نقد و بررسی
نقد شیرینی خور (Sweet Tooth) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای در مرز افسانه و ویرانی «Sweet Tooth» جهانی پساآخرالزمانی میسازد که در آن بیماریای مرگبار نظم پیشین را فروپاشانده و همزمان، کودکانی با ویژگیهای حیوانی پا به دنیا گذاشتهاند. در مرکز قصه، گاس قرار دارد؛ پسری با شاخ و گوش گوزن که پس از سالهایی در پناه جنگل، قدم به جهان بیرون میگذارد.
سفر او فقط جستوجویی برای یافتن خانواده نیست؛ مواجههای تدریجی با ترس، خشونت و پرسش دشوارِ تعلق داشتن است. سریال از همان نقطهی آغاز، میان دو قطب حرکت میکند: تصویرهای روشن و قصهوار از طبیعت، و واقعیتی که در آن آدمها برای بقا به رفتارهایی بیرحمانه تن میدهند. این تضاد، هویت اصلی اثر را شکل میدهد.
جهان سریال به جای آنکه صرفاً پسزمینهای تیره برای تعقیب و گریز باشد، کیفیتی افسانهای دارد؛ گویی داستانی کودکانه در دل فاجعهای بزرگ روایت میشود. بااینحال، «Sweet Tooth» برای مدت زیادی از تلخی جهانش چشم نمیپوشد. حاصل، فضایی است که هم دلنشین و تماشایی است و هم گاه سنگین و ناآرامکننده؛ ترکیبی که میتواند مخاطبی را که انتظار اثری صرفاً کودکانه دارد، غافلگیر کند.
گاس؛ معصومیت در مواجهه با جهان گاس نیروی عاطفی روایت است. او سادهدل است، اما سادگیاش به معنای ناتوانی نیست؛ بیشتر نشانهی ناآشنایی با قواعد خشن جهانی است که ناگهان پیش رویش گشوده میشود. کنجکاوی و مهربانی او در موقعیتهایی قرار میگیرد که از کودک انتظار میرود زودتر از موعد بزرگ شود.
« در مرکز قصه، گاس قرار دارد؛ پسری با شاخ و گوش گوزن که پس از سالهایی در پناه جنگل، قدم به جهان بیرون میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین کشمکش میان پاکی و خطر، از شخصیت او تصویری فراتر از یک قهرمان دوستداشتنی میسازد. بازی Christian Convery به این شخصیت گرما و سرزندگی میبخشد. او گاس را نه به شکل نمادی صرف از معصومیت، بلکه بهعنوان کودکی با ترسها، لجاجتها و میل واقعی به کشف جهان جان میدهد. طراحی دورگهها نیز در ایجاد این پیوند مؤثر است: شاخها، گوشها و دیگر نشانههای حیوانی در کنار رفتارهای کودکانهشان، به آنها کیفیتی خیالانگیز میدهد و در عین حال یادآوری میکند که در این جهان، تفاوت ظاهری میتواند بهانهای برای طرد و خشونت شود.
همراهی دو غریبه و معنای خانواده رابطهی گاس با محافظ خشن و گوشهگیرش، یکی از ستونهای اصلی سریال است. دو شخصیت در آغاز از دو جهان متفاوت میآیند: یکی با امید و اعتماد پیش میرود و دیگری با احتیاطی که تجربهی تلخ در او ساخته است. همراهیشان بهتدریج از قراردادی برای عبور از خطر فراتر میرود و به رابطهای عاطفی بدل میشود؛ رابطهای که در آن هر دو ناچارند چیزی از خود را تغییر دهند.
جذابیت این پیوند در آن است که احساسات با یک گفتوگوی توضیحی یا دگرگونی ناگهانی ساخته نمیشوند. بخش مهمی از تأثیرگذاری از لحظههای کوچک میآید: مراقبتی که به زبان نمیآید، اعتمادی که آهسته شکل میگیرد، و اختلافهایی که از تفاوت تجربهها سرچشمه میگیرند. در کنار این دو، شخصیتهایی که در مسیرشان ظاهر میشوند نیز مفهوم خانواده را گسترش میدهند.
