نقد و بررسی
نقد Sometimes Always Never | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی درباره فقدان و واژهها «Sometimes Always Never» در ظاهر داستان پدری است که سالها در جستوجوی پسر ناپدیدشدهاش بوده؛ اما در عمق، فیلم بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، روایتی درباره زندگی در سایه فقدان است. آلن، خیاطی خوشپوش و استاد بازی اسکرابل، هنوز نتوانسته غیبت مایکل را به خاطرهای آرام بدل کند.
ناپدیدشدن پسرش پس از مشاجرهای بر سر بازی، گذشته را برای او به لحظهای منجمد تبدیل کرده است؛ لحظهای که هرچه میگذرد، نهتنها از شدت نمیافتد، بلکه به رابطهاش با پسر دیگرش، پیتر، نیز شکل میدهد. فیلم از همین تناقض نیرو میگیرد: موضوعش اندوهی جدی و فرساینده است، اما روایت را در قالب کمدی تلخ، موقعیتهای نامتعارف و بازیهای زبانی پیش میبرد.
این آمیزه همیشه یکدست نیست، ولی به اثر هویتی متمایز میبخشد. «گاهی، همیشه، هرگز» نه در پی گریاندن تماشاگر به هر قیمت است و نه میخواهد معمایی پرشتاب بسازد؛ بیشتر میکوشد نشان دهد چگونه یک فقدان حلنشده، به عادتی روزمره و حتی به نوعی شیوه زیستن بدل میشود. آلن؛ مردی که پشت آدابش پنهان شده است شخصیت آلن با ظرافتی حسابشده ساخته شده است.
او به ظاهر بر جزئیات مسلط است: لباس، کلمات، قواعد بازی و حتی نحوه حضور در جمع. این نظم بیرونی، در برابر آشفتگی عاطفی درونش قرار میگیرد. آلن میتواند درباره کیفیت یک واژه یا قواعد اسکرابل با اطمینان سخن بگوید، اما در بیان آنچه سالها بر خانوادهاش گذشته، ناتوان و گاه ناشنواست. خوشپوشی و وسواس او صرفاً ویژگیهای تزئینی شخصیت نیستند؛ نوعی سپرند در برابر وضعیتی که هیچ قاعدهای قادر به مهار آن نیست.
« آلن، خیاطی خوشپوش و استاد بازی اسکرابل، هنوز نتوانسته غیبت مایکل را به خاطرهای آرام بدل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی Bill Nighy در شکلدادن به این دوگانگی نقش اساسی دارد. او آلن را نه به هیولایی خودخواه تبدیل میکند و نه به پدری صرفاً مظلوم. خشکی، غرور، شوخطبعی و نیاز پنهان او به نزدیکی، همزمان در رفتارش حضور دارند. همین پیچیدگی است که مانع میشود تماشاگر بهسادگی درباره او حکم صادر کند.
آلن ممکن است خستهکننده یا آزاردهنده به نظر برسد، اما فیلم نشان میدهد که پشت این رفتارها انسانی گرفتار در اندوه و ناتوان از یافتن راهی برای سوگواری ایستاده است. رابطه پدر و پسر؛ جستوجویی در دو جهت در کنار جستوجوی مایکل، فیلم رابطه آلن و پیتر را بهتدریج به مرکز عاطفی خود میآورد.
پیتر سالها با غیبت برادرش زندگی کرده، اما حضور عاطفی پدر نیز برای او کامل و بیواسطه نبوده است. آلن، با تمرکز وسواسگونه بر پسر گمشده، ناخواسته پسر حاضر را در جایگاهی ثانوی قرار داده است. بازگشت او به زندگی پیتر، بنابراین، نه یک آشتی ساده، بلکه مواجهه با سالهایی از فاصله و دلخوری است.
فیلم در این بخش بهخوبی از تقابلهای بزرگ و سخنرانیهای توضیحی پرهیز میکند. شکاف خانوادگی بیشتر در سکوتها، مکثها و ناهماهنگیهای رفتاری دیده میشود؛ در همان لحظاتی که پدر و پسر کنار یکدیگرند، اما هنوز نمیدانند چگونه باید با هم حرف بزنند. حضور خانواده پیتر نیز مسئله را پیچیدهتر میکند: گذشته آلن فقط به خود او تعلق ندارد و اثرش به زندگی کسانی رسیده که در شکلگیری آن دخالتی نداشتهاند.
« بازی Bill Nighy در شکلدادن به این دوگانگی نقش اساسی دارد. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، تلاش برای نزدیکشدن دوباره، هم امیدبخش است و هم آمیخته به مقاومت. اسکرابل و قدرت دوپهلوی زبان اسکرابل در فیلم صرفاً سرگرمی یا نشانهای برای تعریف شخصیت آلن نیست؛ بازی به استعارهای محوری بدل میشود. در اسکرابل، حروف پراکنده باید به واژهای معنادار تبدیل شوند، اما هر واژه با محدودیتهای قواعد و امکانهای روی صفحه شکل میگیرد.
این منطق بهخوبی با وضعیت شخصیتها پیوند میخورد: آنان نیز میکوشند از تکههای پراکنده گذشته، روایتی قابلتحمل بسازند. با این تفاوت که زندگی برخلاف بازی، صفحهای نیست که بتوان مهرههایش را برداشت و از نو چید. بازی با واژهها لحظاتی سرگرمکننده و گاه هوشمندانه میآفریند. زبان در جهان آلن هم پناهگاه است و هم ابزار کنترل؛ او در کلمات مهارت دارد، اما این مهارت همیشه به معنای توانایی ارتباط نیست.
