نقد و بررسی
نقد Dick Tracy | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اقتباسِ کمیک، نه بازسازیِ واقعگرایانه «دیک تریسی» ساختهٔ وارن بیتی، بیش از آنکه روایتی جنایی در معنای متعارف باشد، تلاشی است برای انتقال منطق و ظاهر یک کمیک قدیمی به پردهٔ سینما. فیلم از جهانی سخن میگوید که در آن شهر، آدمها و حتی خطرها حالتی اغراقشده و گرافیکی دارند؛ جهانی که قرار نیست مانند واقعیت رفتار کند، بلکه میخواهد همچون صفحهای مصور زنده شود.
این انتخاب، هویت اصلی اثر را میسازد و همزمان سرچشمهٔ قوتها و محدودیتهای آن است: فیلم در آفرینش تصویرهایی ماندگار کامیاب است، اما در پرورش روایتی به همان اندازه نیرومند، نه همیشه. رنگهایی که جهان فیلم را میسازند برجستهترین دستاورد «دیک تریسی» طراحی بصری آن است. رنگهای تند و محدود، از زرد لباس و کلاه تریسی تا قرمزها و سبزهای صحنه، کارکردی فراتر از آرایش تصویر دارند؛ آنها مرز میان این جهان و واقعیت روزمره را روشن میکنند.
نماها چنان به ترکیببندی یک قاب مصور نزدیک میشوند که گویی هر تصویر برای مکث و تماشا ساخته شده است. دکورها، پسزمینههای نقاشیشده و نورپردازی، شهر را نه مکانی طبیعی، بلکه صحنهای نمایشی و اندکی کابوسوار جلوه میدهند. این ساختگیبودن نقصی تصادفی نیست؛ زبان بصری فیلم است. همین رویکرد در گریم و طراحی چهرهٔ خلافکاران نیز ادامه مییابد.
صورتهای دگرگونشده و نامتعارف، شخصیتها را به تیپهایی کمیک و گاه گروتسک بدل میکنند؛ حضوری که از دور فوراً قابلتشخیص است، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار بازیهای ظریف و واقعنما دارند، تصنعی به نظر برسد. فیلم از این اغراق پرهیز نمیکند و حتی آن را به بخشی از جذابیت خود تبدیل میسازد.
« رنگهایی که جهان فیلم را میسازند برجستهترین دستاورد «دیک تریسی» طراحی بصری آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، هنگامی که گریم و اداها جای پرداخت درونی را میگیرند، بعضی شخصیتها بیشتر به طرحی تماشایی شبیهاند تا انسانهایی با انگیزهها و پیچیدگیهای روشن. روایت جنایی و مسئلهٔ کشش هستهٔ داستان، تلاش کارآگاه دیک تریسی برای متوقفکردن بیگبوی کاپریس و یکپارچهکردن گروههای تبهکار شهر است.
بریثلس ماهونی، خوانندهای که شاهدی مهم در برابر رئیس خلافکاران به شمار میرود، در کنار کشمکش عاطفی او و تریسی، خطی دیگر به ماجرا میافزاید. این عناصر ظرفیت ساختن یک قصهٔ پرتحرک را دارند، اما فیلمنامه بیش از آنکه بر پیشرفت دراماتیک و پیوند علتومعلولی رویدادها تکیه کند، به مجموعهای از برخوردها، چهرهها و لحظههای نمایشی متکی است.
در نتیجه، طرح کلی روشن میماند، اما گاه از نیروی تعلیق محروم میشود. فراوانی خلافکاران و نامها، در آغاز به شهر حس پرجمعیت و رنگارنگی میبخشد؛ بااینحال، همین ازدحام ممکن است تمرکز را از کشمکش اصلی منحرف کند. برخی موقعیتها بهجای آنکه داستان را با شتابی پیوسته پیش ببرند، در فضای خود مکث میکنند و ریتم را کند میسازند.
فیلم برای تماشاگرانی که از آن انتظار قصهای پیچیده و پرلایه دارند، احتمالاً کمجان جلوه میکند؛ اما اگر آن را همچون ماجراجویی تصویری و اپیزودیک بنگریم، پراکندگیاش آسانتر پذیرفتنی میشود. شخصیتها؛ میان تیپ و بازی وارن بیتی در نقش تریسی، قهرمانی خشک، درستکار و متکی به اصول را تصویر میکند.
« در نتیجه، طرح کلی روشن میماند، اما گاه از نیروی تعلیق محروم میشود. »
شخصیتها و اجرا
بازی او عمداً از ظرافت روانشناسانه فاصله دارد و با ظاهر قالبی قهرمانان کمیک هماهنگ است؛ تریسی بیش از آنکه شخصیتی متحولشونده باشد، قطب اخلاقی ثابتی در میان آشوب شهر است. این ثبات برای وفاداری به منشأ کمیک سودمند است، اما ممکن است از میزان صمیمیت عاطفی نقش بکاهد. او در برابر شخصیتهای پرهیاهوتر، گاه چنان خویشتندار میماند که حضورش کمفروغ به نظر میرسد.
در سوی دیگر، آل پاچینو در نقش بیگبوی کاپریس با انرژی و اغراق آشکار بازی میکند. مکثها، لحن نمایشی و حرکات بزرگ او با جهانی سازگارند که در آن بدمنها قرار نیست زیرپوستی و واقعگرا باشند. پاچینو به نقش نیرویی پرجنبوجوش میبخشد و هر بار که در قاب حاضر میشود، توجه را به سوی خود میکشد.
