نقد و بررسی
نقد Love in the Afternoon | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وسوسهای که در دل روزمرگی خانه میکند «عشق در بعدازظهر» ساختهٔ اریک رومر، از آن فیلمهایی است که در ظاهر مادهٔ داستانی اندکی دارند، اما همین کمحادثهبودن را به عرصهای برای مشاهدهٔ دقیق ذهن بدل میکنند. فردریک، وکیل موفق پاریسی، زندگی آرامی با همسرش هلن دارد؛ بااینحال، خیالِ روابط دیگر گاه در ذهنش میچرخد.
ورود دوبارهٔ کلوئه، آشنایی قدیمی و زنی مستقل و جذاب، این خیال را از حاشیه به متن زندگی او میکشاند. فیلم نه بر رسوایی و بحرانهای ناگهانی، بلکه بر فاصلهٔ میان اندیشیدن و عملکردن متمرکز است: فاصلهای که در آن میل، خودفریبی، کنجکاوی و وجدان با یکدیگر درگیر میشوند. این اثر واپسین فیلم مجموعهٔ «شش حکایت اخلاقی» رومر است؛ مجموعهای که بارها مردانی را در برابر امکانِ خیانت و انتخاب اخلاقی قرار میدهد.
بااینهمه، فیلم به درسنامهای دربارهٔ فضیلت تبدیل نمیشود. رومر بهجای آنکه شخصیتها را بهسرعت محکوم یا تبرئه کند، به آنها مجال میدهد خودشان را توضیح دهند؛ حتی وقتی توضیحهایشان بیشتر بهانهتراشی است تا کشف حقیقت. فردریک؛ قهرمانِ خیالهای خود فردریک نه شوهر ستمگری است و نه عاشقی شوریده که زندگیاش را بهخاطر هوس به خطر اندازد.
جذابیت و درعینحال دشواریِ شخصیت او از همین معمولیبودن میآید. او زندگی خانوادگیاش را دوست دارد، اما ذهنش را قلمرویی خصوصی و آزاد میداند؛ جایی که میتواند زنان گذری را تصور کند، امکانهای دیگر را بسنجد و بیآنکه پیامدی بر عهده بگیرد، خود را مردی خواستنی بپندارد. این فاصلهٔ میان خیال و کنش، مسئلهٔ اخلاقی فیلم را پیچیده میکند.
« فردریک، وکیل موفق پاریسی، زندگی آرامی با همسرش هلن دارد؛ بااینحال، خیالِ روابط دیگر گاه در ذهنش میچرخد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آیا وفاداری فقط به معنای انجامندادنِ خیانت است، یا نگاه و خیالپردازی نیز بر رابطه اثر میگذارند؟ فیلم پاسخی ساده عرضه نمیکند. فردریک به خودش میگوید که جذابیت زنان دیگر چیزی از عشقش به هلن نمیکاهد؛ حتی میکوشد آن زیباییهای گذرا را امتداد زیبایی همسرش ببیند. اما همین استدلالِ آراسته، پرسشی ناخوشایند را پنهان میکند: آیا او واقعاً از عشق سخن میگوید، یا میخواهد میل خود را بیخطر جلوه دهد؟
کلوئه؛ نیرویی بیرون از نظم ذهنی کلوئه برای فردریک صرفاً زنی تازه در میدان خیال نیست. حضور واقعی او، با آزادی رفتارش و با ناتمامیِ انگیزههایش، نظم امنی را که فردریک در ذهن ساخته به هم میزند. او را نمیتوان بهآسانی به نقش «وسوسهگر» فروکاست؛ همانطور که نمیتوان از هر رفتار او معنایی قطعی استخراج کرد.
کلوئه گاه نزدیک میشود و گاه فاصله میگیرد، و همین ابهام باعث میشود رابطهشان به بازیای تبدیل شود که قواعدش هرگز کاملاً روشن نیست. فیلم در این بخش هوشمندانه از قضاوت شتابزده دوری میکند. نه انگیزههای کلوئه یکسره شفافاند و نه واکنشهای فردریک. پرسش تماشاگر نیز بهتدریج از «آیا او مرتکب خیانت خواهد شد؟» فراتر میرود و به این میرسد که هرکدام از این دو نفر از نزدیکیِ میانشان چه میخواهند.
بااینحال، کلوئه گاه بیشتر در نسبت با بحران فردریک تعریف میشود تا بهعنوان شخصیتی با جهانی مستقل؛ محدودیتی که میتواند از نظر برخی تماشاگران آزاردهنده باشد. گفتوگو؛ صحنهٔ اصلی کشمکش در سینمای رومر، گفتوگو جایگزینِ حرکت نیست، بلکه خودِ حرکت است. آدمها حرف میزنند تا همدیگر را بشناسند، اما همزمان با حرفزدن از خود دفاع میکنند، خواستههایشان را تغییر شکل میدهند و گاه از حقیقتی که نزدیک شده میگریزند.
« آیا وفاداری فقط به معنای انجامندادنِ خیانت است، یا نگاه و خیالپردازی نیز بر رابطه اثر میگذارند؟ »
شخصیتها و اجرا
«عشق در بعدازظهر» نیز در مکالمههای روزمرهاش کشمکشی میسازد که در فیلمی پرحادثه شاید با یک دعوا یا تصمیم ناگهانی نمایش داده میشد. گفتوگوها در بهترین لحظهها طبیعی و چندلایهاند. شخصیتها بهجای آنکه صرفاً حامل پیامهای اخلاقی باشند، با تناقضها و توجیههای خود زندگی میکنند. البته همین امتیاز گاهی به نقطهضعف بدل میشود: بحثهای فلسفی ممکن است بیش از اندازه ادامه پیدا کنند و جای پیشرفت روایی را بگیرند.
