نقد و بررسی
نقد دنیای نو (The New World) | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
منظره پیش از روایت «دنیای نو» ساختهٔ ترنس مالیک، بیش از آنکه روایتی تاریخی به شیوهٔ متعارف باشد، تجربهای حسی از ورود به جهانی ناآشناست؛ جهانی که برای مهاجران انگلیسی نو و ناشناخته مینماید، اما برای مردمانی که از پیش در آن زندگی میکنند، خانهای آشنا و ریشهدار است. فیلم با ماجرای جان اسمیت و مواجههٔ مهاجران با مردم بومی آغاز میکند، اما علاقهٔ اصلیاش نه بازگویی خطی رویدادها، بلکه مکث بر احساسات، فاصلهها و دگرگونیهایی است که این برخورد پدید میآورد.
مالیک از همان ابتدا روشن میکند که چشمانداز، پسزمینهٔ داستان نیست؛ خود یکی از شخصیتهای اصلی آن است. این انتخاب، هم سرچشمهٔ زیبایی فیلم است و هم منشأ دشواریاش. بینندهای که انتظار دارد تاریخ با رویدادهای روشن و پیدرپی روایت شود، ممکن است در برابر این اثر احساس گمگشتگی کند. اما اگر «دنیای نو» را همچون شعری تصویری بنگریم، سکوتها و مکثهایش بخشی از زبان فیلم خواهند بود، نه صرفاً خلأهایی میان اتفاقها.
تاریخ در هیئت رؤیا مالیک تاریخ را به شکل گزارشی مستند بازسازی نمیکند؛ او آن را از صافی خاطره، افسانه و حسرت میگذراند. روایت جان اسمیت، پوکاهانتس و جان رولف بهانهای میشود برای تأمل دربارهٔ برخورد دو شیوهٔ زیستن: جامعهای که رابطهاش با زمین بر تجربهٔ نسلها و پیوندهای جمعی استوار است، و گروهی از تازهواردان که با آرزوی تصرف، ساختن و گسترش به ساحل میرسند.
فیلم این تقابل را معمولاً در سخنرانیهای مستقیم توضیح نمیدهد؛ آن را در حرکت آدمها میان جنگل و اردوگاه، در فاصلهٔ میان نگاهها و در تغییر شکل سکونتگاهها مجسم میکند. بااینحال، صورت شاعرانهٔ روایت گاه هزینهای هم دارد. فیلم بهجای تحلیل تاریخی دقیق، به تصویرهایی کلی و اسطورهوار تکیه میکند؛ در نتیجه، پیچیدگی زندگی مردم بومی و زمینههای سیاسی و مادی استعمار همیشه به اندازهٔ زیبایی منظره در کانون توجه قرار نمیگیرد.
« مالیک از همان ابتدا روشن میکند که چشمانداز، پسزمینهٔ داستان نیست؛ خود یکی از شخصیتهای اصلی آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اثر آشکارا خشونت و بیعدالتی برخورد را نادیده نمیگیرد، اما گاهی آن را در قالب اندوهی فراگیر و رؤیایی عرضه میکند؛ قالبی که ممکن است تلخی جزئیات تاریخی را نرمتر از آنچه باید جلوه دهد. عشق و افسانهسازی رابطهٔ عاطفی میان جان اسمیت و پوکاهانتس قلب احساسی فیلم است. مالیک این رابطه را کمتر از مسیر گفتوگوهای مفصل و بیشتر از راه نگاه، نزدیکی، حرکت و تغییر حالت چهرهها میسازد.
عشق در اینجا تجربهای است که هم دو شخصیت را به هم نزدیک میکند و هم آنها را با جهانهایی روبهرو میسازد که بهآسانی با یکدیگر سازگار نمیشوند. همین دوگانگی به رابطه نیرویی تراژیک میدهد، بیآنکه لازم باشد فیلم احساساتش را بهصراحت شرح دهد. اجرای کیاورینکا کیلچر، با آمیزهای از سرزندگی و شکنندگی، مرکز عاطفی فیلم را شکل میدهد.
