نقد و بررسی
نقد The Magic Flute | 1975
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شکوهِ صحنه، صمیمیتِ سینما در «نی لبک جادویی» ساختهٔ اینگمار برگمان، اپرا نه پوششی برای یک فیلم داستانی است و نه اجرایی صحنهای که صرفاً از آن تصویر گرفته باشند؛ اثر در فضای میان این دو شکل هنری زاده میشود. برگمان اقتباس خود را بر پایهٔ اپرای موتسارت بنا میکند، اما دوربینش پیوسته یادآور میشود که تماشاگر هم به جادوی قصه مینگرد و هم به سازوکار نمایش: پردهها کنار میروند، دکورها و قاب صحنه حضوری محسوس دارند و نگاه گاه از شخصیتها به تماشاگران داخل سالن میلغزد.
حاصل، تجربهای دوگانه است؛ میتوان در افسانه غرق شد، بیآنکه لحظهای فراموش کنیم این افسانه چگونه پیش چشم ما ساخته میشود. این انتخاب، بیش از آنکه محدودیتی برای فیلم باشد، هستهٔ زیباییشناختی آن را میسازد. برگمان جهان اپرا را بهزور به واقعیتی بیرونی و طبیعی تبدیل نمیکند؛ از تصنع آشکار صحنه بهره میگیرد و آن را به بخشی از خیال فیلم بدل میسازد.
تماشاگر به جای آنکه از فاصلهای سرد با اجرایی ضبطشده روبهرو شود، به جمعی کوچک و مشتاق دعوت میشود؛ گویی در مجلسی نشسته که قصه در آن برای او جان میگیرد. این صمیمیت، ویژگی تعیینکنندهٔ فیلم است. قصهای افسانهای با مسیرهای پرپیچوخم داستان با مأموریت تامینو برای یافتن پامینا آغاز میشود و با ورود پاپاگنو، پرندهگیرِ شوخطبع و دلبستهٔ زندگی ساده، لحنی بازیگوشتر پیدا میکند.
مسیر جستوجو به معبد ساراسترو میرسد و از همانجا روشن میشود که ماجرا تنها سفری برای نجات یک شاهزادهخانم نیست. شخصیتها با آزمونهایی روبهرو میشوند که برداشتشان از شجاعت، حقیقت و عشق را به چالش میکشد. با این همه، روایت به منطق سرراست ماجراجویی پایبند نمیماند: جایگاه شخصیتها و معنای موقعیتها تغییر میکند و برخی گذرها بیش از آنکه با توضیح داستانی روشن شوند، در قالب نشانه و آیین عرضه میشوند.
« این انتخاب، بیش از آنکه محدودیتی برای فیلم باشد، هستهٔ زیباییشناختی آن را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین ویژگی برای بعضی تماشاگران جذاب و برای برخی دیگر گیجکننده است. فیلم از مخاطب میخواهد روایت را مانند قصهای نمادین دنبال کند، نه معمایی که همهٔ اجزایش باید بیدرنگ به هم متصل شوند. اگر انتظار داشته باشیم انگیزهها و دگرگونیهای هر شخصیت با دقت واقعگرایانه توضیح داده شوند، ممکن است پیوندهای داستانی ناهموار به نظر برسند.
اما اگر فضای افسانهای و منطق متغیر آن را بپذیریم، ابهام بخشی از لذت تماشا میشود: جهان اثر بیشتر با موسیقی، تصویر و تقابلهای اخلاقی معنا مییابد تا با شرح و تفسیر مستقیم. بازی با مرزهای نمایش برگمان در این فیلم به جای پنهانکردن فاصلهٔ میان صحنه و پرده، آن را به موضوعی زنده تبدیل میکند.
