نقد و بررسی
نقد Jack Irish: Bad Debts | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زندگیِ نیمهویران «Jack Irish: Bad Debts» با قهرمانی روبهرویمان میکند که زندگیاش نه یکباره و نه به تمامی از هم پاشیده است؛ بلکه در وضعیتی معلق، میان بازسازی و فرسودگی، روزگار میگذراند. جک آیریش، وکیل پیشینِ پروندههای جنایی، اکنون کارآگاهی نیمهوقت و وصولکنندهٔ بدهی است، در کارگاه نجاری شاگردی میکند و بخشی از اوقاتش را در پیست شرطبندی میگذراند.
این پراکندگی شغلی صرفاً چاشنی شخصیتپردازی نیست؛ صورت بیرونیِ ذهنی است که هنوز نتوانسته برای خود نظمی تازه بسازد. جک میکوشد زندگیاش را از نو سرهم کند، اما گذشته از جنس چیزهایی نیست که با چند عادت تازه از میان بروند. فیلم در آغاز بر همین ناتمامی تکیه میکند: قهرمانش نه کارآگاهی شکستناپذیر است و نه مردی که با ارادهای راسخ بر زخمهایش چیره شده باشد.
او گاهی طفره میرود، گاهی اشتباه میکند و گاهی در برابر مسئولیتی که میداند باید بپذیرد، عقب میکشد. همین کاستیها جک را از قالب قهرمانان بینقصِ داستانهای جنایی بیرون میآورد و به او گرمای انسانی میبخشد. نام فیلم هم با این جهان سازگار است: بدهی در اینجا فقط مسئلهای مالی نیست؛ گذشته و انتخابهای پیشین نیز صورتهایی از بدهیاند که دیر یا زود موعد بازپرداختشان فرا میرسد.
گای پیرس و قهرمانی با لبههای ناصاف نقطهٔ اتکای اصلی فیلم، بازی گای پیرس در نقش جک است. او شخصیت را نه با اغراق در اندوه و تلخی، بلکه با خستگیِ مهارشده، شوخطبعی و نوعی گریز از جدیتِ بیش از حد زنده میکند. جک میتواند در یک لحظه جذاب و بذلهگو باشد و در لحظهای دیگر رفتاری نشان دهد که از بینظمی و آشفتگی درونیاش خبر میدهد.
« جک میکوشد زندگیاش را از نو سرهم کند، اما گذشته از جنس چیزهایی نیست که با چند عادت تازه از میان بروند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پیرس این تضاد را بهخوبی حفظ میکند: شخصیتش نه صرفاً آدمی دوستداشتنی است و نه بهسادگی میتوان او را محکوم کرد. او همزمان گرفتار زندگی خودش و در پی کمک به دیگران است. این نقشآفرینی برای فیلم اهمیت ویژه دارد، زیرا روایت در بخشهایی از نظر انسجام کم میآورد. حضور جک، پیوندی عاطفی میان خردهروایتها ایجاد میکند و کمک میکند تماشاگر با وجود انبوه نامها و مسیرهای فرعی، همچنان دلیلی برای دنبالکردن ماجرا داشته باشد.
پیرس بهجای آنکه همهچیز را به بازیِ پرتحرک یا ژستهای کارآگاهی بسپارد، از مکثها و واکنشهای کوچک بهره میگیرد. نتیجه، مردی است که تماشای او حتی زمانی که خود معما چندان روشن پیش نمیرود، همچنان جذاب باقی میماند. مارتا دوسلدورپ در نقش لیندا هیلیر نیز حضوری دلپذیر دارد. رابطهٔ او با جک بیش از آنکه به یک خط عاشقانهٔ متعارف بدل شود، در امتداد شخصیتپردازی و فضای اجتماعی فیلم قرار میگیرد.
بازی او ظرافتی آرام دارد و در کنار پیرس، از شدت تلخی جهان داستان میکاهد. بازیگران نقشهای مکمل نیز در ساختن جمعی نامتعارف و بهیادماندنی سهم دارند؛ آدمهایی که هرکدام بهنوعی بیرون از مرکز زندگی عادی ایستادهاند. معمای جنایی و دشواریِ حفظ انسجام موتور روایی فیلم از تماس یکی از موکلان پیشین جک و بازگشت ناخواستهٔ گذشته به زندگی او نیرو میگیرد.
