نقد و بررسی
نقد Starfish | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در هیئت آخرالزمان «Starfish» بیش از آنکه روایتی متعارف دربارهٔ نجات جهان باشد، فیلمی دربارهٔ جهانی است که در ذهن و عاطفهٔ یک انسان فروپاشیده است. آوبری، پس از مرگ دوست نزدیکش گریس، در خانهٔ او میماند؛ درست هنگامی که سیگنالی مرموز تهدیدی فراگیر را پدید میآورد. نوارهای کاست باقیمانده از گریس، در ظاهر سرنخهایی برای مقابله با فاجعهاند، اما در سطحی عمیقتر، رشتههایی هستند که آوبری را به خاطره، احساس گناه و امکان روبهروشدن با فقدان پیوند میدهند.
فیلم از همین همنشینی نامتعارف بهره میگیرد: خطر بیرونی، بازتابی از آشوب درونی میشود. این انتخاب، هم منبع اصلی جذابیت اثر است و هم سرچشمهٔ دشواریهایش. «Starfish» قصد ندارد معمایی علمیتخیلی را با قواعد روشن و توضیحهای کامل پیش ببرد. پرسش مهمتر برای فیلم آن است که سوگ چگونه ادراک آدمی از واقعیت را دگرگون میکند.
ازاینرو، تماشاگر با اثری روبهرو است که بیش از آنکه اطلاعات بدهد، حالوهوا میسازد؛ بیش از آنکه پاسخ عرضه کند، مخاطب را به تجربهٔ بیپناهی و تنهایی شخصیت نزدیک میکند. خانهای میان پناهگاه و خاطره خانهٔ گریس یکی از مهمترین عناصر فیلم است؛ فضایی که هم پناهگاه آوبری است و هم محفظهای برای خاطراتی که نمیتوان بهآسانی از آنها فاصله گرفت.
اشیای روزمره، اتاقهای خالی و سکوت محیط، در اینجا صرفاً پسزمینه نیستند. آنها حضوری عاطفی دارند و هر کدام گویی بخشی از زندگی غایب گریس را حفظ کردهاند. خانه از واقعیت معمول فاصله میگیرد و به مکانی مرزی بدل میشود: جایی میان گذشته و اکنون، حضور و غیاب، امنیت و تهدید. فضاسازی فیلم با ظرافت از همین دوگانگی بهره میبرد.
« فیلم از همین همنشینی نامتعارف بهره میگیرد: خطر بیرونی، بازتابی از آشوب درونی میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
منظرههای خلوت و قابهای گسترده، آوبری را در جهانی کوچک و بیپناه قرار میدهند؛ گویی فاجعهٔ عمومی بهانهای است برای تصویرکردن انزوایی که او از پیش در آن گرفتار بوده است. گاهی زیبایی بصری صحنهها آرامشی غریب میآفریند و گاهی همان زیبایی، بهسبب خلأ و سکونش، ناآرامکننده میشود. این تناقض، فضای وهمآلود اثر را شکل میدهد: جهان فیلم هم چشمنواز است و هم از حرکت طبیعی زندگی تهی.
روایت قطعهقطعه و ابهام حسابشده ساختار روایت، خطی و سرراست نیست. فیلم اطلاعات را بهتدریج و در قالب نشانهها، تصاویر و مواجهههای پراکنده ارائه میکند. نوارها، صداها و رخدادهای نامعمول، هم در مسیر داستان نقش دارند و هم بهعنوان اجزای یک زبان نمادین عمل میکنند. تماشاگر باید میان این قطعات ارتباط برقرار کند و بپذیرد که همهچیز قرار نیست فوراً معنایی روشن پیدا کند.
این ابهام در بخشهایی مؤثر است؛ زیرا تجربهٔ سوگ نیز معمولاً منظم و قابلتوضیح نیست. حافظه به شکل قطعههایی پراکنده بازمیگردد و احساسات متناقض، جای روایت یکدست را میگیرند. فیلم با پرهیز از توضیح مستقیم، این وضعیت را به فرم خود منتقل میکند. بااینحال، مرز میان ابهام هنری و آشفتگی روایی همیشه به سود اثر حفظ نمیشود.
