نقد و بررسی
نقد Muse | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان کابوس و اسطوره «Muse» فیلمی است که از همان آغاز میان دو قلمرو ناپایدار حرکت میکند: واقعیت روزمره و جهانی که در خواب، خاطره و افسانه ریشه دارد. ساموئل سالومون، استاد ادبیات، پس از مرگ دلخراش نامزدش از کار کناره گرفته و هر شب کابوس زنی را میبیند که طی آیینی مرموز کشته میشود.
وقتی قتل مشابهی در جهان واقعی رخ میدهد، خواب دیگر صرفاً نشانهای از سوگ یا آشفتگی روانی نیست؛ به معمایی بدل میشود که ساموئل را به مسیری تاریک و خطرناک میکشاند. این چیدمان داستانی، بهخودیخود نیروی کشش چشمگیری دارد. رؤیایی که به واقعهای واقعی راه مییابد، از پرسشی آشنا بهره میگیرد: آیا ذهن چیزی را پیشبینی کرده، یا واقعیت چنان به کابوس شبیه شده که تمایز میان آن دو از میان رفته است؟
فیلم در آغاز، پاسخ را شتابزده عرضه نمیکند و از همین تعلیق برای ساختن حس ناامنی بهره میگیرد. ورود ریچل، زنی که همان قتل را در خواب دیده، دامنهی معما را گسترش میدهد و احتمال میدهد که ماجرا نه صرفاً تجربهای فردی، بلکه بخشی از نظمی پنهان باشد. «Muse» اقتباسی از رمان «بانوی شماره سیزده» اثر خوزه کارلوس سوموسا است و این خاستگاه ادبی در بافت فیلم اهمیت دارد: قصه در پی پیوند دادن ترس فراطبیعی با هنر، شعر و اسطوره است.
سوگ، انزوا و شخصیت ساموئل ساموئل فقط قهرمانی نیست که برای حل یک معما دست به جستوجو میزند؛ او انسانی است که زندگیاش پس از فقدانی سنگین از حرکت بازمانده است. مرگ نامزدش، افزون بر آنکه نقطهی آغاز کابوسهاست، سایهای عاطفی بر تصمیمها و برداشتهای او میاندازد. آنچه میبیند میتواند حاصل ذهنی زخمخورده باشد، اما فیلم اجازه نمیدهد این احتمال به توضیحی ساده و قطعی تبدیل شود.
« این چیدمان داستانی، بهخودیخود نیروی کشش چشمگیری دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سوگ در اینجا هم یک تجربهی انسانی است و هم دروازهای روایی به سوی وحشت. بازی الیوت کوان به این وجه از شخصیت کمک میکند. او ساموئل را نه با هیجانهای نمایشی، بلکه با نوعی خستگی و انزوای درونی پیش میبرد؛ مردی که هم از جهان اطراف فاصله گرفته و هم نمیتواند از آنچه در ذهنش تکرار میشود بگریزد.
پریشانی او بهتدریج از حالت خصوصی بیرون میآید و بر رابطهاش با دیگران و بر تواناییاش برای سنجیدن واقعیت اثر میگذارد. بااینحال، ظرفیت عاطفی این شخصیت همیشه به اندازهی ایدهی مرکزی فیلم پرورده نمیشود. گذشتهی ساموئل زمینهای مناسب برای کاوش عمیقتر در گناه، فقدان و میل به ادامهدادن فراهم میآورد، اما روایت گاهی برای پیشبردن معما از کنار این لایهها میگذرد.
در نتیجه، تماشاگر اهمیت زخم او را درمییابد، ولی ممکن است آرزو کند فیلم مدت بیشتری درون آن مکث کند. ریچل و پیوند میان دو رؤیا ورود ریچل، با بازی آنا اولارو، نقطهی چرخشی مهمی در ساختار داستان است. تا پیش از آن، تجربهی ساموئل را میتوان کابوسی شخصی یا پیامد روانی سوگ او دانست. اما شباهت رؤیاهای این دو شخصیت، احتمال وجود نیرویی بیرون از ذهن فردی را پیش میکشد.