دکورهای نمایشی، قاببندیهای سینمایی و نگاههایی که از درون اجرا به تماشاگران بازمیگردند، مدام با یکدیگر گفتوگو دارند. در نتیجه، دوربین فقط ثبتکنندهٔ آوازها نیست؛ حضور بازیگران را از فاصلههای گوناگون میسنجد و واکنشهای چهره و بدن را برجسته میکند. این نزدیکی بهویژه در لحظههایی اثرگذار است که تماشاگر فرصت مییابد از شکوه کلی صحنه به جزئیات انسانی اجرا برسد.
با این حال، فیلم هرگز وانمود نمیکند که اپرا را به سینمایی متعارف بدل کرده است. حرکت دوربین و تدوین، بیشتر در خدمت آشکارکردن کیفیت اجرایی و حالوهوای صحنهاند تا ساختن زبانی پرشتاب و گسسته. این وفاداری به حضور نمایشی، گاهی ریتم را آرام میکند؛ در عوض، به اثر نوعی پیوستگی و تمرکز میدهد.
« همین ویژگی برای بعضی تماشاگران جذاب و برای برخی دیگر گیجکننده است. »
شخصیتها و اجرا
«نی لبک جادویی» را باید نه با معیارهای یک ماجراجویی سینمایی پرتحرک، بلکه بهعنوان گفتوگویی سنجیده میان دو هنر تماشا کرد. رنگ، لباس و جهانِ خیال رنگپردازی فیلم از مهمترین سرچشمههای لذت بصری آن است. لباسها و دکورها با سرزندگی و تنوع خود، جهان افسانه را از واقعگرایی روزمره جدا میکنند، بیآنکه آن را سرد یا دور از دسترس سازند.
جلوهٔ صحنهای در اینجا نه تزیینی زائد، بلکه جزئی از منطق قصه است: شخصیتها در جهانی زندگی میکنند که آشکارا ساخته و پرداخته شده، و همین آشکاری به فیلم اجازه میدهد از خیالپردازی با آزادی بیشتری بهره ببرد. این زیبایی بصری در عین حال با لحن طنزآمیز اثر سازگار است. فیلم از شکوه و تشریفات اپرا آگاه است، اما خود را بیش از اندازه جدی نمیگیرد؛ بازیگوشی و ظرافت بصری مانع میشوند که فضای آیینی به سنگینی محض بدل شود.
این آمیزه برای کسانی که به نمایشهای پرزرقوبرق علاقه دارند دلپذیر است، هرچند ممکن است تماشاگرانی که به تصویرهای طبیعیگرا خو گرفتهاند، آن را بیش از حد صحنهآراسته یا مصنوعی بیابند. موسیقی و نیروی عاطفی اجرا موسیقی موتسارت ستون اصلی تجربهٔ فیلم است، اما کارکردش به همراهی تصویر محدود نمیماند.
آوازها شخصیتها را معرفی میکنند، لحن صحنهها را تغییر میدهند و گاه احساسی را بیان میکنند که گفتوگوی عادی از رساندنش ناتوان است. نی لبک نیز در دل قصه، هم شیئی جادویی است و هم نشانهای از توانایی هنر برای دگرگونکردن حال و رابطهٔ آدمیان. موسیقی، به این ترتیب، میان امر نمایشی و امر عاطفی پل میزند.
« رنگ، لباس و جهانِ خیال رنگپردازی فیلم از مهمترین سرچشمههای لذت بصری آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برای تماشاگر ناآشنا با اپرا، فیلم راه ورود آسانتری فراهم میکند: بازی چهرهها، میزانسن روشن و حضور زندهٔ اجرا کمک میکنند که آواز صرفاً به رشتهای از نتها تبدیل نشود. با این همه، بخشهایی از موسیقی و تکرارهای ساختاری اپرا ممکن است برای برخی طولانی احساس شوند. فیلم این کشش زمانی را کاملاً از میان نمیبرد، زیرا به جای فشردهسازی تهاجمی، به نفس و امتداد خودِ اجرا احترام میگذارد.
