نقد و بررسی
نقد Mickey Blue Eyes | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیای میان عاشقانه و جهان مافیا «Mickey Blue Eyes» ساختهٔ کلی مکین، فیلمی است که از برخورد دو جهان ناهمگون نیرو میگیرد: آدابدانی و دستپاچگی مردی انگلیسی، و مناسبات خشن اما بهشدت نمایشی خانوادهای مافیایی در نیویورک. مایکل فلگیت، حراجگذار آثار هنری، دلباختهٔ جینا ویتاله است؛ اما خواستگاری از او بهمعنای ورود به خانوادهای است که پیوندهایش با مافیا را نمیتوان پشت لبخندهای خانوادگی پنهان کرد.
همین موقعیت، بذر اصلی کمدی فیلم را میکارد: مردی که نه برای جنایت ساخته شده و نه توانسته از دایرهٔ آن بیرون بماند. فیلم نه تریلری جنایی با رگههای طنز، بلکه کمدی عاشقانهای است که از تصویر آشنای گنگسترها برای ساختن موقعیتهای مضحک بهره میگیرد. این انتخاب، هم امکان بازیگوشی میدهد و هم محدودیتهایی پدید میآورد: هرقدر فاصلهٔ میان جهان مایکل و خانوادهٔ جینا خندهساز است، فیلم برای حفظ آن فاصله باید مدام موقعیتهای تازهای بسازد؛ و همهٔ این موقعیتها به یک اندازه طبیعی یا مؤثر از کار درنمیآیند.
مایکل فلگیت و کمدیِ نابلدی هیو گرنت در نقش مایکل، بر همان حضوری تکیه میکند که در کمدیهای عاشقانهٔ آن دوره به امضای بازیگریاش بدل شده بود: اضطراب دلپذیر، مکثهای نامطمئن، و مردی که هنگام مواجهه با بحران، بهجای تسلط یافتن بر اوضاع بیشتر در آن فرو میرود. جذابیت شخصیت در این نیست که ناگهان به گنگستری کارکشته تبدیل شود؛ برعکس، خنده از تقلاهای او برای جا افتادن در نقشی میآید که آشکارا به او نمیخورد.
فیلم از تفاوت ظاهری و رفتاری او با اطرافیانش بهرهٔ فراوان میگیرد. مایکل با زبان و منش یک حراجگذار مؤدب وارد فضایی میشود که در آن تهدید و خشونت بخشی از مناسبات روزمره است. گرنت این تضاد را خوب میفهمد و بدن و لحنش را به ابزار کمدی بدل میکند. بااینحال، تلاش او برای اجرای لهجه و لحن گنگستری گاه از مرز شوخی آگاهانه عبور میکند و به اغراق حواسپرتکن میرسد.
« فیلم از تفاوت ظاهری و رفتاری او با اطرافیانش بهرهٔ فراوان میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این ناهماهنگی بهره میبرد، اما همیشه آن را به شوخیای دقیق تبدیل نمیکند. جیمز کان و خانوادهای با دو چهره جیمز کان در نقش فرانک ویتاله، یکی از مهمترین تکیهگاههای فیلم است. سابقهٔ او در نقشهای گنگستری به شخصیت وزن و اعتبار میدهد، اما اجرای اینجا صرفاً بازگویی تصویری آشنا از رئیس مافیا نیست.
فرانک در برابر مایکل هم پدر است، هم واسطهای میان داماد آینده و خانوادهای خطرناک، و هم مردی که در دل مناسبات خشن خود، نوعی عاطفه و ملاحظه نشان میدهد. کان با خونسردی و کمگوییاش، برای لحظات کمیک زمینه میسازد؛ گاهی واکنش آرام او به آشفتگی مایکل از خودِ آشفتگی بامزهتر است. بازیگران مکمل نیز رنگوبوی آشنای سینمای گنگستری را به فیلم میآورند.
برت یانگ در نقش ویتو گرازیوسی حضوری تهدیدآمیز دارد و جین تریپلهورن به جینا، شخصیتی میدهد که میان عشق به مایکل و نگرانی از پیوند او با خانوادهاش گرفتار است. بااینحال، همهٔ شخصیتهای فرعی به یک اندازه فرصت شکلگیری پیدا نمیکنند. برخی بیشتر برای پیشبرد موقعیت یا رساندن شوخی وارد صحنه میشوند تا آنکه زندگی مستقلی در روایت داشته باشند.
طنزی مبتنی بر برخورد، نه ظرافت بهترین لحظههای فیلم از تضاد موقعیتها زاده میشوند: یک حراجگذار آدابدان که میکوشد در جمعی پرخطر طبیعی جلوه کند، یا مناسکی عاشقانه که ناگهان زیر سایهٔ مناسبات مافیایی قرار میگیرد. شوخیهای نخستین بخش فیلم، بهخصوص در موقعیتهای رسمی و خانوادگی، از این تقابل استفادهٔ مؤثری میکنند.
« فیلم از این ناهماهنگی بهره میبرد، اما همیشه آن را به شوخیای دقیق تبدیل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
صحنهٔ خواستگاری در رستوران چینی نمونهای از توان فیلم در تبدیل مکانی عادی به صحنهای پرتنش و کمیک است؛ جایی که اضطراب شخصیتها و ناهماهنگی میان انتظار رمانتیک و فضای ناآرام، طنز میآفریند. اما کمدی فیلم همیشه از مشاهدهٔ شخصیتها و واکنشهایشان برنمیآید. بارها شوخیها چنان پیدرپی و آشکار عرضه میشوند که مجال مکث و اثرگذاری نمییابند.