برخی نشانهها چنان کمتوضیح میمانند که بهجای برانگیختن کنجکاوی، فاصلهای میان مخاطب و داستان میسازند. گاهی روشن نیست که قرار است جزئیات را به یاد بسپاریم، از آنها معنایی نمادین برداشت کنیم یا صرفاً در فضای غریبشان بمانیم. ویرجینیا گاردنر و مرکز عاطفی فیلم اجرای ویرجینیا گاردنر مهمترین تکیهگاه انسانی «Starfish» است.
« گاهی زیبایی بصری صحنهها آرامشی غریب میآفریند و گاهی همان زیبایی، بهسبب خلأ و سکونش، ناآرامکننده میشود. »
شخصیتها و اجرا
آوبری شخصیتی نیست که احساساتش را در گفتوگوهای طولانی شرح دهد؛ بخش بزرگی از نقشآفرینی گاردنر بر سکوت، مکث و واکنشهای کوچک استوار است. او اندوه را به حالتی پیوسته و نمایشی تبدیل نمیکند، بلکه اجازه میدهد از رفتارهای روزمره، نگاههای خسته و لحظههای انفعال بیرون بزند. همین خویشتنداری، شخصیت را باورپذیر میکند و مانع از آن میشود که سوگ صرفاً به یک نشانهٔ پررنگ و آسانخوان بدل شود.
گاردنر همچنین به فیلم کمک میکند تا میان وضعیت بحرانی جهان و تجربهٔ خصوصی آوبری پیوند برقرار کند. حتی زمانی که رخدادهای عجیب در مرکز توجه قرار میگیرند، واکنشهای او همچنان به زندگی درونی شخصیت وفادار میمانند. مخاطب از خلال این اجرا میتواند احساس کند که تهدید بیرونی، هر اندازه بزرگ و نامفهوم، برای آوبری در کنار مسئلهای شخصیتر قرار دارد: چگونه باید با فقدان کسی زندگی کرد که حضورش هنوز در هر گوشهٔ خانه احساس میشود؟
موسیقی و تصویر؛ زبان دوم روایت موسیقی و طراحی صدا در این فیلم زینتِ صحنهها نیستند؛ بخش مهمی از شیوهٔ روایتاند. نوار کاست، با کیفیت صوتی خاص و حس فیزیکیِ ضبط و بازپخش، حامل خاطره است. شنیدن یک صدا یا قطعهٔ موسیقی میتواند گذشته را به اکنون احضار کند و پیوند آوبری با گریس را زنده نگه دارد.
موسیقی، گاه سکوت را پر میکند و گاه با کنارکشیدن، فضای خالی را برجستهتر میسازد. در کنار آن، تصاویر فیلم بیشتر بر تداعی استوارند تا توضیح. منظرههای خالی، قابهای آرام و جزئیات نامعمول، احساسات شخصیت را در محیط بیرونی بازتاب میدهند. این زبان دیداری و شنیداری هماهنگ، به فیلم کیفیتی رؤیاگون میبخشد؛ کیفیتی که در آن واقعیت و ذهنیت از یکدیگر جدا نمیمانند.
« گاردنر همچنین به فیلم کمک میکند تا میان وضعیت بحرانی جهان و تجربهٔ خصوصی آوبری پیوند برقرار کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بهترین لحظهها، تصویر و موسیقی چیزی را بیان میکنند که گفتوگو قادر به انتقالش نیست. اما همین غلبهٔ حالوهوا بر روایت، گاهی به تکرار میانجامد: وقتی تصویر و صدا پیدرپی تنهایی را تأکید میکنند، بدون آنکه صحنه معنای تازهای به آن بیفزاید، اثر ممکن است در زیبایی خود متوقف شود. ریتم کند و محدودیتهای آن آهنگ فیلم آگاهانه کند است.
