نقد و بررسی
نقد Leto | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی میان شور و سکوت «لتو» ــ به معنای «تابستان» ــ فیلمی است که بیش از آنکه بخواهد زندگینامهای خطی از چند موسیقیدان باشد، حالوهوای یک لحظهٔ تاریخی را بازمیآفریند: تابستانی در لنینگرادِ اوایل دههٔ هشتاد، هنگامی که راک زیرزمینی در مرز میان شور شخصی و محدودیت اجتماعی نفس میکشید.
کریل سربرنیکوف، با الهام آزاد از زندگی ویکتور تسوی و مایک ناومنکو، بهجای روایت صعودی و منظمِ یک ستاره، تصویری سیال از جوانانی میسازد که موسیقی برایشان هم پناه است و هم راهی برای تصور جهانی دیگر. این انتخاب، هم امتیاز اصلی فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن. «لتو» از همان ابتدا اعلام میکند که قرار نیست همهچیز را به زنجیرهای از علتومعلولهای داستانی بدل کند.
فیلم به تماشاگر فرصت میدهد در فضا بماند، به چهرهها و صداها گوش بسپارد و از دل لحظههای پراکنده، تصویری از نسلی در حال شکلگیری بسازد. اگر تماشاگر انتظار درامی پرحادثه و پرشتاب داشته باشد، این تابستان ممکن است طولانی به نظر برسد؛ اما برای مخاطبی که با سینمای حالوهوا و تجربه همراه میشود، همین مکثها بخشی از معنای اثرند.
شهر، محدودیت و میل به آزادی لنینگرادِ فیلم نه صرفاً پسزمینهای تاریخی، بلکه نیرویی حاضر در زندگی شخصیتهاست. محدودیتهای فرهنگی و کمبود فضاهای رسمی برای اجرای موسیقی، در رفتار و انتخابهای جوانان رسوب کردهاند. آنان به صفحههای موسیقی غربی دست مییابند، دربارهٔ گروهها و خوانندگان محبوبشان بحث میکنند و میکوشند از میان الگوهای وارداتی، صدایی متعلق به خود بسازند.
« این انتخاب، هم امتیاز اصلی فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
راک در این جهان تنها سرگرمی یا نشانهٔ سبک زندگی نیست؛ زبانِ میل به تجربهکردن و بیرونزدن از چارچوبهای تحمیلشده است. با این حال، فیلم از تبدیلشدن به بیانیهای مستقیم دربارهٔ سیاست پرهیز میکند. فشار محیط بیشتر در جزئیات دیده میشود: در نظم خشک اجراها، در نگاه مراقب نهادهای رسمی، در فاصلهٔ میان آنچه جوانان میخواهند و آنچه مجال بروز مییابد.
این رویکرد به فیلم ظرافت میبخشد، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار تصویری مستندگونه و کاملاً ملموس از جامعهٔ شوروی دارند، به اندازهٔ کافی روشن و قانعکننده نباشد. «لتو» بیش از بازسازی دقیق سازوکارهای تاریخی، به حافظه، خیال و حسرت نسلی تکیه میکند. موسیقی؛ نیروی محرک و زبان مشترک موسیقی قلب تپندهٔ فیلم است؛ نه عنصری تزئینی که در فاصلههای میان صحنهها قرار گرفته باشد، بلکه نیرویی که ریتم، انرژی و حتی منطق بصری اثر را تعیین میکند.
اجراها و قطعههای پرتحرک، فضای بستهٔ روزمره را ناگهان میشکافند و امکان دیگری از زیستن را به تصویر میکشند. شور موسیقی در فیلم از همان اشتیاق جوانانی میآید که برای شنیدن صداهای تازه، برای یافتن صفحهای کمیاب و برای اجرای چند ترانه در برابر جمعی مشتاق، ارزشی بیش از آسایش معمول قائلاند.
در کنار موسیقی گروههای شوروی، بازخوانیهایی از قطعههای شناختهشدهٔ غربی نیز جایگاهی برجسته دارند؛ از جمله آثاری مرتبط با تاکینگ هدز، لو رید و ایگی پاپ. این قطعهها به فیلم امکان میدهند خیال را از واقعیت روزمره جدا کنند. گاه حرکتها و تصویرپردازی به شکلی اغراقشده و بازیگوشانه از منطق رئالیستی فاصله میگیرند؛ گویی شخصیتها برای لحظاتی در رؤیای خود زندگی میکنند.