از همینرو، میزان همراهی مخاطب با موسیقی در لذت نهایی نقشی اساسی دارد. طنز، مهر و نگاه انسانی پاپاگنو یکی از مهمترین سرچشمههای گرمای فیلم است. در کنار جستوجوی آرمانی تامینو، میل او به شادیهای ساده، همراهی و زندگی روزمره وجهی زمینی و خندهآور به اثر میدهد. این تقابل اجازه نمیدهد که قصه تنها به جدالی انتزاعی دربارهٔ فضیلت و آزمون تبدیل شود.
فیلم بهخوبی میفهمد که میل به عشق و تعلق، شکلهای گوناگونی دارد: یک شخصیت ممکن است در پی کمال و شناخت باشد و دیگری بیش از هر چیز خواهان همدمی و آسودگی. طنز نیز صرفاً وسیلهای برای سبککردن فضا نیست؛ کمک میکند شخصیتها از قالب نمادهای خشک بیرون بیایند. در عین حال، اثر از لحظههای جدی و پرتنش دوری نمیکند و میان شوخی و هیبت، تعادلی دلنشین برقرار میسازد.
این آمیزه سبب میشود فیلم حالوهوایی شاداب و انسانی پیدا کند، بیآنکه لطافتش را با طعنه یا بیاعتنایی از دست بدهد. ریتم و مخاطبِ مناسب فیلم در آغاز ممکن است دیر به جریان بیفتد. معرفی جهان نمایشی و استقرار در قواعد اپرایی، زمانی میطلبد و تماشاگرِ منتظرِ آغاز سریع ماجرا شاید در دقایق نخست فاصله بگیرد.
« با این همه، بخشهایی از موسیقی و تکرارهای ساختاری اپرا ممکن است برای برخی طولانی احساس شوند. »
قوتها و کاستیها
بعدتر، اثر با تنوع لحن و گسترش آزمونها جان بیشتری میگیرد، اما همچنان به ریتمی وفادار میماند که از اجرای اپرا سرچشمه گرفته است. بنابراین، مسئله فقط کندی یا تندی نیست؛ پرسش این است که آیا مخاطب حاضر است به موسیقی و صحنه فرصت دهد زمان خود را بر او تحمیل کنند. این تجربه احتمالاً برای علاقهمندان اپرا و سینمایی که با صورتهای نمایشی تجربهگرا خو گرفتهاند، غنیتر خواهد بود.
با این حال، فیلم برای ورود به جهان اپرا نیز مناسب است، زیرا شوخطبعی، رنگ و نزدیکی دوربین فاصلهٔ احتمالی مخاطب را کمتر میکنند. اگر کشآمدن بعضی بخشها یا دشواری دنبالکردن مسیر قصه از نقاط ضعف آن به شمار میآید، این ضعفها از همان انتخاب هنریای برمیخیزند که به فیلم هویت داده است: حفظ شکوه و تداوم اجرای اپرایی، نه تبدیل آن به سرگرمی متعارف و تندآهنگ.
جمعبندی «نی لبک جادویی» اثری است که جادویش از پیوند میان صحنه و سینما، موسیقی موتسارت، رنگهای خیالانگیز و نگاه مهربانانه به آدمی پدید میآید. برگمان به جای آنکه قصه را بهانهای برای نمایش مهارتهای دوربین کند، از سینما برای نزدیکترشدن به روح اجرا بهره میگیرد؛ از همین رو، فیلم هم شکوه یک اپرا را دارد و هم گرمای نمایشی که برای تماشاگران حاضر اجرا میشود.
روایت نامتعارف، ریتم آرام آغازین و امتداد بخشهایی از موسیقی ممکن است مانع همراهی کامل برخی مخاطبان شود، اما برای تماشاگر پذیرا، اینها بهاییاند که اثر در برابر صبر و توجه، با دنیایی سرشار از آواز، شوخی و شگفتی جبران میکند.
ثبت دیدگاه