نقد و بررسی
نقد With a Friend Like Harry... | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
صمیمیت بهمثابه تهدید فیلم «با دوستی مثل هری...» ساختهٔ دومینیک مول، از برخوردی ظاهراً معمولی آغاز میشود: میشل و خانوادهاش در مسیر سفر با مردی روبهرو میشوند که ادعا میکند از دوران مدرسه او را میشناسد. این آشنایی تصادفی، برخلاف ظاهرش، راه ورود به دنیایی ناآرام است؛ دنیایی که در آن لبخند، تعریف و بخشندگی میتوانند هم نشانهٔ محبت باشند و هم ابزار نفوذ.
فیلم از همان ابتدا تعلیقش را نه با حادثهای پرهیاهو، بلکه با تغییر تدریجی احساس ما نسبت به رفتارهای روزمره میسازد. اهمیت این آغاز در آن است که هری ناگهان و با خشونت وارد زندگی خانواده نمیشود. او بهتدریج در آن جا میگیرد؛ با خاطراتی که از میشل به یاد دارد، توجهی که به او نشان میدهد و لطفهایی که گاه بیش از اندازه سخاوتمندانهاند.
پرسش اصلی فیلم نیز نه صرفاً این است که هری چه میخواهد، بلکه این است که چرا دیگران به او اجازه میدهند تا این اندازه نزدیک شود. هری؛ میان لطف و سلطه هری شخصیتی است که جذابیتش از ابهام میآید. او در نخستین برخوردها میتواند خوشمشرب، پرانرژی و حتی دلگرمکننده به نظر برسد. در برابر میشل، کسی که در زندگی روزمرهاش زیر بار مسئولیتها و خواستههای اطرافیان فرسوده شده، هری توجهی کمنظیر نشان میدهد.
او نهتنها به حرفهای میشل گوش میکند، بلکه تصویری ستایشآمیز از او میسازد؛ تصویری که میشل شاید مدتهاست از خودش ندیده است. بااینحال، همین تحسینْ آرامآرام رنگ دیگری میگیرد. هری انگار فقط به میشل علاقهمند نیست؛ میخواهد جایگاه ویژهای در زندگی او به دست آورد و دیگران را از این جایگاه کنار بزند.
« اهمیت این آغاز در آن است که هری ناگهان و با خشونت وارد زندگی خانواده نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ظرافت فیلم در آن است که این تغییر را با توضیحهای صریح یا نشانهگذاریهای زمخت پیش نمیبرد. ما رفتار هری را میبینیم و همراه خانواده میکوشیم بفهمیم کدام بخش از آن را باید به حساب مهربانی گذاشت و کدام بخش را باید خطر دانست. سرجی لوپز در ایفای این نقش، میان گرمی و تهدید تعادلی دقیق برقرار میکند.
آرامش و اعتمادبهنفس او گاه دلپذیر است و گاه نگرانکننده؛ همین دوگانگی اجازه نمیدهد هری به چهرهای ساده و تکبعدی بدل شود. تماشاگر همواره در معرض این تردید میماند که آیا با دوستی روبهرو است که بیش از حد مشتاق کمککردن است، یا با کسی که لطف را وسیلهای برای تصاحب اختیار دیگران میکند.
خانه و خانواده؛ قلمروهای درهمتنیده خانهٔ ییلاقی در فیلم فقط پسزمینهای خوشمنظره برای دیدارهای خانوادگی نیست. این فضا، با سکون و خلوت خود، بهتدریج به محلی تبدیل میشود که در آن مرزهای زندگی خصوصی سست میشوند. خانواده به آنجا آمده است تا از فشارهای روزمره فاصله بگیرد، اما ورود هری نشان میدهد که آرامش خانه شکنندهتر از آن است که اعضای آن تصور میکنند.
فیلم در تصویرکردن زندگی خانوادگی، از آرمانسازی پرهیز میکند. رابطهٔ میشل و کلر، حضور فرزندان، گرفتاریهای معمول و رفتوآمد میان اعضای خانواده، همگی حس زندگی ملموس و ناتمام را میسازند. فشارها لزوماً از حادثههای استثنایی پدید نمیآیند؛ گاه از همان دلمشغولیها و تنشهایی میجوشند که در هر خانوادهای ممکن است وجود داشته باشند.