خانواده در این روایت بیش از آنکه صرفاً پیوندی خونی باشد، چیزی است که از انتخاب، حمایت و بهرسمیتشناختن دیگری ساخته میشود. این بُعد عاطفی، حتی هنگامی که پیرنگ از حرکت میایستد، مخاطب را با خود نگه میدارد. جهانسازی؛ طبیعت زیبا، اجتماع هراسانگیز یکی از امتیازهای دیداری سریال، شیوهی کنار هم نشاندن طبیعت سرسبز و جامعهای فروپاشیده است.
« همین کشمکش میان پاکی و خطر، از شخصیت او تصویری فراتر از یک قهرمان دوستداشتنی میسازد. »
شخصیتها و اجرا
جنگلها و چشماندازهای باز، حس رهایی و رازآلودگی دارند؛ اما هرچه شخصیتها از پناهگاههای محدود خود دورتر میشوند، با نظمی اجتماعی روبهرو میشوند که در آن ترس و بدگمانی جای همدلی را گرفته است. این تضاد، بهخصوص در مسیر گاس، معنای روشنی پیدا میکند: طبیعت لزوماً امن نیست، اما خطرِ انسانی در بسیاری از موقعیتها سهمی پررنگتر دارد.
قصهوار بودن فضا فقط به جلوههای تصویری محدود نمیشود. روایت و طراحی دورگهها نیز حس افسانهای اثر را تقویت میکنند و به جهان آن هویتی متمایز میدهند. بااینهمه، زیبایی بصری گاهی از انسجام دراماتیک پیشی میگیرد. برخی اتفاقها چنان بر اساس نیاز پیرنگ پیش میروند که باورپذیریشان آسیب میبیند؛ گویی سریال برای رساندن شخصیتها به موقعیت بعدی، از جزئیاتی که باید زمینهساز آن باشند با شتاب عبور میکند.
بازیها و شخصیتهای مکمل Christian Convery مرکز عاطفی روایت است، اما کیفیت بازیگری فقط به او وابسته نمیماند. Nonso Anozie در نقش همراه گاس، سختجانی و خستگی شخصیت را با حضوری مقتدر و در عین حال آسیبپذیر ترکیب میکند. این تضاد باعث میشود شخصیت او صرفاً محافظی عبوس نباشد؛ مخاطب بهتدریج احساس میکند پشت ظاهر بستهاش تجربهای از فقدان و پشیمانی نهفته است.
در خطهای داستانی دیگر نیز بازیگرانی چون Adeel Akhtar به بخشهایی از جهان سریال وزن عاطفی و اخلاقی میبخشند. شخصیتهای دورگه نیز از عناصر ماندگار اثرند. آنها بهسادگی ابزار شگفتیآفرینی یا شیرینکاری نیستند؛ حضورشان پرسشی دربارهی انسانیت، تفاوت و حق زیستن پیش میکشد. البته سریال همیشه در پرداخت همهی شخصیتهای فرعی به یک اندازه موفق نیست.
« قصهوار بودن فضا فقط به جلوههای تصویری محدود نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی از آنها بیشتر برای پیش بردن گرههای روایی به کار میآیند تا برای شکلدادن به مسیری مستقل و کامل. با این حال، مجموعهی بازیها و طراحی شخصیتها، جهان داستان را زنده و پذیرفتنی نگه میدارد. لحن ناپایدار و ریتم ناهموار مهمترین دشواری «Sweet Tooth» در یافتن تعادلی پایدار میان فانتزی و درام تلخ است.
در بهترین لحظهها، این دو لحن یکدیگر را غنی میکنند: معصومیت گاس در برابر خشونت بیرون معنا مییابد و جهان قصهوار، تاریکی را تحملپذیرتر میکند. اما گاهی گذار از موقعیتی جدی به صحنهای سبکتر چنان ناگهانی است که پیوستگی احساسی مختل میشود. در نتیجه، تماشاگر ممکن است نداند باید با منطق واقعگرایانهی یک درام بقا همراه شود یا قواعد آزادتر یک افسانه را بپذیرد.
