نقد و بررسی
نقد در پاریس (In Paris) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اندوهی که در خانه جا خوش میکند «در پاریس» ساختهٔ کریستف اونوره، بیش از آنکه قصهای با مسیر روشن و رویدادهای پیدرپی باشد، پرترهای تکهتکه از خانوادهای است که میکوشد با اندوه زندگی کند. پل پس از پایان رابطهاش با آنا به خانهٔ پدر بازمیگردد؛ اما بازگشت به خانه به معنای بازگشت به زندگی نیست.
او در اتاق و تختش پناه میگیرد و سکوت و بیحرکتیاش را به زبانی بدل میکند که اطرافیانش نمیدانند چگونه باید به آن پاسخ دهند. فیلم از همین وضعیت ساده و سنگین، پرسشی دشوار میسازد: وقتی کسی از حرکت بازمیایستد، نزدیکانش تا کجا میتوانند به جای او حرکت کنند؟ در پسِ فروپاشی پل، سوگ خانوادگی دیگری نیز حضور دارد؛ خاطرهٔ خواهری که خودکشی کرده و زخمی که هنوز در اعضای خانواده بسته نشده است.
اونوره این گذشته را بهانهٔ توضیح کامل شخصیتها نمیکند و از تبدیلکردن آن به معمایی روایی هم پرهیز دارد. اثر بهجای آنکه اندوه را حلوفصل کند، آن را چون نیرویی خاموش در فضای خانه نگه میدارد؛ چیزی که بر گفتوگوها، شوخیها و حتی لحظههای عادی سایه میاندازد. دو برادر، دو شیوهٔ زیستن محور عاطفی فیلم رابطهٔ پل و جاناتان است؛ دو برادری که در ظاهر در دو سوی متضاد ایستادهاند.
پل در خود فرو رفته و از هرگونه مشارکت در زندگی فاصله گرفته است، حال آنکه جاناتان بیقرار، پرتحرک و شیفتهٔ تجربههای لحظهای به نظر میرسد. یکی در خانه و در سکون گیر افتاده و دیگری در خیابانها میچرخد، با آدمها برخورد میکند و از موقعیتی به موقعیت دیگر میرود. این تقابل، فیلم را از یکنواختی بیرون میآورد و به آن ریتمی دوگانه میدهد: سنگینی اتاق پل در برابر جنبوجوش جهان جاناتان.
« پل پس از پایان رابطهاش با آنا به خانهٔ پدر بازمیگردد؛ اما بازگشت به خانه به معنای بازگشت به زندگی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، جاناتان صرفاً نقطهٔ مقابل شاد و بیدغدغهٔ برادرش نیست. سبکیِ رفتارش گاهی شبیه نقابی است برای نگریستن به زخمهایی که خودش نیز با آنها زندگی میکند. فیلم رابطهٔ دو برادر را نه با اعترافهای بزرگ، بلکه از راه کنایه، شوخی، حرکات روزمره و حضور مداومشان در کنار یکدیگر میپروراند.
به همین سبب، لحظههای مشترک آنها اغلب از صحنههای توضیحی اثرگذارترند: محبتشان در قالب مراقبت مستقیم و بینقص ظاهر نمیشود، بلکه از دل کلافگی، طعنه و تلاشهای ناشیانه برای نزدیکشدن سر برمیآورد. بازیهایی که فضای خانه را زنده میکنند رومن دوریس در نقش پل، اندوه را به حالتی نمایشی و پرهیاهو تبدیل نمیکند.
بازی او در عوض بر فرسودگی، مکث و بیمیلی تکیه دارد؛ گویی بدن شخصیت پیش از آنکه زبانش چیزی بگوید، از جهان کناره گرفته است. دوریس به این انفعال، لایههایی از خشم، شوخطبعی تلخ و آسیبپذیری میبخشد و نمیگذارد پل به تصویری یکبعدی از «مرد افسرده» فروکاسته شود. لوئی گارل در نقش جاناتان، انرژی متفاوتی وارد فیلم میکند.
