میزانسن؛ جایی که فیلم جان میگیرد موسیقی در «Better Man» فقط یادآور آثار شناختهشدهٔ ویلیامز نیست؛ بخشی از سازوکار روایت است. ترانهها بسته به موقعیت، میتوانند نقش اجرا، خاطره یا بیان عاطفه را برعهده بگیرند. بازخوانی آهنگها برای فیلم نیز به آنها امکان میدهد با حالوهوای صحنه هماهنگ شوند، نه آنکه صرفاً نسخهای از پیش آشنا را بازپخش کنند.
از این رو، لحظات موسیقایی اغلب نیرویی دارند که در بخشهای توضیحیتر داستان کمرنگ میشود. Gracey در طراحی اجراها به شکوه و حرکت علاقهمند است. دوربین و تدوین، صحنهها را به رخدادهایی پرانرژی بدل میکنند و موسیقی را به تجربهای جسمانی نزدیک میسازند: ریتم، جمعیت و حرکت در کنار هم قرار میگیرند تا جذابیت صحنه و فشارِ حضور در مرکز نگاه را همزمان منتقل کنند.
فضاسازی نیز از همین تضاد سود میبرد؛ انبوه تماشاگران میتواند نشانهٔ موفقیت باشد، اما در عین حال تنهایی فردی را که روی صحنه ایستاده پررنگتر کند. در این بخشها، فیلم نهفقط دربارهٔ موسیقی، بلکه دربارهٔ نیروی نمایشیِ موسیقی سینمایی است. طنز، تلخی و محدودیت دیدگاه لحن فیلم میان هجو و درام حرکت میکند.
« بازیگران دیگر نیز به روایت ثبات میبخشند، اما فیلم برای همهٔ شخصیتهای پیرامونی فرصت یکسانی فراهم نمیکند. »
قوتها و کاستیها
«Better Man» از نامتعارفبودن قهرمان و شهرتش بهره میگیرد، اما نمیخواهد هر لحظهاش را به شوخی بدل کند. بهترین توازن آن زمانی شکل میگیرد که طنز، راهی برای آشکارکردن تناقضهای شخصیت باشد: انسانی که میخواهد توجه همه را جلب کند، اما از پیامدهای همان توجه میترسد. در مقابل، برخی لحظات ممکن است رنج را بیش از اندازه به نمایش بدل کنند؛ انگار فیلم برای هر آشفتگی باید تصویری پرزرقوبرق یا کنایهآمیز پیدا کند.
تمرکز بر ذهن و صدای رابی هم امتیاز فیلم است و هم محدودیتش. از یک سو، روایت صمیمیت و بیپروایی پیدا میکند؛ از سوی دیگر، مخاطب کمتر با روایتهای مستقلی روبهرو میشود که برداشت او از روابط یا رویدادها را به چالش بکشند. در نتیجه، فیلم گاه میان اعتراف شخصی و تصویر عمومی فاصلهٔ انتقادی کافی ایجاد نمیکند.
این مسئله بهویژه دربارهٔ شخصیتهای نزدیک به رابی اهمیت دارد: حضورشان عاطفی است، اما در بسیاری از موارد عمق رواییشان زیر سایهٔ داستان او میماند. جمعبندی «Better Man» زندگینامهای موسیقایی است که میخواهد از قالب آشنای خود بیرون بزند، و میمونِ رایانهایِ قهرمانش هم شوخی بصری است و هم استعارهای معنادار از زیستن در مقام چهرهای سرگرمکننده.
فیلم در موسیقی، اجراها و انتقال کشمکش میان شهرت و تنهایی نیرومند است؛ بازی Jonno Davies نیز به این تمهید نامتعارف، حرکتی انسانی و باورپذیر میدهد. در برابر، روایت در بخشهایی به الگوی تکراریِ صعود و سقوط بازمیگردد، بعضی شخصیتهای پیرامونی کمپرداخته میمانند و جلوهٔ میمونی ممکن است برای شماری از مخاطبان حواسپرتکن باشد.
« Better Man» از نامتعارفبودن قهرمان و شهرتش بهره میگیرد، اما نمیخواهد هر لحظهاش را به شوخی بدل کند. »
جمعبندی
حاصل، اثری پرانرژی و شخصی است که بیش از آنکه زندگی یک ستاره را از فاصلهای بیطرفانه بازگو کند، میکوشد ما را درون تصویری بنشاند که او از خویش ساخته است.



ثبت دیدگاه