نقد و بررسی
نقد Tangerines | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان درختان نارنگی و سایهٔ جنگ «نارنگیها» ساختهٔ زازا اوروشادزه، درامی مشترک از استونی و گرجستان است که در سال ۲۰۱۳ ساخته شده و در بستر جنگ آبخازیا در آغاز دههٔ ۱۹۹۰ میگذرد. فیلم از مقیاس بزرگ نبردها فاصله میگیرد و به خانهای روستایی پناه میبرد؛ جایی که ایوو، مردی استونیایی، در میان درختان نارنگی و صندوقهای چوبیاش زندگی میکند.
پس از درگیریای نزدیک خانه، او دو سرباز زخمی از دو سوی مخاصمه را زیر یک سقف نگه میدارد. این موقعیت ساده، میدان آزمونی میشود برای پرسشی انسانی: آیا میتوان در دل جنگ، پیش از آنکه دیگری را دشمن دانست، او را انسان دید؟ روایت فشرده، نیروی عاطفی متمرکز فیلم با کمینهگرایی روایی پیش میرود.
بهجای گسترش قصه در جبههها و سیاستهای جنگ، بخش عمدهٔ توجهش را به خانهٔ ایوو و رابطهٔ پرتنش دو زخمی محدود میکند. این تمرکز، اثر را به درامی اتاقمحور بدل میسازد؛ هر نگاه، مکث و گفتوگو میتواند پیامد داشته باشد، زیرا شخصیتها راه آسانی برای گریز از حضور یکدیگر ندارند. سادگی ساختار در بهترین لحظات به سود فیلم عمل میکند.
« پس از درگیریای نزدیک خانه، او دو سرباز زخمی از دو سوی مخاصمه را زیر یک سقف نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
داستان بهجای آنکه مفهوم آشتی را در قالب خطابه عرضه کند، آن را در رفتارهای کوچک میسنجد: مراقبت از زخمی، رعایت پیمانی ناخواسته، یا پذیرفتن اینکه ترس و خشمِ طرف مقابل نیز ریشه در تجربهای انسانی دارد. کشمکش بیرونی همواره نزدیک است، اما فیلم بهجای نمایش مداوم خشونت، فشار آن را در سکوت و انتظار جاری میکند.
ایوو؛ مرکز اخلاقی فیلم لِمبیت اولفساک در نقش ایوو، حضوری آرام و نافذ دارد. ایوو نه قهرمان جنگی است و نه صاحب خطابههای بزرگ؛ قدرتش در خویشتنداری، قاطعیت و توجهی است که به آدمهای روبهرویش نشان میدهد. او نمیکوشد اختلافها را با استدلالی سیاسی حل کند، بلکه برای خانهاش قاعدهای اخلاقی میگذارد: تا وقتی دو مرد زیر سقف او هستند، باید به آن قاعده پایبند بمانند.
بازی اولفساک از اغراق میپرهیزد و به همین دلیل شخصیت باورپذیر میماند. ایوو مهربان است، اما سادهلوح نیست؛ بخشندگیاش از نوعی استحکام درونی میآید، نه از ناآگاهی نسبت به خطر. در برابر او، مارگوس با بازی اِلْمو نوگِنن یادآور زندگی روزمرهای است که هنوز درگیر محصول زمین، رفتوآمدها و ضرورتهای عملی است.
« کشمکش بیرونی همواره نزدیک است، اما فیلم بهجای نمایش مداوم خشونت، فشار آن را در سکوت و انتظار جاری میکند. »
شخصیتها و اجرا
این دو مرد، با واکنشهای متفاوتشان، دو شیوهٔ زیستن در سایهٔ جنگ را نمایندگی میکنند. دشمنی، هویت و امکان همدلی احمد و نیکا در آغاز بیش از آنکه فرد باشند، نمایندگان دو سوی مخاصمهاند؛ هر یک با پیشداوریها و وفاداریهایی که جنگ در آنان کاشته است. اما همخانهشدن اجباری، این تصویر را بهتدریج برهم میزند.
فیلم از مسیر تقابلهای کلامی و موقعیتهای روزمره نشان میدهد که دشمنی، هرقدر شدید، نمیتواند تمام واقعیت یک انسان را توضیح دهد. در اینجا پیام فیلم روشن است، اما لزوماً بیاثر نیست. «نارنگیها» نمیگوید تفاوتها ناگهان محو میشوند؛ نشان میدهد که شناختن دیگری میتواند نگاه را پیچیدهتر کند.
پرسش «دشمن کیست؟» بهآرامی از میدان نبرد به درون خانه منتقل میشود: آیا دشمن همان کسی است که در سوی دیگر ایستاده، یا کسی که انسانیتش را از یاد بردهایم؟ همین جابهجایی، نیروی عاطفی فیلم را میسازد و سبب میشود مخاطب بهجای داوری فوری، به نسبت میان هویت جمعی و مسئولیت فردی بیندیشد.
« این دو مرد، با واکنشهای متفاوتشان، دو شیوهٔ زیستن در سایهٔ جنگ را نمایندگی میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نارنگیها بهمثابه تصویر و نماد درختان نارنگی و محصولی که مارگوس در پی برداشت آن است، تزئین صحنه نیستند. میوهها نماد تداوم زندگیاند؛ کاری زمینی و ملموس که در برابر منطق ویرانگر جنگ قرار میگیرد. درختان به بار مینشینند، حتی وقتی پیرامونشان مرزها و وفاداریها به موضوع نزاع بدل شدهاند.
