نقد و بررسی
نقد Love, Inevitably | 2019
«Love, Inevitably» در ظاهر یک کمدی رمانتیک درباره برخورد تصادفی دو انسان از دو جهان متفاوت است، اما خیلی زود با ایدهای فانتزی، مرز میان واقعیت، خیال و میل عاطفی را جابهجا میکند. سریال با تکیه بر تضاد میان فضای پرهیاهوی اسپانیا و نظم خشک و حسابگرانه ایتالیا، میکوشد داستانی درباره سرنوشت، انتخاب و امکان عشق در دل زندگیهای بههمریخته روایت کند. نتیجه، اثری است که بیش از آنکه به منطق واقعگرایانه وفادار باشد، به جذابیت یک افسانه عاشقانه مدرن دل میبندد.
وعده ژانری؛ وقتی عشق از منطق عبور میکند
نقطه شروع «Love, Inevitably» همان چیزی است که از یک کمدی رمانتیک انتظار داریم: یک برخورد اتفاقی، دو شخصیت با تفاوتهای آشکار و کششی که در نگاه اول چندان قابل توضیح نیست. Candela، رقصندهای پرشور از سویل، و Massimo، مردی منظم و حسابگر از رم، نه فقط از نظر جغرافیایی، بلکه از نظر سبک زندگی و نگرش به جهان نیز در دو سوی یک شکاف قرار دارند. همین تضاد، مصالح آشنایی برای ساختن یک رابطه رمانتیک فراهم میکند؛ اما سریال خیلی زود تصمیم میگیرد این رابطه را از چهارچوب متعارف بیرون بکشد. ایده اصلی اثر، یعنی تجربه دیدن و حضور ذهنی دیگری پس از یک برخورد تصادفی، مهمترین ابزار سریال برای ترکیب رمانس، کمدی و فانتزی است. این ایده در بهترین لحظات خود امکان میدهد که عشق نه صرفاً بهعنوان یک احساس، بلکه بهعنوان نیرویی مزاحم، غیرقابلکنترل و حتی نامعقول تصویر شود. شخصیتها میخواهند به زندگی معمول خود بازگردند، اما خودِ میل عاطفی اجازه نمیدهد جهانشان دوباره کاملاً منظم شود. همین کشمکش میان نظم و بینظمی، یکی از موتورهای اصلی روایت است. با این حال، «Love, Inevitably» بیش از آنکه بخواهد قواعد ژانر را دگرگون کند، از ترکیب آشنای آنها بهره میبرد. سرنوشت، فاصله، سوءتفاهم، روابط خانوادگی و فشارهای اقتصادی، همگی در خدمت یک پرسش ساده قرار میگیرند: آیا عشق چیزی است که باید انتخاب شود یا چیزی که دیر یا زود بر انتخابهای انسان غلبه میکند؟ سریال پاسخ خود را نه در قالب یک نظریه پیچیده، بلکه در قالب موقعیتهای عجیب و گاه اغراقآمیز ارائه میدهد. عشق در اینجا پیش از آنکه یک تصمیم باشد، یک اختلال است؛ نیرویی که نظم زندگی را بر هم میزند.
