نقد و بررسی
نقد Killjoy's Carnage Caravan | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سیرکِ خون؛ کابوس در لباسِ نمایش «کاروانِ کشتارِ کیلجوی» فیلمی است که از همان عنوان و فضای معرفیشدهاش، وعدهٔ وحشتی آراسته به رنگهای تند و اغراقِ عامهپسند میدهد: سیرکی وهمآلود، دلقکی اهریمنی و جهانی که خشونت در آن نه رویدادی استثنایی، بلکه بخشی از نمایش به شمار میآید. اثر در سال ۲۰۱۹ ساخته شده و هفتمین قسمت از مجموعهٔ «پناهگاه خون» است؛ دنبالهای که گردآورندهٔ خون و همراهانش را در سفری کابوسوار به سوی جراحان روانپریش و کیلجوی میبرد.
همین جایگاه در مجموعه اهمیت دارد: فیلم نه صرفاً روایتی مستقل دربارهٔ یک دلقک قاتل، بلکه ترکیبی از داستان قاببندیشده و صحنههایی برگرفته از آثار پیشین «کیلجوی» است. روایتی که میان قاب و خاطره حرکت میکند هستهٔ داستان بر زنجیرهای از خشونت و انتقام بنا شده است. جراحانی که قربانیان را در معرض آزمایشها و شکنجههای هولناک قرار دادهاند، سرانجام با بازگشت یکی از بیماران عذابکشیده روبهرو میشوند.
همزمان، گردآورندهٔ خون و همراهانش در پی یافتن مخفیگاه آناناند؛ جستوجویی که راه را برای رویارویی با جهانی آکنده از کابوس و خون باز میکند. در پسِ این مسیر، پرسشی نیز مطرح میشود: آنچه این سفر بر جسم و روان گردآورندهٔ خون بهجا میگذارد، چه معنایی دارد؟ این طرح بهتنهایی ظرفیت یک فیلم وحشتِ پرکشش را دارد، اما ساختار اثر عمداً یا ناگزیر از مسیر روایت پیوسته فاصله میگیرد.
بخشهایی از فیلم به گردآوری لحظات برجسته از فیلمهای پیشین مجموعه اختصاص دارد؛ بنابراین داستان تازه بیشتر نقش چارچوبی را بازی میکند که قطعات پراکنده را به هم متصل میسازد. چنین رویکردی ممکن است برای هواداران حکم بازگشتی پرهیجان به جهان آشنا را داشته باشد، اما برای مخاطبی که پیشتر با این مجموعه روبهرو نشده، مرز میان روایت تازه و یادآوری گذشته بهسادگی روشن نمیشود.
« روایتی که میان قاب و خاطره حرکت میکند هستهٔ داستان بر زنجیرهای از خشونت و انتقام بنا شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازیگران متعددی نیز در فهرست اثر با عنوان حضور در تصاویر آرشیوی ثبت شدهاند؛ نشانهای از جایگاه پررنگ این شیوه در فیلم. کیلجوی و کارکرد دلقک اهریمنی کیلجوی در این جهان تنها تهدیدی برای شخصیتها نیست؛ او نشانهای از پیوند میان نمایش و خشونت است. دلقک معمولاً قرار است مخاطب را بخنداند یا سرگرم کند، اما اینجا همان صورتکِ نمایشی بدل به پوششی برای هراس میشود.
رنگهای سیرکی و حضور موجودی که به جهان تفریح تعلق دارد، در کنار شکنجه و خونریزی تضادی میسازد که از مؤثرترین امکانات تصویری فیلم به شمار میرود. وحشت اثر از همین وارونگی تغذیه میکند: جایی که باید محل بازی و خنده باشد، به صحنهای برای کابوس بدل میشود. با این حال، کیلجوی برای ساختن هراسِ زیرپوستی یا شخصیتی پیچیده طراحی نشده است.