فیلم از تماشاگر میخواهد به تغییرات کوچک در لحن، مکث یا صورت توجه کند؛ خواستی که برای مخاطب علاقهمند به درامهای پرشتاب، احتمالاً صبر زیادی میطلبد. پاریس و ریتمِ بعدازظهر شهر در فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیست. خیابانها، رفتوآمد زنان و ساعتهای نیمهآزاد روز، با جهان ذهنی فردریک پیوند دارند.
او در شهر به امکانهای بیشمار نگاه میکند، بیآنکه ناچار باشد آنها را به انتخابی واقعی تبدیل کند. زندگی روزمرهٔ پاریس، با گذر چهرهها و مواجهههای کوتاه، تصویری از همان میل به تجربهکردنِ امکانهاست که در ذهن او جریان دارد. ریتم آرام فیلم از همین نگاه برمیآید. رومر زمان را فشرده نمیکند تا هر صحنه به گرهی بزرگ بینجامد؛ اجازه میدهد انتظار، رفتوآمد و مکثها بخشی از تجربهٔ تماشا شوند.
این روش به فیلم لطافتی تأملی میدهد، اما بیهزینه نیست. گاهی میتوان حس کرد که فیلم بیش از اندازه در مدار گفتوگو و خیال میچرخد و رویدادها پیش نمیروند. کندیِ آن برای بعضیها نشانهٔ دقت است و برای بعضی دیگر، کشآمدنِ بیدلیل. تصویر و بازیها سبک بصری فیلم با داستانش همخوان است: ساده، روشن و دور از نمایشهای پرزرقوبرق.
« گفتوگوها در بهترین لحظهها طبیعی و چندلایهاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قابها بهجای آنکه هیجان را به تماشاگر تحمیل کنند، فضا را برای مشاهده باز میگذارند. زیباییِ شهر و نورِ روز جلوهای تزئینی ندارد؛ به زندگی عادی، و به گذرا بودنِ برخوردها، وزن میدهد. در چنین رویکردی، یک نگاه یا مکث کوتاه میتواند از حرکت بزرگتری معنادارتر شود. برنار ورله در نقش فردریک با خویشتنداری بازی میکند.
او شخصیتی را میسازد که نه بهآسانی منفور است و نه بهسادگی دوستداشتنی؛ مردی که هوش و آرامشش گاه به ابزار فرار از مسئولیت بدل میشود. زوزو نیز به کلوئه سرزندگی و استقلالی میبخشد که اجازه نمیدهد او فقط محرک بحران مردانه باشد. فرانسواز ورله در نقش هلن حضوری کمتر پررنگ، اما از نظر معنایی مهم دارد: او یادآور رابطهای است که فردریک هم به آن تکیه میکند و هم میکوشد آن را از خطر خیالهایش مصون بداند.
اخلاق، انتخاب و محدودیتهای فیلم فیلم بهجای محکومکردن میل، بر انتخاب تمرکز میکند. داشتنِ خیال، خودبهخود انسان را بیوفا نمیکند؛ اما خیال نیز الزاماً بیپیامد نیست، بهخصوص وقتی فرد از آن برای ساختن تصویری دلخواه از خودش استفاده میکند. فردریک میخواهد باور کند که میتواند همزمان از آزادیِ خیال لذت ببرد و از امنیتِ زندگی مشترک بهرهمند بماند.
کشمکش اصلی فیلم از همین میل به داشتنِ هر دو جهان زاده میشود. در برابر این ظرافت، محدودیتِ چشمانداز فیلم نیز قرار دارد. جهان داستان بیشتر از دریچهٔ آگاهی مردانه دیده میشود و زنان گاه به موضوعِ نگاه و تفسیر فردریک بدل میشوند. افزون بر آن، چون کشمکش بخش بزرگی از زمان در ذهن و کلام جریان دارد، ممکن است مخاطب احساس کند خطرِ واقعیِ چندانی در کار نیست.
« قابها بهجای آنکه هیجان را به تماشاگر تحمیل کنند، فضا را برای مشاهده باز میگذارند. »
قوتها و کاستیها
فیلم این کمحادثگی را آگاهانه برگزیده است، اما انتخاب هنری لزوماً برای همه به تجربهای زنده و پربار تبدیل نمیشود. جمعبندی «عشق در بعدازظهر» درامی آرام دربارهٔ مرز باریک میان میل و وفاداری است؛ فیلمی که بهجای هیجانسازی، بهانهها و خودفریبیهای روزمره را زیر نظر میگیرد. ارزش اصلی آن در پاسخدادن به پرسشهای اخلاقی نیست، بلکه در دقیقترکردنِ خود پرسشهاست: آیا وفاداری فقط به رفتار مربوط است؟
آدم تا چه اندازه میتواند به روایتهایی که دربارهٔ نیت خود میسازد اعتماد کند؟ و آیا خیالِ آزادی، گاه راهی برای گریز از انتخاب نیست؟ ریتم کند، مکثهای فراوان و گفتوگوهای طولانی ممکن است حوصلهٔ بخشی از تماشاگران را سر ببرد؛ شخصیتها نیز چنان دلپذیر طراحی نشدهاند که همدلی بیدردسر برانگیزند.
اما همین فاصلهگذاری به فیلم مجال میدهد انسانهایی ناقص و باورپذیر نشان دهد، نه قهرمانانی آمادهٔ ستایش. حاصل، اثری ظریف و اندیشمندانه است که بیش از آنکه به ما بگوید فردریک چه کسی است، وادارمان میکند بپرسیم خودمان چگونه میان خواستهها و تعهدهایمان مرز میکشیم.
« آدم تا چه اندازه میتواند به روایتهایی که دربارهٔ نیت خود میسازد اعتماد کند؟ »
ثبت دیدگاه