روایت و ریتم؛ میان کشش عاطفی و تکرار
یکی از جذابترین جنبههای روایت، استفاده از فاصله جغرافیایی بهعنوان مانعی در برابر رابطه است. Candela و Massimo در دو شهر و دو فضای اجتماعی متفاوت زندگی میکنند و همین جدایی به سریال اجازه میدهد که رابطه آنها را صرفاً به ملاقاتهای متوالی محدود نکند. ارتباطی که میان آنها شکل میگیرد، در ابتدا بیش از آنکه به یک رابطه عادی شبیه باشد، نوعی مکالمه دائمی با خود و دیگری است؛ مکالمهای که به تدریج به زندگی روزمره آنها نفوذ میکند. با این حال، همین ابزار روایی گاهی به پاشنه آشیل سریال تبدیل میشود. وقتی یک ایده مرکزی بیش از حد مورد استفاده قرار گیرد، تازگی نخستین برخوردها کاهش مییابد و موقعیتهایی که قرار است عجیب یا بامزه باشند، ممکن است به تکرار یک الگوی آشنا تبدیل شوند. «Love, Inevitably» در برخی مقاطع با این خطر مواجه است که به جای گسترش طبیعی رابطه، دوباره و دوباره از همان سازوکار برای تولید بحران یا تعلیق استفاده کند. ریتم سریال نیز میان دو گرایش در نوسان است. از یک سو، بخشهای مربوط به رابطه اصلی بهسرعت پیش میروند و میل سریال به ایجاد موقعیتهای تازه، تماشای آن را آسان میکند. از سوی دیگر، برخی خطوط فرعی و فشارهای زندگی شخصیتها باعث میشوند روایت از مسیر عاشقانه مرکزی فاصله بگیرد. این خطوط فرعی الزاماً بیفایده نیستند؛ آنها قرار است نشان دهند که عشق در خلأ شکل نمیگیرد و آدمها با بدهی، خانواده، گذشته و تعهدات اجتماعی وارد رابطه میشوند. اما همه این عناصر از وزن دراماتیک یکسانی برخوردار نیستند. در نتیجه، تجربه تماشای سریال بیشتر به یک جریان موجی شباهت دارد تا حرکتی کاملاً یکنواخت. لحظاتی از انرژی و شادابی وجود دارد که سریال را بسیار سرگرمکننده میکند، اما در فاصله میان این لحظات، کشش روایی گاهی افت میکند. این مسئله بهخصوص زمانی محسوس است که روایت میکوشد همزمان چند بحران شخصی و عاطفی را پیش ببرد. بزرگترین چالش روایت این است که ایدهای جذاب را تا پایان، بدون گرفتار شدن در تکرار، زنده نگه دارد.
Candela و Massimo؛ دو قطب متضاد یک رابطه
قدرت اصلی «Love, Inevitably» تا حد زیادی به شیمی میان دو بازیگر اصلی وابسته است. Megan Montaner در نقش Candela شخصیتی پرانرژی، عاطفی و تا حدی بیقاعده خلق میکند؛ شخصیتی که زندگی برایش چیزی نیست که بتوان آن را با جدول و برنامه کنترل کرد. در مقابل، Alessandro Tiberi با Massimo شخصیتی را ارائه میدهد که میکوشد همه چیز را در چارچوب منطق، مسئولیت و کنترل نگه دارد. تضاد میان این دو، بهجای آنکه صرفاً یک کلیشه عاشقانه باشد، در بسیاری از صحنهها منشأ اصلی طنز سریال میشود. Candela از آن شخصیتهایی است که جذابیتش تنها به سرزندگی او محدود نمیشود. زندگی شخصی پیچیده و مسئولیتهایی که بر دوش او قرار گرفتهاند، باعث میشوند انرژی بیرونی شخصیت با آسیبپذیری درونیاش تضاد پیدا کند. سریال از این تضاد استفاده میکند تا او را صرفاً به «دختر پرشور اسپانیایی» تقلیل ندهد. هرچند برخی ویژگیهای او همچنان رنگوبوی تیپیکال دارند، اما بازی Montaner به شخصیت امکان میدهد که از سطح یک تیپ کمدی فراتر برود. Massimo در سوی دیگر، نماینده نوع دیگری از اضطراب است. او برخلاف Candela که بیشتر با احساسات و فشارهای زندگی درگیر است، تلاش میکند با عقل و نظم با بحرانهایش مواجه شود. مسئله اینجاست که ورود عنصر غیرمنطقی رابطه، دقیقاً همان چیزی است که سازوکار دفاعی او را مختل میکند. همین تناقض، به شخصیت او امکان میدهد از یک مرد خشک و جدی به شخصیتی تبدیل شود که به تدریج ناچار است با بخشهایی از وجود خود مواجه شود که نمیتواند آنها را مدیریت کند. شخصیتهای فرعی نیز نقش مهمی در حفظ تعادل سریال دارند. خانواده، دوستان و آدمهایی که در زندگی روزمره Candela و Massimo حضور دارند، به نوعی آینه اجتماعی رابطه آنها هستند. واکنش دیگران به اتفاقات غیرعادی داستان، یکی از ابزارهای کمدی اثر است و کمک میکند عنصر فانتزی بیش از اندازه جدی نشود. البته همه شخصیتهای فرعی به یک اندازه پرداخت نشدهاند و برخی از آنها بیشتر کارکرد روایی دارند تا اینکه به شخصیتهایی کاملاً مستقل تبدیل شوند. Candela و Massimo زمانی بهترین هستند که تضادشان از دل شخصیت بیرون میآید، نه صرفاً از فرمول آشنای «دو آدم متفاوت که عاشق هم میشوند».
