نقد و بررسی
نقد This Is Not a Burial, It's a Resurrection | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مرثیهای که به مقاومت بدل میشود «این خاکسپاری نیست، رستاخیز است» اثری است که از همان عنوانش وعده میدهد سوگ را صرفاً بهمنزلهٔ پایان نبیند. فیلم به نویسندگی و کارگردانی لموهانگ جرمایا موسِسه، در کوهستانهای لسوتو میگذرد؛ جایی که زندگی یک زن سالخورده با تهدید جابهجایی اجباری روستا گره میخورد.
مانتوآ، بیوهای که پس از فقدانهای پیاپی خود را به پایان زندگی نزدیک میبیند، برای مرگش تدارک میچیند؛ اما پروژهٔ سد و مخزن، نه فقط خانه و زمین مردم، بلکه گورستان و پیوند آنان با نیاکانشان را نیز در معرض نابودی قرار میدهد. فیلم از این موقعیت ساده، روایتی میسازد دربارهٔ سوگ، تعلق، ایمان و معنای پیشرفت؛ روایتی که بیشتر از آنکه به دنبال تعلیق داستانی باشد، میخواهد تماشاگر را در حالوهوای جهانی دیگر فرو ببرد.
مانتوآ؛ چهرهای میان اندوه و اراده مرکز ثقل فیلم، بازی مری توالا در نقش مانتوآ است. او شخصیت را با بیانهای پرزرقوبرق یا فورانهای پیدرپی عاطفی نمیسازد؛ قدرت بازیاش در سکون، نگاه و اندکگویی اوست. اندوه مانتوآ در چهرهاش رسوب کرده، اما به رخ کشیده نمیشود. همین خویشتنداری باعث میشود هر لحظهای که ارادهاش آشکارتر میشود، وزن بیشتری پیدا کند: مقاومتی که از قهرمانی متعارف نمیآید، بلکه از خستگیِ کسی سرچشمه میگیرد که چیزهای بسیاری را از دست داده و دیگر حاضر نیست آنچه برایش باقی مانده نیز بیصدا از او گرفته شود.
توالا در نقش زنی سالخورده، هم شکنندگی جسم را منتقل میکند و هم استواریِ درونی را که با آن تناقضی ندارد. فیلم مانتوآ را به نمادی بیجان فرو نمیکاهد؛ او فردی با سوگ، باورها و تصمیمهای شخصی است. از همین رو، لحظههای مقاومتش فقط بیان یک شعار سیاسی نیستند. کنش او از تجربهای خصوصی آغاز میشود و در گذر زمان به چیزی جمعیتر راه مییابد.
« مانتوآ؛ چهرهای میان اندوه و اراده مرکز ثقل فیلم، بازی مری توالا در نقش مانتوآ است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور بازیگر در قابهای ساکن و طولانی نیز اهمیت دارد: تماشاگر مجال مییابد نه فقط به حرفهای مانتوآ، بلکه به سکوت و واکنشهایش گوش بسپارد. زمین، خانه و حافظهٔ جمعی در این فیلم، زمین پسزمینهای زیبا برای داستان نیست؛ خود یکی از شخصیتهای اصلی است. کوهستان، دشت، خانههای روستایی و گورستان، همگی با زندگی روزمرهٔ مردم پیوند دارند.
تهدید سد، بنابراین، صرفاً مسئلهای اقتصادی یا عمرانی نیست. پروژه قرار است سکونتگاه مردم را دگرگون کند و آنان را از جایی جدا سازد که خاطره و هویتشان در آن ریشه دوانده است. آنچه در خطر است فقط مالکیت یک قطعه زمین نیست، بلکه امکان ادامهٔ زندگی در کنار نشانههای گذشته و نیاکان است. فیلم این کشمکش را به تقابل سادهٔ سنت و مدرنیته محدود نمیکند.
«پیشرفت» در گفتار رسمی میتواند وعدهٔ منفعت و آیندهای بهتر بدهد، اما در عمل پرسش مهمتری را پیش میکشد: چه کسانی هزینهٔ این آینده را میپردازند، و آیا صدای آنان در تصمیمگیری شنیده میشود؟ موسِسه با پیوند دادن جابهجایی اجباری به حافظهٔ جمعی، نشان میدهد که توسعه وقتی از مردم و تعلقشان جدا شود، ممکن است شکل دیگری از سلب اختیار باشد.
