نقد و بررسی
نقد The Burning Plain | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از زخمهایی که به ارث میرسند «دشت سوزان» فیلمی است درباره پیامدهایی که از یک انتخاب شخصی فراتر میروند و در زندگی چند نسل و چند خانواده رسوب میکنند. حادثهای هولناک در دشتی دورافتاده، نقطه آغاز رشتهای از خاطرهها و رابطههاست؛ اما فیلم بیش از آنکه به خود حادثه بپردازد، به موجی مینگرد که از آن برمیخیزد: اندوه، شرم، خشم و تلاشی فرساینده برای دوباره کنار هم قرار دادن آنچه از هم گسیخته است.
در این جهان، گذشته پشت سر باقی نمیماند؛ در رفتار آدمها، سکوتشان و انتخابهایشان حضور دارد. فیلم بهتدریج روشن میکند که فداکاری برای عزیزان همیشه به معنای کنشی باشکوه یا بیخطا نیست. گاه از دل ترس، عذاب وجدان یا میل به جبران برمیآید و در عین حال، آسیب تازهای به دیگران میزند.
این نگاه پیچیده، به داستان امکان میدهد از مرزبندی ساده میان قربانی و مقصر فاصله بگیرد. شخصیتها نه کاملاً بخشودنیاند و نه بهآسانی میتوان آنها را محکوم کرد؛ هرکدام درگیر انتخابهاییاند که اثرشان از نیت اولیه فراتر میرود. معمایی که از دل زندگی روزمره شکل میگیرد گویرمو آریاگا، نویسنده و کارگردان فیلم، داستان را در چند خط زمانی و میان چند شخصیت پیش میبرد.
اطلاعات به ترتیب وقوع عرضه نمیشوند و رابطه میان رخدادها مدتها در پسزمینه میماند. تماشاگر باید نشانهها را در کنار هم بگذارد و از خلال برشها، سکوتها و تفاوتهای رفتاری، شکل کلی ماجرا را حدس بزند. این شیوه در آغاز عمداً حس پراکندگی میسازد: گویی فیلم قطعاتی از چند زندگی را روی میز ریخته و هنوز حاضر نیست نشان دهد کدام قطعه به کدام تصویر تعلق دارد.
« در این جهان، گذشته پشت سر باقی نمیماند؛ در رفتار آدمها، سکوتشان و انتخابهایشان حضور دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ابهام میتواند جذاب باشد، زیرا کنجکاوی را به حرکت درمیآورد و تماشاگر را از دریافت منفعلانه بیرون میکشد. بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه بر همین تعلیق تکیه میکند. بعضی اطلاعات نه از آن رو که پیچیدگی انسانی دارند، بلکه صرفاً برای حفظ راز عقب نگه داشته میشوند. در نتیجه، لحظههایی پیش میآید که «بعداً خواهی فهمید» جای پیشروی عاطفی را میگیرد.
وقتی پیوندها آشکار میشوند، بخشی از رضایت حاصل میشود، اما همه گرهها الزاماً به معنایی عمیقتر از خود غافلگیری نمیانجامند. شخصیتهایی گرفتار در قلمرو گناه هسته عاطفی فیلم در شخصیتهایی است که نمیدانند با گذشته خود چه کنند. یکی از چهرههای محوری، زنی است که ظاهری سامانیافته دارد، اما در درون با رفتاری خودویرانگر و خاطراتی سنگین دستوپنجه نرم میکند.
فاصله میان چهره اجتماعی او و آشفتگی پنهانش، به نقش فرصتی برای نمایش آسیبپذیری میدهد، بیآنکه شخصیت به توضیحی ساده درباره رنج فروکاسته شود. او میکوشد زندگی را ادامه دهد، اما هر حرکتش نشان میدهد که ادامه دادن با رهایی یکی نیست. در سوی دیگر، مادری قرار دارد که انتخابهایش بر زندگی اطرافیان سایه انداخته است؛ و دختری که باید با پیامدهای تصمیمهایی روبهرو شود که در شکلگیری آنها سهمی نداشته است.
