نقد و بررسی
نقد She Dies Tomorrow | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هراس فردا بهمثابه بیماری واگیردار فیلم «She Dies Tomorrow» ساختهٔ ایمی سایمتز، هراس را از صورت آشنای هیولایی بیرونی، تهدیدی جسمانی یا حادثهای ناگهانی بیرون میآورد و آن را به فکری بدل میکند که میان آدمها میچرخد: ایمی با یقینِ توضیحناپذیری باور دارد فردا خواهد مرد. این باور، هرچند در آغاز شخصی و نامعقول به نظر میرسد، کمکم به دیگران نیز سرایت میکند و واکنشهای آنان را دگرگون میسازد.
فیلم از همین ایدهٔ ساده اما پربار، فضایی میسازد که در آن ترس نه از آنچه رخ داده، بلکه از چیزی ناشناخته و قریبالوقوع برمیخیزد. سایمتز که نویسندگی و کارگردانی اثر را بر عهده دارد، از premise ژانری برای ساختن قصهای متعارف دربارهٔ تلاش برای گریز از مرگ استفاده نمیکند. مسئلهٔ اصلی این نیست که آیا شخصیتها واقعاً خواهند مرد؛ مهمتر آن است که یقین به مرگ چگونه ادراکشان از زمان، بدن و روابطشان را تغییر میدهد.
همین جابهجایی مرکز ثقل، فیلم را به تجربهای روانشناختی و تأملی بدل میکند، نه به وحشتی متکی بر تعلیق و حادثه. روایتی که با منطق کابوس پیش میرود ساختار فیلم از گسترش تدریجی یک احساس پیروی میکند، اما نه همچون معمایی که سرنخهایش سرانجام به پاسخی روشن برسند. جین، دوست شکاک ایمی، در برخورد با این باور، خود به آن دچار میشود و روایت از تجربهٔ شخصی به وضعیتی جمعی گسترش مییابد.
شخصیتهای دیگر نیز هر یک به شکلی با احتمال پایان زندگی روبهرو میشوند. نتیجه، رشتهای از واکنشها و مواجهههاست که بیشتر بر حالوهوا و دگرگونی درونی تکیه دارد تا بر پیشروی پرشتاب رویدادها. این انتخاب با منطق کابوس سازگار است: در کابوس، یک تصویر یا حس میتواند بارها بازگردد، بیآنکه توضیحی قطعی پیدا کند.
« شخصیتهای دیگر نیز هر یک به شکلی با احتمال پایان زندگی روبهرو میشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما همان ویژگی که به فیلم هویت میدهد، محدودیتش نیز هست. ایدهٔ سرایت هراس جذاب است، ولی گسترش آن همیشه به کشف تازهای نمیانجامد؛ گاه روایت همان پرسش را در موقعیتی دیگر تکرار میکند، بیآنکه لایهای تازه از شخصیتها یا جهان فیلم آشکار شود. بنابراین فیلم میان تکرارِ آگاهانه و درجا زدن حرکت میکند و همیشه نمیتواند مرز این دو را روشن نگه دارد.
مرگ، اضطراب و زندگیِ اکنون مرگ در این فیلم صرفاً رخدادی در پایان زندگی نیست؛ حضوری ذهنی است که لحظههای عادی را از معنای معمولشان تهی میکند یا به آنها شدتی تازه میبخشد. وقتی فرد گمان میکند فردا زنده نخواهد بود، رفتارهای روزمره دیگر بیاهمیت نمیمانند: لمسکردن، گوشدادن، نگاهکردن و حتی ماندن در یک اتاق میتوانند صورت وداع پیدا کنند.
فیلم در این لحظههای کوچک، به جای آنکه پیوسته با خطر بیرونی تماشاگر را بترساند، توجه او را به شکنندگیِ تجربهٔ روزمره میکشاند. از این نظر، «She Dies Tomorrow» را میتوان دربارهٔ اضطرابی دانست که از فرد فراتر میرود. ترس ایمی تنها یک احساس خصوصی نیست؛ انتقال آن نشان میدهد چگونه هیجانهای شدید در تماس با دیگران شکل جمعی میگیرند.
