نقد و بررسی
نقد Once Upon a Time in Anatolia | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جستوجویی که از بیرون آغاز میشود «روزی روزگاری در آناتولی» به کارگردانی نوری بیلگه جیلان، از موقعیتی ساده و ملموس آغاز میکند: گروهی از مأموران، دادستان و پزشکی در تاریکی شب، همراه با مظنون قتل، به دنبال جسدی میگردند که محل دفنش درست به خاطر آورده نمیشود. اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که این جستوجو قرار نیست به معمایی جنایی با ضرباهنگ متعارف بدل شود.
مقصدی که همه در پی آناند، تنها یکی از لایههای روایت است؛ لایهای دیگر در سکوتها، مکثها و گفتوگوهای مردانی شکل میگیرد که ناچارند ساعتها در خودروها و دشتهای بیانتها کنار هم بمانند. جیلان ما را به جای آنکه از حادثهای به حادثه دیگر ببرد، در جریان زمانی کشدار و ناآرام قرار میدهد.
گروه در جاده میپیچد، توقف میکند، دوباره به راه میافتد و به نشانههایی ناقص یا گمراهکننده برمیخورد. این تکرار نه صرفاً راهی برای طولانیکردن روایت، بلکه صورت سینماییِ سرگردانی است: آدمها مقصد را میدانند، اما راه رسیدن به آن را نه. آناتولی؛ منظرهای زنده و رازآلود دشتهای آناتولی در این فیلم پسزمینهای خنثی نیستند.
« اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که این جستوجو قرار نیست به معمایی جنایی با ضرباهنگ متعارف بدل شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پهنههای خالی، جادههای باریک، تپههای تاریک و چراغهایی که موقتاً گوشهای از شب را روشن میکنند، به نیرویی فعال در روایت بدل میشوند. فضای طبیعی نه پاسخ میدهد و نه راهنمایی میکند؛ فقط نظارهگر است. همین بیاعتناییِ چشمانداز، کوچکبودن انسان را در برابر جهان پیرامونش به یاد میآورد.
تصویربرداری فیلم از تضاد میان تاریکی و نور بهره میگیرد، اما آن را به جلوهگری محض تبدیل نمیکند. نور چراغ خودروها یا پنجرهای روشن، لحظهای کوتاه از وضوح میسازد و سپس آن را پس میگیرد. در قابهای گسترده، مردان اغلب در دل فضایی قرار میگیرند که از آنها بزرگتر و خاموشتر است؛ در نماهای نزدیک، چهرههای خسته و نگرانشان به چشماندازی دیگر تبدیل میشود.
فیلم از این جابهجایی میان وسعت دشت و محدودیت چهرهها، حس ماندگار تنهایی را میسازد. زمانِ فرسوده و ریتمِ سنجیده ریتم کند فیلم از نخستین دقایق آن آشکار است و قرار نیست در ادامه به تعلیقی پرشتاب یا روایتی پرحادثه تبدیل شود. جیلان زمان را به تجربهای جسمانی بدل میکند: خستگی در نگاهها مینشیند، انتظار در گفتوگوها کش میآید و تکرار مسیرها حوصله و تمرکز شخصیتها را میفرساید.
« فضای طبیعی نه پاسخ میدهد و نه راهنمایی میکند؛ فقط نظارهگر است. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر نیز ناچار است با همین زمان زندگی کند، نه آنکه صرفاً از بیرون آن را دنبال کند. این انتخاب از حیث ساختاری دقیق است. اگر جستوجو بهسرعت پیش میرفت، فرسودگی گروه به مفهومی انتزاعی و بیاثر تبدیل میشد. طولانیشدن مسیر، خستگی را به تجربهای مشترک میان شخصیتها و مخاطب بدل میکند.
بااینحال، همین ویژگی بزرگترین مانع فیلم برای برخی تماشاگران است. مکثها گاه آنقدر طولانی میشوند که توجه را از دست میدهند و روایتِ کمحادثه ممکن است برای کسی که انتظار کشفهای پیدرپی دارد، کمجاذبه یا حتی خوابآور به نظر برسد. مردانی که از خلال گفتوگوها پدیدار میشوند شخصیتپردازی در فیلم بر پایه شرححالگویی مستقیم نیست.
مردان در گفتوگوهای پراکنده، شوخیهای خشک، گلههای روزمره و سکوتهایشان خود را آشکار میکنند. آنچه درباره آنان میآموزیم، اغلب نه از اعترافی کامل، بلکه از لغزشهای کوچک گفتار و واکنشهایشان به یکدیگر به دست میآید. هرکدام در ظاهر نقشی اداری دارد، اما زیر این نقش، نگرانیها و رنجهایی شخصی پنهان است.