« با این حال، فیلم از تبدیلشدن به بیانیهای مستقیم دربارهٔ سیاست پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
چنین لحظههایی از بهیادماندنیترین بخشهای فیلماند، هرچند تکرار یا طولانیشدن این ترفند ممکن است از تازگی آن بکاهد. تصویر؛ خاطرهای سیاهوسفید با جرقههای رنگ تصویربرداری و طراحی بصری «لتو» حسِ خاطرهای را میسازند که هم به گذشته تعلق دارد و هم از خلال خیالِ امروز بازآفرینی شده است.
قابهای سیاهوسفید، شهر را از رنگهای روزمره تهی میکنند و به آن کیفیتی نوستالژیک میبخشند؛ در مقابل، لحظههای رنگی یا دگرگونیهای گرافیکی، مانند جرقههایی در دل این جهان خاموش ظاهر میشوند. این تضاد فقط زیباشناختی نیست: بازتابی است از فاصلهٔ میان زندگی عادی و جهان پرشوری که شخصیتها در موسیقی و خیال خود میسازند.
حرکت دوربین و ترکیببندیها نیز غالباً از ایستایی پرهیز میکنند. مهمانیها، تمرینها و رفتوآمدهای دوستانه، با نوعی رهایی و بیقراری همراهاند. در برابرشان، صحنههای آرامتر مجال مییابند تا مکث و اندوهی پنهان را آشکار کنند. فیلم در بهترین لحظههایش این دو کیفیت را به هم پیوند میزند: جنبوجوش جوانی و آگاهی مبهم از اینکه هیچ تابستانی برای همیشه دوام نمیآورد.
با این همه، جلوههای سبکی گاه چنان برجسته میشوند که حضور شخصیتها را زیر سایه میبرند و مخاطب را از پیوند عاطفی با آنان دور میکنند. مایک، ناتاشا و ویکتور؛ رابطهای ناتمام سه شخصیت محوری فیلم در نقطهٔ تلاقی دو روایت قرار دارند: شکلگیری یک صدای موسیقایی تازه و پیچیدگی رابطههای انسانی.
« حرکت دوربین و ترکیببندیها نیز غالباً از ایستایی پرهیز میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مایک چهرهای باتجربهتر و صاحبنفوذ در حلقهٔ موسیقی است؛ ویکتور جوانتر، کمحرفتر و در آستانهٔ یافتن مسیر هنری خود؛ و ناتاشا حضوری است که به رابطهٔ میان آن دو بُعدی عاطفی و اخلاقی میبخشد. فیلم بهجای آنکه این شخصیتها را به نمادهایی ساده از «استاد»، «شاگرد» و «معشوق» تقلیل دهد، میکوشد میانشان همدلی، رقابت، تحسین و کشش را درهم بیامیزد.
با این حال، رابطهٔ عاطفی سهنفره از بخشهایی است که پرداخت آن به اندازهٔ ظرفیتش پیش نمیرود. ایدهٔ مرکزی جذاب است، اما تغییرات درونی شخصیتها گاه بیش از آنکه از کنشهای دراماتیک روشن پدیدار شوند، در نگاهها و لحظههای گذرا باقی میمانند. در نتیجه، ممکن است تماشاگر پیوند میان آنان را از نظر فکری درک کند، اما از نظر احساسی به اندازهٔ لازم درگیر نشود.
بازیها، بهویژه در سکوتها و لحظههای مهارشده، به رابطهها وقار میبخشند؛ ولی فیلم گاهی از کاوش عمیقتر در پیامدهای این نزدیکی عقب مینشیند. روایت سیال و ریتم کمحادثه ساختار «لتو» بیشتر به جریان خاطره میماند تا به روایت زندگینامهای متعارف. صحنهها همیشه با هدف پیشبردن سریع داستان انتخاب نشدهاند؛ بعضی برای ثبت یک نگاه، یک گفتوگو یا فضای جمعی میان دوستان حضور دارند.