زمین در اینجا هم محل زیستن است و هم سندی زنده از آنچه نسلها ساخته و به ارث گذاشتهاند. تصویرهایی که نفس میکشند فیلمبرداری پیر دو ویلیرز به چشمانداز لسوتو جایگاهی روایی میدهد. قابهای عریض، طبیعت را باشکوه نشان میدهند، اما این شکوه از نوع منظرهنگاری توریستی نیست. آدمها در برابر گسترهٔ محیط گاه کوچک به نظر میرسند؛ بااینحال، همین مقیاس تضادی پدید میآورد میان کوچکی فرد و بزرگیِ چیزی که برای حفظش میجنگد.
« زمین، خانه و حافظهٔ جمعی در این فیلم، زمین پسزمینهای زیبا برای داستان نیست؛ خود یکی از شخصیتهای اصلی است. »
شخصیتها و اجرا
قاببندیهای سنجیده و نماهای طولانی نیز فرصت تماشا را از حالت مصرف سریع تصویر بیرون میآورند. دوربین به جای آنکه پیوسته ما را از رخدادی به رخداد دیگر ببرد، مکث میکند و از مخاطب میخواهد در سکونِ صحنه حضور داشته باشد. این انتخاب، بخشی از زیباییشناسی فیلم و در عین حال یکی از منشأهای دشواری آن است.
صبر تصویری، وقتی با حالت مراقبهوار اثر همراه میشود، به منظره و چهرهها مجال میدهد معنا پیدا کنند؛ اما اگر تماشاگر انتظار روایتی پرشتاب داشته باشد، همین مکثها میتوانند کشدار شوند. فیلم برای هر نما کارکردی داستانی و فوری قائل نیست. برخی تصویرها بیشتر بر کیفیت حسی و نمادین خود تکیه دارند و از مخاطب میخواهند پیوندها را کشف کند، نه آنکه پاسخ همهچیز را بیدرنگ دریافت کند.
روایت شاعرانه و زبان نمادها روایت فیلم از الگوی متعارف درام اجتماعی فاصله میگیرد. داستان در کنار واقعیت ملموسِ تهدید روستا، فضایی آیینی و شاعرانه دارد؛ گویی قصه نه فقط دربارهٔ یک بحران اکنون، بلکه دربارهٔ حافظهای دیرپا و زخمهایی تکرارشونده سخن میگوید. حضور راوی و موتیفهایی چون مرگ، خاکسپاری و رستاخیز، به فیلم ساختاری نزدیک به حکایت و مرثیه میدهد.
این شیوه به اثر هویت خاصی میبخشد و اجازه میدهد تجربهٔ مانتوآ از سطح یک مسئلهٔ محلی فراتر رود، بیآنکه ضرورتاً آن را به روایتی جهانشمول و بیریشه تبدیل کند. اما نمادپردازی پررنگ گاهی روشناییِ خود داستان را میپوشاند. راوی و تأکیدهای مکرر بر مفاهیم مرکزی ممکن است برای بعضی مخاطبان بیش از اندازه راهنما باشند؛ گویی فیلم گاهی به جای اعتماد به تصویر و کنش، معنا را دوباره به زبان میآورد.
« قاببندیهای سنجیده و نماهای طولانی نیز فرصت تماشا را از حالت مصرف سریع تصویر بیرون میآورند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از سوی دیگر، همین لحن اسطورهگون برای تماشاگرانی که با قصهگویی آرام و استعاری ارتباط برقرار میکنند، بخشی از جذابیت اثر است. فیلم میان روایت واقعگرا و تمثیل حرکت میکند و همیشه این دو را به تعادلی بینقص نمیرساند، اما همین ناپایداری نیز به حس غریب و سوگوارانهٔ آن شکل میدهد. سوگ، ایمان و موسیقی سوگ در این اثر رویدادی گذرا نیست که با یک نقطهٔ عطف کنار گذاشته شود؛ هوایی است که شخصیتها در آن زندگی میکنند.
