نقد و بررسی
نقد Coco | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که از خانواده آغاز میشود «Coco» از رؤیایی ساده اما پرتنش نیرو میگیرد: میگل میخواهد موسیقیدان شود، حال آنکه خانوادهاش موسیقی را ممنوع کردهاند. این تعارض، در ظاهر جدال آشنای نوجوانی با محدودیتهای خانوادگی است؛ اما فیلم آن را به پرسشی عمیقتر پیوند میزند: آیا میتوان میراث گذشته را پاس داشت، بیآنکه خواستههای نسل تازه را خاموش کرد؟
ورود میگل به سرزمین مردگان، این پرسش را از حیاط خانه و کارگاه کفاشی بیرون میبرد و به ماجرایی خیالانگیز بدل میکند. فیلم، بیآنکه رازهای داستان را فاش کند، کمکم نشان میدهد که فهم گذشته میتواند مسیر رابطههای اکنون را تغییر دهد. ساختار قصه به الگوی آشنای سفر قهرمان نزدیک است: آرزویی ممنوع، ورود به جهانی ناآشنا و همراهی با شخصیتی که راه را هموار میکند.
تازگی «Coco» کمتر در خود این الگو و بیشتر در پیوند آن با مضمون حافظه و ریشههای خانوادگی است. هرچه میگل بیشتر در جهان مردگان پیش میرود، داستان نیز از تعقیب یک رؤیای فردی فاصله میگیرد و معنای انتخابهای گذشته را میکاود. این گسترش، به ماجرا بُعدی عاطفی میدهد، هرچند برخی گرههای روایی با سرعت و آسانیای گشوده میشوند که ممکن است برای تماشاگر سختگیر کمی تصادفی به نظر برسد.
تعارضی میان رؤیا و تعلق یکی از نقاط قوت فیلم آن است که خواست میگل را صرفاً هوسی کودکانه جلوه نمیدهد. موسیقی برای او زبان شناخت خویشتن است؛ راهی برای تصور آیندهای که با تصمیمهای خانواده یکسان نیست. در سوی دیگر، مخالفت خانواده نیز از بدخواهی برنمیخیزد، بلکه از زخمی قدیمی و ترسی موروثی سرچشمه میگیرد.
« تازگی «Coco» کمتر در خود این الگو و بیشتر در پیوند آن با مضمون حافظه و ریشههای خانوادگی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همین رو، روایت به دوگانه سادهٔ «آرزو در برابر خانواده» فروکاسته نمیشود. مسئله این نیست که یکی از دو طرف باید بهکلی شکست بخورد؛ مسئله شنیدن و بازنگری در داوریهایی است که سالها بیپرسش منتقل شدهاند. این نگاه به فیلم تعادلی انسانی میبخشد. اعضای خانواده، با وجود سختگیریهایشان، کاریکاتورِ بزرگسالان سرکوبگر نیستند و میگل هم قهرمانی بیخطا نیست.
گاهی شتابزده تصمیم میگیرد و برای اثبات خود، پیامدهای رفتارش را نادیده میگیرد. همین خطاپذیری، مسیر رشد او را باورپذیرتر میکند. با این حال، بخشهایی از داستان برای رساندن پیام خود به توضیحهای مستقیم و تأکیدهای آشنا متوسل میشوند؛ نکتهای که از ظرافت بعضی لحظات میکاهد. سرزمین مردگان؛ خیال بهمثابه جهانسازی دنیای مردگان برجستهترین دستاورد بصری «Coco» است.
شهر چندلایه، پلهای ساختهشده از گلبرگها، نورهای درخشان و رفتوآمد رنگها، فضایی میسازند که هم شگفتانگیز است و هم بهطرزی ملموس با زندگی روزمره پیوند دارد. این جهان صرفاً پسزمینهای پرزرقوبرق برای ماجراجویی نیست؛ نظم و آیینهایش با مضمون اصلی فیلم، یعنی پیوند زندگان و درگذشتگان، همراهی میکنند.