همکاری آنها برای شناسایی زن ناشناس، قصه را از روایت انزوای یک مرد به تحقیقی مشترک بدل میکند. ریچل در کنار ساموئل قرار میگیرد، اما رابطهی این دو بیش از آنکه بهطور کامل به یک پیوند عاطفی پرعمق تبدیل شود، عمدتاً کارکردی روایی دارد: هر یک اطلاعات و واکنشی در اختیار دیگری میگذارد و کنار هم به لایههای تازهای از راز نزدیک میشوند.
« سوگ در اینجا هم یک تجربهی انسانی است و هم دروازهای روایی به سوی وحشت. »
شخصیتها و اجرا
میان آنها ظرفیت شکلگیری اعتماد، کشمکش و همدلی وجود دارد، ولی فیلم فرصت کافی برای گسترش تدریجی این رابطه فراهم نمیکند. همین امر از وزن احساسی همراهیشان میکاهد و در برخی لحظات، پیوند میان آنها را بیشتر تابع ضرورتهای معما میسازد تا حاصل تحول شخصیتها. مسئلهی مهمتر آن است که انگیزههای بعضی شخصیتها به روشنی کافی صورتبندی نمیشود.
رازآلودگی تا وقتی مؤثر است که پرسش ایجاد کند؛ اما اگر رفتار و تصمیم شخصیتها بیش از اندازه مبهم بماند، تماشاگر بهجای مشارکت در کشف معما، ممکن است از دنبالکردن منطق آن فاصله بگیرد. فیلم در چند نقطه میان ابهام سودمند و توضیح ناکافی در نوسان است. الهههای هنر و وحشتی ادبی متمایزترین وجه «Muse» جهان اسطورهای آن است: الهههایی که در افسانهها سرچشمهی الهام هنرمندان دانسته شدهاند، در اینجا چهرهای تهدیدآمیز مییابند.
این ایده، هنر را از قلمرو زیبایی و آفرینش بیرون میکشد و آن را با وسوسه، سلطه و هراس پیوند میدهد. الهام دیگر نیرویی بیخطر نیست؛ ممکن است بهایی داشته باشد و هنرمند را به قلمرویی ببرد که در آن مرز میان آفرینش و قربانیشدن محو میشود. فیلم از همین پیوند برای ایجاد وحشتی ادبی بهره میبرد؛ وحشتی که بهجای آنکه پیوسته بر شوک ناگهانی تکیه کند، از انتظار، نشانههای آیینی و احساسی از حضور نیرویی دیرپا تغذیه میشود.
ارجاعات ادبی و اسطورهای بخشی از بافت جهان داستاناند، نه صرفاً آرایههایی برای آراستن آن. بااینهمه، هرچه اطلاعات بیشتری دربارهی این جهان عرضه میشود، رمزآلودگی اولیه گاه جای خود را به توضیح میدهد. فیلم در آغاز از نادانستهها نیرو میگیرد، اما در ادامه همیشه نمیتواند میان روشنکردن قواعد و حفظ هالهی راز تعادل برقرار کند.
« مسئلهی مهمتر آن است که انگیزههای بعضی شخصیتها به روشنی کافی صورتبندی نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویر، فضا و طراحی وحشت قابهای تیره و حالوهوای گوتیک از مهمترین امتیازهای فیلماند. فضاها بهگونهای طراحی شدهاند که جهان عادی را کمی بیگانه و ناامن جلوه دهند؛ گویی کابوس ساموئل نه ناگهان وارد زندگی او، بلکه از ابتدا در حاشیهی آن حضور داشته است. این حس، بهویژه هنگام سرگردانی او میان خواب و بیداری، به فیلم شخصیتی بصری میبخشد و به تماشاگر یادآوری میکند که با روایتی دربارهی محو شدن مرزها روبهروست.