مانتوآ تنها در فقدان اعضای خانوادهاش سوگوار نیست؛ تهدید نابودی خانه و گورستان، فقدانی تازه را پیش چشم او میگذارد. فیلم در کنار این اندوه، پرسشی دربارهٔ ایمان نیز طرح میکند: وقتی رنج بیمعنا به نظر میرسد، باور چه پناهی میتواند فراهم کند؟ پاسخ اثر قطعی و ساده نیست. تنش میان باور دینی، سنتهای محلی و تجربهٔ زیستهٔ مردم در جریان فیلم باقی میماند و به یکی از لایههای تأملبرانگیز آن بدل میشود.
موسیقی یو میاشیتا و طراحی صوتی، این فضای سوگوارانه را تقویت میکنند. صداها همیشه در خدمت برانگیختن احساس آشکار و فوری نیستند؛ گاه کیفیتی ناآرام و رازآلود دارند که فاصلهٔ میان واقعیت روزمره و حالوهوای آیینی فیلم را کم میکند. بااینحال، انباشت مداومِ اندوه، فقدان و نشانههای مرگ ممکن است تجربه را برای برخی تماشاگران فرساینده سازد.
فیلم مسیر روشنی از تاریکی به آرامش عرضه نمیکند؛ امید در آن بیشتر به شکل پایداری و ایستادگی ظاهر میشود تا رهایی کامل از رنج. ریتم و محدودیتهای اثر کندی ریتم در اینجا انتخابی سبکی است، نه لغزشی تصادفی. نماهای ممتد و مکثهای طولانی، با جهان فیلم و تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها تناسب دارند.
« موسیقی یو میاشیتا و طراحی صوتی، این فضای سوگوارانه را تقویت میکنند. »
قوتها و کاستیها
این کندی تماشاگر را از مصرف فوری قصه بازمیدارد و به دیدن جزئیاتی وامیدارد که در روایتی شتابان ناپدید میشدند. بااینحال، میان مکث معنادار و کشآمدن روایت مرزی باریک وجود دارد. فیلم گاهی از این مرز عبور میکند و برخی تأکیدهای مکرر یا لحظههای نمادین، بهجای افزودن لایهای تازه، همان حس پیشین را بازمیگردانند.
همچنین، شخصیتهای پیرامونی همیشه به اندازهٔ مانتوآ عمق نمییابند. آنان بیش از آنکه مسیرهای مستقل و پیچیدهای داشته باشند، در شکلدادن به فضای جمعی و برجستهکردن تعارض مرکزی نقش دارند. این تمرکز، انسجام عاطفی فیلم را حفظ میکند، اما ممکن است گسترهٔ اجتماعیِ مسئله را محدودتر از ظرفیت بالقوهاش نشان دهد.
اثر بیش از آنکه گزارشی چندصدایی از منازعهای سیاسی باشد، مرثیهای شاعرانه است که از مسیر تجربهٔ یک زن به آن منازعه نزدیک میشود. جمعبندی «این خاکسپاری نیست، رستاخیز است» فیلمی است دربارهٔ حقِ ماندن، حقِ سوگواری و پیوندی که میان مردم و سرزمین شکل میگیرد. نیروی اصلی آن در بازی عمیق مری توالا، تصویرهای چشمنواز لسوتو و جسارتش در انتخاب روایتی آرام و استعاری نهفته است.
در مقابل، ریتم کند، تأکیدهای نمادین و تراکم مداوم اندوه ممکن است فاصلهای با مخاطبانی ایجاد کند که درام مستقیمتر و پرشتابتر میخواهند. با وجود این محدودیتها، فیلم به تجربهای ماندگار بدل میشود، زیرا مقاومت را نه صرفاً مقابله با یک پروژه، بلکه دفاع از حافظه و کرامت جمعی میبیند.
« بااینحال، میان مکث معنادار و کشآمدن روایت مرزی باریک وجود دارد. »
جمعبندی
عنوان اثر نیز در همین معنا طنین مییابد: آنچه قرار است خاکسپاری شود، ممکن است در پایداری آدمها دوباره جان بگیرد.



ثبت دیدگاه