همین تضاد، بیآنکه فیلم بر آن اصرار کند، تصویر ماندگاری از زندگی روزمره در محاصرهٔ خشونت میسازد. طبیعت در فیلم آرام و زیباست، اما این زیبایی آرامش کامل نمیآورد. صدای جنگ میتواند هر لحظه آن را بشکند. فیلم از همین فاصلهٔ میان چشمانداز روستایی و تهدید مسلحانه بهره میگیرد: هرچه محیط ظاهراً امنتر باشد، ورود خشونت تکاندهندهتر میشود.
نارنگیها همچنین یادآور نوعی وابستگی به مکاناند؛ محصولی که برداشتش به خاک، زمان و ماندن نیاز دارد، درست در روزگاری که آدمها ناچار به ترک خانههایشان میشوند. میزانسن و ریتم؛ سکوتی که تنش میسازد کارگردانی اوروشادزه بهجای شتابدادن به روایت، به ریتمی سنجیده و کمادعا تکیه دارد.
« نارنگیها بهمثابه تصویر و نماد درختان نارنگی و محصولی که مارگوس در پی برداشت آن است، تزئین صحنه نیستند. »
قوتها و کاستیها
فضای محدود خانه، رفتوآمد شخصیتها را به نظمی ملموس درمیآورد و فاصلهٔ میان دو مرد را حتی در قابهای آرام حفظ میکند. تنش از حرکتهای بزرگ نمیآید؛ از این واقعیت میآید که هر دو میدانند دیگری چه کسی است و در عین حال ناچارند لحظههای طولانی را در کنار او بگذرانند. این خویشتنداری با بازیهای طبیعی گروه هماهنگ است.
فیلم بهندرت احساسات را با موسیقی یا دیالوگهای توضیحی برجسته میکند و اجازه میدهد رفتارها معنای خود را پیدا کنند. در نتیجه، لحظههای عاطفی معمولاً از مسیر انباشت تجربه شکل میگیرند، نه از یک سخنرانی ناگهانی. این انتخاب به اثر وقار میبخشد؛ هرچند برای تماشاگرانی که انتظار روایت پرحادثهتری دارند، ممکن است ریتم آن بیش از اندازه آرام جلوه کند.
محدودیتها؛ سادهسازی جنگ و شخصیتهای پیرامونی همین سادگی که به فیلم تمرکز میدهد، مهمترین محدودیتش نیز هست. جنگ آبخازیا در روایت بیش از آنکه بهعنوان واقعهای تاریخی با زمینهها و لایههای سیاسی پیچیده بررسی شود، به چارچوبی برای آزمودن امکان همدلی بدل میشود. این تصمیم درام را روشن و قابلفهم میکند، اما ممکن است تصویری بیش از حد پاکیزه و بیپیچوخم از جنگ بسازد؛ گویی مسئله را میتوان در محدودهٔ چند شخصیت و یک خانه خلاصه کرد.
« این خویشتنداری با بازیهای طبیعی گروه هماهنگ است. »
جمعبندی
شخصیتهای فرعی نیز گاه بیش از آنکه زندگی مستقل و گذشتهای محسوس داشته باشند، به کارکردی روایی نزدیک میشوند. برخی از نیروهای روس در قالبی نسبتاً یکدست و بدخواهانه ظاهر میشوند و فیلم فرصت کمی برای پیچیدهکردن تصویرشان فراهم میکند. به همین ترتیب، دو سرباز زخمی از عمق روانی متفاوتی برخوردارند، اما بخشهایی از مسیر تحولشان چنان فشرده است که ممکن است برای برخی مخاطبان سریع یا آشنا به نظر برسد.
این کاستیها پیام انسانی اثر را از میان نمیبرند، اما فاصلهٔ میان تمثیل اخلاقی و واقعیت تاریخی را آشکار میکنند. جمعبندی «نارنگیها» فیلمی کمادعا و اثرگذار دربارهٔ انسانیماندن در وضعیتی است که جنگ آدمها را به نام، قومیت و سویهٔ سیاسی تقلیل میدهد. قوت اصلی آن در بازی آرام و متین اولفساک، فضای محدود اما پرتنش خانه، و استفادهٔ معنادار از محصولی روزمره برای یادآوری تداوم زندگی است.
در مقابل، سادهسازی زمینهٔ جنگ و کمپرداختگی برخی شخصیتها مانع از آن میشود که فیلم را تصویری همهجانبه از منازعه بدانیم. بااینحال، اثر در محدودهای که برای خود برمیگزیند، صادق و ماندگار است. ارزشش نه در ارائهٔ پاسخ نهایی به پرسشهای تاریخی، بلکه در واداشتن مخاطب به مکث است: پیش از آنکه دیگری را صرفاً دشمن بخوانیم، آیا هنوز میتوانیم او را ببینیم؟
« شخصیتهای فرعی نیز گاه بیش از آنکه زندگی مستقل و گذشتهای محسوس داشته باشند، به کارکردی روایی نزدیک میشوند. »



ثبت دیدگاه