نقد و بررسی
نقد White Boy Rick | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای میان دو جهان «White Boy Rick» ساختهٔ Yann Demange، درام جناییای است که از ماجرایی واقعی الهام میگیرد: زندگی ریچارد ورشِ جوان، نوجوانی از دیترویت که در دههٔ هشتاد میلادی به خبرچین مخفی پلیس بدل شد و سپس خود در پروندهای مرتبط با مواد مخدر گرفتار آمد. فیلم بیش از آنکه بر معمای جنایی یا سازوکارهای پلیسی تکیه کند، به موقعیتی تلخ میپردازد: نوجوانی که در جهان بزرگسالان، میان خانواده، خیابان و نهادهای رسمی، پیدرپی به نقشهایی رانده میشود که برای انتخاب آگاهانهشان آمادگی ندارد.
عنوان فیلم نیز همین دوگانگی را پیش میکشد. «پسر سفیدپوست ریک» نامی است که دیگران بر ریچارد میگذارند؛ برچسبی که هم او را از محیط پیرامونش جدا میکند و هم به هویتی بدل میشود که زندگیاش را در چشم دیگران تعریف میکند. فیلم نشان میدهد که چگونه نامها، مناسبات اجتماعی و تصمیمهای دیگران میتوانند مسیر یک نوجوان را شکل دهند، بیآنکه او اختیار کامل آن مسیر را در دست داشته باشد.
دیترویت؛ پسزمینهای زنده و فرسوده دیترویت فیلم صرفاً مکانی برای وقوع جرم نیست؛ شهری است که فرسودگی اقتصادی و زوال امید در بافت خیابانها و زندگی روزمرهاش رسوب کرده است. خانهها، خودروها و محلههای فیلم، تصویری زمخت و بیپیرایه از محیطی میسازند که شخصیتها در آن برای بقا و منزلت اجتماعی تقلا میکنند.
این جهان، نه با زیباسازی نوستالژیک عرضه میشود و نه به پسزمینهای تزئینی فروکاسته میشود؛ کیفیت بصری آن بخشی از منطق دراماتیک فیلم است. فضای دههٔ هشتاد نیز با جزئیات ظاهری صرف بازسازی نشده است. حالوهوای آن دوره در شیوهٔ معاشرت شخصیتها، در رابطهٔ آنان با پلیس و در گستردگی بازار مواد مخدر حضور دارد.
« عنوان فیلم نیز همین دوگانگی را پیش میکشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، فیلم از تبدیل شهر به توضیحی ساده برای رفتار آدمها پرهیز میکند. دیترویت زمینه را فراهم میآورد، اما جایگزین مسئولیت فردی یا پیچیدگی انتخابها نمیشود. پدر و پسر؛ مرکز عاطفی روایت قلب فیلم رابطهٔ ریچارد با پدرش، ریك ورش، است. پدر، فروشندهای ناموفق و درگیر تنگناهای اقتصادی است که در عین کاستیهایش میکوشد برای پسرش تکیهگاهی باشد.
میان این دو، پیوندی آمیخته به محبت، نیاز و درماندگی شکل میگیرد؛ رابطهای که نه آرمانی است و نه کاملاً فروپاشیده. فیلم در بهترین لحظاتش با ظرافت نشان میدهد چگونه عشق خانوادگی میتواند هم نیرویی محافظ باشد و هم بهانهای برای پذیرش تصمیمهایی پرخطر. بازی Matthew McConaughey در نقش پدر، وجهی فرسوده و در عین حال انسانی به شخصیت میبخشد.
او مردی نیست که اقتدارش را با سخنرانی یا ژستهای قهرمانانه ثابت کند؛ درماندگی و غرورش در رفتارهای کوچک آشکار میشود. در سوی دیگر، Richie Merritt نقش ریچارد را با خویشتنداری قابلتوجهی ایفا میکند. بازی او از نمایشدادن آشکار رنج نوجوان پرهیز دارد و همین سکوتها، نگاهها و مکثهاست که به شخصیت اعتبار میدهد.
همراهی این دو، بار عاطفی فیلم را در لحظاتی که روایت از تمرکز میافتد، حفظ میکند. نوجوانی که به ابزار بدل میشود فیلم در تصویرکردن ریچارد بهعنوان نوجوانی گرفتار موقعیتی فراتر از ظرفیتش، رویکردی قابلتأمل دارد. او نه نابغهای جنایی است و نه قهرمانی بیگناه که ناگهان در دام نیروهای شرور گرفتار شده باشد.
« با این حال، فیلم از تبدیل شهر به توضیحی ساده برای رفتار آدمها پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت و خطر شخصیت در همین میانبودگی است: ریچارد گاهی تصمیم میگیرد، گاهی از دیگران اثر میپذیرد و گاهی پیامد انتخابهایی را تحمل میکند که درک کاملی از آنها نداشته است. ورود او به رابطهٔ خبرچینی، پرسش اخلاقی مهمی را پیش میکشد: وقتی نوجوانی برای همکاری با نهادهای قدرت به کار گرفته میشود، مسئولیت پیامدهای آن تصمیم بر دوش چه کسی است؟
فیلم پاسخی ساده و یکدست عرضه نمیکند، اما بهروشنی نشان میدهد که قدرت بزرگسالان و نهادها میتواند زندگی یک نوجوان را به ابزاری در بازیهای پیچیدهتر تبدیل کند. با وجود این، پرداخت این محور گاه از عمق لازم برخوردار نیست؛ فیلم برخی ابعاد فشارهای بیرونی را طرح میکند، اما همیشه فرصت نمییابد نسبت میان اجبار، منفعت شخصی و انتخاب فردی را بهطور کامل بکاود.
