نقد و بررسی
نقد Superintelligence | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای بزرگ در مقیاسی روزمره «Superintelligence» با تقابلی جذاب آغاز میشود: یک هوش مصنوعی با توانایی دسترسی به شبکههای ارتباطی و اطلاعاتی جهان، برای داوری درباره سرنوشت بشر، زنی معمولی را زیر نظر میگیرد. کارول پیترز نه دانشمندی برجسته است و نه قهرمانی استثنایی؛ همین معمولیبودن او قرار است به آزمونی بدل شود که ارزش انسانها را در نگاه موجودی فراتر از توان ادراکی آنان محک میزند.
در این فاصله میان امر عظیم و امر عادی نهفته است مهمترین ظرفیت فیلم: تصور موجودی همهتوان که بهجای میدان نبرد یا آزمایشگاه، به زندگی روزمره یک انسان راه مییابد. این ایده در ذات خود هم قابلیت کمدی دارد و هم امکان تأملی جدی درباره فناوری، اختیار و ارزشهای انسانی. فیلم نیز در آغاز از همین دوگانگی بهره میبرد؛ حضور هوش مصنوعی در وسایل آشنا و گفتوگوهای روزمره میتواند موقعیتهایی مضحک و غریب بسازد، اما همزمان یادآور آن است که مرز میان آسایش فناورانه و نظارت فراگیر چقدر باریک است.
مسئله آنجاست که فیلم بهندرت میکوشد این دو مسیر را به تعادلی ثمربخش برساند. لحن و ساختار روایی اثر بهتدریج روشن میکند که بیش از آنکه یک داستان علمیتخیلی درباره پیامدهای هوش مصنوعی باشد، کمدی عاشقانهای است که تهدیدی جهانی را پیرامون خود جای داده است. این انتخاب بهخودیخود ایرادی ندارد؛ یک روایت سرگرمکننده میتواند از ایدهای بزرگ برای ساختن موقعیتهای انسانی استفاده کند.
بااینحال، در اینجا تغییر لحن چنان به سود رمانس و شوخیهای سبک تمام میشود که خطر بنیادی داستان کمفروغ میماند. ساختار فیلم میان زندگی خصوصی کارول و واکنش نهادهای سیاسی و امنیتی به هوش مصنوعی رفتوآمد میکند. این دو خط داستانی، بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند: ماجراهای شخصی، هزینه انسانی فناوری را ملموس سازند و خط سیاسی، ابعاد عمومی بحران را بگشاید.
« این ایده در ذات خود هم قابلیت کمدی دارد و هم امکان تأملی جدی درباره فناوری، اختیار و ارزشهای انسانی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما پیوند میان آنها بیشتر کارکردی است تا دراماتیک. هیچیک به اندازه کافی عمق نمییابد تا دیگری را به پرسش بکشد؛ در نتیجه، روایت گاهی شبیه مجموعهای از بخشهای جداگانه به نظر میرسد که حول یک ایده واحد گرد آمدهاند، بیآنکه آن ایده را تا نهایت ظرفیتش دنبال کنند. کارول؛ نیروی اجرایی فیلم ملیسا مککارتی نیروی اصلی فیلم است.
او به کارول جنبوجوش، گرما و نوعی شوخطبعی بیتکلف میبخشد که مانع میشود شخصیت در حد وسیلهای برای پیشبرد طرح باقی بماند. واکنشهایش به موقعیتهای نامحتمل، بهویژه در برخورد با حضوری که میتواند از هر دستگاهی با او سخن بگوید، از جنس کمدی بازیگرمحور است؛ مککارتی میکوشد از سردرگمی و اضطراب شخصیت، خنده و همدلی بسازد.
بااینهمه، شخصیتپردازی کارول به اندازه اجرای بازیگر استوار نیست. فیلم او را در آغاز بهعنوان فردی معمولی معرفی میکند، اما این معمولیبودن بیش از آنکه به کشف دقیق شخصیت بینجامد، به برچسبی داستانی بدل میشود. آنچه کارول را از دیگران متمایز میکند، ارزشها و تناقضهای درونی اوست؛ ولی روایت فرصت اندکی به این ویژگیها میدهد تا در تصمیمهای دشوار و تجربههای اخلاقی محک بخورند.
مککارتی خلأ را با حضور خود پر میکند، اما نمیتواند بهتنهایی جای توسعهای را بگیرد که فیلمنامه از شخصیت دریغ میکند. رابطه کارول و جورج رابطه کارول و جورج، با بازی بابی کاناوله، نرمترین و صمیمیترین بخش فیلم است. بازگشت این دو به زندگی یکدیگر، به داستانی که در غیر این صورت ممکن بود تنها بر شوخیهای فناورانه تکیه کند، مرکز عاطفی میدهد.
« اما پیوند میان آنها بیشتر کارکردی است تا دراماتیک. »
شخصیتها و اجرا
صحنههای مشترکشان از گرمایی برخوردار است که فیلم در بخشهای دیگر کمتر به آن دست مییابد؛ بازیگران در کنار هم حس آشنایی و راحتی میآفرینند و همین کیفیت، لحظاتی را که از نظر روایی کموبیش قابل پیشبینیاند، پذیرفتنیتر میکند. اما خط عاشقانه گاه بر تهدید اصلی داستان سایه میاندازد.
رابطهای که میتوانست آزمونی برای ارزشهای کارول یا راهی برای نشاندادن معنای پیوند انسانی باشد، بیشتر به مسیری آشنا برای بازسازی یک عشق ازدسترفته نزدیک میشود. حاصل، روایتی دلنشین اما کمپیچیدگی است: صمیمیت میان این دو خوشایند است، ولی پیوند آن با پرسش بزرگتر فیلم همیشه بهاندازه کافی روشن و ضروری به نظر نمیرسد.