ریتم نیز در آغاز کند است. سریال زمان قابلتوجهی صرف معرفی جهان و شخصیتها میکند، اما همهی این مکثها به کشف یا عمق بیشتر نمیانجامند. در برخی بخشها، روایت بهجای پیشروی سنجیده، کشدار میشود و داستان دیرتر از انتظار جان میگیرد. این مسئله در ادامه هم کاملاً برطرف نمیشود؛ بهویژه در واپسین بخشهای فصل دوم، تکرار موقعیتها و طولانی شدن مسیر بعضی خطهای داستانی میتواند خستگی ایجاد کند.
افزون بر آن، چند رخداد بهقدری تصنعی یا ناگهانی به نظر میرسند که از تأثیر عاطفیشان کاسته میشود. مضامین اخلاقی زیر پوست ماجراجویی زیر لایهی ماجراجویانهی سریال، پرسشی اخلاقی جریان دارد: جامعه در لحظهی بحران با موجودی که از او میترسد چه میکند؟ دورگهها در این جهان نه فقط پدیدهای رازآمیز، بلکه هدف نگاههای متناقضاند؛ برای برخی مایهی امید و برای برخی تهدیدی که باید مهار شود.
« بعضی از آنها بیشتر برای پیش بردن گرههای روایی به کار میآیند تا برای شکلدادن به مسیری مستقل و کامل. »
قوتها و کاستیها
سریال از خلال همین تناقضها نشان میدهد ترس چگونه میتواند بهانهای برای سلب کرامت دیگری شود. این مضمون، بدون آنکه همیشه پیچیده یا ظریف پرداخت شود، به قصه بعدی انسانی میدهد. در کنار آن، «Sweet Tooth» بر امکان همدلی در جهانی ازهمگسیخته تأکید میکند. آدمها میتوانند در پیوندهای تازه، بخشی از پناهی را بسازند که ساختارهای پیشین دیگر فراهم نمیکنند.
این نگاه گاه خوشبینانه است و حتی ممکن است بیش از اندازه آسانگیرانه به نظر برسد، اما در کلیت اثر با لحن افسانهوارش سازگار است. سریال بهجای آنکه بگوید مهربانی همهچیز را حل میکند، نشان میدهد مهربانی میتواند راهی برای زندهماندن و حفظ انسانیت باشد، حتی اگر جهان پیرامون پاسخی ساده در اختیار نگذارد.
جمعبندی «Sweet Tooth» اثری است که جذابیت اصلیاش در کنار هم نشاندن دو کیفیت متضاد قرار دارد: شیرینیِ قصهای دربارهی کودکی و خانواده، و تلخیِ جهانی که با بیماری، خشونت و تعصب دستوپنجه نرم میکند. گاس و همراهانش به روایت قلبی گرم میبخشند و طراحی جهان، آن را از بسیاری از داستانهای پساآخرالزمانی متمایز میکند.
بازیهای مؤثر، بهویژه در رابطهی مرکزی، و توجه به خانوادهای که آدمها برای خود میسازند، از نقاط قوت روشن سریالاند. در مقابل، شروع کند، نوسان لحن، برخی رخدادهای کمباورپذیر و افت ریتم در بخشهایی از ادامه، مانع از آن میشوند که همهی ظرفیت اثر به یک اندازه شکوفا شود. با وجود این نارساییها، سریال تصویری بهیادماندنی از جهانی عجیب و اندوهبار میسازد که در آن امید نه از انکار خطر، بلکه از پیوند میان آدمها و پذیرش تفاوت برمیآید.
« سریال از خلال همین تناقضها نشان میدهد ترس چگونه میتواند بهانهای برای سلب کرامت دیگری شود. »
جمعبندی
«Sweet Tooth» بیش از آنکه روایتی بینقص باشد، تجربهای دلنشین و گاه تلخ است که نیروی خود را از شخصیتهای دوستداشتنی و تخیل ویژهاش میگیرد.



ثبت دیدگاه