روایت پرکشش، اما گاه پراکنده ساختار روایت بر پیشروی در چند مرحله از زندگی ریچارد استوار است؛ هر مرحله او را به موقعیتی تازه نزدیک میکند و دامنهٔ خطر را افزایش میدهد. همین حرکت تدریجی، به فیلم نیروی تعلیق میبخشد. تنش نه فقط از احتمال بازداشت یا خشونت، بلکه از آگاهی رو به رشد مخاطب نسبت به نابرابری قدرت میان شخصیتها ناشی میشود.
فیلم میفهماند که هر تصمیم، حتی اگر در لحظه کوچک یا موقت به نظر برسد، ممکن است دنبالهای داشته باشد که از اختیار تصمیمگیرنده بیرون میرود. با این همه، مسیر دراماتیک همیشه متمرکز نمیماند. برخی بخشها بهسرعت از یک وضعیت به وضعیت دیگر میگذرند، بیآنکه شخصیتها یا انگیزههای تازه به اندازهٔ کافی پرورش یابند.
« همین حرکت تدریجی، به فیلم نیروی تعلیق میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاه احساس میشود فیلم چند موضوع را همزمان دنبال میکند—رابطهٔ خانوادگی، اقتصاد خیابانی، فساد نهادی و سرنوشت فردی ریچارد—اما میان آنها سلسلهمراتب روشنی برقرار نمیسازد. نتیجه، روایتی است که در لحظاتی گیرا و فشرده است و در لحظاتی دیگر پراکنده به نظر میرسد. نقشهای فرعی و فرصتهای ازدسترفته یکی از محدودیتهای فیلم، سطحیماندن برخی شخصیتهای فرعی است.
آنها گاه بیشتر کارکردی روایی دارند تا حضوری مستقل: وارد قصه میشوند تا مرحلهای از مسیر ریچارد را پیش ببرند، اما کمتر مجال مییابند به افراد پیچیدهای با انگیزههای روشن و تناقضهای شخصی بدل شوند. این کاستی بهویژه در بخشهایی به چشم میآید که فیلم به شبکهٔ گستردهتری از قدرت و جرم نزدیک میشود؛ جهانی که میتوانست با پرداخت دقیقتر، وزن اجتماعی و سیاسی بیشتری پیدا کند.
این انتخاب لزوماً به معنای ناکامی کامل نیست. تمرکز بر ریچارد و پدرش، فیلم را از تبدیلشدن به روایتی شلوغ دربارهٔ همهٔ بازیگران ماجرا بازمیدارد. اما بهای این تمرکز آن است که برخی روابط و نیروهای پیرامونی، بهاندازهٔ کافی شکل نمیگیرند. تماشاگر گاهی بیش از آنکه افراد حاضر در پیرامون قهرمان را بشناسد، نقش آنها را در پیشبرد وقایع درمییابد.
لحن، خشونت و ریتم لحن فیلم عموماً سرد و واقعگراست. خشونت در آن بهعنوان منظرهای هیجانانگیز عرضه نمیشود، بلکه بخشی از مناسبات روزمرهای است که شخصیتها را تهدید میکند و گزینههایشان را محدود میسازد. دوربین بهجای آنکه هر رویداد را به نقطهٔ اوج نمایشی بدل کند، اغلب بر چهرهها و فضاهای فرسوده مکث میکند.
« نتیجه، روایتی است که در لحظاتی گیرا و فشرده است و در لحظاتی دیگر پراکنده به نظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب با جهان داستان هماهنگ است و از اغراق در هیجان جلوگیری میکند. اما همین مکثها در بخشهایی به کندی و کشدارشدن میانجامند. فیلم گاهی زمان بیشتری از نیاز در موقعیتی میماند، بیآنکه سکون حاصل، شناخت تازهای از شخصیتها یا معنای رویدادها فراهم کند. در نتیجه، ریتم یکدست نیست: تعلیقهای مؤثر در کنار فصلهایی قرار میگیرند که حرکت دراماتیکشان کمرنگ میشود.
این نوسان، از تأثیر کلی فیلم میکاهد، هرچند فضای بصری و بازیهای مرکزی همچنان مخاطب را در جهان آن نگه میدارند. جمعبندی «White Boy Rick» درامی جنایی با هستهای انسانی است که از مسیر نوجوانی گرفتار میان خانواده، خیابان و نهادهای قدرت، به پیامدهای انتخابهای دشوار مینگرد. برجستهترین دستاوردش، فضای زمخت دیترویت و رابطهٔ باورپذیر پدر و پسر است؛ دو عنصری که به داستان گرما و اصالت میبخشند.
بازیهای Matthew McConaughey و Richie Merritt نیز به این پیوند جان میدهند و مانع میشوند ریچارد صرفاً به موضوعی برای یک پروندهٔ جنایی تبدیل شود. در مقابل، پراکندگی روایت، پرداخت کمعمق بعضی نقشهای فرعی و افتوخیز ریتم، از انسجام فیلم میکاهد. اثر در طرح پرسشهای اخلاقی و اجتماعی موفقتر از آن است که همهٔ آنها را تا پایان به یک کاوش عمیق بدل کند.
با این حال، فیلم تصویری تأثیرگذار از نوجوانی ارائه میدهد که در میانهٔ نیروهایی بزرگتر از خود، بهتدریج با بهای انتخابها و نقشهایی روبهرو میشود که دیگران برایش ساختهاند.
« این انتخاب با جهان داستان هماهنگ است و از اغراق در هیجان جلوگیری میکند. »
ثبت دیدگاه