فیلم با ظرافت نشان میدهد که کودکان و نوجوانان تنها شاهد بحران بزرگسالان نیستند؛ آنها معنای آن را به زبان خود میسازند و گاه بار عاطفیاش را تا سالها حمل میکنند. این بخش از اثر، بهویژه در توجه به پیوند مادر و فرزند، از تلخترین و انسانیترین لایههای آن است. بازیگری؛ نیروی نگهدارنده فیلم شارلیز ترون در نقش زنی که کنترل ظاهریاش بهتدریج ترک برمیدارد، حضوری مهارشده و مؤثر دارد.
« این ابهام میتواند جذاب باشد، زیرا کنجکاوی را به حرکت درمیآورد و تماشاگر را از دریافت منفعلانه بیرون میکشد. »
شخصیتها و اجرا
او رنج را با تأکیدهای پرصدا بیان نمیکند؛ بیشتر از مکثها، نگاههای گریزپا و دشواریِ تماس با دیگران بهره میگیرد. همین خویشتنداری سبب میشود آشفتگی شخصیت از سطح نمایش بیرونی فراتر برود و به چیزی درونیتر بدل شود. نقش او در بخشهایی که روایت از حرکت بازمیایستد، تکیهگاه مهم فیلم است.
کیم بسینگر نیز در مقام مادری گرفتار رابطهای ممنوع و پیامدهای آن، تصویری آمیخته از میل، تنهایی و آسیبپذیری ارائه میدهد. بازی او نه شخصیت را تطهیر میکند و نه به قضاوتی شتابزده فرو میکاهد. جنیفر لارنس در نقش جوانتر همان شخصیت، انرژی و نوعی بیقراری متناسب با سن و موقعیت او به فیلم میآورد.
هماهنگی میان دو بازیگر، بهجای آنکه صرفاً بر شباهت ظاهری تکیه کند، از راه تداوم عاطفی و ردپای یک زخم مشترک شکل میگیرد. در مجموع، بازیگران به فیلمی که گاه در ساختار خود پراکنده میشود، انسجام انسانی میبخشند. تصویر، فضا و سوختگی خاموش عنوان فیلم و چشماندازهای خشک و باز آن، فضایی میسازند که در آن طبیعت هم پناهگاه است و هم یادآور ویرانی.
دشتهای خلوت، جادهها و فضاهای داخلی کمگرما، جهان آدمها را از زندگی روزمره جدا نمیکنند؛ بلکه انزوای درونیشان را به چشم میآورند. آتش در این میان تنها یک حادثه نیست، بلکه تصویری از چیزی است که پس از وقوعش نیز ادامه دارد: اثری که شاید شعلهاش خاموش شود، اما بوی سوختگی و جای زخم باقی بماند.
« همین خویشتنداری سبب میشود آشفتگی شخصیت از سطح نمایش بیرونی فراتر برود و به چیزی درونیتر بدل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در ساختن حالوهوایی تلخ و رازآلود تواناست، اما همین کیفیت گاهی به یکنواختی نزدیک میشود. رنگ عاطفی اثر کمتر تغییر میکند و فرصت اندکی برای سبکشدن یا فاصله گرفتن از اندوه باقی میگذارد. این انتخاب با مضمون گناه و فقدان سازگار است، ولی وقتی چند صحنه متوالی در همان وضعیت عاطفی میمانند، سنگینی فضا ممکن است به جای تشدید معنا، تماشاگر را خسته کند.
ریتم و بهای پراکندگی آرامش و کندی فیلم همیشه نقص نیست؛ گاهی به تماشاگر وقت میدهد تا میان چهرهها و خاطرهها ارتباط برقرار کند. مشکل از جایی آغاز میشود که مکثها و بازگشتهای زمانی بهجای افزودن عمق، تنها رسیدن به نقطه بعدی را به تأخیر میاندازند. فیلم در بعضی بخشها بیش از اندازه به راز خود وفادار میماند و کمتر به نیاز مخاطب برای پیوند عاطفی با شخصیتها پاسخ میدهد.
