نقد و بررسی
نقد اوفلیا (Ophelia) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازنویسی قصه از حاشیه به مرکز «اوفلیا» اثر کلر مککارتی، داستان «هملت» را از جایگاهی بازنگری میکند که نمایشنامهٔ شکسپیر عمداً یا ناگزیر به حاشیه رانده بود: جایگاه اوفلیا. این بار او نه صرفاً معشوقهای گرفتار در کشاکش مردان، بلکه راوی و نیروی محرک روایت است؛ زنی که میکوشد در جهانی مبتنی بر دودمان، اطاعت و رقابت قدرت، برای خود راهی باز کند.
انتخابی که میتوانست به بازخوانیای عمیق از سکوت و محدودیتهای شخصیت اوفلیا بینجامد، در آغاز وعدهٔ جذابی میدهد: ما داستان آشنای دربار السینور را میبینیم، اما از چشم کسی که معمولاً دیگران دربارهاش تصمیم میگیرند. بااینحال، فیلم بهجای آنکه فقط زاویهٔ دید را عوض کند، بخشهای مهمی از جهان و مسیر آشنای نمایشنامه را نیز بازمیسازد.
این آزادی، هم سرچشمهٔ تازگی اثر است و هم منشأ لغزشهایش. «اوفلیا» در بهترین لحظهها نشان میدهد که چگونه میتوان به شخصیتی کمصدا امکان کنش و انتخاب داد؛ در لحظههای ضعیفتر، اما، چنانکه گویی چند روایت متفاوت را به هم دوختهاند، تمرکز از دست میرود. فیلم نه اقتباسی وفادار و یکسره کلاسیک است و نه بازآفرینیای که بتواند همهٔ اجزای تازهاش را در نظمی محکم جای دهد.
اوفلیا؛ هوش و اراده در جهانی مردسالار نقطهٔ قوت اصلی فیلم، تصویری است که از اوفلیا میسازد. او در فضای دربار بهعنوان ندیمهٔ ملکه گرترود پرورش یافته، اما به نقش اجتماعیِ ازپیشتعیینشدهاش بسنده نمیکند. کنجکاوی، میل به آموختن و علاقهاش به درمان و دانش، او را از تصویر آشنای زن جوانی که تنها به عشق و اندوه شناخته میشود، دور میکند.
« این آزادی، هم سرچشمهٔ تازگی اثر است و هم منشأ لغزشهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اوفلیای این فیلم مشاهدهگر دقیقی است: مناسبات قدرت را میفهمد، نشانهها را کنار هم میگذارد و در برابر موقعیتهای دشوار فقط واکنش نشان نمیدهد، بلکه میکوشد راهی برای عمل بیابد. دیزی ریدلی این ویژگی را با اجرایی کنترلشده و تا حدی درونگرا منتقل میکند. اوفلیای او بیش از آنکه با خطابه یا شور آشکار خود را معرفی کند، از راه نگاه و مکث و سنجیدن موقعیتها شکل میگیرد.
چنین بازیای به شخصیت وقار و استقلال میدهد، هرچند گاهی فاصلهٔ عاطفی میان او و تماشاگر را نیز حفظ میکند. فیلم میخواهد او را زنی زیرک و کنشگر نشان دهد؛ اما توانایی شخصیت برای پیشبرد وقایع همیشه با عمق تجربهٔ درونیاش همراه نیست. میدانیم او چه میکند و چه میخواهد، ولی گاه کمتر احساس میکنیم که این خواستهها در او چگونه ریشه دواندهاند.
بازتعریف زنانگی و مسئلهٔ اختیار خوانش زنانهٔ «اوفلیا» بیش از هر چیز در تقابل میان اختیار و اطاعت معنا پیدا میکند. زنان دربار در فضایی زندگی میکنند که تصمیمهای سیاسی و خانوادگی مردان، آیندهشان را تعیین میکند؛ حتی جایگاه و امنیت آنان به پیوندهای زناشویی و مناسبات سلطنتی وابسته است.
