نقد و بررسی
نقد Swing Time | 1936
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در سنت موزیکال «سوینگ تایم» ساختهٔ جرج استیونز، یکی از مهمترین همکاریهای فرد آستر و جینجر راجرز و نمونهای شاخص از موزیکالهای هالیوودی دههٔ ۱۹۳۰ است. فیلم در ظاهر قصهای عاشقانه دربارهٔ بدبیاری، فرصت دوباره و سوءتفاهمهای عاطفی روایت میکند؛ اما نیروی اصلیاش نه در پیچوخم داستان، بلکه در لحظههایی نهفته است که موسیقی و حرکت جای گفتوگو را میگیرند.
در این اثر، رقص تنها سرگرمی میان دو بخش روایی نیست؛ زبان دیگری است که شخصیتها با آن به هم نزدیک میشوند، با یکدیگر رقابت میکنند و احساساتی را آشکار میسازند که در گفتار پنهان میماند. فیلم را میتوان در امتداد سنتی دید که در آن داستان، گاه بیش از آنکه ساختاری مستقل داشته باشد، چارچوبی برای گردهمآوردن ترانهها و اجراها فراهم میکند.
«سوینگ تایم» در بهترین لحظههایش این محدودیت را به امتیاز بدل میسازد: قصه هرگاه از منطق عاطفی خود فاصله میگیرد، موسیقی و رقص دوباره فیلم را به مرکز جاذبهاش بازمیگردانند. قصهای که بیش از اندازه به تصادف تکیه میکند لاکی، رقصندهای خوشاقبال و قماربازی پرشور، در آستانهٔ ازدواج با مارگارت قرار دارد؛ اما فریب اطرافیان سبب میشود مراسم را از دست بدهد.
پدر مارگارت نیز برای پذیرفتن او شرط مالی دشواری پیش میگذارد. لاکی همراه پاپ راهی نیویورک میشود تا پول لازم را فراهم کند و در آنجا با پنی، آموزگار رقصی بااستعداد، آشنا میشود. همکاری هنری آن دو بهسرعت رنگی عاطفی میگیرد، حال آنکه خاطرهٔ مارگارت و علاقهٔ پنی به ریکی مناسبات میانشان را مبهم میکند.
« پدر مارگارت نیز برای پذیرفتن او شرط مالی دشواری پیش میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مشکل اینجاست که فیلم از رویدادی به رویداد دیگر میجهد، بیآنکه همیشه پیوندی قانعکننده میان آنها بسازد. شخصیتها گاه تصمیمهایی میگیرند که بیشتر برای فراهمکردن صحنهای تازه یا سوءتفاهمی جدید به کار میآیند تا برای پیشبرد طبیعی رابطهها. در نتیجه، بعضی رخدادها نه از منش شخصیتها، بلکه از ضرورتهای قالب کمدی رمانتیک سرچشمه میگیرند.
این سستی، بهویژه در بخشهایی که فیلم از رقص فاصله میگیرد، آشکار میشود و گاه روایت را کشدار میکند. با این همه، قصه بهکلی بیثمر نیست. موقعیتهای کمدی، شخصیتهای فرعی و کشاکش میان میل شخصی و تعهد، زمینهای برای بازیگری و اجرا فراهم میآورند. مسئله آن است که فیلم این مواد را با انسجامی همپای کیفیت رقصهایش سامان نمیدهد.
آستر و راجرز؛ هماهنگی در حرکت و بازی فرد آستر و جینجر راجرز از آن زوجهایی هستند که حضور مشترکشان بهتنهایی کیفیت صحنه را دگرگون میکند. آستر با سبکی دقیق، سبکبال و حسابشده میرقصد؛ راجرز نیز تنها همراه او نیست، بلکه در برابرش شخصیتی مستقل و نیرویی همسنگ میسازد. جذابیت این دو از تقابل سادهٔ رقصندهٔ مرد و زن فراتر میرود: هر یک به دیگری پاسخ میدهد، حرکت او را به چالش میکشد و در عین حال، هماهنگیشان را به چیزی شبیه گفتوگویی بیکلام بدل میکند.
نکتهٔ چشمگیر آن است که مهارت فنیشان به نمایش خشک توانایی تبدیل نمیشود. حرکات دشوار، با چنان روانی اجرا میشوند که گویی از دل لحظه و احساس پدید آمدهاند. این طبیعینمایی حاصل تمرین و انضباط فراوان است، اما بر پرده نشانی از زحمت دیده نمیشود. بازی راجرز نیز به جذابیت رابطه میافزاید؛ او در کنار ظرافت و وقار، شوخطبعی و ارادهای روشن دارد و اجازه نمیدهد تمام توجه به آستر معطوف شود.
« مشکل اینجاست که فیلم از رویدادی به رویداد دیگر میجهد، بیآنکه همیشه پیوندی قانعکننده میان آنها بسازد. »
شخصیتها و اجرا
رقص؛ اوجهایی فراتر از قصه شماری از اجراهای فیلم در حافظه میمانند، زیرا رقص در آنها فقط نمایش مهارت نیست و هر شماره حالوهوای ویژهٔ خود را دارد. «خودت را جمعوجور کن» با شوخی و سرزندگی پیش میرود و از بازی با تصور ناتوانی در رقص بهره میبرد. در مقابل، «والس در وقت سوینگ» فضایی خیالانگیزتر و نرمتر دارد؛ حرکتهای دو بازیگر بهجای آنکه بر شتاب و قدرت تکیه کنند، بهآرامی صمیمیت و نزدیکی را میسازند.