جک در آغاز میلی به درگیرشدن ندارد، اما رخدادی تازه او را دوباره به پروندهای میکشاند که پیوندش با گذشتهٔ شخصیاش را نمیتوان نادیده گرفت. فیلم از همین نقطه، معما را بهتدریج گسترش میدهد و شخصیتهای متعدد، سرنخها و مناسبات پنهان را وارد صحنه میکند. این شیوه به اثر انرژی میدهد و حس جستوجو را زنده نگه میدارد، اما همزمان دشواری خود را نیز آشکار میکند.
« او همزمان گرفتار زندگی خودش و در پی کمک به دیگران است. »
شخصیتها و اجرا
در بهترین لحظهها، معما نه فقط پرسشی دربارهٔ هویت یا انگیزهٔ افراد، بلکه راهی برای نشاندادن شبکهای از بدهبستانها، وفاداریها و منافع متضاد است. جک بهجای آنکه تنها با یک مجرم یا یک راز روبهرو باشد، در جهانی قدم میزند که آدمهایش اطلاعات را پنهان میکنند و حقیقت را به اندازهٔ نیاز خود تکهتکه در اختیار میگذارند.
بااینحال، روایت همیشه در تنظیم این اجزا موفق نیست. بعضی پیچشها و جابهجاییهای داستانی بیشتر به پیشبردن قصه خدمت میکنند تا آنکه از دل منطق شخصیتها و موقعیتها بیرون آمده باشند. گاه نیز توضیحهای لازم به اندازهٔ کافی روشن نیستند و تماشاگر باید برای پیوند دادن اتفاقها بیش از آنچه خود فیلم فراهم میکند تلاش کند.
این کاستی الزاماً تجربه را از بین نمیبرد، اما مانع میشود معما به اندازهٔ شخصیت اصلی استوار و منسجم باشد. فیلم در لحظههایی بهجای افزایش ابهامی معنادار، نوعی آشفتگی پدید میآورد. تفاوت میان رازآلودبودن و نامفهومماندن در چنین اثری تعیینکننده است؛ «بدون بدهی» گاهی از مرز نخست به دومی نزدیک میشود، هرچند شخصیتها و فضای داستان معمولاً تماشاگر را در مسیر نگه میدارند.
ملبورن؛ شهری بافتمند و زنده ملبورن در فیلم صرفاً پسزمینهای برای تعقیبوگریز و بازجویی نیست. فضای شهری، محلهها و محیطهای کاری، حس مکانی مشخصی به داستان میدهند؛ حسی که از نمایش تصویریِ کارتپستالی فاصله دارد و بیشتر در رفتوآمدهای روزمره، گفتوگوها و روابط میان آدمها شکل میگیرد.
« بااینحال، روایت همیشه در تنظیم این اجزا موفق نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جک به شهری تعلق دارد که در آن گذشته و اکنون مدام به هم تنه میزنند: از کارگاه و میدان شرطبندی تا فضاهای مربوط به پرونده و تحقیق، هر مکان بخشی از زندگی پراکندهٔ او را بازتاب میدهد. این بومیبودن، یکی از دلایل جذابیت فیلم است. «بدون بدهی» تلاش نمیکند حالوهوای جنایی استرالیایی را با الگوهای آشنای آثار آمریکایی یکسان کند.
لحن، آدمها و شوخیها به محیطی خاص تعلق دارند و همین تفاوت به اثر رنگ میدهد. ملبورن در اینجا شهری است که جک در آن هم آشناست و هم بیپناه؛ جایی که میتواند دوستان و همکاران قدیمی را پیدا کند، اما از مواجهه با آنچه پشت سر گذاشته نیز مصون نیست. طنز، آدمهای فرعی و نوسان لحن از ویژگیهای خوشایند فیلم، حضور شخصیتهای فرعی نامتعارف و گفتوگوهایی است که خشکیِ فضای جنایی را میشکنند.
