نقد و بررسی
نقد Onibaba | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویری از بقا در «Onibaba»، جنگ تقریباً هیچگاه بهصورت رویارویی مستقیم و باشکوهی در قاب حاضر نمیشود؛ بااینحال، اثر آن همهجا احساس میشود. در حاشیهی نبردی دوردست، دو زن در دشتی انبوه و بیانتها از نی زندگی میکنند و برای زندهماندن به کشتن ساموراییهای سرگردان و فروختن داراییهایشان روی میآورند.
همین موقعیت ساده، جهان اخلاقی فیلم را از همان آغاز تیره و لغزان میکند: گرسنگی و ناامنی، مرز میان قربانی و عامل خشونت را از میان بردهاند. شخصیتها نه قهرمانانی پاکدستاند و نه هیولاهایی بیرون از فهم؛ انسانهاییاند که در وضعیتی بیرحم، راههایی بیرحمانه برای ادامهی زندگی یافتهاند.
فیلمِ Kaneto Shindō بیش از آنکه داستانی پرحادثه دربارهی جنگ باشد، مطالعهای فشرده دربارهی پیامدهای آن است. جنگ زندگی این دو زن را از شکل معمول خود تهی کرده و آنان را در جهانی محصور ساخته که در آن غذا، پناه و همراهی عاطفی به منابعی کمیاب بدل شدهاند. خبر مرگ کیچی، که هم پسر مادر و هم همسر زن جوان است، این وضعیت را پیچیدهتر میکند: سوگ، بهجای آنکه آنان را به هم نزدیک کند، خلأ و اضطرابی میسازد که هرکدام به شیوهای متفاوت با آن روبهرو میشوند.
فیلم از این راه نشان میدهد خشونت میدان نبرد چگونه به حریم خانه و رابطههای روزمره راه مییابد. رابطهای میان وابستگی و رقابت هستهی عاطفی فیلم در رابطهی مادر و عروس شکل میگیرد؛ رابطهای که از یکسو بر همکاری و نیاز متقابل استوار است و از سوی دیگر، زیر فشار میل، حسادت و ترس از تنهایی ترک برمیدارد.
« فیلمِ Kaneto Shindō بیش از آنکه داستانی پرحادثه دربارهی جنگ باشد، مطالعهای فشرده دربارهی پیامدهای آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دو زن برای بقا به یکدیگر وابستهاند، اما بازگشت هاچی نظم شکنندهی زندگیشان را برهم میزند. زن جوان به سوی رابطهای تازه کشیده میشود، درحالیکه مادر آن را نه فقط تهدیدی برای پیوند خانوادگی، بلکه خطری برای جایگاه و امنیت خودش میبیند. قدرت فیلم در آن است که این کشمکش را به تقابل سادهی درست و نادرست فرو نمیکاهد.
رفتار مادر میتواند خشونتبار و کنترلگرانه باشد، اما ریشههایش را میتوان در ترس از رهاشدن، بیپناهی و ازدستدادن امکان بقا جستوجو کرد. در سوی دیگر، میل زن جوان نیز صرفاً واکنشی گذرا به سوگ نیست؛ نشانهای از تلاش او برای بازیافتن حق انتخاب و تجربهی زندگی است. فیلم با بازیهای خویشتندار، این احساسات را اغلب از راه مکث، نگاه و حرکت منتقل میکند، نه با توضیحهای طولانی.
نتیجه، تنشی خاموش اما پیوسته است که در دل کارهای روزانه و رفتوآمدهای تکراری رشد میکند. طبیعت؛ پناهگاه و دام نیزارهای بلند در «Onibaba» صرفاً پسزمینهی زیباییشناختی نیستند؛ نیرویی فعال در جهان فیلماند. علفها پیکرها را میپوشانند، مسیرها را پنهان میکنند و چشمانداز را به فضایی بدل میسازند که در آن هر لحظه ممکن است خطری از دل سکون سر برآورد.
