نقد و بررسی
نقد The Day I Became a God | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایده و قرارداد روایی «The Day I Became a God» از همان آغاز بر تقابلی روشن بنا میشود: روزهای باقیمانده از تعطیلات تابستانی، با آزمونی مهم و آیندهای معمولی در برابر ادعای هولناک پایان جهان. یوتا ناروکامی، دانشآموزی که مشغول آمادهشدن برای ورود به دانشگاه است، با هینا روبهرو میشود؛ دختری که خود را «اودین» مینامد و مدعی است تنها سی روز تا نابودی جهان باقی مانده است.
ادعایی که در نگاه نخست بیشتر زمینهساز شوخی است تا اضطراب، اما توانایی هینا در پیشبینی رویدادها بهتدریج پرسشی جدیتر پیش میکشد: اگر پیشگویی او درست باشد، با روزهای اندک باقیمانده چگونه باید زندگی کرد؟ سریال از این موقعیت برای ساختن نوعی تعلیق دوگانه بهره میگیرد. از یک سو، مخاطب میخواهد بداند پیشگویی هینا چه معنایی دارد و از سوی دیگر، تماشای روزمرگیهایی که میان او و یوتا شکل میگیرد، خود به بخشی از کشش روایت بدل میشود.
نقطهٔ قوت ایده در همین بازی میان فاجعهای بزرگ و لحظههایی کوچک است؛ بااینحال، همین دوگانگی در ادامه به آزمونی برای انسجام اثر تبدیل میشود. میان کمدی روزمره و ملودرام بخش مهمی از سریال به موقعیتهای کمیک، دیدارهای خانوادگی و ماجراهای محلی اختصاص دارد. حضور هینا در خانهٔ یوتا، با اعتمادبهنفس اغراقآمیز و رفتار کودکانهاش، موتور بسیاری از این صحنههاست.
کمدی اثر گاه از تضاد میان لحن حماسی هینا و واقعیتهای سادهٔ زندگی روزانه نیرو میگیرد؛ گاه نیز بر شوخیهای تکرارشونده و واکنشهای پررنگ شخصیتها تکیه میکند. نتیجه یکدست نیست: بعضی لحظهها دلنشیناند، اما بعضی دیگر بیش از آنکه شخصیتپردازی را پیش ببرند، زمان روایت را پر میکنند. این ناهمواری زمانی مهمتر میشود که سریال از فضای سبک و بازیگوشانه به سوی درامی جدیتر حرکت میکند.
« سریال از این موقعیت برای ساختن نوعی تعلیق دوگانه بهره میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تغییر لحن بهخودیخود ایراد نیست؛ حتی میتواند معنای تازهای به شادیهای پیشین بدهد. دشواری آنجاست که گذار باید به اندازهٔ کافی زمینهسازی شده باشد تا مخاطب احساس نکند وارد داستانی دیگر شده است. در این مجموعه، فاصلهٔ میان شوخیهای روزمره و بار عاطفی بخشهای پایانی گاه چنان زیاد است که اثرگذاری هر دو سوی روایت کاهش مییابد.
شخصیتها و نسبتهای انسانی یوتا در جایگاه قهرمان داستان، بیشتر نقش نقطهٔ اتکای روایی را دارد تا شخصیتی پیچیده و چندلایه. او به موقعیتهای گوناگون وارد میشود، به اطرافیان کمک میکند و بهتدریج با هینا پیوندی نزدیکتر مییابد؛ اما انگیزهها و دگرگونیهای درونیاش همیشه با عمق کافی بسط داده نمیشوند.
از همین رو، بخشهایی از روایت که به انتخابها و احساسات او وابستهاند، بیش از آنکه از درون شخصیت بجوشند، تابع نیازهای پیرنگ به نظر میرسند. هینا، در مقابل، حضوری بهیادماندنیتر دارد. شور و سرزندگی او به صحنهها انرژی میدهد و باور راسخش به جایگاه خدایی، هم سرچشمهٔ کمدی است و هم پوششی برای رازهایی که سریال بهتدریج آشکار میکند.
بااینهمه، اتکای فراوان به رفتار پرهیاهو و کودکانهٔ او ممکن است برای برخی تماشاگران خستهکننده شود. شخصیتهای فرعی نیز در شکلدادن به فضای اجتماعی داستان نقش دارند، اما غالباً فرصت اندکی برای استقلال و تحول مییابند. در نتیجه، روابط انسانیِ اثر ظرفیت عاطفی فراوانی دارند، ولی همهٔ این ظرفیت به فعلیت نمیرسد.
« تغییر لحن بهخودیخود ایراد نیست؛ حتی میتواند معنای تازهای به شادیهای پیشین بدهد. »
شخصیتها و اجرا
ساختار، ریتم و تعلیق ساختار داستان بر شمارش معکوس سیروزه بنا شده؛ تمهیدی که انتظار و کنجکاوی ایجاد میکند، اما بهتنهایی تضمینکنندهٔ شتاب روایی نیست. بخشی از قسمتها درگیر ماجراهای فرعی و شوخیهایی میشوند که پیوندشان با پرسش مرکزی داستان کمرنگ است. این فاصله میان وعدهٔ آغازین و حرکت واقعی روایت، ریتم را نامتوازن میکند: سریال گاهی مدت زیادی در مدار روزمرگی میچرخد و سپس میکوشد در زمانی کوتاه، بار معنایی و عاطفی بزرگی را حمل کند.
