نقد و بررسی
نقد Goon | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان کمدی ورزشی و قصهای درباره تعلق «گون» در ظاهر فیلمی درباره هاکی و مشتزنی روی یخ است؛ اما در مرکز آن، داستان مردی قرار دارد که سرانجام مییابد تواناییهایش ــ هرچند از نگاه جامعه چندان آبرومند یا ارزشمند به نظر نرسند ــ میتوانند جایی برای او باز کنند. داگ گلت، جوانی مهربان و کمحرف، در خانوادهای تحصیلکرده و موفق احساس بیگانگی میکند.
کشف استعدادش در دعوا او را وارد دنیایی میکند که در آن، همان ویژگیهایی که پیشتر مایه تمسخر یا شرمندگی بودند، به کار میآیند. فیلم از همین تضاد، هم موقعیت کمدی میسازد و هم مسیری برای روایت خودشناسی و یافتن جایگاه اجتماعی داگ. مایکل داوز این مسیر را با آگاهی از قراردادهای آشنای فیلمهای ورزشی پیش میبرد.
قهرمانِ بیرونمانده، فرصتی نامحتمل، گروهی از همتیمیهای ناسازگار و رقیبی سرسخت: عناصر آشنایی که تماشاگر بارها دیده است. بااینحال، «گون» میکوشد بهجای پیچاندن فرمول، از برخورد میان خشونت فیزیکی و لطافت شخصیت اصلی انرژی بگیرد. فیلم میداند که قصهاش چندان غافلگیرکننده نیست؛ بنابراین بار اصلی جذابیت را بر دوش لحن، اجرا و رابطههای میان شخصیتها میگذارد.
داگ گلت؛ مشتزنی با قلبی نرم مهمترین دستاورد فیلم، ساخت شخصیت داگ است. او در بسیاری از موقعیتها بهسادگی و کمهوشی نزدیک میشود، اما فیلم این ویژگی را بهانهای برای تحقیرش نمیکند. داگ سادهدل است، نه بدخواه؛ قدرت بدنی دارد، اما از آن برای سلطه بر دیگران بهره نمیگیرد. این فاصله میان ظاهر خشن و خلقوخوی آرام، منبع اصلی طنز فیلم است و درعینحال، به شخصیت عمق عاطفی میدهد.
« داگ گلت، جوانی مهربان و کمحرف، در خانوادهای تحصیلکرده و موفق احساس بیگانگی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شان ویلیام اسکات با فاصلهگرفتن از تصویر آشنای خود در کمدیهای نوجوانانه، نقشی گرمتر و کمادعاتر میسازد. او داگ را نه بهصورت قهرمانی کاریزماتیک و بینقص، بلکه همچون انسانی دستوپاچلفتی و صادق بازی میکند که برای پذیرفتهشدن، لازم نیست ناگهان به شخصیتی دیگر تبدیل شود. مکثها، نگاههای مردد و پاسخهای کوتاه او گاه از خود مشتها خندهدارترند.
مهمتر آنکه بازی اسکات، سادگی داگ را به معصومیتی باورپذیر پیوند میزند؛ به همین دلیل، تماشاگر میتواند به او علاقهمند شود، حتی وقتی رفتارهایش بیش از اندازه خام یا نامعقولاند. کمدیِ زمخت و مرزهای شوخی طنز «گون» لطیف و پالوده نیست. زبان تند، شوخیهای بدنی، بیپروایی جنسی و موقعیتهای عمداً زننده در سراسر فیلم حضور دارند.
گاهی این شوخیها از فضای پرهرجومرج رختکن و فرهنگ خشن هاکی دستهپایین نیرو میگیرند و با جهان داستان جور درمیآیند؛ گاهی نیز به لودگی نزدیک میشوند و بیش از آنکه شخصیت یا موقعیت را گسترش دهند، صرفاً بر صدای بلند و بیپروایی خود تکیه میکنند. بهترین لحظههای کمدی معمولاً از تضاد شخصیتها بیرون میآیند: داگ با آنکه بهسادگی وارد درگیری میشود، در روابط روزمره رفتاری مؤدبانه و تقریباً کودکانه دارد؛ پت، دوست پرحرف و هیجانزدهاش، از سوی دیگر با انرژی و زبان بیپرده، پیوسته صحنه را به سمت آشوب میبرد.