جذابیت او بیشتر در وجه نمایشی، اغراقآمیز و آشنایش قرار دارد؛ حضوری که طرفداران مجموعه میتوانند با آن ارتباط بگیرند، اما ممکن است برای بینندهٔ تازهوارد بیش از آنکه تهدیدی رازآلود باشد، یادآور یک شمایلِ ازپیشآشنا به نظر برسد. فیلم ظاهراً بیش از آنکه بکوشد این شخصیت را از نو تعریف کند، از نیروی نمادین او برای پیوند دادن بخشهای مختلف تجربه استفاده میکند.
زیباییشناسیِ عامهپسند و منطق اغراق مهمترین امتیاز بصریِ اثر، تمایز فضای سیرکیِ آن است. رنگهای تند، حالوهوای وهمآلود و تصاویر خونین، به جهان فیلم هویتی میبخشند که از وحشت واقعگرایانه فاصله دارد. در اینجا خشونت بیشتر به بخشی از نمایش بدل میشود تا بازنمایی دقیق و طبیعیِ رنج؛ عنصری که به فیلم اجازه میدهد با اغراق و فانتزی حرکت کند و مخاطب را به قلمرویی کابوسوار ببرد.
« وحشت اثر از همین وارونگی تغذیه میکند: جایی که باید محل بازی و خنده باشد، به صحنهای برای کابوس بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
برای دوستداران وحشتِ عامهپسند، همین جسارت در رنگ و لحن میتواند تجربهای سرگرمکننده فراهم کند. اما اغراق، بهخودیِخود جایگزین انسجام یا تعلیق نمیشود. اگر تصویر خونین یا تکاندهنده پیوندی روشن با مسیر شخصیتها نداشته باشد، اثرگذاریاش ممکن است کوتاه بماند و پس از عبور از قاب، چیزی دراماتیک به جا نگذارد.
فیلم در بهترین لحظاتش از ترکیب رنگ و خشونت برای ساختن فضایی خاص بهره میبرد؛ در لحظاتی دیگر، خطر آن وجود دارد که همین اغراق به هدفی مستقل تبدیل شود و جای رشد روایت یا شخصیت را بگیرد. تدوینِ آرشیوی؛ جاذبه و محدودیت استفاده از صحنههای فیلمهای پیشین میتواند نوعی مرور فشرده و پرتحرک بر جهان مجموعه باشد.
برای مخاطبی که با کیلجوی و شخصیتهای پیرامونش آشناست، این لحظات احتمالاً ارزش بازشناسی دارند: آنها خاطرهٔ فیلمهای قبلی را فعال میکنند و به ماجراجویی تازه رنگِ جمعبندی میبخشند. چنین ساختاری همچنین با منطق «کاروان» و سفر میان کابوسها سازگار است؛ گویی فیلم در حال عبور از قطعات گوناگون یک جهان بزرگتر است، نه روایت یک ماجرای واحد و بسته.
در مقابل، همان ویژگی به مهمترین کاستی اثر هم بدل میشود. وقتی تصاویر آرشیوی سهم چشمگیری از تجربه را میگیرند، فیلم استقلال دراماتیک خود را از دست میدهد. بخشهای تازه بهجای آنکه پیوسته تنش بسازند و به نقطهای روشن برسند، ممکن است همچون حلقههایی میان خاطرات پراکنده عمل کنند. مشکل فقط حضور صحنههای قدیمی نیست؛ مسئله این است که قاب تازه باید دلیل قانعکنندهای برای کنار هم نشاندن آنها فراهم آورد.
« برای دوستداران وحشتِ عامهپسند، همین جسارت در رنگ و لحن میتواند تجربهای سرگرمکننده فراهم کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اگر پیوندها سطحی بمانند، تدوین بهجای آنکه جهان را گسترش دهد، پراکندگی آن را آشکار میکند. شخصیتپردازی و انسجام دراماتیک داستان قاببندیشده، ایدهای بالقوه جذاب دارد: سفر به سوی انتقام میتواند بستری برای بررسی دگرگونی شخصیتها باشد، و پیامدهای جسمی و روانیِ بازگشت به پناهگاه خون نیز امکان میدهد خشونتِ بیرونی با آسیبِ درونی پیوند بخورد.