این طبیعت هم به زنان امکان پنهانشدن میدهد و هم آنان را از جهان بیرون جدا میکند. دشتی که برای شکار و بقا به کار گرفته میشود، بهتدریج حالتی زندانمانند پیدا میکند. قاببندیهای دقیق و تأکید بر حرکت نیها در باد، محیط را به امتداد روان شخصیتها تبدیل میکند. گاهی دشت چنان گسترده مینماید که آدمی در آن ناچیز و بیپناه است؛ گاهی نیز نیزار همچون دیواری متحرک، دید را محدود میکند و انتظار را به دلهره بدل میسازد.
« این دو زن برای بقا به یکدیگر وابستهاند، اما بازگشت هاچی نظم شکنندهی زندگیشان را برهم میزند. »
شخصیتها و اجرا
چالهی پنهان در میان علفها نیز با همین منطق تصویری کار میکند: مکانی واقعی در دل چشمانداز، اما حامل معنایی فراتر از کارکرد روزمرهاش. فیلم برای ایجاد هراس به موجودات فراطبیعیِ پرزرقوبرق متکی نیست؛ کافی است طبیعتی آشنا را چنان قاب بگیرد که تماشاگر دیگر به آن اعتماد نکند. سیاهوسفید و زبان تصویر فیلمبرداری سیاهوسفید Kiyomi Kuroda نقش بنیادینی در شکلگیری حالوهوای اثر دارد.
تضاد میان تیرگی و روشنی، بافت نیزارها و رفتوآمد پیکرها را برجسته میکند و از فضای روستایی تصویری هم واقعگرا و هم کابوسوار میسازد. تاریکی در این فیلم صرفاً نبودِ نور نیست؛ کیفیتی مادی دارد و گویی گوشههای قاب را اشغال میکند. در برابر آن، روشنی نیز لزوماً آرامش نمیآورد، بلکه گاهی خشونت بدنها و سختی چشمانداز را بیپردهتر میکند.
دوربین بهندرت محیط را فقط برای معرفی مکان به کار میگیرد. قابها اغلب بر تکرار حرکت، سکون و فاصله تکیه دارند؛ شخصیتها در میان نیها ظاهر و ناپدید میشوند و تصویر، پیش از آنکه چیزی را توضیح دهد، حس محاصره و ناامنی را منتقل میکند. این شیوهی بصری با روایت کمگفتوگو و کمحادثه هماهنگ است.
تماشاگر بهجای آنکه همهچیز را از زبان شخصیتها بشنود، ناچار میشود نشانهها را در فضای تصویر دنبال کند. صدا، ریتم و ساختن دلهره موسیقی Hikaru Hayashi و طراحی صوتی، جهان فیلم را از سکوتی خنثی دور میکنند. ضرباهنگهای نامتعارف موسیقی گاه با حرکتهای جسمانی و فضای خشن روایت همنوا میشوند و به لحظات روزمره کیفیتی ناآرام میبخشند.
« سیاهوسفید و زبان تصویر فیلمبرداری سیاهوسفید Kiyomi Kuroda نقش بنیادینی در شکلگیری حالوهوای اثر دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صداهای محیطی نیز اهمیت دارند: باد، حرکت علفها و سکوتهای میان گفتوگوها کمک میکنند تا انتظار بخشی از تجربهی تماشاگر شود. دلهره همیشه از رویدادی ناگهانی پدید نمیآید؛ گاهی از حسِ نزدیکشدن چیزی ناشناخته شکل میگیرد. ریتم فیلم سنجیده و کند است و تکرار برخی کنشها، مانند رفتوآمد میان کلبه و دشت، حس چرخهای بیپایان میسازد.
این انتخاب از نظر مضمونی مؤثر است: زندگی شخصیتها گرفتار تکرارِ شکار، مبادله و تلاش برای زندهماندن است. بااینحال، همین ویژگی میتواند برای بخشی از تماشاگران به یکنواختی بینجامد. در برخی قسمتها، مکثها طولانیتر از آناند که تنش تازهای بسازند و روایت برای پیشروی به نیرویی بیشتر نیاز پیدا میکند.