این تفاوت، شوخیها را طبیعیتر میکند. در مقابل، هرجا فیلم به شوخیهای سطحی و تکراری پناه میبرد، لحنش کمی فرسوده میشود. «گون» در کمدیاش همیشه یکدست نیست، اما حتی شوخیهای نازلتر هم بهندرت چنان سنگین میشوند که ریتم فیلم را از کار بیندازند. خشونت روی یخ؛ سرگرمی و بهای آن دعواها در «گون» فقط میانپردههایی برای بالا بردن هیجان نیستند؛ آنها بخش مرکزیِ هویت داگ و جهان کاری او به شمار میآیند.
« شان ویلیام اسکات با فاصلهگرفتن از تصویر آشنای خود در کمدیهای نوجوانانه، نقشی گرمتر و کمادعاتر میسازد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم مشتزنی را با انرژی و ضرباهنگی سرگرمکننده تصویر میکند و از واکنش تماشاگران و بازیکنان برای ساختن لحظههای خندهدار بهره میبرد. برخورد بدنها، خون و ضربههای سنگین در تضاد با فضای رنگارنگ مسابقه قرار میگیرند و همین ناهمخوانی، هم خنده میآورد و هم نوعی ناراحتی عمدی ایجاد میکند.
بااینحال، فیلم خشونت را کاملاً بیهزینه جلوه نمیدهد. هرچه شهرت داگ بالا میرود، نقش او در تیم نیز پیچیدهتر میشود: آیا ارزشش فقط در تواناییاش برای ضربهزدن است، یا میتواند همتیمیای واقعی باشد؟ این پرسش به روایت لایهای فراتر از نمایش دعوا میبخشد. با وجود این، «گون» بهندرت موضوع هاکیِ حرفهای، منطق بهرهبرداری از بدن بازیکنان یا پیامدهای طولانیمدت خشونت را با جدیتی پایدار دنبال میکند.
فیلم بیشتر به سرگرمی و افسانهسازی پیرامون مشتزن وفادار میماند؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است از صحنهها لذت ببرد، بیآنکه اثر پرسشهای اخلاقی آنها را تا پایان واکاوی کند. گروه بازیگران و رابطههای انسانی بازیگران مکمل به فیلم کمک میکنند از یک نمایش تکنفره فراتر برود. جی باروشل در نقش پت، دوستی پرشور و گاه خودمحور است که هم مشوق داگ است و هم منبعی پیوسته برای شوخی.
او با سرعت کلام و واکنشهای اغراقشده، تعادلی مناسب در برابر آرامش سنگین داگ ایجاد میکند. رابطه این دو، بیش از آنکه بر گفتوگوهای احساسی تکیه کند، از همراهی و وفاداری روزمره ساخته میشود. لیو شرایبر نیز در نقش راس «رئیس» ریا حضوری متین و تهدیدآمیز دارد. شخصیت او صرفاً مانعی برای قهرمان نیست؛ تصویری از آیندهای محتمل برای مردی است که زندگیاش را با خشونت و شهرت درآمیخته است.
« بااینحال، فیلم خشونت را کاملاً بیهزینه جلوه نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شرایبر به رقیب داگ نوعی وقار خسته میدهد که او را از یک قلدر یکبعدی متمایز میکند. آلیسون پیل در نقش اوا نیز وجهی آرامتر به جهان فیلم میافزاید و رابطهاش با داگ کمک میکند روشن شود که ارزش او فقط به نقش مشتزنش محدود نیست. بااینهمه، برخی روابط عاطفی بهسرعت و با جزئیاتی کمتر از آنچه برای باورپذیری کامل لازم است پیش میروند.
ساختار آشنا و محدودیتهای روایت ضعف اصلی «گون» همان نقطهای است که بسیاری از فیلمهای ورزشی از آن آسیب میبینند: مسیر رواییاش قابلپیشبینی است. داگ فرصتی پیدا میکند، جایگاهی به دست میآورد، با چالشی مهمتر روبهرو میشود و باید معنای واقعی موفقیت را دریابد. فیلم در چیدمان این مراحل چندان نوآور نیست و شماری از شخصیتهای فرعی نیز بیشتر کارکردی دارند تا آنکه زندگی مستقل و پرجزئیاتی پیدا کنند.