با این همه، بر پایهٔ ساختار توصیفشدهٔ فیلم، این ظرفیت به انسجامی نیرومند تبدیل نمیشود. شخصیتها بیشتر حاملانِ مسیر و پیونددهندگانِ قطعاتاند تا چهرههایی که تحولاتشان با عمق و استمرار دنبال شود. این کمعمقی بهویژه برای مخاطبی محسوس خواهد بود که از فیلم انتظار دارد رابطهٔ میان انتقام، رنج و دگرگونی را جدی بگیرد.
داستان جراحان روانپریش و قربانیِ بازگشته، بهتنهایی میتواند پرسشهایی دربارهٔ چرخهٔ خشونت و تبدیل قربانی به عامل انتقامجو پدید آورد؛ اما پراکندگی روایت مجال چندانی برای پرورش آنها باقی نمیگذارد. در نتیجه، مضمونها بیشتر در سطح ایده حضور دارند تا آنکه از دل روابط و انتخابهای شخصیتها به تجربهای عمیق تبدیل شوند.
تجربهٔ مخاطب و جایگاه فیلم در مجموعه این فیلم بیش از همه برای تماشاگرانی طراحی شده که از پیش با فضای «کیلجوی» و مجموعهٔ «پناهگاه خون» آشنایی دارند. آنان میتوانند با دیدن چهرهها و تصاویر آشنا، از وجه مرورگونهٔ اثر لذت ببرند و با منطقِ کموبیش آزاد و نمایشیِ آن کنار بیایند. در چنین حالتی، پراکندگی ممکن است بخشی از جذابیتِ تجربه باشد: فیلم همچون مجموعهای از لحظات پرهیجان پیش میرود و وفاداری به یک خط روایی منظم، اولویت نخستش نیست.
« اگر پیوندها سطحی بمانند، تدوین بهجای آنکه جهان را گسترش دهد، پراکندگی آن را آشکار میکند. »
قوتها و کاستیها
برای بینندهٔ ناآشنا، اما، این ویژگیها احتمالاً به مانعی جدی بدل میشود. روایت کمانسجام، تغییرهای ناگهانی میان بخشها و تکیه بر مواد آرشیوی ممکن است این پرسش را پدید آورد که کدام قسمتها به داستان تازه تعلق دارند و کدامها در مقام یادآوری عرضه شدهاند. «کاروانِ کشتارِ کیلجوی» در این معنا بیشتر یک اثرِ درونمجموعهای است تا نقطهٔ ورود مناسب به آن؛ فیلمی که ارزشش تا اندازهای به شناخت پیشین مخاطب از جهان و شخصیتهایش وابسته است.
جمعبندی «کاروانِ کشتارِ کیلجوی» از فضایی سیرکی، رنگارنگ و وهمآلود و از خشونتی اغراقشده بهره میگیرد تا تجربهای مخصوصِ دوستداران وحشتِ عامهپسند بسازد. کیلجوی همچون شمایلی نمایشی، تضاد میان سرگرمی و هراس را پررنگ میکند و گردآوری تصاویر برجستهٔ مجموعه میتواند برای هواداران یادآوریِ پرتحرکی باشد.
اما اتکای فراوان به صحنههای آرشیوی، عمق محدود داستان قاببندیشده و پیوندهای سست میان بخشها، مانع میشود فیلم به اثری مستقل و منسجم بدل شود. حاصل، فیلمی است با لحظات تصویریِ بهیادماندنی و هویتی مشخص، اما روایتی که بیش از آنکه یک کابوس کامل و یکپارچه بسازد، قطعاتی از کابوسهای پیشین را در کاروانی تازه به حرکت درمیآورد.
« برای بینندهٔ ناآشنا، اما، این ویژگیها احتمالاً به مانعی جدی بدل میشود. »
ثبت دیدگاه