اما فیلم این ایده را بیشتر در قالب حس و تصویر پیش میبرد تا استدلالی اجتماعی یا روانشناختیِ صریح. تماشاگر میتواند آن را استعارهای از اضطراب، افسردگی یا سرایت ناامیدی بداند، ولی اثر از تثبیت یک معنای واحد پرهیز میکند. این ابهام هم به جهان فیلم وسعت میدهد و هم ممکن است برای مخاطبی که انتظار تبیین روشن دارد، ناکافی به نظر برسد.
« اما همان ویژگی که به فیلم هویت میدهد، محدودیتش نیز هست. »
شخصیتها و اجرا
تصویر و صدا؛ نئونی که به دلشوره شکل میدهد یکی از مهمترین ابزارهای فیلم برای ساختن این وضعیت، زبان بصری آن است. رنگهای نئونی و نورهای نامتعارف، جهان آشنا را اندکی از واقعیت روزمره جدا میکنند؛ گویی اضطراب نه فقط در ذهن شخصیتها، بلکه در خودِ تصویر رسوخ کرده است. این رنگها صرفاً آرایهای زیبا نیستند، بلکه به ناپایداری ادراک و حسِ غریبِ نزدیکشدن به چیزی نامعلوم شکل میدهند.
در کنار آنها، مکثها و سکوتها فضای خالیای میسازند که تماشاگر را وامیدارد به انتظارِ حادثهای بنشیند که شاید اصلاً رخ ندهد. موسیقی و طراحی صدا نیز در ایجاد این تعلیقِ کمحادثه نقش دارند. بهجای آنکه هر صحنه را به سوی اوج هیجانی متعارف برانند، اغلب حالتی شناور و نامطمئن حفظ میکنند.
بااینحال، کیفیت تصویری فیلم همیشه به پیشرفت دراماتیک آن تبدیل نمیشود. برخی لحظهها بیشتر به نمایش یک حالوهوا شباهت دارند تا بخشی از زنجیرهای منسجم از کنشها. اگر تماشاگر با سینمای مبتنی بر تصویر، مکث و تداعی همراه نباشد، زیبایی بصری ممکن است به چشمش جایگزین تحول روایی شود، نه مکمل آن.
بازیها و بدنهای گرفتار در هراس بازی کیت لین شیل در نقش ایمی و جین آدامز در نقش جین، بر مهار و کمگویی استوار است. ایمی قرار نیست ترس خود را با واکنشهای پراغراق به نمایش بگذارد؛ بخش مهمی از اجرای شیل در سکون، نگاه و قطعیتِ آرامِ شخصیت نهفته است. همین خویشتنداری، باور او را هولناکتر میکند: ایمی چنان از مرگ قریبالوقوعش مطمئن است که لازم نمیبیند آن را همچون ادعایی نمایشی اثبات کند.
« موسیقی و طراحی صدا نیز در ایجاد این تعلیقِ کمحادثه نقش دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آدامز نیز در نقش جین، فاصلهای میان شک و واگیردارشدن اضطراب ایجاد میکند و به تغییر تدریجی وضعیت شخصیتش وزن میدهد. بازیگران مکمل، در روایت چندپارهتر فیلم، هرکدام لحظهای از واکنش انسانی به تصور مرگ را مجسم میکنند. اما چون روایت فرصت محدودی برای ماندن کنار هر شخصیت فراهم میآورد، برخی از این چهرهها بیشتر به ایستگاههایی در مسیر گسترش ایده بدل میشوند تا شخصیتهایی با قوس کامل.
این کمبود لزوماً از بازیها ناشی نمیشود؛ بیشتر به انتخاب ساختاری فیلم مربوط است که به جای تمرکز بر چند زندگیِ مفصل، پراکندگیِ یک احساس را دنبال میکند. ریتم کند؛ انتخابی هنری با هزینهای واقعی کندی ریتم در این فیلم صرفاً نقصی تصادفی نیست. مکثها، سکون و تکرار قرار است تماشاگر را به وضعیت ذهنی شخصیتها نزدیک کنند؛ همان زمانی که در اضطراب کش میآید و هر دقیقه میتواند بیش از اندازه طولانی احساس شود.