رنگ در اینجا وظیفهٔ تزئینی ندارد و بخش مهمی از حس و هویت فضا را میسازد. طراحی شخصیتهای استخوانی نیز از نگاه دقیق سازندگان به حرکت و حالت بدن بهره میبرد. با وجود ظاهر نامتعارف، شخصیتها از طریق ژستها، راهرفتن و واکنشهایشان بهسرعت قابل تشخیص و زنده میشوند. فیلم میان شکوه و جزئیات روزمره تعادل برقرار میکند: عظمت شهر چشم را میگیرد، اما خانهها، مغازهها و فضای خانوادگی نیز به جهان داستان وزن میدهند.
« از همین رو، روایت به دوگانه سادهٔ «آرزو در برابر خانواده» فروکاسته نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
حاصل، سرزمینی است که تماشاگر میتواند هم از تماشای آن لذت ببرد و هم قواعد عاطفیاش را بفهمد. موسیقی؛ نیروی پیشبرنده و عامل مکث در «Coco» موسیقی هم موضوع داستان است و هم ابزار روایت. ترانهها احساساتی را بیان میکنند که گفتوگوی معمولی بهتنهایی از پسشان برنمیآید؛ گاه شوق و سرکشی میگل را آشکار میکنند و گاه با خاطره و دلتنگی گره میخورند.
آهنگ محوری فیلم نیز معنایی چندلایه پیدا میکند و با تغییر موقعیت، رنگ تازهای میگیرد. در نتیجه، موسیقی بهجای آنکه فقط زینت صحنهها باشد، در ساختن پیوندهای عاطفی سهم دارد. با این همه، پرشماری ترانهها همیشه به سود ریتم نیست. فاصلهٔ کم میان اجراها، در برخی بخشها مجال گفتوگو و پیشروی آرامتر داستان را محدود میکند.
تماشاگرانی که به قالب موزیکال علاقه ندارند ممکن است احساس کنند روایت بارها از حرکت بازمیایستد تا به اجرای بعدی برسد. بعضی قطعهها نیز بیش از آنکه اطلاعات یا تحول تازهای به داستان بیفزایند، حالوهوایی را تکرار میکنند که پیشتر روشن شده است. بنابراین، موسیقی در بهترین لحظات قلب تپندهٔ فیلم است و در لحظات ضعیفتر، به وقفهای خوشآهنگ اما طولانی بدل میشود.
شخصیتها و پیوندهای عاطفی میگل شخصیتی خوشخوان و صمیمی است؛ نه به این معنا که پیچیدگی روانی کمنظیری داشته باشد، بلکه چون انگیزهاش روشن و قابلفهم است. او میخواهد شنیده شود و برای این خواسته حاضر است خطر کند. هکتور در برابر او ترکیبی از شوخطبعی، حیلهگری و آسیبپذیری است. رابطهٔ این دو، با کشمکش و بدهبستان شکل میگیرد و به ماجراجویی گرما میدهد.
« حاصل، سرزمینی است که تماشاگر میتواند هم از تماشای آن لذت ببرد و هم قواعد عاطفیاش را بفهمد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هکتور بهویژه به این دلیل جذاب است که طنزش نقابی برای احساساتی عمیقتر به نظر میرسد، بیآنکه دوستداشتنیبودنش به یک ویژگی تکبعدی محدود شود. در مقابل، شماری از شخصیتهای فرعی بیشتر برای پیشبرد موقعیتها یا ساختن فضای جهان داستان حضور دارند تا برای طیکردن مسیری مستقل. از همین رو، برخی از آنان با وجود طراحی بهیادماندنی، فرصت چندانی برای پرداخت پیدا نمیکنند.
خانوادهٔ میگل نیز در مقام یک جمع باورپذیر است، اما همهٔ اعضایش به یک اندازه عمق نمییابند. فیلم در این زمینه میان گستردگی جهان و تمرکز بر چند رابطهٔ اصلی، دومی را برمیگزیند؛ انتخابی که انسجام عاطفی را حفظ میکند، اما گاهی پیرامون شخصیتهای اصلی را کمرنگ میسازد. فرهنگ، حافظه و میراث روایت بر بستری از سنتهای مکزیکی و آیین روز مردگان شکل میگیرد.
