نقد و بررسی
نقد شهر نامرئی (Invisible City) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهرِ دیدهنشده «شهر نامرئی» از دل برخوردی ساده اما ناآرامکننده آغاز میشود: لاشهی دلفینی رودخانهای بر ساحل ریو دو ژانیرو پیدا میشود؛ موجودی که حضورش در آن مکان، خود به معمایی بدل است. اریک، مأمور پلیس محیطزیست، در پی کشف حقیقت این واقعه، به جهانی راه مییابد که همواره در کنار زندگی روزمره جریان داشته، اما از نگاه آدمیان پنهان مانده است.
سریال از همان ابتدا میان پلیسینگاری، درام خانوادگی و فانتزی اسطورهای رفتوآمد میکند و میکوشد این قلمروهای بهظاهر دور را در تصویری واحد از برزیل معاصر به هم پیوند بزند. عنوان سریال بیش از آنکه صرفاً به موجوداتی نامرئی اشاره کند، به لایههایی از شهر و فرهنگ نظر دارد که زیر سطح آشنای زندگی شهری پنهاناند.
ریو در این روایت، تنها پسزمینهی ماجرا نیست: خیابانها، ساحل و حاشیههای شهر، فضایی میسازند که در آن طبیعتِ راندهشده و اسطورههای فراموششده همچنان حضور دارند. همین ایده به اثر هویتی متمایز میبخشد؛ جهانی آشنا که در شکافهایش، امر ناممکن رخنه میکند. اسطوره در متن زندگی روزمره یکی از مهمترین امتیازهای «شهر نامرئی»، انتخاب فولکلور برزیلی بهعنوان سرچشمهی فانتزی است؛ انتخابی که بهجای تکیه بر اسطورههای پرمصرف سینمای جهانی، شخصیتهایی را به صحنه میآورد که ریشه در سنتهای بومی، آفریقایی و اروپایی برزیل دارند.
چهرههایی چون ساسی، کورُپیرا، ایارا و کوکا، در روایت به موجوداتی دور از جهان انسانها محدود نمیشوند؛ آنها در شهر معاصر زندگی میکنند و برای پنهانماندن، هویتهایی روزمره اختیار کردهاند. این بازآفرینی، اسطوره را از موزهی قصههای کهن بیرون میآورد و به مسئلهای زنده بدل میسازد.
« همین ایده به اثر هویتی متمایز میبخشد؛ جهانی آشنا که در شکافهایش، امر ناممکن رخنه میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اهمیت این رویکرد در آن است که افسانهها را نه زینت روایی، بلکه حامل حافظهی فرهنگی و نگرشی خاص به طبیعت نشان میدهد. بسیاری از این روایتها با جنگل، آب و پاسداری از محیط زیست پیوند دارند؛ ازاینرو، حضور موجودات افسانهای در داستانی دربارهی مأمور پلیس محیطزیست، تناسبی موضوعی پیدا میکند.
البته سریال همیشه فرصت نمییابد این پیوند را بهقدر کافی بپرورد. در لحظاتی، معرفی موجودات و تواناییهایشان بر ظرافت معنایی آنها پیشی میگیرد و اسطوره بیش از آنکه در تار و پود داستان حل شود، به عنصری برای پیشبرد هیجان بدل میشود. جنایت، سوگ و جستوجوی حقیقت در مرکز روایت، اریک قرار دارد؛ مردی که در سوگ همسرش، گابریلا، به سر میبرد و میان اندوه شخصی و وظیفهی حرفهای گرفتار شده است.
پروندهی دلفین، او را به تحقیقاتی میکشاند که بهتدریج با گذشتهی خانوادگیاش و مرگ همسرش گره میخورند. این ساختار معمایی، نیروی محرک فصل نخست است: هر سرنخ هم بُعدی تازه از جهان پنهان را آشکار میکند و هم اریک را به پرسشهایی نزدیکتر میسازد که پاسخشان برای او صرفاً شغلی نیست، بلکه با هویت و سوگ شخصیاش ارتباط دارد.