برخی موقعیتها بهجای آنکه از دل منطق داستان رشد کنند، صرفاً برای فراهم کردن یک شوخی تازه طراحی شدهاند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای خندیدن به موقعیت، متوجه تلاش فیلم برای خنداندن خود شود. برای عدهای همین شتاب و فراوانی شوخیها بخشی از سرزندگی اثر است؛ برای برخی دیگر، نشانهٔ کمدیای است که بیش از اندازه به زور متوسل میشود.
روایت و دشواریِ حفظ ریتم ساختار داستان با ایدهای ساده و قابلفهم آغاز میشود: عشق مایکل به جینا او را به محیطی میکشاند که با خلقوخو و زندگی پیشینش بیگانه است. بخش نخست از همین ورود تدریجی نیرو میگیرد؛ هر قدم او در خانوادهٔ جینا، گرفتاری تازهای پدید میآورد و مرز میان تماشاگر بیرونی و مشارکتکننده را کمرنگتر میکند.
این مرحله، هم برای شناخت شخصیتها مناسب است و هم برای شکلگیری کمدی موقعیت. در ادامه، روایت بهتدریج پیچیدهتر میشود و فیلم برای نگهداشتن تعلیق، بر سوءتفاهمها و نقشههای پیاپی تکیه میکند. پیچیدگی بهخودیخود عیب نیست، اما در اینجا گاهی حس میشود که داستان بهجای حرکت طبیعی، با مجموعهای از تدبیرهای ناگهانی پیش میرود.
« اما کمدی فیلم همیشه از مشاهدهٔ شخصیتها و واکنشهایشان برنمیآید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی رخدادها چنان شتابزده به هم متصل میشوند که پیوند عاطفی با شخصیتها و انسجام طنز کاهش مییابد. فیلم در بخشهایی ریتم آغازین خود را از دست میدهد و انرژیای را که از تضاد شخصیتها گرفته بود، با توضیح و پیچوتاب روایی جایگزین میکند. بازی با قراردادهای سینمای گنگستری یکی از جذابیتهای «Mickey Blue Eyes» استفادهٔ سبکبالانه از تصویر قراردادی گنگسترهاست: خانوادهای که خشونت را در کنار مناسبات روزمره و عادتهای خانوادگی جا داده، و مردی که میکوشد با آدابدانی و خوشرفتاری از پس این جهان برآید.
فیلم گاه از این فاصله برای هجو بهره میگیرد و یادآور میشود که تصویری که سینمای گنگستری از قدرت و خونسردی ساخته، میتواند در برخورد با یک آدم معمولی به نمایشی مضحک بدل شود. بااینحال، اثر چندان در پی واکاوی جدی مافیا یا پیامدهای اخلاقی پیوند با آن نیست. خشونت و تهدید عمدتاً به عناصر سرگرمکنندهٔ موقعیت تبدیل میشوند و در نتیجه، کمدی گاهی از پیامدهای جدی آنچه بر شخصیتها میگذرد فاصله میگیرد.
این انتخاب با لحن سبک فیلم سازگار است، اما باعث میشود دنیای مافیا بیشتر پسزمینهای برای شوخی باشد تا نیرویی که واقعاً به شخصیتها عمق یا دگرگونی میبخشد. کارگردانی و جهان بصری کارگردانی کلی مکین در مدیریت رفتوآمد میان رمانس، کمدی و جنایت، نتیجهای یکدست به بار نمیآورد. فیلم در لحظههای کوچک و مبتنی بر واکنش، موفقتر است: وقتی دوربین فرصت میدهد تفاوت رفتار مایکل با اطرافیانش دیده شود، یا وقتی مکث و نگاه جای توضیح مستقیم را میگیرد.
این لحظهها نشان میدهند که ایدهٔ مرکزی فیلم ظرفیت کمدی ظریفی داشته است. در مقابل، برخی بخشهای بزرگتر و پرتحرکتر، بهویژه آنجا که روایت میکوشد چند رشتهٔ داستانی را همزمان جمع کند، از دقت و آهنگ لازم برخوردار نیستند. فیلم گاهی بهجای افزایش تدریجی تنش، با انباشتن رخدادها میخواهد هیجان بسازد.
« برخی رخدادها چنان شتابزده به هم متصل میشوند که پیوند عاطفی با شخصیتها و انسجام طنز کاهش مییابد. »
قوتها و کاستیها
حاصل، اثری است که صحنههای بهیادماندنی و سرگرمکننده دارد، اما پیوستگی و ضرباهنگ آن از آغاز تا پایان همواره پایدار نمیماند. جمعبندی «Mickey Blue Eyes» بیش از آنکه کمدیای کاملاً منسجم باشد، تجربهای نامتوازن اما دوستداشتنی از برخورد دو جهان است. هیو گرنت در قالب مردی دستوپاچلفتی که ناخواسته به محیطی خطرناک کشیده شده، لحظات سرگرمکنندهای میسازد و جیمز کان با حضور آرام و مقتدرش به فیلم وزن میدهد.
بهترین شوخیها از تضاد میان شخصیتها و موقعیتها برمیآیند؛ ضعیفترینها، از اصرار فیلم بر شوخیهایی که پیش از آنکه طبیعی شوند، به تماشاگر عرضه میشوند. برای تماشاگرانی که از کمدیهای سبک با حالوهوای گنگستری و بازیهای پرانرژی لذت میبرند، فیلم میتواند دیدنی و مفرح باشد. اما اگر طنزی پیوسته، روایت محکم یا هجوی عمیق از جهان مافیا انتظار میرود، ناپایداری ریتم و سادهانگاری داستان احتمالاً بیشتر به چشم خواهد آمد.
ارزش اصلی اثر در تماشای مایکلِ مؤدب و سردرگم است که هرچه بیشتر میکوشد شبیه گنگسترها شود، آشکارتر نشان میدهد که به آن دنیا تعلق ندارد.
ثبت دیدگاه