فضا و فرم؛ اروپا بهمثابه شخصیت سوم
یکی از امتیازات بصری سریال، استفاده از هویت دو شهر اصلی داستان است. سویل و رم تنها پسزمینههایی زیبا برای ماجرا نیستند؛ هرکدام بخشی از شخصیتپردازی اثر را بر عهده دارند. سویل با گرما، حرکت، موسیقی و حضور پررنگ زندگی روزمره، با شخصیت Candela تناسب دارد، در حالی که رم در بسیاری از موقعیتها فضایی منظمتر و رسمیتر برای زندگی Massimo فراهم میکند. این تضاد جغرافیایی به تضاد شخصیتی دو قهرمان نیز عمق میدهد. پراگ نیز از این منظر اهمیت ویژهای دارد، زیرا نقطه آغاز برخورد آنها در فضایی اتفاق میافتد که هیچکدام به آن تعلق ندارند. فرودگاه، بهعنوان مکانی برای عبور و انتظار، انتخاب مناسبی برای آغاز یک داستان درباره سرنوشت است. انسانها در فرودگاه از یک مکان به مکان دیگر میروند، مسیرهایی که شاید هیچگاه قرار نباشد با یکدیگر تلاقی کنند، اما یک اتفاق کوچک میتواند برنامه همه چیز را تغییر دهد. از نظر فرم، سریال به دنبال واقعگرایی سختگیرانه نیست. عناصر فانتزی با لحظات روزمره ترکیب میشوند و همین ناهمگونی بخشی از هویت آن است. اگر مخاطب بخواهد منطق اتفاقات غیرعادی را با معیارهای یک داستان علمی یا فانتزی سخت بررسی کند، احتمالاً با پرسشهای زیادی روبهرو خواهد شد. اما اگر آن را بهعنوان استعارهای تصویری برای حضور دیگری در ذهن و زندگی انسان در نظر بگیرد، بسیاری از انتخابهای فرمی قابلقبولتر میشوند. موسیقی و فضای شهری نیز به تقویت وجه رمانتیک اثر کمک میکنند. سریال در بسیاری از لحظات به جای آنکه احساسات را از طریق دیالوگهای سنگین توضیح دهد، از حرکت، موسیقی و محیط برای انتقال حالوهوا استفاده میکند. نتیجه الزاماً یک سبک بصری نوآورانه نیست، اما در هماهنگ کردن فضای عاشقانه با هویت مدیترانهای داستان موفق عمل میکند. در «Love, Inevitably»، فاصله میان شهرها همان اندازه مهم است که فاصله میان دو انسان؛ جغرافیا به زبان دیگری برای بیان احساس تبدیل میشود.
فانتزی، کمدی و معنای سرنوشت
عنصر فانتزی زمانی بیشترین کارایی را دارد که به جای تبدیل شدن به یک معمای صرف، معنایی احساسی پیدا کند. «Love, Inevitably» از مفهوم سرنوشت برای بازی با این پرسش استفاده میکند که انسان تا چه اندازه اختیار زندگی عاطفی خود را در دست دارد. آیا انتخابهای ما واقعاً انتخاباند، یا مجموعهای از اتفاقات کوچک ما را به سمت نتیجهای میبرند که از ابتدا نمیتوانستیم پیشبینیاش کنیم؟ طنز سریال نیز عمدتاً از همین شکاف میان امر عادی و امر غیرعادی سرچشمه میگیرد. شخصیتها با شرایطی مواجه میشوند که اگر در جهان واقعی رخ دهد، غیرقابلباور به نظر میرسد؛ اما واکنش آنها اغلب کاملاً انسانی است. آنها میترسند، انکار میکنند، عصبانی میشوند، شک میکنند و در نهایت تلاش میکنند از شرایطی که نمیفهمند استفاده کنند. این تضاد میان رفتار عقلانی و موقعیت غیرعقلانی، یکی از دلایل اصلی سرگرمکننده بودن سریال است. البته کمدی اثر همیشه به یک اندازه ظریف نیست. بعضی موقعیتها بهوضوح برای تولید شوخی یا سوءتفاهم طراحی شدهاند و گاهی احساس میشود سریال بیش از آنکه به ظرافت موقعیت اعتماد کند، آن را تا حدی اغراقآمیز میکند. این مسئله ممکن است برای مخاطبی که به کمدی رمانتیک سبک علاقه دارد چندان آزاردهنده نباشد، اما برای کسی که انتظار طنزی پیچیدهتر دارد، میتواند محدودیت محسوب شود. با این همه، مهمترین دستاورد ایده فانتزی این است که رابطه اصلی را از یک عاشقانه معمولی جدا میکند. اگر این عنصر حذف شود، داستان میتوانست به نمونهای آشنا از دو انسان متفاوت تبدیل شود که در برابر موانع عاشق یکدیگر میشوند. حضور امر غیرممکن، به سریال اجازه میدهد درباره میل، تنهایی و نیاز انسان به دیده شدن استعارهای بسازد. فانتزی سریال زمانی موفق است که آن را نه یک معما، بلکه استعارهای از حضور کسی بدانیم که حتی در غیابش نمیتوان از فکر او رها شد.