« تماشاگر نیز ناچار است با همین زمان زندگی کند، نه آنکه صرفاً از بیرون آن را دنبال کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها بهویژه به دلیل پرهیز از اغراق مؤثرند. بازیگران شخصیتهایشان را با نمایشهای عاطفی پررنگ تعریف نمیکنند؛ خستگی، رنجش یا اندوه بیشتر در حالت چهره و لحن جملهها دیده میشود. این طبیعیبودن، فضای فیلم را از تصنع دور نگه میدارد و به شخصیتها کیفیتی روزمره و باورپذیر میبخشد.
گفتوگوها گاه طولانی و متراکماند و مضمونهای متعددی را پیش میکشند؛ در بعضی لحظهها، همین انباشت میتواند از نیروی هر موضوع بکاهد، اما پراکندگی آنها با ذهنهای خسته و همراهانِ گرفتار در شب تناسب دارد. مرگ، وظیفه و رازهای ناگفته مرگ در فیلم فقط علت آغاز جستوجو نیست؛ حضوری خاموش است که در تمام مسیر باقی میماند.
مأموران وظیفه دارند کاری روشن و مشخص انجام دهند، اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که وظیفه اداری نمیتواند بهتنهایی پاسخگوی پیچیدگیهای انسانی باشد. جسد موضوع پرونده است، اما توجه روایت بارها از آن فاصله میگیرد و به کسانی بازمیگردد که باید با پیامدهای مرگ، حقیقت و مسئولیت روبهرو شوند.
« بازیها بهویژه به دلیل پرهیز از اغراق مؤثرند. »
قوتها و کاستیها
یکی از امتیازهای فیلم این است که درباره این موضوعها حکم صادر نمیکند. رازها کامل و مرتب گشوده نمیشوند و شخصیتها نیز به نمادهایی تکبعدی فروکاسته نمیشوند. تماشاگر باید از میان اشارهها و جزئیات، تصویر خود را بسازد. این شیوه، ابهامی زنده پدید میآورد؛ ابهامی که نه صرفاً برای معماپردازی، بلکه برای نشاندادن فاصله میان آنچه آدمها میگویند و آنچه واقعاً در درونشان میگذرد به کار میرود.
طنز خشک در کنار تلخی با آنکه فضای فیلم سنگین است، همه لحظههایش یکدست تلخ نیستند. طنزی خشک و ناگهانی در گفتوگوها و برخوردهای روزمره دیده میشود؛ طنزی که موقعیت را سبک نمیکند، بلکه تناقض آن را آشکارتر میسازد. مردان ممکن است درباره امور عادی حرف بزنند، شوخی کنند یا به جزئیاتی کماهمیت بپردازند، در حالی که مرگ و خشونت در همان نزدیکی حضور دارند.
این رفتوآمد میان عادیبودن و هولناکی، به فیلم کیفیتی انسانی میدهد. آدمها حتی در دل وضعیتی دشوار، همچنان به امور کوچک چنگ میزنند؛ نه لزوماً از سر بیتفاوتی، بلکه شاید برای آنکه فشار واقعیت را اندکی قابلتحمل کنند. جیلان این تضاد را بیتأکید و بیهیاهو نشان میدهد و همین خویشتنداری، اثر آن را بیشتر میکند.
« یکی از امتیازهای فیلم این است که درباره این موضوعها حکم صادر نمیکند. »
جمعبندی
جمعبندی «روزی روزگاری در آناتولی» فیلمی است که جذابیتش بیش از آنکه به حل یک معما وابسته باشد، در شیوه نگاهکردن آن نهفته است: به مردانی خسته، به چشماندازی خاموش و به فاصله میان وظیفهای روشن و حقیقتی پیچیده. کارگردانی سنجیده، قابهای گسترده، بازیهای طبیعی و استفاده دقیق از سکوت، جستوجویی ساده را به تأملی درباره تنهایی، فرسودگی و رازهای انسانی تبدیل میکنند.
اما این دستاورد بیهزینه نیست. ریتم بسیار آرام، امتداد طولانی جستوجو و گفتوگوهای متراکم ممکن است تمرکز مخاطبی را که خواهان روایتی پرتحرک است، فرسوده کند. فیلم از تماشاگر صبر میخواهد و پاداشش را نه در پیچشهای پیدرپی، بلکه در حالوهوا، جزئیات و تأثیر تدریجیاش میگذارد. برای کسی که با این ریتم همراه شود، آناتولیِ جیلان پس از پایان تماشا همچنان در ذهن باقی میماند؛ نه بهصورت پاسخی قطعی، بلکه همچون منظرهای تاریک که رازهایش را بهآسانی پس نمیدهد.



ثبت دیدگاه