اهمیت این بستر در آن است که جهان فیلم به خیالپردازی انتزاعی محدود نمیشود؛ آیینها و نمادها بخشی از شیوهٔ شخصیتها برای فهم مرگ و حفظ رابطه با گذشتگاناند. فیلم از این زمینه برای طرح مفهومی فراگیر بهره میبرد: آدمی در خاطرهٔ دیگران ادامه مییابد، اما به یاد آوردن گذشته به معنای پذیرفتن بیچونوچرای همهٔ روایتهای بهجامانده از آن نیست.
در همین نقطه، «Coco» از ستایش سادهٔ خانواده فراتر میرود. خانواده میتواند پناه و منبع هویت باشد، اما سنتی که دیگران را نشنود ممکن است به محدودیت بدل شود. فیلم میان احترام به ریشهها و حق بازنگری در آنها راهی میجوید و تأکید میکند که پیوند واقعی از شناخت و گفتوگو نیرو میگیرد، نه صرفاً از اطاعت.
« از همین رو، برخی از آنان با وجود طراحی بهیادماندنی، فرصت چندانی برای پرداخت پیدا نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، روایت گاهی فرهنگی پیچیده را در قالبی بسیار روشن و مناسب مخاطب عام عرضه میکند؛ این سادگی، دسترسیپذیری فیلم را بالا میبرد، اما امکان پرداخت چندلایهتر به تفاوتها و جزئیات فرهنگی را کاهش میدهد. لحن، ریتم و تأثیر عاطفی یکی از ظرافتهای فیلم، ترکیب فضای مرگ با طنز و رنگآمیزی سرزنده است.
جهان مردگان میتواند برای تماشاگر ناآشنا اندکی نامأنوس باشد، اما شوخیها و شخصیتهای پرتحرک، فاصلهای میان تصویر استخوانها و هراس واقعی ایجاد میکنند. این انتخاب، مرگ را موضوعی قابلگفتوگو میسازد، بیآنکه اندوه فقدان را یکسره از میان ببرد. لحن فیلم اغلب میان ماجراجویی، کمدی و درام خانوادگی جابهجا میشود و همین تغییرها به آن دامنهای گسترده میبخشد.
بااینحال، این جابهجاییها همیشه روان نیستند. در بعضی مقاطع، اتفاقها با شتابی پیش میروند که فرصت مکث و تأمل را کم میکند؛ در برخی دیگر، ترانهها یا شوخیها مسیر قصه را طولانیتر میسازند. بخش عاطفی فیلم مؤثر است، زیرا از دل رابطهها و جزئیاتی که پیشتر کاشته شدهاند رشد میکند، نه فقط از موسیقی یا جلوههای بصری.
اما میزان تأکید احساسی آن برای بعضی تماشاگران ممکن است بسیار پررنگ باشد. فیلم میان لطافت و сентиментализм مرزی باریک دارد و گهگاه نزدیک آن مرز حرکت میکند، هرچند معمولاً از افتادن به احساساتگرایی بیپشتوانه دور میماند. جمعبندی «Coco» اثری دیدنی و عاطفی است که خیالپردازی بصری را با داستانی دربارهٔ خانواده، موسیقی و حافظه پیوند میدهد.
« لحن، ریتم و تأثیر عاطفی یکی از ظرافتهای فیلم، ترکیب فضای مرگ با طنز و رنگآمیزی سرزنده است. »
جمعبندی
جهان مردگانش از حیث رنگ و طراحی بهیادماندنی است، رابطهٔ میگل و هکتور به ماجرا جان میبخشد و موسیقی در لحظات اوج، احساسی ماندگار میسازد. در برابر این امتیازها، ریتم ناهموار، فراوانی ترانهها و کمپرداختگی شماری از شخصیتهای فرعی از انسجام کامل فیلم میکاهند. با این حال، نیروی اصلی «Coco» در پاسخ ساده اما پرمعنایش به پرسشی دشوار نهفته است: چگونه میتوان به گذشته وفادار ماند و در عین حال برای آینده راهی تازه گشود؟
فیلم این پرسش را به تجربهای گرم و تماشایی بدل میکند، بیآنکه پایان یا رازهایش را پیشاپیش از تماشاگر بگیرد.
« فیلم این پرسش را به تجربهای گرم و تماشایی بدل میکند، بیآنکه پایان یا رازهایش را پیشاپیش از تماشاگر بگیرد. »
ثبت دیدگاه