میتواند واژهای دشوار پیدا کند، اما برای گفتن یک جمله ساده و صادقانه درمانده بماند. از این منظر، شوخیهای زبانی فیلم صرفاً چاشنی کمدی نیستند؛ شکافی را آشکار میکنند میان تسلط بر زبان و توانایی بیان احساس. بااینحال، تأکید مکرر بر اسکرابل و بازیهای واژگانی گاهی از حد میگذرد. در برخی صحنهها، انگار فیلم چنان شیفته ایده مرکزی خود است که فرصت نمیدهد لحظه عاطفی بیواسطه نفس بکشد.
تکرار این تمهید ممکن است برای تماشاگرانی که با شوخیهای مبتنی بر کلمات همراه نمیشوند، بهجای غنا، حس اصرار ایجاد کند. لحن کجومعوج و طراحی بصری یکی از مهمترین انتخابهای فیلم، کنار هم قراردادن اندوه و نوعی فانتزی خشک و نامتعارف است. موقعیتها گاه چنان دور از واقعگرایی روزمرهاند که جهان فیلم حالتی اندکی مصنوعی پیدا میکند؛ بااینحال، این مصنوعبودن الزاماً نقص نیست.
« در نتیجه، تلاش برای نزدیکشدن دوباره، هم امیدبخش است و هم آمیخته به مقاومت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فاصلهگذاری سبکی به اثر اجازه میدهد از ملودرام متعارف دور بماند و غم را در قالبی غیرمنتظره عرضه کند. طنز فیلم معمولاً بهجای شکستن اندوه، آن را از زاویهای تازه نشان میدهد. طراحی بصریِ منظم، رنگها و فضاهای قدیمی و قاببندیهای سنجیده، این حالوهوا را تقویت میکنند. جهان فیلم چنان بهدقت چیده شده که گاهی شخصیتها در دل آن همچون مهرههایی روی صفحهای بازی به نظر میرسند؛ تصویری که با مضمون اسکرابل همخوانی دارد.
در عین حال، همین صیقل بصری ممکن است فاصلهای میان تماشاگر و درد شخصیتها ایجاد کند. وقتی هر عنصر بیش از اندازه حسابشده به نظر برسد، خطر آن هست که احساس خام و نامرتبِ سوگ زیر لایهای از زیباییشناسی پنهان بماند. ریتم و مرزهای خیالپردازی فیلم از نظر ریتم، اثر شتابانی نیست. بخشهایی از آن با مکث و تکرار پیش میروند و روایت بیش از آنکه مدام به سوی گرهگشایی حرکت کند، در فضای ذهنی آلن پرسه میزند.
این کندی با وضعیت مردی که سالها در یک واقعه متوقف مانده، تناسب دارد؛ بااینحال، تناسب موضوعی همیشه به معنای کارآمدی دراماتیک نیست. در بعضی لحظات، فیلم بیش از اندازه در حالوهوای خود میماند و کشش روایت کاهش مییابد. لحن نامتعارف اثر نیز دو سویه است. برای برخی تماشاگران، همین کجومعوجی منبع اصلی جذابیت خواهد بود؛ برای برخی دیگر، ممکن است مصنوعی یا آشنا به نظر برسد.
شباهتهایی با سینمای فانتزیِ طراحیشده و قابهای بسیار مرتب میتواند یادآور آثار Wes Anderson باشد، اما فیلم همیشه از این تأثیر فاصله نمیگیرد تا صدایی کاملاً مستقل بسازد. بااینحال، هویت آن فقط در ظاهر خلاصه نمیشود: لطافت بریتانیایی طنز، اندوه خانوادگی و وسواس واژگانی، ترکیبی پدید میآورند که بهسادگی در قالبی واحد جا نمیگیرد.
« فاصلهگذاری سبکی به اثر اجازه میدهد از ملودرام متعارف دور بماند و غم را در قالبی غیرمنتظره عرضه کند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Sometimes Always Never» فیلمی کوچکمقیاس درباره فقدانی بزرگ است؛ اثری که بیش از پاسخدادن به پرسشهای داستانی، به تأثیر ماندگار یک غیبت بر زندگی بازماندگان توجه دارد. بازی Bill Nighy، رابطه پرتنش و درعینحال انسانی پدر و پسر، و پیوند خلاقانه اسکرابل با مضمون زبان و خاطره، از نقاط قوت آناند.
فیلم همچنین در آمیختن کمدی خشک با اندوه، لحظاتی پیدا میکند که هم لطیفاند و هم اندکی خندهدار. در برابر این امتیازها، کندی ریتم، تکرار بازیهای زبانی و تکیه گاهبهگاه بر زیباییشناسی نامتعارف، ممکن است بخشی از مخاطبان را از آن دور کند. فیلم بیش از آنکه برای همه دلنشین باشد، برای تماشاگرانی جذاب است که با روایتهای کمحادثه، شخصیتهای دشوار و طنزی که از دل ناراحتی سر برمیآورد، همراه میشوند.
حاصل، اثری نامتوازن اما بهیادماندنی است؛ فیلمی درباره اینکه گاهی آدمها واژههای بسیاری در اختیار دارند، اما هنوز نمیدانند چگونه آنچه را واقعاً از دست دادهاند، بر زبان بیاورند.
« فیلم همچنین در آمیختن کمدی خشک با اندوه، لحظاتی پیدا میکند که هم لطیفاند و هم اندکی خندهدار. »
ثبت دیدگاه