نقد و بررسی
نقد Sounds Like Love | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای دربارهٔ بازگشت آنچه ناتمام مانده است «Sounds Like Love» با بازگشت لئو به زندگی ماکا، قصهای آشنا را به حرکت درمیآورد: زنی که پس از تجربهٔ جداییای دردناک، کوشیده است روزمرگیاش را دوباره بسازد، ناگهان با مردی روبهرو میشود که زخم قدیمیاش هنوز کاملاً التیام نیافته است. اما فیلم صرفاً دربارهٔ انتخاب میان عشق گذشته و آیندهای تازه نیست؛ پرسش مهمترش این است که آدمی چگونه پس از دلشکستگی، اعتماد به خود و امکانِ دوستداشتن را بازمییابد.
ماکا در محیط کاری فرسایندهای گرفتار است و زندگی حرفهایاش با استعداد و خواستههایش تناسب ندارد. بازگشت لئو، در کنار این نارضایتیها، آشفتگی پنهان زندگی او را آشکار میکند. فیلم از همان ابتدا میکوشد مسائل عاطفی، شغلی و هویتی را درهم ببافد؛ تلاشی که گاه به قصه عمق میدهد و گاه آن را از تمرکز دور میکند.
روایت بر اقتباس از داستانهای «ترانهها و خاطرهها» اثر الیسبت بناونت استوار است و خوانش سینمایی خوانا و پرتحرکی از جهان رمانتیک آن ارائه میدهد. ترمیم عاطفی، نه فقط عاشقانهای دوباره یکی از نقاط قوت فیلم، توجه به دورهٔ پس از جدایی است؛ دورهای که در آن پایان یک رابطه لزوماً به معنای پایان احساس نیست.
ماکا هنوز خشم و رنجش دارد، اما این احساسها را نمیتوان به سادگی از دلتنگی جدا کرد. فیلم در لحظات موفقش، این تناقض را بدون ادعای روانشناختی پیچیده به تصویر میکشد: گاهی انسان میداند که از گذشته آسیب دیده، اما همچنان میخواهد بفهمد چه چیزی در آن رابطه او را اینچنین به خود وابسته کرده بود.
« ماکا در محیط کاری فرسایندهای گرفتار است و زندگی حرفهایاش با استعداد و خواستههایش تناسب ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این نگاه سبب میشود بازگشت لئو صرفاً محرکی برای زندهکردن یک زوج سینمایی نباشد؛ حضور او آزمونی برای مرزهای ماکاست. آیا بخشیدن به معنای بازگشت است؟ آیا روبهروشدن با خاطره میتواند به فهمیدن آن بینجامد، بیآنکه فرد دوباره در همان چرخه گرفتار شود؟ فیلم پاسخ قطعی و نظری نمیدهد و همین، در بخشهایی، به آن صمیمیتی ملموس میبخشد.
بااینحال، چون مسیر درونی ماکا گاه زیر انبوه رویدادها و شوخیها پنهان میشود، تأثیر این تأمل همیشه به اندازهٔ ظرفیتش نیست. دوستی؛ قلب گرمتر فیلم اگر رابطهٔ ماکا و لئو نیروی محرک قصه باشد، پیوند او با آدریانا و خیمهنا قلب عاطفی آن است. این دو دوست صرفاً شنوندگان دردهای ماکا نیستند؛ هر یک با گرفتاریها و خواستههای خود، تصویری دیگر از زندگی عاشقانه و دشواری تصمیمگرفتن عرضه میکنند.
تفاوت نگاهشان به رابطه، تعهد و گذشته، فضای داستان را از یک مثلث سادهٔ عاشقانه گستردهتر میکند. گرمای این دوستی از آنجا میآید که حمایت میان زنان در فیلم، بیشتر از دل حضور روزمره و همراهی شکل میگیرد تا سخنرانیهای بزرگ. شوخی، مراقبت و گاهی صراحت بیپردهٔ آنها نشان میدهد دوستی میتواند پناهگاهی باشد که در آن آدمی بدون پنهانکردن ضعفهایش دیده شود.