مکثها، خلوت صحنهها و تأکید بر کنشهای کوچک، مخاطب را به تماشای بیشتاب دعوت میکنند. این ریتم با جهان عاطفی آوبری سازگار است: زمان برای او نه جریانی طبیعی، بلکه فضایی سنگین و کشدار است که باید در آن دوام آورد. از این منظر، کندی فقط یک تصمیم روایی نیست، بلکه بخشی از تجربهٔ سوگ است.
بااینحال، فیلم همیشه از این انتخاب سود نمیبرد. بعضی صحنهها بیش از اندازه در یک حالوهوای واحد میمانند و تعلیق یا کشف روایی برای جبران این سکون کافی نیست. مخاطبی که در انتظار پیشروی روشنتر داستان علمیتخیلی است، ممکن است احساس کند فیلم وعدهای میدهد که قصد برآوردنش را ندارد.
حتی تماشاگر همراه با وجه شاعرانهٔ اثر نیز ممکن است در بخشهایی با تکرار حس انزوا روبهرو شود، بیآنکه این تکرار به تحول تازهای در شخصیت یا درک داستان منجر شود. پایان، پاسخها و ناهمواریهای معنا در بخش پایانی، فیلم میکوشد مسیر احساسی آوبری را با سازوکار سیگنال و سرنخهای پیشین پیوند دهد.
« در بهترین لحظهها، تصویر و موسیقی چیزی را بیان میکنند که گفتوگو قادر به انتقالش نیست. »
قوتها و کاستیها
این کوشش از نظر موضوعی قابلدرک است: ماجرای جهان بیرون قرار است با مواجههٔ درونی شخصیت معنا پیدا کند، نه آنکه بهتنهایی مسئلهٔ اصلی فیلم باشد. اما نحوهٔ پیوندزدن این دو سطح، بهاندازهٔ فضاسازی و بازیگری متقاعدکننده نیست. بعضی توضیحها و تغییرهای روایی ناگهانی از راه میرسند و فرصت کافی برای جاافتادن پیدا نمیکنند.
ازاینرو، پایانبندی ممکن است برای گروهی از تماشاگران بیشتر پرسشبرانگیز باشد تا رهاییبخش. ابهامِ آغازین در ساختن جهان فیلم نقش دارد، اما وقتی اثر به جمعبندی میرسد، بخشی از مخاطبان انتظار دارند نشانههای پیشین دستکم از نظر عاطفی به هم متصل شوند. «Starfish» در این نقطه ترجیح میدهد بر حس و تصویر تکیه کند؛ انتخابی که از نظر زیباییشناختی با کلیت فیلم سازگار است، اما از نظر روایی همیشه قانعکننده نیست.
جمعبندی «Starfish» فیلمی مستقل و نامتعارف است که از چارچوب آخرالزمانی برای پرداختن به فقدان، تنهایی و دشواریِ ادامهدادن پس از مرگ یک عزیز بهره میگیرد. فضاسازی وهمآلود، تصاویر چشمنواز، موسیقی مؤثر و بازی صمیمی ویرجینیا گاردنر، اثری میسازند که بیش از قصهگویی متعارف، بر تجربهٔ حسی و عاطفی تکیه دارد.
این رویکرد در بهترین لحظهها به فیلم هویتی ویژه میبخشد و سوگ را نه موضوعی برای توضیح، بلکه جهانی برای سکونتکردن میسازد. در مقابل، روایت مبهم و تکهتکه، ریتم کشدار و جمعبندی نسبتاً ناگهانی، از انسجام اثر میکاهند. فیلم همیشه نمیتواند میان رازآلودگی و وضوح، یا میان تأمل و سکون، تعادل برقرار کند.
« اما نحوهٔ پیوندزدن این دو سطح، بهاندازهٔ فضاسازی و بازیگری متقاعدکننده نیست. »
جمعبندی
بااینهمه، «Starfish» برای تماشاگرانی که از سینمای ژانریِ شاعرانه و شخصیتمحور استقبال میکنند، تجربهای بهیادماندنی است؛ فیلمی که شاید همهٔ پرسشهایش را پاسخ ندهد، اما تصویرهای تنهایی و سوگش تا مدتی پس از پایان در ذهن باقی میمانند.
ثبت دیدگاه