اجرای سایهها در «بوجنگلز هارلم» از خلاقانهترین لحظههای فیلم است. آستر در برابر سایههایی میرقصد که چنان با او هماهنگاند که گویی امتداد پیکرش هستند؛ سپس این تصویر دقیق و منظم، بازیگوشانه دستخوش ناهماهنگی میشود. اثرگذاری این صحنه فقط به فنّ تصویریاش وابسته نیست. تماشاگر همزمان با دیدن یک شعبدهٔ سینمایی، با رقصندهای روبهروست که بهتنهایی صحنه را پر میکند و با تصویرهای تکثیرشدهٔ خود رقابت میکند.
این بخش، نمونهای ممتاز از پیوند تخیل سینمایی و مهارت بدنی است. موسیقی، طراحی و فضای بصری ترانهها و موسیقی جروم کرن به فیلم بافتی غنی میبخشند. ملودیها در خدمت فضای عاشقانه و شاد اثرند، اما به آن محدود نمیمانند؛ برخی از آنها بهتنهایی نیز هویت و خاطرهای مستقل دارند. «چهرهٔ دلانگیز تو» از برجستهترین لحظههای موسیقایی فیلم است و پیوند میان آواز، اجرا و شیفتگی را با لطافتی ساده برقرار میکند.
در جاهایی که قصه از حرکت بازمیماند، موسیقی دوباره ضرباهنگ و سرزندگی را به فیلم بازمیگرداند. لباسهای جینجر راجرز بخشی جداییناپذیر از این جلوهاند. طراحی آنها به صحنهها شکوه و رنگ میدهد و با حرکت بدن او پیوندی دیداری برقرار میکند. لباس در اینجا صرفاً زینت نیست؛ بخشی از تصویر رقص و شخصیتپردازی است.
« خودت را جمعوجور کن» با شوخی و سرزندگی پیش میرود و از بازی با تصور ناتوانی در رقص بهره میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در مجموع، طراحی صحنه و قاببندی به اجراها فرصت میدهند که مرکز توجه باقی بمانند و حرکت بازیگران بهسادگی خوانده شود. لحظهای مسئلهساز در دل سرگرمی با وجود سرزندگی عمومی فیلم، یکی از صحنههایش امروز بهسختی از نظر تاریخی و فرهنگی قابل چشمپوشی است: اجرای آستر با چهرهٔ سیاه در شمارهٔ «بوجنگلز هارلم».
حتی اگر این بخش در زمان خود بهعنوان ادای احترام به رقصندهای نامدار در نظر گرفته شده باشد، انتخاب چهرهپردازی آن از سنت نژادپرستانهٔ نمایشهای مینسترل جداشدنی نیست. همین تضاد، تجربهٔ تماشای صحنه را پیچیده میکند: از یک سو، طراحی سایهها و رقص بهشدت خلاقانه است؛ از سوی دیگر، شکل بازنمایی نژادی آن میتواند حالوهوای فیلم را مختل کند.
این مسئله را نباید با ستایش مهارت اجرایی کنار گذاشت یا آن را به حاشیه راند. نگاه انتقادی امروز مستلزم آن است که بتوان هم ارزش فنی و هنری صحنه را دید و هم محدودیتها و آسیبهای فرهنگیاش را به رسمیت شناخت. «سوینگ تایم» محصول زمانهٔ خود است، اما تماشای آن در زمان حاضر به معنای پذیرش بیچونوچرای همهٔ انتخابهایش نیست.
ریتم، کمدی و محدودیتهای روایت کمدی فیلم بیشتر بر شخصیتهای فرعی، سوءتفاهمها و بازیهای موقعیتی تکیه دارد. این بخشها گاه بامزه و سبکاند، اما همیشه به یک اندازه کار نمیکنند. بعضی شوخیها بر پایهٔ تأخیر یا تکرار پیش میروند و همین امر در کنار پراکندگی روایت، ریتم را کند میکند.
« این مسئله را نباید با ستایش مهارت اجرایی کنار گذاشت یا آن را به حاشیه راند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در لحظههایی که ناچار است روابط عاشقانه را با توضیح و گفتوگو پیش ببرد، نسبت به لحظههایی که بدن و موسیقی سخن میگویند، کمجانتر به نظر میرسد. بااینحال، ریتم کلی اثر را باید در نسبت با ساختار موزیکال آن سنجید. فیلم بارها از روایت به اجرا تغییر مسیر میدهد و همین جابهجایی، گاه پیوستگی را کاهش میدهد؛ اما هر بار که آستر و راجرز به صحنه بازمیگردند، کیفیت اجراها نیرویی تازه به فیلم میبخشد.
این ناهمواری بخشی از تجربهٔ تماشای فیلم است: قصه ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید، اما رقصها معمولاً آن را جبران میکنند. جمعبندی «سوینگ تایم» در مقام داستان عاشقانه اثری منسجم و بینقص نیست. روایتش به تصادف و سوءتفاهم وابسته میماند، بعضی بخشها بیش از اندازه کش میآیند و یک انتخاب فرهنگی مسئلهدار، تماشای صحنهای مهم را پیچیده میکند.
اما فیلم در هنر رقص و در هماهنگی کمنظیر فرد آستر و جینجر راجرز به قلههایی میرسد که از توان قصهگوییاش فراتر میروند. موسیقی دلنشین، لباسهای چشمنواز و بهویژه بازی خلاقانه با سایهها، به آن هویتی ماندگار میدهند. ارزش اصلی اثر نه در بینقصبودن پیرنگ، بلکه در لحظههایی است که حرکت، موسیقی و حضور دو بازیگر، سینما را به زبانی زنده و تماشایی بدل میکنند.
« بااینحال، ریتم کلی اثر را باید در نسبت با ساختار موزیکال آن سنجید. »



ثبت دیدگاه