خیمهنا، با شور و رفتارهای نامتعارفش، بهویژه حضوری پرانرژی دارد و گاه صحنهها را از سنگینی عاطفی بیرون میکشد. بااینهمه، تقسیم توجه میان سه زن همیشه متوازن نیست: فیلم گاهی آدریانا و خیمهنا را چنان به حاشیه میراند که مسیرهای شخصیشان بیشتر به شاخههایی فرعی شباهت پیدا میکند تا داستانهایی همسنگ.
« آیا روبهروشدن با خاطره میتواند به فهمیدن آن بینجامد، بیآنکه فرد دوباره در همان چرخه گرفتار شود؟ »
شخصیتها و اجرا
ماکا و لئو؛ کشش در برابر کمبودِ عمق ماریا والورده ماکا را با ترکیبی از آسیبپذیری، دستپاچگی و میل به استقلال پیش میبرد. شخصیت او در بهترین لحظاتش نه قهرمانی بینقص است و نه قربانی منفعل؛ زنی است که گاهی تصمیمهای متناقض میگیرد، چون هنوز احساساتش را بهتمامی نشناخته است. همین ناپایداری میتواند باورپذیر باشد، اما فیلم همیشه فرصت نمیدهد تا انگیزههای او با دقت کافی شکل بگیرند.
در سوی مقابل، لئو بیش از آنکه شخصیتی مستقل و پیچیده به نظر برسد، اغلب کارکردی روایی دارد: بازگشتش گذشته را فعال میکند و ماکا را وادار میسازد دوباره با زخم خود روبهرو شود. میان این دو کششی وجود دارد، اما رابطهشان از نظر عاطفی به اندازهای که قصه انتظار دارد، قانعکننده و پرجزئیات نمیشود.
به همین دلیل، بعضی لحظات عاشقانه بیش از آنکه بر تحول تدریجی پیوندشان تکیه کنند، از آشنایی مخاطب با الگوی «عشق قدیمی» نیرو میگیرند. نتیجه آن است که رمانس مرکزی، با وجود اهمیتش، گاه کمرمقتر از دوستیهای اطراف ماکا جلوه میکند. کار، مد و استقلال شخصی شغل ماکا بهعنوان دستیار در دنیای مد، امکان خوبی برای پیوندزدن داستان عاشقانه با مسئلهٔ ارزش شخصی و استقلال فراهم میآورد.
کار در کنار چهرهای مشهور و سلطهگر میتواند تصویری از محیطی بسازد که در آن استعداد فرد زیر سایهٔ قدرت و خودنمایی دیگری میماند. از این منظر، نارضایتی شغلی ماکا با رابطهٔ عاطفیاش همقافیه است: در هر دو، پرسش این است که آیا او برای پذیرفتهشدن، بیش از اندازه خود را با خواستههای دیگران سازگار کرده است؟
« همین ناپایداری میتواند باورپذیر باشد، اما فیلم همیشه فرصت نمیدهد تا انگیزههای او با دقت کافی شکل بگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با وجود این ظرفیت، فیلم جهان کاری او را چندان عمیق نمیکاود. مد و رسانهٔ اجتماعی بیشتر به رنگولعاب بصری و زمینهای برای موقعیتهای کمدی تبدیل میشوند تا فضایی با منطق و تنش مستقل. در نتیجه، مسیر حرفهای ماکا که میتوانست ستون دوم تحول شخصیت باشد، گاهی تنها در کنار داستان عاشقانه حرکت میکند و به آن وزن برابر نمییابد.
این کمپرداختی بهویژه زمانی محسوس است که قصه از استقلال و یافتن صدای شخصی سخن میگوید، اما محیط کار را عمدتاً در قالب پسزمینه نگه میدارد. لحن، شوخی و شکستن دیوار چهارم فیلم میان کمدی رمانتیک، درام دلشکستگی و روایت سبکبالانه در نوسان است. این آمیزش بالقوه میتواند به آن حالوهوایی زنده و امروزی بدهد، اما گذار میان لحنها همیشه نرم نیست.