این بازی ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از حد پرزرقوبرق باشد، اما در منطق کمیکوار فیلم، همین افراط یکی از ابزارهای اصلی سرگرمکنندگی است. مادونا در نقش بریثلس ماهونی بیش از هر چیز با حضور صحنهای و وجه خوانندگیاش شناخته میشود. این حضور به فیلم حالوهوایی کابارهای میبخشد، اما بخشهای موزیکال و تأکید بر جذابیت اغواگرانهٔ شخصیت گاهی از خط جنایی پیشی میگیرند.
در مقابل، گلن هدلی در نقش تس، سویهای عاطفیتر و آرامتر به رابطهٔ تریسی میافزاید. بااینهمه، شخصیتپردازی زنان نیز غالباً در چارچوب نقشهای آشنای داستانهای کلاسیک باقی میماند و فرصت چندانی برای گسترش مستقل پیدا نمیکند. موسیقی، آواز و فضای نمایشی موسیقی دنی الفمن به ساختن حالوهوای بزرگ و افسانهگون فیلم کمک میکند و در کنار تصویرهای پررنگ، حس تماشای یک ماجرای مصور را تقویت میسازد.
« این ثبات برای وفاداری به منشأ کمیک سودمند است، اما ممکن است از میزان صمیمیت عاطفی نقش بکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ترانهها، بهویژه آنهایی که با حضور بریثلس پیوند خوردهاند، نقش مهمی در تعریف فضای شبانه و نمایشی داستان دارند. بااینحال، پیوند میان این بخشها و روایت همیشه یکدست نیست. گاه آوازها بهجای آنکه از دل کنش بیرون بیایند، چون توقفی جداگانه در مسیر قصه احساس میشوند؛ از همین رو، تماشاگر ممکن است همزمان از کیفیت اجراییشان لذت ببرد و از سهم پررنگشان در فیلم فاصله بگیرد.
بازیهای اغراقشده و دوگانگی لحن «دیک تریسی» از آغاز تا پایان بر مرز میان شوخی، جنایت، ملودرام و نمایش حرکت میکند. این آمیختگی میتواند به اثر شخصیتی یگانه بدهد، اما گاهی لحن را ناپایدار میکند. برخی بازیگران اغراق را بهدرستی در خدمت جهان فیلم قرار میدهند؛ برخی دیگر چنان مصنوعی جلوه میکنند که بهجای تقویت صحنه، فاصلهای میان مخاطب و شخصیت میسازند.
از آنجا که خود فیلم نیز بر تصنع آگاهانه بنا شده، تشخیص اینکه کدام ناهماهنگی بخشی از سبک است و کدام حاصل ضعف اجرا، همیشه آسان نیست. این دوگانگی در ریتم هم دیده میشود. فیلم در لحظات بصری و رویاروییهای نمایشی جان میگیرد، اما میان آنها گاه با صحنههایی روبهرو میشویم که کشش لازم را ندارند.
به همین سبب، تجربهٔ تماشای آن بیشتر بر لذت تماشای طراحی، رنگ و حضور بازیگران متکی است تا بر اشتیاق پیوسته برای دانستن ادامهٔ ماجرا. میراث تصویری و جایگاه فیلم آنچه «دیک تریسی» را بهیادماندنی میکند، نه پیچیدگی داستان، بلکه تعهد کاملش به یک ایدهٔ بصری است. فیلم نمیکوشد جهان کمیک را به واقعیتی باورپذیر تبدیل کند؛ برعکس، تفاوت آن را با زندگی روزمره برجسته میسازد.
« بااینحال، پیوند میان این بخشها و روایت همیشه یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب، به دکور، گریم، لباس، نور و قاببندی انسجامی چشمگیر میدهد. فیلم همچنین یادآور دورهای است که اقتباسهای کمیک میتوانستند بهجای دنبالکردن یک الگوی یکسان، برای خود زبان دیداری مستقلی طراحی کنند. اما جسارت فرمی بهتنهایی برای ساختن درامی ماندگار کافی نیست. هرچه تصویرها خیرهکنندهتر میشوند، کاستیهای فیلمنامه و کمعمقی برخی شخصیتها بیشتر به چشم میآیند.
از این جهت، فیلم را میتوان اثری نامتوازن دانست: دستاوردی قابلتوجه در آفرینش جهان و تجربهای کماثرتر در روایت. همین ناهمواری بخشی از جذابیتش نیز هست؛ «دیک تریسی» نه نمونهای بینقص از قصهگویی، بلکه فیلمی است که با شور و اطمینان، رؤیای تصویری خود را تا انتها دنبال میکند. جمعبندی «دیک تریسی» بیش از آنکه بهخاطر قصهای پرپیچوخم در ذهن بماند، با رنگهای خیرهکننده، دکورهای خیالپردازانه، گریمهای نامتعارف و بازی پرانرژی آل پاچینو اثر میگذارد.
ضعف فیلمنامه، ریتم نابرابر و حضور گاه بیش از اندازهٔ بخشهای موزیکال مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای فیلم به یک تجربهٔ دراماتیک یکپارچه بدل شوند. بااینحال، این اثر برای تماشاگر علاقهمند به اقتباسهای کمیکبوکیِ صاحبسبک، دیدنی است: فیلمی که شاید قصهاش کمتر از ظاهرش به یاد بماند، اما ظاهرش را با چنان جسارتی میآفریند که تماشای آن همچنان لذتبخش است.
« این انتخاب، به دکور، گریم، لباس، نور و قاببندی انسجامی چشمگیر میدهد. »
ثبت دیدگاه