او پوکاهانتس را نه صرفاً نمادی از طبیعت یا واسطهای میان دو فرهنگ، بلکه حضوری زنده و واکنشپذیر میسازد. کالین فارل نیز در نقش اسمیت، مردی را تصویر میکند که هم مجذوب جهان تازه است و هم از ناتوانی خود در فهم کامل آن آگاه میماند. با این همه، رابطهٔ عاشقانه گاهی بیش از اندازه آرمانی و اسطورهای میشود.
این تصویر شاعرانه دراماتیک است، اما ممکن است پیچیدگی تاریخی و نابرابری قدرت را به حاشیه ببرد و شخصیتها را به نمادهایی زیبا بدل کند. تصویری که نفس میکشد بزرگترین دستاورد فیلم، فیلمبرداری امانوئل لوبتسکی است. رودخانهها، علفزارها، درختان و نور طبیعی در قابها حضوری پیوسته دارند و جهان را نه بهصورت صحنهای برای اجرای داستان، بلکه بهعنوان نیرویی زنده و مستقل نشان میدهند.
« عشق و افسانهسازی رابطهٔ عاطفی میان جان اسمیت و پوکاهانتس قلب احساسی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
دوربین اغلب بهجای تثبیت نگاه از فاصلهای مطمئن، در میان طبیعت حرکت میکند؛ گویی تماشاگر نیز باید با شخصیتها راه برود، خم شود، گوش بسپارد و از خلال جزئیات محیط چیزی را دریابد. نور و حرکت در این فیلم کارکردی احساسی دارند. طبیعت گاه آرامشبخش است و گاه بیاعتنا به سرنوشت انسانها؛ زیباییاش نه وعدهٔ نجات است و نه تضمین هماهنگی.
از این منظر، تصویرهای چشمنواز فیلم صرفاً آرایههایی دلفریب نیستند: آنها تضاد میان آزادی فضای طبیعی و نظم خشن اردوگاه مهاجران را برجسته میکنند. بااینحال، تکرار نماهای رودخانه و گیاهان ممکن است برای برخی تماشاگران به یکنواختی بینجامد؛ بهویژه هنگامی که تصویر، بیآنکه معنای تازهای بیفزاید، دوباره همان حس را امتداد میدهد.
صدا، نجوا و سکوت زبان فیلم نیز از منطق معمول درام فاصله دارد. گفتوگوها کمحجماند و بسیاری از معناها در نجواها، جملههای نیمهتمام و گفتارهای درونی پراکنده میشوند. این شیوه با حالوهوای ذهنی اثر سازگار است، اما همیشه به روشنتر شدن شخصیتها نمیانجامد. گاهی نجواها بیش از آنکه دریچهای به درون آدمها باز کنند، فاصلهای میان آنان و تماشاگر میسازند؛ مخاطب احساس را دریافت میکند، ولی ممکن است نداند این احساس دقیقاً از کدام اندیشه یا کشمکش برخاسته است.
موسیقی جیمز هورنر، در کنار صداهای محیطی، به فیلم پیوندی عاطفی میبخشد. صدای آب، باد و پرندگان گاه بهاندازهٔ کلمات اهمیت پیدا میکند و در لحظههایی جای گفتوگو را میگیرد. سکوت در اینجا خالی نیست؛ فضایی است که شخصیتها در آن با اشتیاق، ترس یا فقدان خود تنها میمانند. اما این رویکرد مستلزم صبوری تماشاگر است.
« نور و حرکت در این فیلم کارکردی احساسی دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اگر همهٔ معناها را در دیالوگها بجوییم، بخش مهمی از فیلم از دست میرود؛ و اگر با زبان تصویریاش همراه نشویم، تماشای آن میتواند به تجربهای دور و مبهم بدل شود. ریتم و ساختار روایی ریتم «دنیای نو» آهسته و سیال است. فیلم بهندرت برای حفظ تعلیق از الگوی متعارفِ مسئله، رویارویی و حل استفاده میکند.