در چنین جهانی، هوش اوفلیا صرفاً ویژگی فردی نیست؛ ابزاری برای بقاست. فیلم میکوشد نشان دهد که آنچه در روایتهای پیشین ممکن بود ضعف یا بیپناهی به نظر برسد، میتواند شکل دیگری از سازگاری و مقاومت باشد. گرترود نیز در این بازنگری از سایهٔ نقش سنتی ملکه و مادر بیرون میآید. رابطهٔ او با اوفلیا ظرفیت عاطفی و سیاسی مهمی دارد: پیوندی میان دو زن که هر یک به شیوهای متفاوت در ساختار قدرت گرفتارند.
« دیزی ریدلی این ویژگی را با اجرایی کنترلشده و تا حدی درونگرا منتقل میکند. »
شخصیتها و اجرا
حضور شخصیت مکتیلد، درمانگر مرموزی که با دانش و حاشیهنشینی خود در برابر نظم رسمی میایستد، این سویه را پررنگتر میکند. بااینهمه، فیلم گاهی بهجای پرداختن به پیچیدگی اختیار زنان، آن را به نشانههایی آشکار و تأکیدی بدل میکند. از همین رو، ادعای رهاییبخش اثر همیشه به تجربهای دراماتیک و باورپذیر تبدیل نمیشود؛ گاه پیام از دل شخصیتها برمیآید و گاه چنان برجسته میشود که ساختگی به نظر میرسد.
عشق اوفلیا و هملت رابطهٔ اوفلیا و هملت باید قلب عاطفی فیلم باشد؛ رابطهای که در آن عشق با خطرهای دربار و تفاوت موقعیت اجتماعی درهم میآمیزد. اما میان دو شخصیت، آن صمیمیت و کشش لازم بهطور کامل شکل نمیگیرد. فیلم از آغاز میخواهد پیوندی خاص میان آنان باور کنیم، ولی گفتوگوهای عاشقانه گاه بیش از آنکه از تجربه و شخصیت این دو برآمده باشند، به جملههایی برای اعلام مضمون داستان شباهت پیدا میکنند.
در نتیجه، رابطه بیشتر ایدهای روایی است تا پیوندی که با جزئیات ملموس رشد کرده باشد. جورج مککی هملت را با خلقوخویی تیره و ناآرام تصویر میکند؛ حضوری که با اوفیلیای سنجیده و عملگرا تفاوت دارد. این تضاد بالقوه میتوانست رابطهای پرتنش و غنی بسازد، اما فیلم همیشه نمیتواند از آن بهره بگیرد.
هملت گاه به شاهزادهای عبوس تقلیل پیدا میکند و اوفلیا ناچار است وزن عاطفی و روایی صحنهها را بهتنهایی حمل کند. این عدم توازن، هم بر باورپذیری عشق اثر میگذارد و هم از امکان بررسی جدیتر رابطهٔ قدرت میان آن دو میکاهد. فیلم پرسشهای مهمی دربارهٔ استقلال زن در برابر مردی قدرتمند مطرح میکند، اما پاسخهای دراماتیکش همیشه به همان اندازه قانعکننده نیستند.
« بااینهمه، فیلم گاهی بهجای پرداختن به پیچیدگی اختیار زنان، آن را به نشانههایی آشکار و تأکیدی بدل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جهان بصری: زیبایی بهمثابه پناه و نمایش از نظر بصری، «اوفلیا» یکی از امتیازهای روشن خود را دارد. لباسها، تالارها و فضاهای طبیعی، جهانی تاریخی و خیالانگیز میسازند که تماشاگر را به دربار و جنگل میکشاند. طراحی لباس بهویژه در برجستهکردن تفاوت جایگاهها و خلق تصویری چشمنواز از زنان درباری مؤثر است؛ در کنار آن، دکور و رنگپردازی فضایی میآفرینند که هم شکوه سلطنتی دارد و هم زیر پوست آن، احساس تهدید و بیثباتی جریان مییابد.