آنچه در آغاز به صورت معما جذاب است، ممکن است در میانه به انتظار طولانی بدل شود. بااینهمه، تکهتکه بودن روایت بیکارکرد نیست. فرم فیلم با ذهن شخصیتهایی هماهنگ است که گذشته را یکباره و مرتب به یاد نمیآورند؛ خاطره برای آنان بیشتر مجموعهای از تصاویر و حسهای ناتمام است. ضعف اثر در آن نیست که ساختار غیرخطی دارد، بلکه در نابرابریِ میزان فایدهای است که هر بازگشت زمانی به داستان میرساند.
بعضی قطعات در پایان معنای تازه مییابند؛ برخی دیگر بیشتر نقش پل اطلاعاتی دارند. بخشش، مسئولیت و رستگاری یکی از پرسشهای مهم فیلم این است که آیا پذیرش مسئولیت میتواند راهی به سوی ترمیم بگشاید، حتی اگر گذشته قابل اصلاح نباشد. پاسخ اثر نه خوشبینانه و ساده است و نه کاملاً نومید. بخشش در این جهان جایگزین مجازات یا فراموشی نمیشود؛ بیشتر تلاشی دشوار برای روبهرو شدن با آسیبی است که واقعاً رخ داده.
« فیلم در ساختن حالوهوایی تلخ و رازآلود تواناست، اما همین کیفیت گاهی به یکنواختی نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
شخصیتها باید بفهمند نیت خوب، اثر بدِ یک تصمیم را پاک نمیکند و دوست داشتن نیز همیشه مانع صدمه زدن نیست. به همین دلیل، فداکاری در فیلم هم نیرویی انسانی است و هم منبعی برای رنج. بعضی شخصیتها برای حفظ عزیزانشان از خود میگذرند، اما این گذشت گاه به سکوت، پنهانکاری یا تصمیمهایی میانجامد که بحران را عمیقتر میکند.
اثر در بهترین لحظههایش نشان میدهد که محبت نه فضیلتی بیهزینه، بلکه رابطهای پرتناقض است؛ چیزی که میتواند آدمی را از خود بیرون ببرد، اما تضمین نمیکند راه درست را پیدا کند. جمعبندی «دشت سوزان» درامی جدی و تلخ درباره گناه، خانواده و اثر ماندگار انتخابهاست؛ فیلمی که بیش از آنکه با حادثههایش به یاد بماند، با چهرههایی درگیر اندوه و تلاش دشوارشان برای بازسازی پیوندهای ازدسترفته اثر میگذارد.
بازیهای شارلیز ترون، کیم بسینگر و جنیفر لارنس به داستان نیروی عاطفی میدهند و شیوه غیرخطی روایت، در لحظههای موفق، کشف تدریجی گذشته را به تجربهای مشارکتی بدل میکند. اما اثر همیشه میان رازآلودگی و کشدار شدن تعادل برقرار نمیکند. ریتم کند، فضای یکنواختاً غمزده و تأخیر در آشکار شدن پیوندها ممکن است حوصله بخشی از تماشاگران را فرسوده کند.
با وجود این کاستیها، فیلم تصویری ماندگار از زندگیهایی ترسیم میکند که یک فاجعه، یک انتخاب و یک راز به هم گره زدهاند؛ و یادآور میشود که گاهی نخستین گام برای رهایی، پذیرفتن سهم خویش در زخمی است که همچنان باز مانده است.
« شخصیتها باید بفهمند نیت خوب، اثر بدِ یک تصمیم را پاک نمیکند و دوست داشتن نیز همیشه مانع صدمه زدن نیست. »
ثبت دیدگاه