« ظرافت فیلم در آن است که این تغییر را با توضیحهای صریح یا نشانهگذاریهای زمخت پیش نمیبرد. »
شخصیتها و اجرا
هری دقیقاً در همین شکافها جای میگیرد: او خود را نه مزاحمی آشکار، بلکه راهحلی برای مشکلات معرفی میکند. به این ترتیب، فیلم خانه را به میدان نبردی خاموش بدل میسازد. جابهجایی قدرت در آن بیسروصدا رخ میدهد؛ نه با شکستن در، بلکه با پذیرفتهشدن یک مهمان. هرچه هری بیشتر در امور خانواده دخالت میکند، تماشاگر روشنتر میبیند که مهماننوازی و اعتماد میتوانند به نقطهضعف بدل شوند، بیآنکه در آغاز چنین به نظر برسند.
تعلیق در جزئیات روزمره تعلیق «با دوستی مثل هری...» بیش از آنکه متکی بر غافلگیریهای پیدرپی باشد، از بازنگری در رفتارهای پیشین نیرو میگیرد. یک هدیه، یک تعریف یا یک پیشنهاد کمک، در لحظهٔ نخست ممکن است عادی یا حتی سخاوتمندانه جلوه کند؛ اما با پیشروی داستان، همان رفتارها معنایی ناآرامکننده پیدا میکنند.
فیلم بهجای آنکه پیوسته خطر را اعلام کند، تماشاگر را وامیدارد تا نشانهها را به هم پیوند دهد. این شیوه، فضای اثر را آرام اما فشرده میکند. مکثها، گفتوگوهای ساده و لحظههای ظاهراً بیاهمیت، فرصت میدهند تا احساس ناامنی در ذهن بیننده رسوب کند. ازاینرو، تنش همیشه در سطح آشکار نیست؛ گاهی در فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه از گفتن پرهیز میکنند شکل میگیرد.
فیلم بهخوبی میفهمد که در یک موقعیت خانوادگی، سکوت و رودربایستی میتوانند به اندازهٔ یک تهدید مستقیم اثرگذار باشند. البته این انتخاب برای همهٔ تماشاگران کارآمد نیست. ریتم سنجیده و مکثهای طولانی ممکن است برای کسانی که انتظار رویدادهای پرشتاب دارند، کند یا فرساینده جلوه کند. اما همین آهستگی بخشی از منطق اثر است: خطر قرار نیست از بیرون به زندگی خانواده یورش بیاورد؛ قرار است بهآرامی در دل همان زندگی جا خوش کند.
« هری دقیقاً در همین شکافها جای میگیرد: او خود را نه مزاحمی آشکار، بلکه راهحلی برای مشکلات معرفی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی و لحن بصری دومینیک مول با پرهیز از اغراق، لحن فیلم را در محدودهای میان واقعگرایی خانوادگی و دلهرهٔ روانشناختی نگه میدارد. این انتخاب باعث میشود لحظههای ناآرامکننده ناگهان از جهانی آشنا سر برآورند. فضای فیلم نه چنان تیره و نمایشی است که از آغاز هر حرکت را مشکوک جلوه دهد، نه آنقدر بیخطر که اضطراب شکل نگیرد.
همین تعادل، حس محاصره را تقویت میکند. میزانسن نیز در خدمت همین ایده قرار دارد. آدمها در فضاهای خانگی و روزمره گرد هم میآیند، اما حضور هری مناسبات این فضاها را تغییر میدهد. صحنهها اغلب بیش از آنکه با حرکتهای پرشتاب پیش بروند، از راه جایگیری شخصیتها، نگاهها و سکوتها معنا میسازند.
موسیقی نیز بهجای آنکه احساسات را آشکارا به مخاطب دیکته کند، به ساختن لحن رازآلود و ناپایدار فیلم یاری میرساند. از سوی دیگر، پرهیز از توضیحدادن بیش از اندازه، به داستان اجازه میدهد که در ذهن تماشاگر ادامه پیدا کند. مول همهچیز را به زبان نمیآورد و همین امتناع، فضایی برای تفسیر باقی میگذارد.
بااینحال، این خویشتنداری گاه به بهای دورماندن از لایههای عمیقتر روان شخصیتها تمام میشود؛ فیلم بیشتر به مشاهدهٔ رفتارهایشان علاقه دارد تا به شرح کامل انگیزههایشان. بازیها و روابط انسانی در کنار بازی سرجی لوپز، بازی لوران لوکاس در نقش میشل اهمیت ویژهای دارد. میشل قهرمانِ مسلط و مطمئن یک تریلر متعارف نیست؛ مردی است که در برابر فشارهای پیرامونش گاه منفعل میشود و در برابر هری نیز نمیتواند بهسادگی حدومرز روشنی تعیین کند.