بااینحال، بار عاطفی داستان گاهی زیر فشار انبوه رخدادها کمرنگ میشود. سریال میخواهد همزمان رازگشایی کند، رابطهی پدر و دختر را پیش ببرد، اندوه اریک را نشان دهد، شخصیتهای اسطورهای را معرفی کند و به بحرانهای زیستمحیطی اشاره داشته باشد. این تراکم، بهویژه در بخشهایی که قصه با شتاب از یک افشاگری به واقعهای تازه میرسد، مانع جاافتادن برخی لحظهها میشود.
« البته سریال همیشه فرصت نمییابد این پیوند را بهقدر کافی بپرورد. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر گاه فرصت چندانی برای ماندن با یک احساس یا پیامد روایی ندارد، زیرا داستان بیدرنگ او را به معمای بعدی میبرد. فضاسازی و چهرهی بصری فضاسازی رازآلود سریال از برجستهترین عناصر آن است. اثر میان فضای شهری و طبیعتی که در حاشیهی آن پس زده شده، تنشی تصویری برقرار میکند؛ تنشی که به ایدهی اصلی داستان جان میبخشد.
شهر، با همهی روزمرگیاش، پوستهای شکننده به نظر میرسد و پشت آن جهانی دیگر نفس میکشد. حضور موجودات افسانهای در محیطهای مدرن، تضادی جذاب میآفریند: امر جادویی نه در سرزمینی دور، بلکه در دل محلهها و مکانهایی ظاهر میشود که بیننده ممکن است آنها را کاملاً عادی بپندارد. این فضا همواره لطیف و خیالانگیز نیست.
«شهر نامرئی» از تصاویر خشونتآمیز و هراسآور نیز بهره میگیرد تا جهان اسطورهایاش را تهدیدکننده و گاه بیرحم جلوه دهد. همین انتخاب، به قصه وزن و خطر میبخشد، اما ممکن است برای بخشی از مخاطبان آزارنده باشد. فانتزی سریال را نباید با خیالپردازی آرام و کودکانه یکی گرفت؛ موجوداتش گاه با نیرویی خشن وارد داستان میشوند و پیامدهای برخورد با آنها جدی است.
بازیها و شخصیتپردازی Marco Pigossi در نقش اریک، ترکیبی از خویشتنداری و آشفتگی درونی را به نمایش میگذارد. شخصیت او در آغاز بیشتر به منطق مأمور پلیس تکیه دارد: شواهد میخواهد و به توضیحهای فراطبیعی بدگمان است. اما مسیر روایت او را ناگزیر میکند مرزهای برداشت عقلانیاش را بازنگری کند.
« فضاسازی و چهرهی بصری فضاسازی رازآلود سریال از برجستهترین عناصر آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی Pigossi، بهویژه در لحظاتی که اریک میان وظیفه، اندوه و حیرت معلق میماند، به حفظ پیوند عاطفی مخاطب با داستان کمک میکند. Alessandra Negrini در نقش اینِس نیز حضوری رازآلود و تأثیرگذار دارد. شخصیت او از آن دسته نقشهایی است که جذابیتشان به اطلاعاتی وابسته است که پنهان میکنند؛ بنابراین نیروی بازی بیش از توضیح مستقیم، در نگاه و رفتار سنجیده شکل میگیرد.
در کنار این دو، حضور بازیگران دیگر به جهان اسطورهای تنوع میبخشد و از یکدستشدن مجموعه جلوگیری میکند. بااینهمه، همهی شخصیتها به یک اندازه مجال رشد نمییابند. برخی بیشتر حامل کارکردی روایی یا معرفیکنندهی بخشی از فولکلورند تا شخصیتهایی که انگیزهها و تناقضهایشان بهطور کامل گسترش یافته باشد.