اما پیشبینیپذیری همیشه به معنای بیاثر بودن نیست. فیلم از تماشاگر نمیخواهد برای دانستن سرانجام کلی قصه بنشیند؛ دعوتش میکند از مسیر، از برخورد شخصیتها و از تناقضهای داگ لذت ببرد. تکیه بر الگوی آشنا، گاه به سود ریتم تمام میشود: روایت بیدرنگ وارد موقعیتهای اصلی میشود و در دام پیچیدگیهای غیرضروری نمیافتد.
مشکل آنجاست که بعضی گرهها با سرعتی حل میشوند که فرصت کافی برای پرداخت عاطفی باقی نمیگذارد. در نتیجه، فیلم از نظر ساختار محکمتر از نظر تازگی است، اما شخصیت محوریاش به آن هویتی میدهد که فرمول بهتنهایی قادر به ساختنش نیست. لحن و اثرگذاری عاطفی آنچه «گون» را از یک کمدی صرفاً پرسروصدا جدا میکند، گرمای پنهان زیر ظاهر خشن آن است.
« شرایبر به رقیب داگ نوعی وقار خسته میدهد که او را از یک قلدر یکبعدی متمایز میکند. »
قوتها و کاستیها
داگ برای پذیرفتهشدن لازم نیست بهترین ورزشکار یا باهوشترین عضو تیم باشد؛ او با وفاداری، شجاعت و میل صادقانهاش به کمککردن، برای خود جایگاهی میسازد. این پیام بهسادگی بیان میشود و فیلم از آن نتیجهای پیچیده یا تلخ استخراج نمیکند، اما همین صراحت با شخصیت داگ تناسب دارد. لحن فیلم نیز میان چند قلمرو حرکت میکند: کمدی زمخت، درام ورزشی و قصهای عاشقانه و دلگرمکننده.
این آمیزه گاهی ناموزون است؛ شوخی زبر ممکن است درست پیش از لحظهای صمیمانه بیاید و تغییر حالوهوا اندکی ناگهانی به نظر برسد. بااینحال، فیلم بهتدریج نشان میدهد که خشونت ظاهری و مهربانی درونی داگ دو وجه متضادِ شخصیت او نیستند. او میتواند در میدان نبرد بایستد و بیرون از آن همچنان ساده، مؤدب و آسیبپذیر بماند.
همین پیوند، به قصه لطافتی میدهد که عنوان و ظاهر فیلم شاید پنهانش کنند. جمعبندی «گون» فیلمی نوآورانه یا پیچیده در ساختار نیست؛ قصهاش از الگوهای شناختهشده پیروی میکند و بخشی از شوخیهایش نیز به لودگی نزدیک میشوند. بااینحال، انرژی صحنههای هاکی، بازی صمیمی شان ویلیام اسکات و تضاد میان ظاهر خشن و قلب مهربان داگ، به آن نیرویی فراتر از فرمول میبخشد.
فیلم در بهترین لحظههایش همزمان خندهدار و دلگرمکننده است، بیآنکه وانمود کند خشونت یا سادگی قهرمانش را باید بیش از اندازه جدی گرفت. این اثر بیش از آنکه درباره پیروزی در مسابقه باشد، درباره یافتن فضایی است که در آن بتوان خودِ واقعیات بود؛ حتی اگر آن خود، مشتزنی کمحرف و اسکیتبازی ناشی باشد.
« لحن فیلم نیز میان چند قلمرو حرکت میکند: کمدی زمخت، درام ورزشی و قصهای عاشقانه و دلگرمکننده. »
جمعبندی
«گون» برای تماشاگرانی که از کمدیهای ورزشی زمخت و شخصیتهای دوستداشتنی استقبال میکنند، تجربهای سرگرمکننده و خوشقلب است؛ فیلمی که تازگیاش محدود، اما جذابیت انسانیاش ماندگارتر از آن چیزی است که ظاهر پرخشونتش وعده میدهد.



ثبت دیدگاه