این روش به اثر آزادی میدهد تا از قواعد معمول زندگینامهٔ موسیقایی فاصله بگیرد و به جای توضیحدادن همهچیز، حالوهوای یک دوره را منتقل کند. گاهی نیز صدایی بیرونی و یادآوریهایی دربارهٔ فاصلهٔ میان واقعیت و آنچه در فیلم میبینیم، به این روایت وجهی خودآگاه و بازیگوش میدهد. بهای این آزادی، کاهش کشش داستانی است.
« با این حال، رابطهٔ عاطفی سهنفره از بخشهایی است که پرداخت آن به اندازهٔ ظرفیتش پیش نمیرود. »
قوتها و کاستیها
اتفاقهای تعیینکننده کماند و بعضی موقعیتها بیشتر از آنکه به نقطهٔ عطفی برسند، در همان حالت معلق باقی میمانند. این ویژگی میتواند بهعنوان بازتاب زندگی روزمره و نامطمئن جوانان آن دوره خوانده شود، اما ممکن است حسِ ایستایی ایجاد کند. فیلم از تماشاگر میخواهد بهجای انتظار برای حادثهٔ بعدی، به موسیقی، تصویر و تغییرات ظریف شخصیتها توجه کند؛ خواستهای که برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه جذاب نخواهد بود.
صداقت تاریخی یا خیالِ نوستالژیک؟ «لتو» ادعای بازسازی بیطرفانه و قطعی تاریخ را ندارد. فیلم از زندگی واقعی موسیقیدانان الهام میگیرد، اما بهنظر میرسد هدفش ثبت عینبهعین رویدادها نیست؛ بیشتر میخواهد به تصور شاعرانهٔ یک نسل از آزادی و موسیقی نزدیک شود. همین انتخاب، به اثر امکان میدهد لحظههایی بسازد که از مرز واقعگرایی عبور میکنند و به خیال جمعی راه مییابند.
در عین حال، این رویکرد میتواند برای مخاطبی که انتظار تصویری واقعنما و تاریخی دارد، ساختگی یا دور از تجربهٔ زیسته جلوه کند. این دوگانگی را باید بخشی از ماهیت فیلم دانست، نه صرفاً نقصی که بتوان بهآسانی از آن چشم پوشید. «لتو» میان خاطره و افسانه حرکت میکند؛ نه کاملاً سند است و نه خیال محض.
اگر تماشاگر آن را با معیار یک زندگینامهٔ دقیق بسنجد، ممکن است از کمبود جزئیات و پیوندهای علّی ناراضی بماند. اما اگر آن را بازآفرینیِ احساسیِ لحظهای فرهنگی بداند، آزادیهای سبکیاش معنادارتر میشوند. جمعبندی «لتو» فیلمی است دربارهٔ جوانانی که موسیقی را نه فقط مینوازند، بلکه از طریق آن امکانِ زندگی دیگری را تصور میکنند.
« لتو» ادعای بازسازی بیطرفانه و قطعی تاریخ را ندارد. »
جمعبندی
نقطهٔ قوتش در ترکیب موسیقی پرانرژی، تصویرپردازی متمایز و فضایی است که شور و محدودیت را همزمان در خود نگه میدارد. فیلم در ثبت هیجانِ کشفکردن، شیفتگی به صداهای تازه و شکلگیری یک جمع هنری موفق است؛ همچنین لحظههای آرام و اندوهگینش یادآوری میکنند که پشت هر افسانهٔ موسیقایی، رابطههایی انسانی و شکننده وجود دارد.
در مقابل، روایت کمحادثه، ریتمی که گاه کند میشود و مثلث عاطفیِ نهچندان پرورده، مانع از آناند که همهٔ بخشهای فیلم به یک اندازه اثرگذار باشند. با این حال، «لتو» را بیش از آنکه باید با میزان پیچیدگی داستانیاش سنجید، میتوان با کیفیت تجربهای که میسازد به خاطر سپرد: تابستانی سیاهوسفید که هر از گاه با صدای گیتار، حرکت بدنها و رنگی ناگهانی جان میگیرد؛ خاطرهای از شور جوانی که خاموش نمیشود، حتی وقتی فیلم از روایتکردن بازمیایستد.



ثبت دیدگاه