قوتها و ضعفها؛ اثری جذاب با جاهطلبی محدود
مهمترین نقطه قوت سریال، ترکیب نسبتاً روان چند لحن متفاوت است. «Love, Inevitably» میخواهد هم عاشقانه باشد، هم کمدی، هم فانتزی و هم در بخشهایی درام خانوادگی و اجتماعی. چنین ترکیبی بالقوه میتواند به آشفتگی منجر شود، اما اثر در بسیاری از لحظات موفق میشود میان این عناصر تعادل قابلقبولی ایجاد کند. همین ویژگی باعث میشود تماشای آن بیشتر از آنکه تجربهای سنگین باشد، حالوهوایی سبک و سرگرمکننده داشته باشد. بازیگران اصلی نیز در این موفقیت سهم قابلتوجهی دارند. رابطه میان Candela و Massimo از نظر احساسی برای مخاطب قابلپیگیری است و بازی دو بازیگر باعث میشود حتی موقعیتهایی که روی کاغذ بیش از اندازه فانتزی یا غیرواقعی به نظر میرسند، تا حدی باورپذیر شوند. سریال همچنین از تفاوت فرهنگی و شخصیتی دو قهرمان برای ایجاد تنوع در روابط و موقعیتهای داستانی استفاده میکند. در سوی دیگر، ضعف اصلی اثر در پرداخت برخی ایدههاست. داستان ظرفیت آن را دارد که درباره مفهوم انتخاب، سرنوشت، تنهایی و حتی تصویر ذهنی انسان از معشوق بسیار عمیقتر شود، اما معمولاً ترجیح میدهد در محدوده یک سرگرمی رمانتیک باقی بماند. این تصمیم الزاماً اشتباه نیست، ولی باعث میشود برخی پرسشهایی که سریال مطرح میکند، بیش از آنکه به نتیجهای فکری برسند، به ابزار پیشبرد قصه تبدیل شوند. ریتم نابرابر و اتکای گاه بیش از حد به سوءتفاهم نیز از دیگر محدودیتهاست. برخی بحرانها زمانی جذاباند که از شخصیتها ناشی شوند، اما هرگاه بحران صرفاً برای طولانیتر کردن فاصله میان دو شخصیت ایجاد شود، اثرگذاری آن کاهش مییابد. سریال در چنین لحظاتی بیشتر به قواعد ملودرام تلویزیونی نزدیک میشود و از آن جسارتی که ایده اولیه وعده داده بود، فاصله میگیرد.