ریتم و انسجام روایت فصل نخست با قسمتهایی کوتاه و روایتی فشرده پیش میرود؛ انتخابی که به تعلیق و تداوم تماشا کمک میکند. هر قسمت اطلاعاتی تازه در اختیار میگذارد و مسیر اریک را به سوی لایهی دیگری از معما سوق میدهد. این کشش، برای مخاطبی که به فانتزی جنایی علاقه دارد، امتیازی جدی است؛ زیرا سریال زمان زیادی را صرف مقدمهچینی نمیکند و از زودهنگامبودن ورود به قلمرو شگفتی نمیهراسد.
اما شتاب، همانقدر که موتور تعلیق است، گاه به مانعی برای انسجام بدل میشود. پیوند میان افسانههای گوناگون، پروندهی جنایی و تجربهی شخصی اریک همیشه به روشنی و یکپارچگی لازم نمیرسد. بعضی گذارها بیشتر به ضرورت حرکت سریع داستان متکیاند تا به پیوندی عمیق میان رویدادها. از همین رو، بخشی از مخاطبان ممکن است احساس کنند که جهان سریال ظرفیت داستانی بیشتری از آنچه فرصت پرداخت یافته، در خود دارد.
« Alessandra Negrini در نقش اینِس نیز حضوری رازآلود و تأثیرگذار دارد. »
قوتها و کاستیها
ایدهها جذاباند، اما همهی آنها با زمان و تمرکز برابر پرورش داده نمیشوند. خیالپردازی و مسئولیت زیستمحیطی یکی از لایههای قابلتوجه اثر، پیوند فانتزی با نگرانیهای زیستمحیطی است. در این جهان، طبیعت پسزمینهای خنثی نیست که انسان بتواند بیهزینه از آن بهرهبرداری کند؛ گویی حافظه و اراده دارد و در برابر ویرانی واکنش نشان میدهد.
این مضمون با حضور موجوداتی که در افسانهها با جنگل و آب پیوند دارند، همافزایی پیدا میکند و به داستان جنایی افقی فراتر از حل یک پرونده میدهد. سریال بهجای آنکه پیام خود را در قالب موعظه عرضه کند، آن را در جهانسازی و تعارضهای داستانی میگنجاند. البته این لایه نیز همیشه به اندازهی ظرفیتش بسط نمییابد.
مسئلهی حفاظت از طبیعت در کنار سوگ خانوادگی و رازهای اسطورهای قرار میگیرد، اما گاه رقابت این خطوط داستانی نمیگذارد هرکدام به عمق کامل برسند. بااینحال، همین کنار هم نشاندنِ محیط زیست، فرهنگ عامه و زندگی شهری، به سریال چهرهای ویژه میدهد و آن را از فانتزیهایی که تنها به ساختن موجودات عجیب بسنده میکنند، متمایز میکند.
جمعبندی «شهر نامرئی» اثری خیالانگیز و پرکشش است که نیروی اصلیاش را از پیوند فولکلور برزیلی با معمایی جنایی و دغدغههای زیستمحیطی میگیرد. شهر در آن به فضایی زنده و چندلایه بدل میشود؛ جایی که اسطوره، بهجای آنکه در گذشته محبوس بماند، در کنار انسان معاصر حضور دارد. بازیهای باورپذیر، فضای رازآلود و انتخاب فرهنگی تازه، تماشای سریال را جذاب میکنند؛ در مقابل، شتاب روایت و نابرابری در پرداخت خطوط داستانی گاهی از انسجام آن میکاهد.
« ایدهها جذاباند، اما همهی آنها با زمان و تمرکز برابر پرورش داده نمیشوند. »
جمعبندی
با وجود این کاستیها، سریال جهانی متمایز میسازد و دعوتی مؤثر است به نگریستن دوباره به افسانههایی که شاید زیر سطح شهر هنوز زندهاند.
ثبت دیدگاه