حضورش سبکتر و بازیگوشتر است، اما این سبکی به معنای بیاهمیتی نیست. او در رفتوآمد میان شوخی و دلسوزی، شخصیت را هم جذاب و هم گاه گریزان نگه میدارد. شیمی میان گارل و دوریس از امتیازهای اصلی اثر است: دو بازیگر با شیوههای اجرایی متفاوت، رابطهای میسازند که باورپذیریاش به شباهت آنها وابسته نیست، بلکه از تضادشان نیرو میگیرد.
« بااینحال، جاناتان صرفاً نقطهٔ مقابل شاد و بیدغدغهٔ برادرش نیست. »
شخصیتها و اجرا
گای مارشان نیز در نقش پدر، نگرانی را در رفتاری روزمره و کمادعا جای میدهد؛ پدری که میخواهد کمک کند، اما توانِ بازکردن قفل اندوه پسرش را ندارد. پاریس و زبان سینماییِ ناآرام عنوان فیلم وعدهٔ تصویری توریستی از پاریس نمیدهد و اونوره نیز شهر را به منظرهای آراسته و بیدردسر بدل نمیکند.
پاریس در اینجا بیشتر شبکهای از فضاهای زیسته است: خانه، خیابان، مسیرهای رفتوآمد و مکانهایی که شخصیتها از میانشان عبور میکنند. شهر نه درمانگر است و نه دشمن؛ صرفاً بستری است که تنهایی و بیقراری آدمها در آن ادامه مییابد. سبک تصویری فیلم نیز از نظم کلاسیک فاصله میگیرد. تدوین گاه ناگهانی و گسسته میشود و دوربین حسِ ناپایداری و بیقراری را حفظ میکند.
این انتخاب با وضعیت روانی شخصیتها تناسب دارد: روایت قرار نیست همچون گزارشی مرتب، احساسات را دستهبندی و علتومعلولها را روشن کند. فیلم همچنین با شکستن گاهبهگاه قراردادهای روایت، به تماشاگر یادآوری میکند که با جهانی کاملاً واقعگرا و شفاف روبهرو نیست. این بازی فرمی میتواند طراوت ایجاد کند، اما گاهی نیز فاصلهای میان تماشاگر و تجربهٔ عاطفی شخصیتها میسازد.
طنز، موسیقی و خطر ناهماهنگی «در پاریس» میکوشد اندوه را با شوخی و سبکی درهم بیامیزد. این انتخاب بهخودیخود ارزشمند است؛ زیرا زندگی در بحران نیز از لحظههای مضحک، صمیمانه و حتی خوشایند خالی نیست. شوخیهای جاناتان و بعضی برخوردهای روزمره، فضای سنگین فیلم را میشکنند و نشان میدهند که خانواده برای نزدیکشدن به پل، همیشه زبان مناسبی پیدا نمیکند.
« شهر نه درمانگر است و نه دشمن؛ صرفاً بستری است که تنهایی و بیقراری آدمها در آن ادامه مییابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی خنده همان راهی است که اعضای خانواده برای تحمل چیزی تحملناپذیر به آن پناه میبرند. اما این آمیزش همیشه به تعادل نمیرسد. برخی لحظههای شوخطبعانه چنان ناگهانی از راه میرسند که بهجای روشنکردن پیچیدگی اندوه، آن را از میدان بیرون میرانند. فیلم در بخشهایی نمیتواند تصمیم بگیرد که باید به سکوت و رنج پل وفادار بماند یا با بازیگوشی فرمی و کلامی از آن فاصله بگیرد.
صحنهٔ آواز دونفره از تلفن، نمونهٔ برجستهٔ همین جسارت است: ناگهان واقعیت روزمره به لحظهای موسیقایی و نمایشی بدل میشود. این گسست برای برخی تماشاگران دلنشین و رهاییبخش است و برای برخی دیگر ممکن است تصنعی جلوه کند؛ اما در هر صورت، نشان میدهد که فیلم از خطرکردن در لحن نمیهراسد. ریتم و پراکندگی روایت کندی فیلم با حالوهوای پل پیوند دارد، اما این پیوند بهتنهایی هر مکثی را موجه نمیکند.