البته این روزمرگیها کاملاً بیکارکرد نیستند. آنها نشان میدهند که زندگی برای شخصیتها فقط انتظار فاجعه نیست؛ لحظههای معمولی، پیوندهای خانوادگی و سرگرمیهای ساده نیز ارزش خود را دارند. مسئله بیشتر در میزان و جایگذاری این بخشهاست. هنگامی که روایت برای پیشبرد تنش اصلی مکثهای طولانی میکند، وعدهٔ پایان جهان از نیروی تعلیقی خود دور میشود؛ و هنگامی که سرانجام به درام رو میآورد، فرصت کافی برای پرورش برخی نتایج در اختیار ندارد.
لحن عاطفی و مضمونها در زیر سطح کمدی، اثر با پرسشی آشنا اما مؤثر سروکار دارد: اگر زمان محدود باشد، چه چیزی در زندگی اهمیت پیدا میکند؟ دوستی، خانواده، عشق و توجه به اکنون، مضمونهایی هستند که داستان بارها به آنها بازمیگردد. این مضامین بهخودیخود تازه نیستند، اما در بهترین لحظهها، پیوندشان با مهلت کوتاه روایت به آنها نیرویی ملموس میبخشد.
تابستان در اینجا فقط پسزمینهای زیبا نیست؛ فضایی گذراست که هر دیدار و خاطره را با نوعی اندوه پنهان همراه میکند. بااینحال، اثر گاه به جای آنکه احساسات را از دل کنشها و روابط بهآرامی بسازد، از شدت عاطفیِ موقعیت انتظار واکنشی فوری دارد. اگر مخاطب با شخصیتها همدل نشده باشد، ملودرام نهایی ممکن است بیش از اندازه طراحیشده یا شتابزده جلوه کند.
« بخشی از قسمتها درگیر ماجراهای فرعی و شوخیهایی میشوند که پیوندشان با پرسش مرکزی داستان کمرنگ است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
افزون بر این، بعضی موضوعات جدی نیازمند دقت و ظرافتی هستند که داستان همیشه به آن دست نمییابد. سریال در این زمینه قصدی صمیمانه دارد، اما نیت احساسی بهتنهایی جای پرداخت روایی سنجیده را نمیگیرد. تصویر، طراحی و موسیقی از نظر بصری، مجموعه حالوهوایی روشن و خوشایند دارد. طراحی شخصیتها، بهویژه چهره و حرکات پرانرژی هینا، بهخوبی با لحن کمیک بخشهای نخست هماهنگ است.
پسزمینهها و نورپردازی نیز در صحنههای مهم، گرما و لطافتی میسازند که با حالوهوای تابستانی اثر تناسب دارد. این زیبایی بصری گاهی حتی زمانی که فیلمنامه کند میشود، به حفظ جذابیت صحنه کمک میکند. موسیقی در ساختن فضای عاطفی نقش مهمی دارد و گذار میان لحظههای شاد و جدی را همراهی میکند.
بااینحال، در بعضی موقعیتها، تأکید موسیقایی بر اندوه یا شکوه احساسی ممکن است از آنچه خود صحنه بهتنهایی منتقل میکند پیشی بگیرد. این ویژگی با گرایش کلی اثر به ملودرام همراستاست: سریال میخواهد احساس را آشکار و مستقیم عرضه کند، اما همین صراحت گاه ظرافت را محدود میکند. تجربهٔ تماشا «The Day I Became a God» بیش از آنکه اثری کاملاً متوازن باشد، مجموعهای از لحظههای موفق و ناکام است.
ایدهٔ آغازین جذاب است، هینا حضوری پررنگ دارد و ترکیب کمدی با اندوه بالقوه میتواند تجربهای ماندگار بسازد. در برابر، شوخیهای کماثر، شخصیتهای فرعی کمپرداخت و تغییر لحن نسبتاً ناگهانی مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای اثر به یک کلیت منسجم برسند. برای تماشاگرانی که با ملودرام انیمهای و روایتهای شخصیتمحور ارتباط میگیرند، مجموعه میتواند لحظههایی صادقانه و تأثیرگذار داشته باشد؛ بهخصوص اگر از همان ابتدا با لحن اغراقآمیز کمدی کنار بیایند.
« افزون بر این، بعضی موضوعات جدی نیازمند دقت و ظرافتی هستند که داستان همیشه به آن دست نمییابد. »
قوتها و کاستیها
اما کسانی که انتظار دارند معمای پایان جهان پیوسته در مرکز روایت بماند یا شخصیتها با جزئیات روانشناختی بیشتری پرداخت شوند، احتمالاً از پراکندگی و شتاب بخشهایی از داستان دلزده خواهند شد. جمعبندی این مجموعه از تضادی جذاب آغاز میکند: دختری که خود را خدای دانای کل میداند، پسری گرفتار برنامههای معمول نوجوانی، و مهلتی کوتاه که بر هر دو سایه میاندازد.
بهترین ویژگی آن، پیوند میان زندگی روزمره و آگاهی از ناپایداری لحظههاست؛ و مهمترین کاستیاش، ناتوانی در متعادلکردن کمدی، تعلیق و ملودرام در سراسر مسیر. تصویرپردازی دلنشین و حضور بهیادماندنی هینا، تجربه را زنده نگه میدارند، اما روایت همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی خود منسجم و پخته نیست.
حاصل، اثری ناهموار اما گاه گرم و اثرگذار است؛ داستانی که بیش از پاسخهایش، با پرسش سادهٔ خود در ذهن میماند: در روزهایی که میپنداریم عادیاند، چه چیزهایی را نباید بدیهی بگیریم؟



ثبت دیدگاه