«Muse» در بسیاری از لحظات بهجای انباشتن جامپاسکرها، از مکث و انتظار بهره میبرد. دوربین و نورپردازی فضایی میسازند که در آن تهدید پیش از آنکه آشکار شود، احساس میشود. این انتخاب با جهان اسطورهای قصه تناسب دارد: ترس قرار نیست تنها واکنشی لحظهای باشد، بلکه باید همچون حضوری ماندگار بر محیط سایه بیندازد.
موسیقی و طراحی صحنه نیز به شکلگیری این حس کمک میکنند، هرچند کیفیت فضا همیشه نمیتواند کمبودهای روایی را جبران کند. ریتم و معماری معما ساختار فیلم بر زنجیرهای از سرنخها، رؤیاها و کشفهای تازه استوار است. این روش در نیمهی نخست مؤثر واقع میشود، زیرا هر پاسخ احتمالی دریچهای به پرسشی دیگر باز میکند.
تماشاگر همزمان با ساموئل و ریچل میکوشد بفهمد چرا این قتل در خواب آنان تکرار شده و چه ارتباطی میان قربانی و جهان اسطورهای وجود دارد. فیلم در این بخش، با حفظ فاصلهی مناسب میان اطلاعات و ابهام، حس کنجکاوی را زنده نگه میدارد. اما افزایش تعداد توضیحات و پیچشها بهتدریج تمرکز را از تجربهی هراسانگیز داستان میگیرد.
« تصویر، فضا و طراحی وحشت قابهای تیره و حالوهوای گوتیک از مهمترین امتیازهای فیلماند. »
قوتها و کاستیها
گاهی فیلم بهجای آنکه به تصویر یا کنش اجازه دهد معنایی را منتقل کند، همان معنا را با اطلاعات بیشتر توضیح میدهد. این رویکرد از نیروی رازآلودگی میکاهد و احتمالاً ریتم بخشهایی از فیلم را کندتر از حد لازم میکند. در چنین لحظاتی، قصه همچنان پرجزئیات است، اما مسیرش کمتر از آغاز یکپارچه به نظر میرسد.
پایانبندی نیز، بیآنکه لازم باشد جزئیاتی از آن فاش شود، به اندازهی مقدمه و فضای اولیه اثرگذار نیست. مسئله آن نیست که فیلم پرسشهایش را مطرح نمیکند، بلکه آن است که جمعکردن این پرسشها الزاماً به ضربهای عاطفی یا فکری همسنگ وعدهی آغازین نمیانجامد. ازاینرو، فاصلهای میان کنجکاویای که فیلم میآفریند و تأثیری که در پایان باقی میگذارد، احساس میشود.
جمعبندی «Muse» اثری است که امتیاز اصلیاش را از ترکیب سوگ، رؤیا، آیین و اسطوره میگیرد. ایدهی رؤیاهای مشترک و قتلهای آیینی، زمینهای کنجکاویبرانگیز برای یک تریلر فراطبیعی فراهم میکند؛ فضای گوتیک و استفاده از انتظار نیز به آن هویتی دیداری و شنیداری میبخشد. فیلم بیش از آنکه به وحشت ناگهانی متکی باشد، میکوشد احساسی ادبی و خزنده از تهدید بسازد؛ انتخابی که با داستان هنرمندان و سرچشمههای الهام تناسب دارد.
بااینحال، روایت در بخشهایی بیش از اندازه توضیح میدهد، انگیزهی برخی چهرهها را بهاندازهی کافی روشن نمیکند و در پیوند دادن معما با زندگی عاطفی شخصیتها همیشه موفق نیست. ریتم کند بعضی قسمتها و پایانی کماثرتر از مقدمه نیز مانع میشود که همهی ظرفیتهای اثر به نتیجهای همسنگ ایدهی مرکزی برسند.
« این رویکرد از نیروی رازآلودگی میکاهد و احتمالاً ریتم بخشهایی از فیلم را کندتر از حد لازم میکند. »
جمعبندی
حاصل، فیلمی نابرابر اما دارای شخصیتی مشخص است: تجربهای مناسب برای تماشاگرانی که وحشت اسطورهای، تصویرپردازی تیره و معماهای ادبی را بر هیجان پرشتاب ترجیح میدهند.



ثبت دیدگاه