جایگاه اثر و مخاطب هدف؛ یک عاشقانه برای تماشای سبک
«Love, Inevitably» را بهتر است نه بهعنوان اثری که قصد دارد ژانر عاشقانه را متحول کند، بلکه بهعنوان تجربهای سبک، فانتزی و شخصیتمحور در نظر گرفت. سریال برای مخاطبی ساخته شده که از داستانهای عاشقانهای لذت میبرد که در آنها اتفاقات غیرمنتظره، سوءتفاهم، فاصله جغرافیایی و دخالت سرنوشت بخشی از مسیر رابطه هستند. جذابیت آن بیش از پیچیدگی روایی، در حالوهوای متفاوت و رابطه میان دو شخصیت اصلی نهفته است. برای مخاطبانی که به داستانهای عاشقانه کاملاً واقعگرایانه علاقه دارند، عنصر فانتزی ممکن است فاصلهای ایجاد کند. در مقابل، کسانی که از ترکیب رمانس و موقعیتهای نامعمول استقبال میکنند، احتمالاً با ایده مرکزی سریال ارتباط بیشتری برقرار خواهند کرد. اثر در بهترین حالت خود از همین آزادی استفاده میکند تا به جای توضیح همه چیز، مخاطب را با یک فرض عجیب همراه کند و ببیند رابطه شخصیتها چگونه در برابر آن شکل میگیرد. از منظر تلویزیون بینالمللی نیز ترکیب فرهنگ اسپانیایی و ایتالیایی یکی از ویژگیهای متمایزکننده سریال است. داستان بهجای محدود شدن به یک فضای واحد، از تفاوت زبان، فرهنگ، سبک زندگی و فضای شهری بهره میگیرد و به این ترتیب، هویت بصری و جغرافیایی مشخصی پیدا میکند. این ویژگی، حتی در جاهایی که روایت به کلیشههای ژانری بازمیگردد، به اثر رنگوبویی خاص میدهد. در نهایت، «Love, Inevitably» برای مخاطبی مناسبتر است که از یک عاشقانه فانتزی انتظار منطق بینقص یا فلسفهپردازی سنگین ندارد و بیشتر به دنبال رابطهای سرگرمکننده، بازیگوشانه و گاه احساساتی است. ارزش اثر در این نیست که همه ایدههای خود را به عمیقترین شکل ممکن بررسی میکند؛ ارزش آن در این است که از یک ایده ساده و عجیب برای ساختن رابطهای میان دو شخصیت متفاوت استفاده میکند و گاهی همین سادگی، از پیچیدگیهای اضافی مؤثرتر است. این سریال بیش از آنکه درباره یافتن عشق باشد، درباره ناتوانی انسان در نادیده گرفتن عشقی است که وارد زندگیاش شده است.
جمعبندی؛ قصهای درباره عشقی که قرار نیست منطقی باشد
«Love, Inevitably» در نهایت اثری است که باید با قواعد خودش سنجیده شود. این سریال قرار نیست یک رمانس واقعگرایانه یا یک درام روانشناختی عمیق باشد؛ آنچه ارائه میکند، ترکیبی از کمدی رمانتیک، فانتزی و ملودرام است که در آن سرنوشت عمداً جای منطق را میگیرد. ایده مرکزی اثر، هرچند همیشه به اندازه ظرفیت بالقوهاش پرداخت نمیشود، همچنان ستون اصلی جذابیت آن باقی میماند. بهترین ویژگی سریال، شیمی میان Candela و Massimo و تضادی است که میان شخصیتهای آنها شکل میگیرد. در کنار آن، فضاهای شهری، تفاوت فرهنگی و استفاده از موقعیتهای فانتزی باعث میشوند اثر هویتی مستقلتر از یک عاشقانه معمولی پیدا کند. در مقابل، تکرار برخی الگوهای روایی، ریتم نابرابر و پرداخت محدودتر برخی ایدههای عمیق، مانع از آن میشود که سریال به اثری ماندگار در ژانر خود تبدیل شود. با وجود این محدودیتها، «Love, Inevitably» برای مخاطب مناسب خود میتواند تجربهای دلنشین باشد؛ اثری که از مخاطب نمیخواهد همه چیز را با عقل و منطق اندازه بگیرد و در عوض او را دعوت میکند چند قدم از واقعیت روزمره فاصله بگیرد. در جهان این سریال، عشق لزوماً پدیدهای منطقی، قابلکنترل یا حتی بهموقع نیست؛ گاهی فقط اتفاق میافتد و بعد انسان باید راهی برای زندگی کردن با پیامدهای آن پیدا کند. در همین نقطه است که عنوان اثر معنای کاملتری پیدا میکند: عشق نه الزاماً به این دلیل اجتنابناپذیر است که پایان یک داستان از ابتدا معلوم بوده، بلکه چون بعضی احساسات، پس از ورود به زندگی انسان، دیگر بهسادگی قابل حذف نیستند. «Love, Inevitably» شاید در همه لحظات خود به یک اندازه موفق نباشد، اما با همین ایده ساده و صمیمی، عاشقانهای فانتزی میسازد که بیش از هر چیز درباره کشش میان انتخاب انسان و چیزی است که از کنترل او خارج میشود.
ثبت دیدگاه