« این انتخاب باعث میشود لحظههای ناآرامکننده ناگهان از جهانی آشنا سر برآورند. »
قوتها و کاستیها
لوکاس این آسیبپذیری را بیهیاهو نشان میدهد و شخصیت را از کاریکاتورِ قربانیِ بیدستوپا دور نگه میدارد. ماتیلد سنیه نیز به رابطهٔ میشل و کلر وزن میبخشد. کلر فقط ناظری بیرونی بر ورود هری نیست؛ او بخشی از همان ساختار خانوادگی است که میان حفظ آرامش، مراقبت از دیگران و تشخیص خطر گرفتار میشود.
تنش فیلم از آنجا قوت میگیرد که واکنش هر شخصیت به هری یکسان نیست. آنچه برای یکی لطفی قابلقبول است، برای دیگری ممکن است علامت خطری جدی باشد. بااینهمه، برخی تصمیمها و رویدادهای خشونتآمیز میتوانند برای تماشاگر بیش از اندازه ناگهانی یا کمباورپذیر به نظر برسند. فیلم بیش از آنکه همهٔ چرخشهایش را بر پایهٔ روانشناسی کاملاً متقاعدکننده بنا کند، بر اثر عاطفی و غافلگیرکنندهٔ آنها تکیه دارد.
این ضعف، قدرت فضای کلی اثر را از میان نمیبرد، اما گاه پیوند میان رفتار شخصیتها و پیامدهای آن را سست میکند. بخشهای ناتمام و محدودیتها بزرگترین محدودیت فیلم، همان ویژگیای است که به ساختن تعلیق آن کمک میکند: آهستگی. مکثها و تکرارهای روزمره برای برخی مخاطبان فرصتی برای درک تدریجی اضطراباند، اما برای برخی دیگر ممکن است به کشآمدن روایت بینجامند.
فیلم در بخشهایی بیش از آنچه لازم است بر حس انتظار تکیه میکند و به نظر میرسد اعتمادش به فضای ساختهشده، از پیشرفت داستان پیشی میگیرد. ابهام هری نیز اگرچه جذاب است، گاه از حدی میگذرد که به انسجام روانی شخصیت لطمه میزند. فیلم بهدرستی از توضیحدادن همهچیز پرهیز میکند، اما برخی رفتارها و تغییر مسیرها چنان تند رخ میدهند که تماشاگر ممکن است بهجای احساس نگرانی، صرفاً در پی یافتن توجیه روایی آنها بگردد.
« لوکاس این آسیبپذیری را بیهیاهو نشان میدهد و شخصیت را از کاریکاتورِ قربانیِ بیدستوپا دور نگه میدارد. »
جمعبندی
این مسئله بهویژه در لحظههایی اهمیت دارد که اثر از دلهرهٔ تدریجی فاصله میگیرد و به خشونت آشکار نزدیک میشود. باوجوداین، ضعفهای یادشده از ارزش ایدهٔ مرکزی فیلم نمیکاهند. «با دوستی مثل هری...» در نشاندادن این نکته موفق است که تهدید همیشه چهرهای بیگانه و خشن ندارد؛ گاهی با آداب معاشرت، سخاوت و توجهی بیش از اندازه وارد میشود.
همین ایده، حتی زمانی که روایت در باورپذیری لغزش دارد، در ذهن میماند. جمعبندی «با دوستی مثل هری...» تریلری روانشناختی است که نیروی خود را از تغییر آرام معنای رفتارهای عادی میگیرد. دومینیک مول با فضاسازی خویشتندار، بازیهای سنجیده و شخصیتی که میان دوستی و تهدید معلق میماند، داستان مهمانی را روایت میکند که بدون شکستن در، آرامآرام اختیار خانه را به دست میگیرد.
ریتم کند و برخی چرخشهای کمباورپذیر ممکن است تجربهٔ تماشا را برای بعضی مخاطبان دشوار کند، اما فیلم در ساختن اضطرابی خزنده و نشاندادن脆弱ی مرزهای اعتماد خانوادگی اثری ماندگار است. قدرت آن نه در هیجان لحظهای، بلکه در این پرسش ناآرامکننده نهفته است: از کجا میتوان فهمید مهربانیِ دیگری هنوز مهربانی است؟
« این مسئله بهویژه در لحظههایی اهمیت دارد که اثر از دلهرهٔ تدریجی فاصله میگیرد و به خشونت آشکار نزدیک میشود. »



ثبت دیدگاه