کندی فیلم در مجموع آگاهانه است، اما همواره به یک اندازه بارور نیست. نقاب و معنای ترس نقاب ساموراییِ مرده، یکی از مهمترین عناصر نمادین فیلم است، اما کارکردش به رمزگشاییِ یک معنای واحد محدود نمیشود. این شیء در آغاز یادگار خشونتی است که از جنگ به دشت رسیده؛ سپس به ابزاری برای اعمال نفوذ در رابطهی مادر و عروس بدل میشود.
نقاب، ظاهر و حقیقت را در برابر هم قرار میدهد: چهرهای ساختهشده میتواند ترس بیافریند، درحالیکه خشونت واقعی از پیش در رفتار انسانها حضور داشته است. فیلم در برخورد با این نماد، پاسخهای قطعی عرضه نمیکند. ترس میتواند از باورهای عامیانه، عذاب وجدان، قدرت خرافه یا نیاز به کنترل دیگری تغذیه کند؛ و اثر، این امکانها را کنار هم نگه میدارد.
« دلهره همیشه از رویدادی ناگهانی پدید نمیآید؛ گاهی از حسِ نزدیکشدن چیزی ناشناخته شکل میگیرد. »
قوتها و کاستیها
همین ابهام به فضای فولکلوریک و هولناک فیلم نیرو میبخشد، اما ممکن است برای تماشاگرانی که روایتهای روشن و توضیحمحور را ترجیح میدهند، فاصلهگذار باشد. «Onibaba» بهجای آنکه نمادهایش را شرح دهد، میگذارد میان تصویر و برداشت تماشاگر تنشی حلنشده باقی بماند. محدودیتها و دستاوردها سادگی طرح داستانی، هم یکی از امتیازهای فیلم است و هم محدودیتی برای آن.
تمرکز بر سه شخصیت اصلی باعث میشود روابط و نیروهای روانی داستان مجال کافی برای شکلگیری پیدا کنند؛ در مقابل، جهان پیرامون آنان چندان گسترش نمییابد و چهرههای فرعی و چشمانداز اجتماعی گستردهتری در اختیار تماشاگر قرار نمیگیرد. جنگ حضوری تعیینکننده دارد، اما بیشتر در خبرها و پیامدهایش احساس میشود تا در مجموعهای از موقعیتهای روایی متنوع.
همچنین، روایت به توضیح مستقیمِ انگیزهها و پیامدها علاقهای ندارد. این خویشتنداری از یکسو به ابهام و قدرت تصویری اثر کمک میکند و از سوی دیگر ممکن است بعضی دگرگونیهای عاطفی را ناگهانی یا کمپرورده جلوه دهد. فیلم در بهترین لحظههایش این کمگویی را به زبان سینمایی بدل میکند؛ در لحظههای کماثرتر، تکرار و سکون بیش از اندازه به چشم میآیند.
با وجود این، انسجام فضای بصری و پیوند نزدیک میان بقا، میل و خشونت، به اثر هویتی ماندگار میبخشد. جمعبندی «Onibaba» فیلمی است که هراس را از دل موقعیتی انسانی و ملموس میسازد. گرسنگی، سوگ، میل و حسادت در آن نیروهایی جدا از خشونت نیستند؛ هرکدام میتوانند به شکل دیگری از ستیز و سلطه راه ببرند.
« Onibaba» بهجای آنکه نمادهایش را شرح دهد، میگذارد میان تصویر و برداشت تماشاگر تنشی حلنشده باقی بماند. »
جمعبندی
Kaneto Shindō با تکیه بر اجرای کماغراق، تصویرهای سیاهوسفید و چشمانداز بیقرار نیزارها، داستانی ساده را به تجربهای حسی و نمادین تبدیل میکند. کندی ریتم و ابهام معنایی ممکن است برای همه جذاب نباشد، اما همین ویژگیها در بخش بزرگی از فیلم حس گرفتاری در جهانی بیرحم را تقویت میکنند.
حاصل، اثری تلخ و ماندگار است که بیش از آنکه پاسخ بدهد، تماشاگر را در برابر پرسشی دشوار رها میکند: وقتی بقا به یگانه قانون بدل شود، چه چیزی از انسان باقی میماند؟



ثبت دیدگاه