آدمهای پیرامون جک صرفاً ابزار رساندن اطلاعات نیستند؛ بسیاری از آنان با رفتار، زبان یا نوع حضورشان، جهان اجتماعی فیلم را گسترش میدهند. جمع دوستان و آشنایان او، با پیوندهایی که میان کار، شرطبندی، رفاقت و حاشیههای زندگی شکل گرفته، به اثر حالوهوایی گرم و گاه خندهآور میبخشد. طنز فیلم معمولاً زمانی بهتر عمل میکند که از شخصیتها و موقعیتها برخیزد؛ شوخیهایی که حاصل آشنایی طولانی آدمها با یکدیگرند یا از فاصلهٔ میان ادعای جدی آنان و واقعیت رفتارشان پدید میآیند.
اما این تعادل همیشه برقرار نمیماند. بعضی شوخیها و لحظههای جنسی چنان به نظر میرسند که برای افزودن رنگولعاب به صحنه در آن جای داده شدهاند، نه آنکه از منطق آن بیرون آمده باشند. در نتیجه، لحن فیلم گاه میان نوآر تلخ، کمدی موقعیت و درامی دربارهٔ زخمهای شخصی نوسان میکند، بیآنکه همواره گذار میان این قلمروها نرم باشد.
« این بومیبودن، یکی از دلایل جذابیت فیلم است. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، همین ناهمواری بخشی از شخصیت اثر است. فیلم نمیکوشد جهان جک را به تجربهای یکدست و براق تبدیل کند. گرمای آدمهای اطراف او و شوخیهایشان، در کنار خشونت و اندوهی که زیر سطح ماجرا جریان دارد، گاهی تضادی دلنشین میسازد و گاهی نیز به ناهماهنگی میانجامد. تصویر و ریتم از نظر بصری، «بدون بدهی» اثری کمادعاست.
فیلمبرداری و نورپردازی بهندرت تصویری میسازند که بهتنهایی در ذهن بماند یا بر حالوهوای داستان سلطه پیدا کند. قابها بیشتر در خدمت پیشبردن روایتاند تا بیان مستقلِ وضعیت روانی شخصیتها. این سادگی در برخی صحنهها با جهان واقعگرایانهٔ فیلم سازگار است، اما در بخشهایی نیز بیرمقی ایجاد میکند.
موضوعی با گذشتهٔ سنگین جک و فضای جناییِ پرابهام داستان میتوانست از زبان بصری پرقدرتتری بهره ببرد؛ زبانی که نور، سایه و ترکیببندی را به بخشی از تعلیق بدل کند. ریتم نیز تابع همین دوگانگی است. حضور جک و رفتوآمد میان فضاهای گوناگون، قصه را سرپا نگه میدارد، اما تراکم شخصیتها و اطلاعات گاهی حرکت روایت را نامنظم میکند.
فیلم در بخشهایی بهسرعت سراغ جزئیات تازه میرود، درحالیکه برای تثبیت اهمیت پیشینِ آنها فرصت کافی نمیگذارد. این نابرابری باعث میشود بعضی لحظات جذابتر از پیوندهایی باشند که قرار است آنها را به یک معمای کامل متصل کنند. جمعبندی «Jack Irish: Bad Debts» بیش از آنکه یک معمای جنایی بینقص باشد، تصویری جذاب از مردی است که با زخمهای گذشته، عادتهای آشفته و میل ناخواستهاش به کمککردن دیگران دستوپنجه نرم میکند.
« بااینهمه، همین ناهمواری بخشی از شخصیت اثر است. »
جمعبندی
گای پیرس در مرکز فیلم حضوری محکم و دوستداشتنی دارد و مارتا دوسلدورپ و بازیگران مکمل به جهان آن گرما و طراوت میبخشند. حالوهوای خاص ملبورن و گفتوگوهای شوخطبعانه نیز به اثر هویتی مستقل میدهند. در سوی دیگر، معمایی که گاه نامنسجم پیش میرود، برخی رخدادهای کمتوضیح، تصویرپردازی کمرمق و شوخیهای ناهماهنگ از قوت کلی کار میکاهند.
بااینحال، فیلم بهواسطهٔ شخصیت اصلی و فضای بومیاش به تجربهای سرگرمکننده و متمایز بدل میشود؛ اثری که شاید همهٔ گرههایش را با ظرافت باز نکند، اما جک آیریش را چنان زنده و پرنقص میسازد که تماشاگر میتواند میل به همراهی با او و ورود دوباره به جهانش را احساس کند.
« حالوهوای خاص ملبورن و گفتوگوهای شوخطبعانه نیز به اثر هویتی مستقل میدهند. »
ثبت دیدگاه