بااینحال، نیت فرمی بهتنهایی برای توجیه هر مکث کافی نیست. فیلم در حدود هشتادوشش دقیقه ادامه دارد، اما گاه چنان کمشتاب پیش میرود که زمان کوتاهش نیز کشدار به نظر میرسد. مشکل زمانی پررنگ میشود که تکرار حس، به افزایش معنا یا شدت منجر نمیشود. فیلم چندین بار از همان فاصلهٔ آشنا میان آدمهای گرفتار و جهانی خاموش عبور میکند، اما همیشه چیزی تازه به آن نمیافزاید.
در نتیجه، تأملی که میتوانست بهتدریج عمیقتر شود، گاهی در سکون میماند. تماشاگرِ پذیرا ممکن است همین مکثها را بخشی از تجربهٔ دلشوره بداند؛ تماشاگرِ خواهان کشش روایی، احتمالاً آنها را نشانهٔ کمبود حرکت خواهد دید. ابهامِ مولد یا ابهامِ فرساینده؟ فیلم از توضیح کامل سازوکار این «سرایت» پرهیز میکند.
« بازیگران مکمل، در روایت چندپارهتر فیلم، هرکدام لحظهای از واکنش انسانی به تصور مرگ را مجسم میکنند. »
قوتها و کاستیها
این تصمیم با ماهیت استعاری و رؤیاگون اثر تناسب دارد؛ توضیح علمی یا پاسخ قطعی شاید از نیروی نامعقول و فراگیر ایده میکاست. اما ابهام زمانی ثمربخش است که پرسشهای تازهای در ذهن بسازد یا تجربهٔ عاطفی را پیچیدهتر کند. در اینجا، بخشی از ابهام چنین کارکردی دارد و بخشی دیگر ممکن است حسِ ناتمامماندن برجای بگذارد.
پایانبندی نیز، بیآنکه لازم باشد جزئیاتی از آن فاش شود، بیش از آنکه گرههای روایی را باز کند، حالوهوای فیلم را امتداد میدهد. این انتخاب میتواند برای مخاطبی که از اثر انتظار پاسخ صریح ندارد، مناسب باشد؛ اما برای کسی که به دنبال فرجامی پراثر یا جمعبندی روشن است، کمرمق جلوه میکند.
از همین رو، پایان فیلم احتمالاً بیش از هر بخش دیگر، واکنش دوگانه برمیانگیزد: گروهی آن را وفادار به ابهام بنیادین اثر میبینند و گروهی احساس میکنند فیلم از ایدهٔ جذابش نتیجهٔ دراماتیک کافی نگرفته است. جمعبندی «She Dies Tomorrow» فیلمی استوار بر ایدهای تازه و حالوهوایی متمایز، نه بر داستانگویی پرشتاب یا ترساندنهای متعارف.
ایمی سایمتز با رنگهای نئونی، بازیهای کنترلشده و ساختاری پراکنده، اضطراب مرگ را همچون حسی جمعی به تصویر میکشد؛ حسی که از یک نفر آغاز میشود و مرز میان ترس شخصی و هراس مشترک را کمرنگ میکند. در بهترین لحظههایش، فیلم از جزئیات عادی زندگی وداعی خاموش و دردناک میسازد و تماشاگر را با پرسشی ساده اما سنگین روبهرو میکند: اگر پایان نزدیک باشد، چه چیزی در اکنون ناگهان ارزش دیدن پیدا میکند؟
« اما ابهام زمانی ثمربخش است که پرسشهای تازهای در ذهن بسازد یا تجربهٔ عاطفی را پیچیدهتر کند. »
جمعبندی
در مقابل، کندیِ فرساینده، تکرار مضمون و ناتوانی در پیشبردن ایده تا نتیجهای به همان اندازه نیرومند، از اثر میکاهند. این فیلم برای مخاطبی که به سینمای تجربی، روایتهای مبهم و وحشت روانشناختی علاقه دارد، میتواند تجربهای گیرا و ماندگار باشد؛ اما برای کسی که انتظار قصهای منسجم، توضیح روشن و ضرباهنگی پرکشش دارد، احتمالاً اثری سرد و کماثر خواهد ماند.
«She Dies Tomorrow» بیش از آنکه پاسخی دربارهٔ مرگ عرضه کند، تماشاگر را در فضای سنگینِ انتظار رها میسازد؛ و ارزش یا ناکامیاش تا حد زیادی به این بستگی دارد که آن انتظار را تأملبرانگیز بیابد یا طولانی و بیحاصل.
ثبت دیدگاه