در بخشهایی، تکرار سکون و رفتوآمدهای جاناتان بهجای آنکه لایهٔ تازهای به رابطهٔ برادران بیفزاید، احساس کشآمدن ایجاد میکند. روایت بهجای حرکت خطی و پرشتاب، از لحظههایی تشکیل شده که گاه کنار هم مینشینند و گاه پیوندشان سست میماند. تماشاگر باید خودش نسبت میان این قطعات را پیدا کند؛ رویکردی که میتواند با تجربهٔ ذهنیِ پراکندهٔ شخصیتها هماهنگ باشد، اما در میانهٔ فیلم خطر گمکردن مسیر عاطفی را نیز به همراه دارد.
این پراکندگی از کمبود رویدادهای بیرونی صرفاً ناشی نمیشود؛ مسئله آن است که بعضی صحنهها بیش از اندازه به حالوهوا متکیاند و پیامدشان در ساختار کلی چندان محسوس نیست. از سوی دیگر، همین گسستها مانع از آن میشوند که فیلم به درامی آشنا دربارهٔ «خانوادهای که مشکل را حل میکند» تبدیل شود.
« گاهی خنده همان راهی است که اعضای خانواده برای تحمل چیزی تحملناپذیر به آن پناه میبرند. »
قوتها و کاستیها
اثر به تماشاگر پاسخ ساده نمیدهد و از اندوه، راهحل فوری استخراج نمیکند؛ ولی در بعضی مقاطع، میان ابهام هنری و فقدان تمرکز مرز روشنی نمیگذارد. خانواده بهمثابه پناهی ناکامل یکی از وجوه انسانی فیلم، نگاهش به خانواده است. خانه نه پناهگاهی بینقص است و نه فضایی که در آن هرکس بتواند بیدردسر حرف بزند.
پدر نگران است، مادر حضور و فاصلهٔ خاص خود را دارد و دو برادر راههای متفاوتی برای کنارآمدن با گذشته و حال انتخاب کردهاند. نزدیکی خانوادگی در این فیلم بیشتر چیزی است که باید دوباره و دوباره ساخته شود؛ نه پیوندی آماده که در لحظهٔ بحران خودبهخود همهچیز را ترمیم کند. از همین رو، لحظههای صمیمیت اثر اغلب کوچک و گذرا هستند.
فیلم به جای آنکه با گفتاری اخلاقی دربارهٔ اهمیت خانواده پایانبندی کند، به اهمیت حضور اشاره دارد: ماندن در اتاق، تلاش برای گفتوگو، شوخیکردن در موقعیتی نامناسب و پذیرفتن اینکه گاهی نمیتوان دیگری را از اندوه بیرون کشید. این نگاه، هم دلگرمکننده است و هم تلخ؛ زیرا پیوندها را ارزشمند میداند، بیآنکه آنها را درمانی قطعی جلوه دهد.
جمعبندی «در پاریس» فیلمی نامتوازن اما زنده است؛ اثری که از دل افسردگی، سوگ و فاصلهٔ خانوادگی، لحظههایی از شوخطبعی و نزدیکی بیرون میکشد. بازیهای گرم رومن دوریس و لوئی گارل، رابطهٔ پیچیده و جذاب دو برادر و جسارت فیلم در شکستن قالب روایی، آن را به تجربهای بهیادماندنی بدل میکنند.
« خانواده بهمثابه پناهی ناکامل یکی از وجوه انسانی فیلم، نگاهش به خانواده است. »
جمعبندی
در مقابل، ریتم کند، پراکندگی میانهٔ روایت و ناهماهنگی گاهبهگاه میان طنز و اندوه، از انسجام آن میکاهند. این فیلم بیش از آنکه قصهای کاملاً صیقلخورده عرضه کند، دعوتی است به ماندن در کنار آدمهایی که نمیدانند چگونه با رنج یکدیگر روبهرو شوند. ارزشش نیز در همین ناتمامی نهفته است: در تلاشهای ناشیانه برای مراقبت، در خندههایی که از دل ناراحتی بیرون میآیند و در پیوندی برادرانه که نه آسان است و نه بیاهمیت.
« در مقابل، ریتم کند، پراکندگی میانهٔ روایت و ناهماهنگی گاهبهگاه میان طنز و اندوه، از انسجام آن میکاهند. »



ثبت دیدگاه