زمان در آن بیشتر مانند جریانی پیوسته حرکت میکند و گاه با پرشها و جابهجاییهایی همراه میشود که از توضیح کامل پرهیز دارند. این ساختار با مضمون دگرگونی و بیثباتی هماهنگ است، اما در بعضی بخشها تمرکز روایی را تضعیف میکند. مشکل فقط کندی نیست؛ مسئله این است که کندی همیشه به کشف یا تعمق تازه منجر نمیشود.
بعضی لحظهها از نظر تصویری زیبا هستند، اما تأثیرشان با تکرار کاهش مییابد. نسخهٔ طولانیتر نیز ممکن است این دوگانگی را شدیدتر کند: از یک سو فرصت بیشتری برای غوطهوری در فضا و حالوهوا فراهم میآورد، و از سوی دیگر بخشهایی را کشدارتر میسازد. فیلم برای تماشاگرانی که به روایت موجز و اطلاعات روشن نیاز دارند، دشوار خواهد بود؛ اما برای کسانی که با سینمای مبتنی بر زمان، حس و تداعی همراهاند، همین مکثها ممکن است به بخش اصلی تجربه تبدیل شوند.
بازیگری و حضور شخصیتها بازیها بهجای نمایشهای پرکلام، بر حضور فیزیکی و حالتهای درونی تکیه دارند. فارل، اسمیت را نه قهرمانی یکدست، بلکه انسانی گرفتار میان کنجکاوی، میل و محدودیتهای خودش میسازد. کریستین بیل در نقش جان رولف حضوری متفاوت دارد؛ آرامتر و زمینیتر، و از همین راه در برابر شور بیقرار اسمیت تضادی معنادار پدید میآورد.
« ریتم و ساختار روایی ریتم «دنیای نو» آهسته و سیال است. »
قوتها و کاستیها
کیلچر، اما، مهمترین بار عاطفی فیلم را بر دوش میکشد: دوربین بارها به چهره و حرکات او بازمیگردد و بخش بزرگی از تحول داستان از واکنشهای او خوانده میشود. این تمرکز، از یک سو به فیلم وحدت عاطفی میدهد و از سوی دیگر، شخصیتهای دیگر را کمرنگ میکند. جمع مهاجران و مردم بومی گاهی بیش از آنکه مجموعهای از افراد با انگیزهها و اختلافهای مشخص باشند، به صورت حضورهایی در دل چشمانداز یا نمادهایی از دو جهان ظاهر میشوند.
بنابراین، فیلم در ثبت لحظههای فردی موفقتر از ترسیم کامل بافت اجتماعی است. جمعبندی «دنیای نو» فیلمی است که بیش از آنکه بخواهد رویدادهای تاریخی را بهروشنی توضیح دهد، میکوشد احساس رویارویی با جهانی ناشناخته و از دسترفتن آنچه زمانی دستنخورده مینمود را به تصویر درآورد. زیبایی بصری، بازی درخشان کیاورینکا کیلچر و پیوند دقیق میان طبیعت و عاطفه، آن را به اثری ماندگار و تأملبرانگیز بدل میکند.
در مقابل، ریتم کند، روایت پراکنده، گفتارهای مبهم و رمانتیککردن رابطهٔ مرکزی ممکن است فاصلهای جدی میان فیلم و تماشاگر ایجاد کند. این اثر برای کسانی که سینما را در تصویر، سکوت و مکث نیز جستوجو میکنند، تجربهای پربار است؛ اما تماشاگرانی که درام تاریخی پرحادثه و شخصیتپردازی توضیحی میخواهند، احتمالاً با دشواری بیشتری با آن کنار میآیند.
ارزش فیلم دقیقاً در همین دوگانگی است: هم چشمنواز و اندوهبار است و هم گاه فرساینده؛ هم به تاریخ نزدیک میشود و هم آن را به افسانهای شاعرانه بدل میکند.
« این تمرکز، از یک سو به فیلم وحدت عاطفی میدهد و از سوی دیگر، شخصیتهای دیگر را کمرنگ میکند. »



ثبت دیدگاه