شوخیها و ظرفیت کمدی کمدی فیلم از برخورد امر خارقالعاده با عادتهای روزانه نیرو میگیرد. ایده هوشی که در زندگی خصوصی کارول حاضر است و میتواند بر مسیر رویدادها اثر بگذارد، امکان مناسبی برای موقعیتهای کمیک فراهم میآورد. مککارتی در بخشهایی از این فضا بهره میگیرد و شوخطبعی اجراییاش کمک میکند صحنههایی که روی کاغذ ساده به نظر میرسند، دستکم از انرژی برخوردار شوند.
بااینحال، شوخیها بهسرعت به الگوهایی آشنا بازمیگردند و تکرارشان از تازگی ایده میکاهد. فیلم بهجای آنکه از خودِ هوش مصنوعی و تفاوت نگاه آن با انسان کمدی بسازد، بارها به واکنشهای سطحی و موقعیتهای کموبیش قابل حدس متکی میشود. حضور صداپیشگی جیمز کوردن نیز به شخصیت هوش مصنوعی رنگی سرگرمکننده میدهد، اما این صدا و شوخیهای پیرامونش کمتر به ساخت موجودی واقعاً غریب و نگرانکننده کمک میکنند.
« اما خط عاشقانه گاه بر تهدید اصلی داستان سایه میاندازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، فاصله میان مفهوم بالقوه هوشمندانه و کمدی اجراشده محسوس میماند. فناوری، اختیار و نظارت در مرکز «Superintelligence» پرسشی جدیتر از ظاهر سبک آن قرار دارد: چه کسی حق دارد درباره آینده بشر تصمیم بگیرد، و انسان در برابر قدرتی که او را میبیند و ارزیابی میکند چه اختیاری دارد؟
توانایی هوش مصنوعی برای مشاهده و مداخله در زندگی روزمره کارول، زمینهای مناسب برای پرداختن به نظارت، وابستگی به فناوری و مسئله رضایت فراهم میآورد. بااینحال، فیلم بیشتر از این موضوعها بهعنوان چاشنی روایی استفاده میکند تا محورهایی برای کاوش. تصمیمهای مهم داستان گاه بیش از اندازه آسان به نظر میرسند و پرسشهای اخلاقی، پیش از آنکه پیچیدگی واقعی پیدا کنند، در مسیر پاسخهای خوشبینانه و ساده قرار میگیرند.
فیلم علاقه دارد انسانها را در برابر محاسبه سرد ماشین قرار دهد، اما کمتر میپرسد انسانها چه رفتارهایی دارند که ممکن است قضاوت ماشینی را به چالش بکشد، یا خودِ داوری بر پایه یک فرد تا چه اندازه ناقص و ناموجه است. بدینترتیب، ایده ارزشمند فیلم در حد طرح پرسش باقی میماند و از تبدیلشدن به بحثی چندوجهی بازمیماند.
بازیگران فرعی و جهان فیلم بازیگران فرعی مجموعهای از چهرههای توانمند را در اختیار فیلم میگذارند. برایان تایری هنری در نقش دنیس، دوست کارول، حضوری خوشایند دارد و بابی کاناوله به خط عاشقانه گرما میبخشد. بااینحال، بسیاری از شخصیتهای پیرامونی بیش از آنکه انسانهایی مستقل با انگیزههای روشن باشند، به کارکردهای لازم برای پیشبرد داستان محدود میشوند.
« در نتیجه، فاصله میان مفهوم بالقوه هوشمندانه و کمدی اجراشده محسوس میماند. »
قوتها و کاستیها
این مسئله در خط سیاسی فیلم آشکارتر است؛ واکنش نهادهای مسئول به بحرانی با ابعاد جهانی، گاهی بیش از آنکه به تنش و جدیت بینجامد، راه را برای شوخی یا حرکت بعدی روایت هموار میکند. جهان فیلم نیز با وجود گستردگی ظاهری بحران، از حس مقیاس چندانی برخوردار نیست. تهدیدی که بناست سرنوشت همه را درگیر کند، بهندرت به تجربهای ملموس تبدیل میشود.
این فاصله میان اهمیت اعلامشده خطر و سبکی اجرای آن، از تعلیق میکاهد و اجازه نمیدهد تماشاگر بهتمامی درگیر پیامدهای احتمالی ماجرا شود. جمعبندی «Superintelligence» فیلمی است با هستهای جذاب که بیش از اندازه به مسیرهای آشنای کمدی عاشقانه و شوخیهای سبک اعتماد میکند. ملیسا مککارتی به کارول جان و انرژی میبخشد و رابطه او با جورج لحظاتی صمیمی و دلپذیر میآفریند؛ اما شخصیتپردازی کمعمق، شوخیهای تکراری و انتخابهای روایی قابل پیشبینی، اجازه نمیدهند این امتیازها به اثری ماندگار بدل شوند.
فیلم میتواند تماشاگر را با ایدهای سرگرم کند: اینکه یک هوش مصنوعی بسیار قدرتمند برای سنجش انسانیت، زندگی فردی معمولی را زیر نظر بگیرد. اما در پرداخت پرسشهای مربوط به اختیار، نظارت و ارزش بشر، محتاط و سادهانگار باقی میماند. حاصل، اثری سبک و گاه گرم است که از توان ایدهاش کمتر بهره میبرد؛ فیلمی که بیش از آنکه درباره آینده فناوری تأمل کند، به دنبال حفظ حالوهوای خوشایند و قابلپیشبینی یک کمدی عاشقانه است.
« جهان فیلم نیز با وجود گستردگی ظاهری بحران، از حس مقیاس چندانی برخوردار نیست. »



ثبت دیدگاه