شوخیهای گروهی گاهی تنش صحنههای جدی را میشکنند، بیآنکه جایگزینی عاطفی برای آن فراهم کنند؛ در مقابل، برخی لحظات احساسی با موسیقی و گفتوگوهای آشنا بر احساس مخاطب تأکید میگذارند و بهجای آنکه از دل موقعیت بجوشند، کمی ساختهشده به نظر میرسند. روایت مستقیم ماکا با تماشاگر و شکستن دیوار چهارم نیز شمشیری دولبه است.
این شگرد میتواند فاصله میان شخصیت و مخاطب را کم کند و به داستان لحنی اعترافگونه ببخشد، اما در اینجا گاه به توضیحدادن چیزی میانجامد که تصویر یا بازی میتوانست بهتنهایی منتقل کند. در چنین لحظاتی، صمیمیتِ مورد نظر فیلم به تصنع نزدیک میشود. بااینحال، این انتخاب بیفایده نیست: صدای شخصی ماکا به روایت ریتمی مشخص میدهد و با آشفتگی ذهنی او تناسب دارد؛ مسئله، نه خودِ شگرد، بلکه کاربرد نابرابر آن است.
« با وجود این ظرفیت، فیلم جهان کاری او را چندان عمیق نمیکاود. »
قوتها و کاستیها
ریتم و ساختار روایی فیلم در بخشهایی همزمان شتابزده و کشدار به نظر میرسد. این تناقض از آنجا میآید که داستان چند مسیر را با هم پیش میبرد، اما برای همهٔ آنها زمان و تمرکز یکسانی فراهم نمیکند. برخی گرهها زودتر از انتظار باز میشوند و فرصت کافی برای شکلگیری ابهام یا کشمکش نمییابند؛ در عوض، بخشهایی از روایت در رفتوآمد میان موقعیتهای عاطفی و شوخیهای فرعی مکث میکنند، بیآنکه این مکثها همیشه شخصیتها را به شناخت تازهای برسانند.
نتیجه، فیلمی است که گاهی حس میشود میخواهد داستانی گستردهتر از قالب زمانی خود را در یک روایت فشرده جای دهد. این امر بهویژه در نحوهٔ پرداخت خطوط داستانی دوستان ماکا و مسیر شغلی او آشکار است. برخی لحظهها لطافت و جزئیات روزمره دارند، اما پیوندشان با قوس کلی شخصیتها سست میماند.
در برابر، آشنایی با الگوهای کمدی رمانتیک باعث میشود بعضی چرخشها از پیش قابل حدس باشند. برای مخاطبی که بیش از غافلگیری به شخصیتهای دوستداشتنی و لحظات عاطفی آرام اهمیت میدهد، این پیشبینیپذیری ممکن است پذیرفتنی باشد؛ اما فیلم در ساختن کشش روایی پیوسته موفق نیست. جمعبندی «Sounds Like Love» فیلمی دلنشین اما نابرابر است: بهترین سرمایهاش نه تازگی قصهٔ بازگشت عشق قدیمی، بلکه توجه به زخمهای پس از جدایی و گرمای دوستی میان سه زن است.
ماکا شخصیتی جذاب برای همراهی دارد و آدریانا و خیمهنا به جهان فیلم شور و صمیمیت میبخشند؛ بااینحال، رابطهٔ مرکزی به عمق کافی نمیرسد، مسیر شغلی قهرمان کمپرداخت میماند و نوسان ریتم و لحن از انسجام اثر میکاهد. فیلم بیش از آنکه با پیچیدگی ساختاری یا غافلگیری بهیادماندنی شود، با لحظات آشنا و حالوهوای امیدبخشش اثر میگذارد.
« ریتم و ساختار روایی فیلم در بخشهایی همزمان شتابزده و کشدار به نظر میرسد. »
جمعبندی
برای تماشاگر علاقهمند به کمدیهای رمانتیک شخصیتمحور، تجربهای گرم و گاه لطیف فراهم میکند؛ اما انتظار پرداختی ظریف و چندلایه از عشق، کار و استقلال فردی ممکن است برآورده نشود. «Sounds Like Love» در نهایت یادآور این نکته است که عبور از گذشته همیشه به معنای فراموشکردن آن نیست؛ گاهی یعنی آموختن اینکه گذشته دیگر نباید بهتنهایی آینده را تعیین کند.



ثبت دیدگاه