این زیبایی صرفاً آرایش صحنه نیست؛ با مضمون فیلم نیز ارتباط دارد. کاخ با پردهها، راهروها و اتاقهای پنهانش به مکانی بدل میشود که در آن دیدن و دیدهشدن، دانستن و پنهانکردن، اهمیت سیاسی دارند. طبیعت نیز در برابر نظم بستهٔ دربار، امکان دیگری از زندگی را تداعی میکند؛ جهانی که در آن دانش درمانی و تجربهٔ زنانی چون مکتیلد مجال بروز مییابد.
بااینحال، شکوه تصویر گاهی از محتوا پیشی میگیرد. ممکن است تماشاگر جزئیات لباس و چشمانداز را به خاطر بسپارد، اما همان اندازه درگیر رابطهها و انتخابهای شخصیتها نشود. زیبایی فیلم دلنشین است، اما همیشه به عمق عاطفی نمیانجامد. گرههای روایی و شخصیتهای فرعی بزرگترین دشواری فیلم در ساختار روایت آن است.
«اوفلیا» میخواهد هم خط اصلی «هملت» را بازشناسد، هم به قهرمان خود گذشته و انگیزههایی تازه بدهد و هم رازها و شخصیتهایی را وارد کند که به جهان داستان بُعدی افسانهای میبخشند. اما این اجزا همیشه بهخوبی در هم نمینشینند. خردهداستانهای مربوط به جادوگری و رازهای خانوادگی، بهجای آنکه پیوسته از مسیر شخصیت اوفلیا برآیند، گاه همچون شاخههایی جداگانه وارد میشوند و توجه را از پرسش اصلی دور میکنند: چه چیزی در این زن تغییر میکند، و چه بهایی برای بهدستگرفتن سرنوشتش میپردازد؟
« جهان بصری: زیبایی بهمثابه پناه و نمایش از نظر بصری، «اوفلیا» یکی از امتیازهای روشن خود را دارد. »
قوتها و کاستیها
نتیجه، روایتی است که در بعضی لحظهها شتابزده و وصلهپینهای جلوه میکند. تغییرهای عمده در داستان شکسپیر ممکن است برای تماشاگر ناآشنا راه ورود تازهای به قصه باشند، اما برای کسی که با «هملت» آشناست، گاهی پیوند علت و معلولی وقایع را سست میکنند. فیلم میخواهد از اقتباس مستقیم فاصله بگیرد، ولی در عین حال به نشانهها و انتظارهای روایت مشهور تکیه دارد.
این دو میل همیشه با هم سازگار نیستند: برخی تغییرها به بازتعریف اوفلیا کمک میکنند، اما برخی دیگر بیشتر حس افزودهشدن دارند تا ضرورت یافتن در جهان فیلم. جمعبندی «اوفلیا» بازخوانیای دیدنی و بلندپروازانه از داستانی آشناست که میکوشد زنی را از حاشیه بیرون بیاورد و به او حق روایت و کنش بدهد.
شخصیت اصلی، طراحی لباس و فضا، و نگاه انتقادی فیلم به محدودیتهای زنان دربار، آن را از اقتباسی صرفاً تزئینی فراتر میبرند. اثر در طرح این پرسش که اوفلیا چه کسی میتوانست باشد، جسارت دارد و در لحظههایی نیز تصویری اثرگذار از بقا و استقلال میسازد. اما جسارت روایی بهتنهایی انسجام نمیآفریند.
رابطهٔ عاشقانهٔ کمجان، گفتوگوهای گاه تصنعی و خردهروایتهایی که تمرکز را پراکنده میکنند، مانع از آن میشوند که ایدهٔ مرکزی فیلم به تمام ظرفیتش برسد. در پایان، «اوفلیا» بیش از آنکه بازآفرینیای یکپارچه و عمیق باشد، پیشنهادی جذاب و نابرابر است: فیلمی که زیبایی و نیت فکریاش را نمیتوان نادیده گرفت، اما برای باوراندن کامل جهان تازهاش به پرداخت دقیقتر شخصیتها و پیوندی محکمتر میان روایتهایش نیاز داشت.
« نتیجه، روایتی است که در بعضی لحظهها شتابزده و وصلهپینهای جلوه میکند. »



ثبت دیدگاه